خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق

رمان اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت آخر

اسارت عشق

از تو صفحه ی گوشیش یه نگاه به اراز دست وپا بسته تو اتاق انداختم ویه نگاه به ساک ووسایل ها … دیگه نمیشد بمونم وتک تکِ بلاهایی که میخواست سر اراز رو بیاره ببینم … با حرص گوشیرو به سینش کوبیدم و گفتم -میرم ،اما فقط به خاطر اراز …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت پنجاه

اولین لباسی که به دستم اومد ،لباس مردونه ی اراز بود سریع تنم کردمو دنبالش دوییدم … پله ی اولو پایین رفته بود که دستشو گرفتم وغریدم .. -تو فکر کردی میتونی منو تهدید کنی ؟هان؟! با چه حقی میای تو خونم واین چرت وپرت هارو ردیف میکنی ؟ من …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو نه

  ته دلم استرس داشتم ، معلومه که چیزی شده بود و داشتن ازم مخفی میکردن …. تازه متوجه ی کت وشلوار مشکی رنگ اراز شدم ، خوشتیپ بود اما امروز بیش از حد جذاب شده بود جوری که نمیشد ازش چشم برداشت .. موهای نسبتا بلندشو خیلی مرتب بالا …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو هشت

رمان اسارت عشق

  نگامو از رو کفش ها بالا کشیدم وبادیدن اراز وبردیا دوش تا دوش هم لبخند عمیقی زدم .. بی وقفه از جام بلند شدم و بدون در نظر گرفتن جمعیت وموقعیت خودمو تو بغل اراز پرت کردم .‌‌.‌‌‌ بردیا سرشو پایین انداخت و با خنده از کنارمون رد شد …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو هفت

رمان اسارت عشق

به سمت کیفم رفتم و دستمو توش کردم تا کلید رو بردارم کلافه شدم و با برعکس کردن کیفم کل محتواشو وسط حیاط خالی کردم . کلید رو از بین وسایل ها بیرون کشیدم وسریع درو باز کردم ، دیر کردم رفته بود ،خب معلومه که میره ایرین خنگ منتظر …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو شش

هنوز توی شک بزرگی بودم نمیتونستم تموم اتفاق ها رو باور کنم چشمام روی عکس های خودم ورهام قفل شده بود وقتی نگاه ها وتعقیب های سیما تو دانشگاه یادم افتاد دیگه مطمئن شدم که کار خودِ عوضیش بوده من شوکه بودم ولی اراز این سکوتم رو دلیل به درست …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو پنج

اسارت عشق

با صدای بلند اراز که مخاطبش سیما بود منو رزا به جفتشون زل زدیم -از خونه ی من گمشو بیرون دیگه چشمم به ریختتم نیوفته … با چشمای خیس سریع از خونه بیرون زد .. از حقیقت هایی که رو شده بود تو دلم عروسی بود ..چی از این بهتر …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو چهار

صداشو میشنیدم که فریاد میزد واسممو تکرار میکرد اما دیگه جونی برام نمونده بود که بلند بشم … شاید اگه یکم دوستم داشت الان کاربه اینجاها نمیکشید ! وقتی چشمامو باز کردم تنها چیزی که متوجه ش شدم عطر دیونه کننده ی اراز بود … بعد از اینکه عطرش به …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو سه

  اینبار اشک های من بود که لبهامونو خیس کرد …میخواستم همراهیش کنم که عقب کشید طرز نگاش عوض شد …دیگه هیچ برقی تو چشماش نبود گیلاس نوشیدنی رواز دستم گرفت وبه دیوار کوبید خیلی بلند غرید -داستان مزخرفتو شنیدم حالا گمشو بیرون ! اشکهامو پاک کردم وبلند شدم ، …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو دو

  هنوز توی شک بودم که با حرص وولع به جون لبهام افتاده بود ومیبوسید … انگار میخواست عوض این همه مدت رو یجا از لبهام دربیاد …طولی نکشید که منم اختیار خودمو از دست دادم وهمراهیش کردم …بدنم داغ شده بودو پلک هام روی هم افتادن که یهو لبهام …

بیشتر بخوانید »