خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای

رحم اجاره ای

رمان رحم اجاره ای/پارت نود

_ آروم باش ستایش میترسم واست اتفاقی بیفته از بس تو این چند روز خودخوری کردی . چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم : _ مگه میتونم آروم باشم اون هم بعد از اتفاق های خیلی بدی که واسم افتاده واقعا تحت فشار هستم اصلا نمیتونم خودم …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو نه

خواستم برم که صدام زد : _ وایستا ایستادم به چشمهاش خیره شدم که گفت : _ چرا برگشتی هان ؟ با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم : _ بهت که گفتم دلیلش رو چرا دوباره میپرسی ؟. عصبی خندید : _ چون باورم نمیشه …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو شش

رمان رحم اجاره ای

بعد حرف زدن با بابا حالم بهتر شده بود چون اون میتونست من و درک کنه و بفهمه چه احساس بدی دارم ، مخصوصا با شنیدن حرفای مفت سیاوش امروز دوباره کلاس داشتم اومدم دانشگاه اما طبق حرفای بابا من آدم ضعیفی نبودم پس دوست نداشتم از خودم ضعف نشون …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو پنج

چند دقیقه ساکت بهم خیره شد بعدش گفت : _ خوب چرا دوست نداری هیچکس بفهمه تو سیاوش رو دیدی ؟ _ چون نمیخوام باز همون حرفای تکراری تکرار بشه من سیاوش رو فراموش کردم هیچ علاقه ای نسبت بهش ندارم اما شماها همیشه اصرار دارید بگید من عاشقش هستم …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره/پارت هشتادو چهار

_ شما دوتا خجالت نمیکشید وسط سالن نشستید دارید حرکات مثبت هجده انجام میدید ، برم به بابا و مامان بگم داشتید چیکار میکردید ؟ جفتشون ترسیده سرشون رو تکون دادند : _ نه _ چرا ؟ اشکان بلند شد به سمتم اومد _ چی میخوای عزیزم هر چی بخوای …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو سه

_ نیاز نیست چیزی بهش بگید مامان من فقط میخوام اون دست از سر زندگی من برداره و به زندگی خودش برسه این چیز زیادی هست ؟ سرش رو تکون داد : _ نه اشکان اینبار گفت : _ بیا اینجا بشین ستایش باهات کار دارم سرم رو تکون دادم …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو دو

وقتی مهمونی تموم شد برگشتیم خونه خداروشکر هیچکس متوجه حال بد من نشد همین که داخل اتاق شدم در رو قفل کردم و خودم رو پرت کردم روی تخت شروع کردم به گریه کردن حرفای سیاوش واسه منی که عاشقش بودم درد داشت چطور میتونست درمورد من همچین فکری داشته …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو یک

واقعا اومدن همتا و سیاوش به این مهمونی باعث شده من عصبی بشم اون هم خیلی زیاد اصلا مشخص نبود اون دوتا برای چی پا شدند اومدند به این مهمونی یعنی فقط منتظر یه تلنگر بودم برای دعوا اما سعی میکردم خودم و کنترل کنم چون جفتشون هیچ ارزشی نداشتند …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتاد

اخماش بشدت تو هم رفت و با صدای خش داری پرسید : _ برای چی باهات تماس گرفته بود ؟ با شنیدن این حرف بابا دستام مشت شد با صدای گرفته ای گفتم : _ مهم نیست بابا نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد _ اما برای من مهمه حالا …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو نه

با شنیدن این حرفش با صدای بلندی زدم زیر خنده وقتی خنده ام تموم شد به چشمهاش خیره شدم و گفتم : _ خوب بعدش _ باورت نمیشه ؟ بدون مکث جوابش رو دادم ؛ _ نه _ میدونم که باورت نمیشه اما سیاوش واقعا دوستت داره بعد طلاق دادن …

بیشتر بخوانید »