خانه / رمان

رمان

رمان بهار/پارت شصتو نه

  پگاه خواب بود که از خونه زدم بیرون. برای من یک دقیقه هم یک دقیقه بود و نمیتونستم وقت رو تلف بکنم خصوصا که احتمال داشت آرتین هرلحظه سرکله اش پیدا بشه و خب من اصلا نمیخواستم زمانی که اون برمیگرده توی خونه اش باشم. قدم زنان تو پیاده …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو شانزده

  وقتی چشم باز کردم تو بیمارستان بودم همش بخاطر کتک هایی بود که از کیارش خورده بودم احساس بدی نسبت بهش پیدا کرده بودم چون به حرفای نورا اعتماد کرد و من رو تا سر حد مرگ جلوی همه کتک زد تحقیرم کرد ! _ آرامش با شنیدن صدای …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت پانزده

با این حرفاش قلبم داشت از جا کنده میشد میترسیدم دستش روی قلبم بشینه و دست دلم پیشش رو بشه نمی خواستم بفهمه احساسی بهش دارم می ترسیدم بدتر رفتار کنه و از این احساسم سوء استفاده بشه خواستم حرف عوض کنم پس پرسیدم چرا قبل از اینکه من باشم …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این لباسه خیلی ناز شدی نگاه کوتاهی به لباس انداختم و با چنگال تیکه ای از گوشت رو بر اشتم و جلوی دهنم گرفتم و قبل از خوردنش گفتم _چقدر لباس داری تو کمد سرش رو …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/ فصل دو پارت چهارده

  خیلی عصبی از جاش بلند شد و غرید -معلومه چته تو؟ برای اینکه صدا بیرون نره سریع نیم خیز شدم و با گذاشتن دستام روی سینه های برهنه ش گفتم -هیس اراز صدامون بیرون میره ..یکم یواش تر … به موهام چنگ زد و گفت -یعنی چی که یواش …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو سه

کاشکی می‌تونستم ببینم که از کجا داشت بهم نگاه می‌کرد و حتی حواسش به شیوه قدم برداشتنم بود. بهناز زیاد منتظر نموند و چون جلوی اورژانس نگه داشته بود، ناچارا با سرعتی زیاد، محوطه بیمارستان رو ترک کرد. انقدر شوق دیدار مادرم، هیجان به دلم انداخته بود که شامل حال …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو شش

  شمشیرم رو از رو بسته بودم هرچیزی که میگفت قصد کوتاه اومدن نداشتم با رسیدن به جاده ی خاکی سرعتش دو پایین اورد و برای کمتر تکون خوردن ماشین با احتیاط رانندگی میکرد بعد از ۱۰ دقیقه با کلافگی از جاده ی خرابی که باهاش دست و پنجه نرم …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت چهارده

  این آدم خیلی خیلی عوضی بود از من چه انتظاری داشت حالا که با سام عقد کرده بودم و همه میدونستن که ما زن و شوهر هستیم انتظار داشت برم باهاش بخوابم؟ اونم منی که میدونست اهل این چیزا نیستم خوب خبر داشت که من یکتا نیستم با عصبانیت …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو پانزده

  _ همچین شخصیتی داشته باشی یا نداشته باشی بازم من به حرفات اعتماد نمیکنم چون به کیارش اعتماد دارم میدونم چقدر دوستم داره به وضوح میتونستم ببینم با این حرف من چقدر خشمگین شده اما اصلا واسه من اهمیت نداشت _ پشیمون میشی چون … _ چرا باید پشیمون …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو هشت

  با دستمال گوشه ی لبهاش رو تمیز کرد و بعد شیطنت وار انگشتشو تو ته مونده ی خورشت فرو برد و لیسش زد. با انزجار نگاهش کردمو گفتم: -ای پگاه نکبت! لیس میزنی انگشتتو! خندید و گفت: -آخه خیلی خوشمزه بود.چقدر تو آشپزیت خوبه به بهار.میگم بیا رستورانی بیرون …

بیشتر بخوانید »