خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار

رمان بهار

رمان بهار/پارت چهلو یکم

  همینطور که پیاده و قدم زنان تو خونه راه می رفتم کتابی که نتونسته بودم جلوی پگاه بازش کنم رو ورق زدم و رسیدم به صفحه آخر…جایی که اون شعررو نوشته بود! خیلی خوش خط بود.اصلا باید واسش ایموجی لایک میکشیدم اولین دکتر خوش خط دنیا رو! یکبار دیگه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت چهل

  سردی هوا مجابم کرد،شال گردنمو تا روی بینیم بالا بیارم جوری که حالا دیگه فقط چشمها و پیشونیم مشخص و عیان بودن. دستامو تو جیب پالتوی صورتی که رنگی هم رنگ که با کفشهای اسپورتم بود فرو بردم و قدم زنان تو پیاده رو به راه افتادم. برای رفتن …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیو نه

  خانم یگانه همه چیز رو برام توضیح داد.همه چیز رو. اینکه چه کارهایی باید انجام بدم.چه تایمهایی بیام سر کار و…هرآنچه که لازم بود بدونم. حتی قراردادروهم امضا کردیم. از پشت میز بلندشد.برگه رو امضا کرد و بعد دادش سمتم و گفت: -حالا فقط مهر دکتر صداقت مونده.لطفا ببرش …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیو هشت

  کرایه تاکسی رو حساب کردم و مضطرب از ماشین پیاده شدم. من هر وقت از پیش مهرداد برمیگشتم خونه همینقدر دچار استرس میشدم تا وقتی که تماااام شکم در مورد نرمال نبودن ظاهرم از بین بره. چرخیدم که چشمم به مردی کت شلواری و جوون افتاد‌. هیکل گنده ای …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیو هشت

رمان بهار

وقتی دلیل این دعوت به کافه رو باهاش درمیون گذاشتم واکنشش یه نگاه معنی دار طولانی اما پر حرف بود. شاید منتظر بود بهش بگم شوخی میکنم اما این یه شوخی نبود.دستشو از زیر چونه اش برداشت و گفت: -دوربین مخفیه !؟؟؟ درحالی که هر لحظه انتظار قاطی پاتی شدن …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیو هفت

دستمو بین کتف و گردنم گذاشتم و با چپ و راست کرد سرم، همزمان برای باخبر شدن از زمان نگاهی به ساعت دیواری انداختم. چشمای خواب آلودم مات می دیدن اما نه اونقدری که نفهمم ساعت هشت صبح. بلند شدم تا برم بیرون و یه آبی به دست و صورتم …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیوشش

  دیگه دلم نمیخواست پیش اون مادر و دختر بمونم. دوتا آدم پولدار که چون فکر میکنن ثروتمند و مایه دهرن حق اینو دارن باهرکسی هرجور که دلشون خواست رفتار کنن! لبخندی زدم و بعد گفتم: -خب! با اجازتون من شمارو باهم…. حرفم رو کامل نزده بودم که مادره دوباره …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/سیو پنج

  نگاهم رو از مردی که خودش رو میثاق معرفی کرده بودم برداشتم وبه سیگار توی دستم نگاه کردم. خوشگل بود…ناخوداگاه لبخند زدم.خودمم باورم نمیشد یه روز یه سیگار اونقدر برام جلب توجه کنه که نتونم پسش بزنم. -سیگار میکشی؟ نگامو از سیگار برداشتم و رو کردم سمت صاحب اون …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیو چهار

  هیچ واکنشی نتونستم از خودم بروز بدم جز اینکه بخندم.نه ..حتی خنده هم نه…کش اومدن لبهام از سر تعجب زیاد بود. خوشی زده بود زیر دلش که همچین چیزی ازم میخواست. -مهرداو میفهمی چی داری میگی!؟؟ ازدوااااااج بکنیم !؟؟؟ باهمون خونسردی و ریلکسی ای که واسه من واقعا جای …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیوسه

  گوشم اصلا به حرفهای استاد نبود چون چشم انتظار بودم. چشم انتظار یه تماس از طرف مهردادی که دو سه روزی هیچ خبری ازش نبود. دو سه روزی که به درازی دو سه سال بود. حس و حال کسی رو داشتم که یه چیزی رو گم کرده درست برخلاف …

بیشتر بخوانید »