خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیو هشت

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هشت

 

قرار خواستگاری و برای آخر هفته گذاشته بودم هیجان انگیز بود واقعا برام هیجان انگیز بود اینکه دارم دوباره به همتا میرسم اونم با رسم و رسوماتی که همه مردم این کشور دارن

توی خونه آشوب بود هما راجع به خواستگاری حرف میزدن و پچ پچ میکردن
برای همه جالب شده بود خواستگاری از زنم
سمیر انقدر خوشحال بود که خودم هم باورم نمیشد
بهناز از خوشحالی توی ابر ها بود
هر چی از خوشیه اون دختر بگم کم گفتم
طوری به خونه می رسید انگار که قرار بود خواستگار اینجا بیاد همه چیز داشت عالی پیش می‌رفت
به همتا زنگ نزده بودم می‌خواستم روز خواستگاری ببینمش پس بهش زنگ نمی زدم تا اونم مشتاق بشه
اونم هیجانش سر جاش باشه درست مثه اینکه یه خواستگار غریبه داره میره خونشون
همه چیز عالی بود همه چیز خیلی عالی بود
با تماسی که ازمایشگاه گرفتن و از من خواستن برای گرفتن جواب آزمایش برم تازه یاد اون آزمایشا و حرفای دکتر افتادم
آماده شدم و به اون آزمایشگاه رفتم جواب گرفتم و این بار بدون اینکه حرفی بزنن منو ارجاع دادن به دکترم.

به مطب خانم دکتر رفتم وقت قبلی نداشتم امل این بار بی ادبی نکردم و توی سالن انتظار منتظر نشستم تا کارش با مریضاش تموم بشه وقتی نوبت من شده وارد اتاق شدم با دیدنم
با روی خوش از پشت میز بلند شد با من روی مبل نشست
برگه‌های آزمایش و و جلوش گرفتم و گفتم
آزمایش ها رو گرفتم ولی توی آزمایشگاه چیزی به من نگفتن
با لبخند عینکش و به چشماش زد و شروع کرد به خوندن جواب آزمایشات نگاهم به صورتش نبود
نگران هیچی نبودم الان برام اهمیتی نداشت من حالم خوب بود هیچ مشکلی بین من و همتا وجود نداشت…

با صدای دکتر به صورتش نگاه کردم بهم خیره شده بود انگار که میخواست خبر بدی بهم بده بهش گفتم
چه اتفاقی افتاده؟
برگه ها رو تا کرد و توی پاکت گذاشت و گفت
_ باید آزمایشات بیشتری انجام بدیم انگاری یه مشکلی هست

این بار بود که نگران شدم این بار بود که واقعا ترسیدم چه مشکلی!
سوالمو به زبان آوردم
چه مشکلی خانم دکتر ؟
رک و راست حرف بزنین

 

این بار ژست دیگه ای گرفت پاشو روی پا دیگری انداخت و گفت
_بهتره که باهاتون روراست باشم آزمایشات دارن اینو بهم میگن که شما تقریباً عقیم هستین و نمیتونیت بچه دار بشین
چندین بار این جمله توی سرم اکو شد نمی تونم بچه دار بشم
نمیتونم به همتا بچه ای بدم
نمیتونم

با صدای بلند خندیدم و گفتم اما همچین چیزی امکان نداره توی خانواده ما هیچ وقت همچین چیزی نبوده

دکتر گفت
ربطی نداره اقا اما گفتم که باید ازمایشات بیشتری انجام بدیم
اما این آزمایشا دارن بهم میگن اسپرم شما عقیمه یعنی مایع منی که از شما داشتن و آزمایش کردن فاقد اسپرم زنده یا کامل بوده
یعنی چی
یعنی من هیچ وقت نمی تونم بچه دار بشم؟
هیچ وقت؟

دکتر لبخنده دلگرم‌کننده تحویلم داد و گفت
_ من که گفتم بهتر آزمایشا تکرار بشه نمیتونم جواب قطعی بدم بگم اما اگه به این آزمایش‌ها اکتفا کنید بله نمیتونید

بلندشدم بدون خداحافظی بدون حرف دیگه ای از اونجا بیرون آمدم سوار ماشین شدم داشتم فکر میکردم الان باید چیکار کنم همتا رو فدای خودم کنم ؟

آینده شو خواسته هاشو فدای خودخواهیه خودم کنم ؟
اگر قبلا بود بدون شک بدون هیچ شکی هم این کار ومی‌کردم اما الان من دیگه اون آدم گذشته نبودم
نمیتونستم نمیتونستم اولویت زندگی من الان همتا بود چطور می تونستم ازش بگذرم

 

ماشین رو روشن کردم اما توانی برای روندن نداشتم خاموشش کردم گوشیمو برداشتم و به سمیر زنگ زدم
نمیدونم چرا احساس کردم باید الان یکی پیشم باشه تا بلایی سر خودم نیارم تا درست وقتی که داره همه چیز خوب پیش میره همه چیز درست میشه اینطور زندگیم به اتیش نکشم

کسی باشه که من خودمو بهش بسپارم سمیر خیلی زود اومد پیاده شدم صندلی کناریش نشستم برادرم بدون حرفی ماشین روشن کرد انگار درک کرده بود که چقدر حالم خرابه که نمیتونم رانندگی کنم به سمت خونه رفتیم

پا به عمارت گذاشتم دیگه هیچی چی برام هیجان انگیز نبود دیگه چیزی برام لذت بخش نبود
اتاق خودمون پناه بردم همتا اون جا باهام زندگی می کرد خاطرات زیادی داشتیم هر چیزی که می شد تصمیم من این بود من همتارو فدای خودم نمیکردم.

تا شب توی اتاق موندم تصمیم گرفته بودم بودم برای خودم سوگواری کنم برای عشقی که توی وجودم بزرگ شده بود الان باید می کشتمش

برای شام که پایین رفتم پشت میز که نشستم سمیر روی صندلی کناریم نشست و با تردید از من پرسید
_ میشه بگی چه اتفاقی افتاده؟

سوپی که جلوم بودم مزه کردم و با اینکه چیزی ازش نفهمیدم و گفتم

اتفاق خاصی نیفتاده
اما نگران بود میفهمیدمش میشناختمش همونطور که اون منو خوب میشناخت وقتی من اینطور آشوب می شدم و توی توی کمتر از چند ساعت خودمو پیدا می کردم یعنی یه فاجعه به بار آمده و سمیر و خوب میدونست…

 

آخر هفته زودتر از چیزی که فکرشو میکردم رسید
دردناک بود برای خودمم بی اندازه درد ناک بود
اما باید به سمیر میگفتم زنگ بزنه بگه قرار خواستگاری کنسل شده و ما دیگه اونجا نمیریم .

وقتی به سمیر گفتم متحیر و شوک زده نگران جلوی روم ایستاد و گفت

_یعنی چی که نمی میریم؟
ما کل هفته رو برای امروز برنامه‌ریزی کردیم این همه خوشحالی این همه برنامه …
چی شده چه اتفاقی افتاده؟

لپ تاپم رو روشن کردم و گفتم
اتفاق خاصی نیفتاده منصرف شدم نمی خوام برم خواستگاری دیگه نمیخوام با همتا زندگی کنم
می خوام هر چه زودتر طلاقش بدم درست اون چیزی که هم خودش هم پدرش می خواست

عصبانی با مشت روی میز کوبید و گفت _معلومه چه مرگته تا به امروز هر کاری کردی نه نگفتم
هر چیزی گفتی هر حرفی زد گفتم سام میدونه سام میفهمه سام اشتباه نمیکنه خطا نمیره سام صلاح منو میخواد صلاح سمانه رو میخواد
سام یه مرده کامل و مطلقه که هیچ وقت هیچ اشتباهی ازش سر نمی زنه

اما الان داری پای زندگیت پایه زنی که عاشقشی ریسک می کنی
چرا این کارو می کنی؟
چی شده که ما بی خبریم؟

به سمت در اشاره کردم و گفتم

میتونی بهشون خبر بدی که ما نمیریم یا آنقدر منتظر بمونن که خودشون بفهمن شاید اینطوری بهتره و امیدی که توی دل همتا به وجود اومده ام کامل از بین میره و برای طلاق هم به مشکل نمیخوریم.

جلوی چشمای من اتاق مطالعه و ویرون کرد
هر چیزی که دم دستش بود و پرت کرد و شکست و روی زمین انداخت اما حتی از جام تکون نخوردم
بهش حق میدادم یکه خورده بود شوکه بود و باور نمی کرد
وقتی از نفس افتاد وقتی دید من هیچ عکس العملی نشون نمیدم با ناراحتی از اتاق بیرون رفت
این بار من بودم که خودمو ویرون و خراب می دیدم
من داشتم از زنی که عاشقش بودم می گذشتم
فقط به خاطر خودش
قلبی که توی سینم بود و داشتم به سنگ تبدیلش می‌کردم
باید کاری میکردم
کاری می‌کردم تا قلبم دیگه هوایی نشه
باید از جا میکندمش و دور مینداختمش

 

با استرس زیادی آماده شده بودم انقدر استرس داشتم که خودم هم خنده ام گرفته بود
انگار واقعاً داشت برام خواستگار غریبه می آمد در حالی که سام برای من یه ادمه آشنا و کاملا روشن بود
اما حتی با این اوصاف باز استرس داشتم
چندین بار لباس عوض کردم تا بهتر به نظر برسم
برای خواستگاری شوهرم از خودم آماده میشدم و این واقعا جالب بود

زن بابام وارد اتاق شد با چشمای که پر از خوشحالی بود بهم خیره شد و گفت
_ چرا اینقدر استرس داری حالا تو هیچی باور کن بابات هم استرس داره

بابا این آدمی که داره میاد شوهرته غریبه نیست که!

روی تختم نشستم و گفتم
نمیدونم چه مرگمه خیلی استرس دارم انگار که مثلاً بار اوله سامو میبینم انگار یه ادمه غریب است

کنارم نشست و گفت
_ بهت حق میدم کلا کلمه خواستگاری باعث میشه آدم مضطرب بشه

وقتی صدای زنگ گوشیم بلند شد با خودم گفتم این بار دیگه سامه که سکوت یه هفته رو تموم کرده و زنگ زده
ازم دوری می کردم میدونستم از قصد این کارو میکنه تا من هیجانم بیشتر بشه وعطشم هم برای دیدنش چند برابر…

گوشی رو که دست میگیرم با دیدن شماره سمیر بادم خالی میشه با بی حالی جواب میدم
سلام سمیر
سلام و احوالپرسی میکنه اما خوب میفهمم صداش ناجوره
صداش ناراحته
نگران میگم حالت‌خوبه سمیر ؟
سام خوبه؟
اتفاقی افتاده؟ کمی منو من میکنه و بالاخره جواب میده…

زنگ زدم بگم
_ما امشب نمیایم همتا
گفتم منتظر نباشید

حرفش هزاران بار توی سرم زنگ خورد
امکان نداشت گفت نمیان؟
یعنی چی که نمی اومدن ؟
مگه ممکن بود!
با نگرانی گفتم مگه چه اتفاقی افتاده تو رو خدا سام حالش خوبه؟
کلافه جواب داد
_خوبه حالش خیلی خوبه بهتره من قطع کنم همتا خودت بعدا باهاش حرف بزن…
تماس و قطع کرد و منو توی بهت و تعجب گذاشت
نمیدونستم به پدرم و زن بابا چی بگم چه اتفاقی افتاده بود که تصمیم سام برای اومدن تغییر کرده بود؟

 

نگران به زن بابام خیره شدم و گفتم سمیر میگه خواستگاری نمیان
حتما اتفاقی افتاده که نمی خواد به من بگه …
زن بابام مثل من نگران شدو گفت _مطمئناً یه اتفاقی افتاده وگرنه آدمی که من دیدم ممکن نبود یه روزم خواستگاری و به تاخیر بندازه
گوشیمو دوباره چنگ زدم تا بهش زنگ بزنم که اون از جاش بلند شد و گفت

_میرم به بابات خبر بدم نگران نباش

از اتاق که بیرون رفت چند بار شماره سام و گرفتم اما خاموش بود
چطور می تونست گوشیشو خاموش کنه وقتی من انقدر نگران بودم؟
نه نمی‌شد ممکن نبود که بشینم و منتظر بمونم
به سمت کمد رفتم لباسامو تنم کردم وقتی از اتاق بیرون رفتم خبری از پدرم نبود
زن بابام با دیدن من گفت
_ بابات خیلی عصبانی شد رفت تو اتاق که بخوابه
آهسته بهش گفتم
ه خواهش می کنم نزار بفهمه من رفتم اما باید برم ببینم چه خبره
گوشی سامو خاموشه
تا دم در همراهیم کرد و گفت
_ نگران نباش بابات بیدار شدم میگم خوابیدی سعی کن زود برگردی

باشه گفتم و از خونه بیرون رفتم
برای اولین ماشینی که از جلوم رد میشد دست تکون دادم و دربست گرفتم

تا رسیدن به خونه سام به خونه ای که توش عاشق شده بودم شاید هزار بار مردم و زنده شدم
نگرانیم هر لحظه بیشتر می شد
مگه ممکن بود سام این فرصت و از دست بده ؟
مگه می شد که نیاد؟
مگه هر روز زنگ نمی‌زد مگه همیشه نمی گفت که میخواد من کنارش باشم و الان این فرصت از دست داده بود؟
شکی در این نبود که اتفاق بدی افتاده

 

وقتی ماشین جلوی عمارت سام ایستاد کرایه رو حساب کردم و سراسیمه پیاده شدم
چند بار زنگ خونه رو فشار دادم که بالاخره در باز شد
وقتی پامو توی توی حیاط گذاشتم نگهبان به سمتم اومد و با دیدنم از من فاصله گرفت .
همه منو خوب میشناختن انگار!
سراسیمه به داخل ساختمان رفتم بهناز با دیدنم بهم نزدیک شد و بغلم کرد

نگران گفتم
سام کجاست؟
حالش خوبه؟
اتفاقی افتاده؟
رو بهم نگاه کرد و حرفی نزد وقتی دیدم چیزی برای گفتن نداره کنارش زدم و پله ها رو بالا رفتم.

وقتی به اتاقمون رسیدم و درش رو باز کردم خبری از سام نبود
نمیدونستم کجا باید پیداش کنم
خودمو به اتاق سمیر رسوندم

ضربه ای به در زدم و بعد بازش کردم
سمیر که روی تخت دراز کشیده بود با دیدنم روی تخت نشست و گفت

_تو اینجا چیکار می کنی همتا ؟

نگران گفتم سام الان کجاست ؟
چرا گوشیش خاموشه؟
چه اتفاقی افتاده؟

عصبی دستی به موهاش کشید و گفت _توی اتاق کارش
برو اونجا ببینش …

دیگه حرفی برای گفتن نبود از اتاق بیرون رفتم و با قدم های بلند خودمو به اتاق کارش
رسوندم وارد اونجا که شدم اولین چیزی که نگاهم بهش خورد اتاق کاملاً در هم ریخته و متلاشی شده بود

کتابخانه نقش زمین شده بود کتابا همه جا ریخته بود
گلدون شکسته بود میز روی زمین افتاده بود همه چیز به هم ریخته بود و سام روی صندلی کنار پنجره نشسته بود به حیاط عمارت نگاه میکرد

اون اومدن منو دیده بود و اینجا بی اعتنا نشسته بود؟
اسمشو که صدا کردم به سمتم چرخید و نگاهم کرد
وقتی با چشمای یخ زده اش روبرو شدم تنم یخ بست
چرا اینقدر سرد نگاهم می کرد؟
مگه ممکنه اینطور سرد بهم نگاه کنه؟

بهش نزدیک شدم و پرسیدم
مگه قرار نبود امروز بیای خونه ما مگه یه هفته براش برنامه نریختی چه اتفاقی افتاده ؟

 

نگاهش و از من گرفت و دوباره به حیاط دوخت و گفت
_ اتفاق خاصی نیفتاده وقتی خوب فکر کردم دیدم حق با پدرته من و تو آدمای مناسبی برای هم نیستیم
خب در واقع تو هم همینو میخواستی برای همین تصمیم گرفتم بیخیال این بازی‌ها بشم و این مسخره بازی و حتی شروع نکنم
من دیگه با طلاق مشکلی ندارم هر وقت بخوای میتونیم بریم خیلی محترمانه از هم جدا بشیم

حرفایی که می شنیدم و باور نمی کردم این مرد این آدمی که جلوی روم نشسته بود سام من نبود
سام من این نبود
چطور راحت داشت از طلاق می‌گفت از دور انداختن من از جدا شدن!
نه ممکن نبود نمی شد
خنده ی بلندی سر دادم و گفتم

_معلوم هست چی داری میگی؟
طلاق ؟
جدا شدن!
مگه تو تا همین چند روز پیش نمیگفتی بمیری من و طلاق نمیدی؟

از جاش بلند شد دستشو توی جیب شلوارش برد و گفت
_اشتباه میکردم الان فهمیدم که من و تو اصلا به درد هم نمیخوریم
هر چی فکر میکردم عقلم به جایی قد نمی‌داد مگه میشد
چطور ممکن بود
گریه ام گرفته بود احساس میکردم حقیر وخار شدم
احساس می کردم داره تحقیرم میکنه چند قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم

همه این مدت داشتی باهام بازی می‌کردی که به اینجا برسی و اینطور منو تحقیر کنی
خوب تونستی از پسش بربیای
من و شکستی
هم غرورمو هم قلبمو
دیگه چیزی ازم نمونده
تموم کردی
دیگه همتا مرد تو کشتیش خوشحال باش…
دیگه حرفی برای گفتن نداشتم
اشک مثل سیل روی صورتم می ریخت و اون آدم حتی برنگشت نگاهم کنه

از اتاق بیرون اومدم توانی برای نمونده بود
پاهام سست و کم جون شده بود و طوری که پله ها رو پایین آمدن برام سخت بود

 

به هر سختی که بود پایین رفتم و از کنار بهناز گذشتم و توی حیاط که رسیدم چند بار نفس عمیق کشیدم تا شاید بتونم کمی هوا به ریه هام بفرستم و بتونم نفس بگیرم
اما هنوزم داشتم خفه میشدم با دیدن سمیر که کنار درخت ایستاده و منتظر منه به سمتش نرفتم و راهمو کج کردم اما اون دنبالم اومد و گفت
_حالت خوبه روبراهی ؟
جوابی بهش ندادم از اشکی که روی صورتم میریخت حالم معلوم بود نبود….

قبل از من از در حیاط بیرون رفت و ماشینش رو روشن کرد
رمقی برای تنهایی رفتن نداشتم من به هم ریخته بودم من شکسته بودم من احساس میکردم یه مُرده ام و دیگه جونی توی تنم نیست
پس بدون حرف بدون تعارف تکی ماشین نشستم و اون راه افتاد

هر دو سکوت کرده بودیم هیچ کدوم حرفی برای گفتن نداشتیم
من فکر می کردم بعد اون همه بدبختی که کشیده بودم دیگه داره همه چیز روبراه میشه دیگه دارم به زندگی خوب نزدیک میشم دیگه می خوام یه زندگی عالی داشته باشم اما انگار نمی شد انگار ممکن نبود چقدر خنده دار به نظر می رسید

تقریباً بیشتر و مسیر و رفته بودیم که سمیر به حرف اومد ماشینو پارک کرد و گفت
_ باورم نمیشه این کارو کرده
باورم نمیشه اون که این همه هیجان داشت اون همه خوشحال بود اینطور بزنه زیر همه چیز

با درد نالیدم تمام این کارارو می کرده که قلب منو بشکنه که بهم درد بده که تحقیرم کنه
بهم نگاه کرد و گفت
_چی داری میگی دختر
مگه همچین کاری میکنه اونم با تو ؟
غیر ممکنه…
یه مشکلی پیش اومده یه اتفاقی افتاده که من و تو بی خبریم ..

 

اشکامو پس زدم و گفتم

چه اتفاقی ؟
چه اتفاقی افتاده ؟
همه چیز داشت خوب پیش می رفت حالا که ما قرار بود به هم برسیم چه اتفاقی افتاده ؟
چند بار با مشت روی فرمان کوبید و گفت
_ نمیدونم اما شکی ندارم ببین همتا سام مثل پسر بچه ها ذوق زده بود به خاطر خواستگاری به خاطر اینکه قرار بود به تو برسه و برای همیشه کنار خودش تو رو داشته باشه
باورم نمیشه که یهویی منصرف بشه این ممکن نیست

شیشه ماشین پایین دادم چند بار نفس عمیق کشیدم و گفتم

_اگه حرفات راست باشه و تو درست بگی چی شده چه اتفاقی افتاده ؟
و ما باید از کجا باید بفهمیم ؟

سمیرم کلافه بود اونم نمیدونستم چی قراره بشه چه کاری باید انجام بدیم میتونم بگم یک ساعتی توی ماشین توی سکوت نشستیم و فکر کردیم و فکر کردیم و فکر کردیم اما هیچکدوم عقلمون به جایی نرسید

سام دیوونه شده بود که منو نمیخواست اینکه زندگی کردن با منو نمیخواست این که میخواست منو طلاق بده شوکه بزرگی بود برای من

توی این مدت عادت کرده بودم که سام همیشه دنبالم باشه همیشه منو بخواد همیشه عاشقم باشه الان احساس پوچی می کردم
احساس می‌کردم دنیام خالی شده بعد از مدتی بالاخره منو کنار خونمون پیاده کرد و گفت
_ تو اگه چیزی پیدا کردی بهم بگو منم دنبال دلیل می‌گردم باید بفهمیم چه خبرشده
همتا من برادرم رو میشناسم اگه الان داره زیر همه چیز میزنه یعنی قراره خودخوری هاشو دیوونه بازیاش شروع بشه من نمیخوام اتفاقی براش بیفته

با بغض گفتم تو فکر می کنی من می خوام؟
توی چشمام نگاه کرد و گفت
_میدونم

میگه میخواد طلاقم بده میفهمی یعنی چی؟

چند باری عمیق نفس کشید و گفت

 

_درست میشه درستش میکنیم پیدا می‌کنیم دلیل آشفتگی شو
پیدا می‌کنیم دلیل این دیوونه شدنشو بهت قول میدم همتا فقط کوتاه نیا

کوتاه نیا که برین و برگه طلاق امضا کنید نبینم کاری کنی که بعدا پشیمون بشی
خواهش می کنم بدون اینکه به من بگی هیچ کاری نکن

بهش قول دادم و وارد خونه شدم زن بابام خواب بود و من وارد اتاقم شدم خواب از منو فراری بود با هام غریبه بود مگه میشد که بخوابم؟

چند بار گوشیمو دست گرفتم تا بهش زنگ بزنم باهاش حرف بزنم اما نمیشد نمیدونستم چی باید بهش میگفتم

میگفتم چند ساعت پیش چرا بهم گفتی میخوای طلاقم بدی؟
زنگ میزدم که چرا چرا میخوای طلاقم بدی؟
حرفی برای زدن پیدا نمی کردم
دلیلی برای زنگ زدن پیدا نمی کردم و همین منو بیشتر عصبانی می کرد

تا وقتی که صبح شد تا وقتی که پدرم بیدار بشه زن بابام بیدار بشه پلک روی هم نگذاشتم
فقط به در و دیوار و پنجره و پرده و… خیره شدم و هیچ چیزی به ذهنم نرسید من اگر اینطوری ازش جدا می‌شدم میمردم
من هیچ وقت قصد طلاق نداشتم فقط میخواستم ازش دور باشم حتی بودن اسمش روی خودمو دوست داشتم و بهم حس زنده بودن میداد

پدرم باز باهام حرفی نزد قبل از اینکه من بخوام از اتاق بیرون برم از خونه رفته بود
و زن بابام بهم گفت که هنوز هم عصبانیه

وقتی کنارم نشست ازم دلیل دیشب و بپرسید حرفی برای گفتن نداشتم چی باید بهش میگفتم میگفتم رفتم و سام گفت به جای خواستگاری می خوام طلاقت بدم؟
خجالت می کشیدم واقعاً خجالت میکشیدم
پس بهش گفتم نتونستم سامو ببینم و پیداش کنم و اون بیچاره نگران حالش شده بود بی خبر از اینکه سام چطور منو رد کرده….

 

چند روزی بود توی بی خبری می گذشت چقدر خود خوری کرده بودم انقدر خودم از پدرم پنهان کرده بودم و توی اتاق سنگر گرفته بودم که احساس می کردم یه ادم افسرده و منزوی ام

تمام حواسم به گوشی بود که ببینم سام کی سراغمو میگیره !
کی دلتنگم میشه!
اما هیچ خبری از اون مرد نبود انگار هیچ حسی به من نداشت و انتظار دلتنگ شدن از اون واقعا خنده دار به نظر می‌رسید.

روز به روز بیشتر توی خودم فرو می رفتم و از اطرافم دور میشدم زن بابام به حدی نگرانم شده بود که به پدرم مورد حالم بگه…

با ضربه ی اهسته ای که در اتاق خورد چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم نمی خواستم حرفی بزنم نمی‌خواستم چیزی بشنوم
خودم غرق بودم خودم در حال دست و پا زدن توی این باتلاق بودم که سام برام درست کرده بود و توان صحبتی برام نبود
نمیدونستم چی شده و چیکار کردم که اینطور دارم تقاص میدم و عذاب میکشم؟

در اتاق باز شد وارد شدن پدر و با صدای قدماش فهمیدم اما چشمامو باز نکردم صندلی که گوشه اتاق بود و نزدیک کشید و روش نشست نشستنش و احساس کردم اما باز چشمامو باز نکردم دستش که روی موهام نشست این بار دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم اشک از لابلای پلکام سر خورد روی صورتم افتاد

صدای پدرم بود که بغضم بیشتر و بیشتر شکست
_نمی خوای بگی چه اتفاقی افتاده ؟
من نمی خوام برم سراغ اون آدم نمی خوام از اون بپرسم وقتی که دخترم توی این خونه هست
وقتی که کنارم زندگی میکنه !

 

تو باید بهم بگی نه اینکه من برم سراغ غریبه ها
بهم بگو چه اتفاقی افتاده بگو اون ادم چیکار کرده
بگو چرا خواستگاری که اینقدر براش بال بال میزد و به هم زد ؟
بگو چرا ازش خبری نیست …

پلکامو باز کردم و با چشمای پر از اشکم به صورت نگران پدرم نگاه کردم

نمی دونستم الان باید چی بگم اما منطقی ترین حرفی که می تونستم بهش بگم این بود نمیدونم…
بابا نمیدونم یه اتفاقی افتاده که سام از همه دور شده
از من از برادرش چیزی و پنهان میکنه میگه میخواد طلاقم بده شما باورتون میشه؟

دوباره موهامو نوازش کرد و گفت
_ نه باورم نمیشه من که مرد هستم مردا رو خوب میشناسم
دست و پا زدن اون آدم فقط از روی عشق بود الان دارم بهت میگم که مطمئنم اون آدم اگر از تو داره دوری میکنه برای این نیست که دوست نداره…

موافقم اتفاقی افتاده چیزی ترسوندنتش شاید یه تهدید نمیدونم شاید تقاص کارایی که قبلا کرده اما هر چیزی که هست دارم با اطمینان بهت میگم اون دوست داره
اینقدر خود خوری نکن زمان حلال مشکلاته همه چیز روشن میشه و ما میفهمیم چه اتفاقی افتاده و چی‌باعث این حال و روزش رفتارش شده

با حبس کردن خودت توی اتاق نمیتونی بفهمی که چرا این اتفاق افتاده به خودت بیا و قوی باش تا دلیل این حال شوهرت و چیا شده رو بفهمی

اولین بار بود که سام و شوهر من خطاب می‌کرد اولین بار بود که اونو به عنوان شوهرم قبول می‌کرد و من حس خیلی خیلی خوشایندی داشتم

حالم خیلی بهتر بود حرف زدن با پدرم حالمو عوض کرده بود اشکامو پاک کردم و روی تخت نشستم و گفتم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون …

11 نظر

  1. سلاااام علی آقا…
    جون داداش،پارت بعدی رو به موقع بذار…
    دستت طلا…

  2. پس کی پارت جدید رو میزارید؟؟؟

  3. پس پار جدید رو کی میزارید؟

  4. چرا بقیشو نمیزاری یهویی پریدی رو رمان شاهدخت 😐

  5. پس پارت جدید رو کی میزارید؟

  6. پارت جدید رو کی میزارید؟

  7. همون همیشگی

    پارت بعد چی شد ?

  8. پس چرا پارت جدید رو نمی زارید؟؟؟؟

  9. پارت گذاری ای رمان چن وقت یکباره؟؟؟همش میام سر میزنم خبری نیست

  10. سلام
    چرا پارت بعدی را نمی زارید؟!

  11. پس چرا دیگه پارت نمی زارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *