خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار

رمان بهار

رمان بهار/پارت پنجاهو هفت

  از لای دندونای بهم فشرده شدم گفتم: -تو به حرفهام گوش نمیکنی.جوابی برای سوالهام نداری برای همین سعی میکنی با یه سری حرف پرت و دورم کنی از اصل قضیه…پس برو…برو و بیشتر از این رنج نده منو….برو… اومد سمتم و پیش روم قد علم کرد و گفت: -برم …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاهو شش

  پگاه خوابیده بود اما من نه…خواب به چشمم نیومد چون ذهنم درگیر هزاران موضوع بود. بلند شدم و رفتم سمت پنجره ی کشویی…به محض کنار زدن پنجره باد سرد و یخی صورتم رو سرخ و سرد کرد. کف دستمو بردم جلو و چشم دوختم به آسمونی که حالت سفید …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاهو پنج

  چشم من مدام در تعقیب سوی چشماش بود. میخواستم بدونم واکنشش چیه وقتی بفهمه نتیجه ی سکس رویایش شد یه توله! برگه رو خیلی آروم از توی پاکت بیرون کشید و بهش نگاه کرد. رفته رفته لبخند روی صورتش محو شد. نگاهش میخکوب اون برگه ی آزمایش شده بود …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاهو چهار

    از پله ها اومدم پایین و رفتم سمت نوشین که لم داده بود رو کاناپه و همزمان هم چیپس و پفک میخورد و هم تلویزیون تماشا میکرد. درست بود که اخیرا بد رفتار میکرد اما نمیتونستم الطافش رو فراموش کنم و سر لج چیزایی که مامان سفارش کرده …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/ پارت پنجاهو سه

منو کشید تو آغوش خودش.اونقدر که تو بدنش مچاله شدم یا بهتره بگم احساس مچاله شدن بهم دست داد. تو همون حالت تصمیم گرفتم سوالی رو بپرسم که این چند روز ذهنم درگیرش بود: -مهرداد !؟ -جونم… -میگم نمیدونم حسی که میخوام ازش حرف بزنم درست باشه یا نه اما…اما …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاهو دو

  سرمو با تاسف به حال خودم و بیشتر اون تکون دادم و بعدهم با گفتن جمله ی “برای خودم متاسفم”از ماشین پیاده شدم و تو مسیر به راه افتادم… رهام نکرد و بیخیال نشد.با قدمهای سریع دنبالم کرد. پشت سرم اومد و گفت: -بهار…صبرکن بهار من لامصب باید بفهمم …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاهو یک

  دوسه روزی میشد که ساده ترین رفتارهارو بهانه کردم تا لازم نباشه اون پایین حضور پیدا کنم و باهردوشون چشم تو چشم بشم. صبحانه ، ناهار و شام را با زودتر و یا دیر تر از بقیه میخوردم و بعد دوباره می رفتم تو اتاق و به بهانه ی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاه

  همراه پگاه از کلینیک زدیم بیرون…کارای مربوط به دکوراسیون ساختمون کلینیک همچنان ادامه داشت و قرار شد خودشون باهام تماس بگیرن. هوا سرد بود و بارونی که تا چند دقیقه پیش نرم نرمک و قطره چکونی میبارید حالا اونقدر شدید شده بود که منو پگاه مجبورشدیم زیر سایبون یکی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت چهلو نه

  این یاداوری منو تو فکر انداخت.اونقدر درگیر امتحانات شده بودم که کلا یادم رفت….دوتا دستهامو تو موهام فرو بردم و با بهم ریختنشون گفتم: -هووووف! میدونی قرار بود تماس بگیرم! اصلا یادم رفت! -مگه نگفتی درگیر تغییر دکوراسیون داخلی کلینیکشون هستن!؟؟ -آره! ولی درکل خودمم باید پیگیر میشدم! فکر …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت چهلو هشت

دلم میخواست سفت و سخت بغلش کنم اما می ترسیدم باز ضایع بشم برای همین خودم دستامو دور خودم حلقه کردم و با وحشت به دختره که یه نفر داشت از زیر پتوش رد میشد نگاه کردم….اینبار دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با یه جیغ نه خیلی بلند خودمو …

بیشتر بخوانید »