خانه / ali aghapoor

ali aghapoor

رمان شاهدخت/پارت سیو هفت

  عقب کشیدم به یه ثانیه نکشید دوباره جلو اومد و اینبار پر عطش تر به کارش ادامه داد. گاز محکمی از لبم گرفت تقاضای خمراهی داشت. به خودم اومدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم و‌باهاش همراهی میکنم. بی وفقه از هم کام میگرفتیم بلاخره دلمون رضایت داد و …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت چهلو هفت

  دلم میخواست بعداز اون روز و شب پر فعالیت دیگه هیچ صدایی نشنوم تا راحت و آسوده تا لنگ ظهر بخوابم اما صدای باز و بسته شدن در انتظاراتمو خراب کرد….پلکهامو آهسته و بعداز چند از ثانیه ازهم باز کردم….با اون چشمای خوابالودم تصویر مهرداد رو خیلی مات دیدم …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت نودوپنج

داخل اتاقم نشسته بودم نیمه شب بود اما من خواب به چشمهام نیومد فکرم درگیر سیاوش بود نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم بلند شدم رفتم داخل حیاط نشستم به آسمون سیاه شب خیره شدم چقدر ساکت بود _ چرا تنها نشستی ؟ با شنیدن صدای ستاره به سمتش برگشتم …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو نه

  زیرچشمی بهش نگاه کردم هنوز عصبی بود زیر لب با خودش اروم حرف میزد وفوش میداد … سرعت ماشین رفته رفته بیشتر میشد …از ترس سفت به صندلی چسبیده بودم و جیکمم درنمیومد … خدا یه امشب رو بخیر‌کنه تا همینجا دارفانی رو نگفتیم … کم کم سرعتش بیشتر …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت چهلو شش

  بلند شد.دستشو به سمتم دراز کرد تا از روی فرش بلند بشم.خصوصا که هوا نسبتا سرد بود و هردوی ما لخت و عریون! دستمو توی دستش گذاشتم و از روی فرش بلند شدم.کشیدم تو آغوش خودش و رفتیم سمت اتاق خواب. درو باز کردو گفت: -سردته !؟ -نه خیلی! …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت نودو چهار

_ میدونستم دوستش داری واسه همین موافقت کردم با ازدواج دوباره شما !. بعدش بلند شد _ بابا به چشمهام زل زد _ جان _ اما شما هیچ نظری از من نخواستید ، حتی نپرسیدید مخالف هستم یا موافق چرا خودتون تصمیم گرفتید ؟ _ چون میخوام اینبار من زندگی …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو هشت

  وارد دانشگاه که شدیم همه زیر چشمی نگاهمون میکردند و بعضیا هم زیر زیرکی میخندیدند…. دیگه تو کل دانشگاه تابلو شده بودیم …خیلی ها هم که دیگه پرویی رو از حد گذرونده بودند و میومدن تبریک هم میگفتن…. با غرور رو صندلی نشستم ، تا ارمان بیاد سر کلاس …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت چهلو پنج

  با صدای پسر جوون چشمای خوابالود و پلکهای روهم افتاده ام روازهم باز کردم. پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم. ترمینال تهران بودیم…خنده ام گرفت.اونقدر اعصابم به خاطر رفتار نیما خورد بود که اصلا فکر نیمکردم خوابم ببره اما بعدشم که خوابم برد فکر نمیکردم وقتی …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو هفت

  دستش به سمت لباسم رفت که سریع کنار کشیدم وگفتم – ارمان من نمیتونم !! -چی رو نمیتونی ؟چرا نمیتونی ؟! سوگل چرا ادا درمیاری ؟بابا من شوهرتم …. -نه از اون لحاظ که ارمان ..ولی اصلا خیالم راحت نیست … تو فکرت کجاهاست و من به چیا فکر …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو شش

تو ماشین نشسته بودیم که خواستم از درِ سیاست وارد بشم واز زیر زبون ارمان یه چیزایی بیرون بکشم واسه همین خیلی اروم دستشو که روی دنده بود تو دستم گرفتم وبا لبخندی گفتم -ارمان جونم ؟ چرا از این دوستت چیزی نگفته بودی بهم هان؟ زیر چشمی نگاهی بهم …

بیشتر بخوانید »