خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای

رحم اجاره ای

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو بیست

  _ کیارش من احمق نیستم تا امروز هیچ شکی نسبت به مشهید نداشتم اما الان هم به تو شک دارم هم به مهشید اگه دوستت نداشت چرا همچین کاری کرد چر سر میز شام با ما هست ؟ چرا تو انقدر ازش دفاع میکنی ؟ خواست چیزی بگه که …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو نوزده

با شنیدن این حرفش یه احساس ترس بهم دست داد ، یعنی این پرستار نقشه ای واسه کیارش داشت ، به سختی پرسیدم : _ چه خاطره ای میشه واسه منم بگید ؟ پوزخندی زد : _ چند سال پیش وقتی کیارش ده ساله اش شده بود ، پدرش یه …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هجده

  رابطه من و کیارش خوب بود تا جایی که احساس میکردم دیوانه وار عاشقش هستم اما رفتار کیارش عوض شده بود جوری که باعث میشد نگران بشم نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای خاله عسل باعث شد از افکارم خارج بشم ، خیره بهش شدم و گفتم : _ …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هفده

_ یه گوشمالی خیلی کوچیک بهش دادم پس نیاز نیست نگرانش باشید خاله عسل سرش رو با تاسف تکون داد : _ تو اصلا قرار نیست درست بشی کیارش میدونی این نورا همش دنبال بهانه هست تو هم میدی دستش بعدش خاله عسل دوباره رفت داخل منم خواستم پشت سرش …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو شانزده

  وقتی چشم باز کردم تو بیمارستان بودم همش بخاطر کتک هایی بود که از کیارش خورده بودم احساس بدی نسبت بهش پیدا کرده بودم چون به حرفای نورا اعتماد کرد و من رو تا سر حد مرگ جلوی همه کتک زد تحقیرم کرد ! _ آرامش با شنیدن صدای …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو پانزده

  _ همچین شخصیتی داشته باشی یا نداشته باشی بازم من به حرفات اعتماد نمیکنم چون به کیارش اعتماد دارم میدونم چقدر دوستم داره به وضوح میتونستم ببینم با این حرف من چقدر خشمگین شده اما اصلا واسه من اهمیت نداشت _ پشیمون میشی چون … _ چرا باید پشیمون …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو چهارده

  لبخندی روی لبهاش نشست و گفت : _ خیالم راحت شد کیارش پرسید : _ چرا باید حالش بد باشه میشه دقیق بگید منم متوجه بشم ؟ خاله عسل خیره بهش شد و جوابش رو داد : _ چیز مهمی نیست که بهت مربوط باشه حسابی اخماش تو هم …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو سیزده

کیارش بدون اینکه از حرفش عصبی بهش جوابش رو داد : _ خودم دیدمش داشت میرفت به منم پیشنهاد داد برم که گفتم دیگه اهلش نیستم چون من وقتی ازدواج کنم بشدت پایبند هستم نورا با عصبانیت بلند شد رفت که شیرین خانوم خیره به کیارش شد و گفت : …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو دوازده

_ من هیچوقت همچین کاری نکردم داری بهم تهمت میزنی دستبند رو جلوی چشمهام گرفت و داد زد : _ من این رو از جیب لباس تو بیرون اوردم چه تهمتی باید باشه هان دزد کثیف بعدش دستم رو گرفت دنبال خودش کشید ، پرتم کرد داخل سالن اشکام با …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو یازده

_ نباید هم ناراحت بشی بخاطر حرفای یه فاحشه که پشیزی واسه من ارزش نداره کیارش انگار بیش از حد نسبت به نورا کینه داشت ، البته حق داشت اینطوری باشه چون بهش خیانت کرده بود _ آرامش با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم …

بیشتر بخوانید »