خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار

رمان بهار

رمان بهار/پارت نودو شش

تا اینو گفتم بلند شد و مثل برج زهرما پیش روم قامت راست کرد و با غیظ پرسید: -الان چه گهی خوردی….؟ از لحن خصمانه و نگاه های دشمن ستیزش پر واضح بود باز سر جنگ داره. نیما دیگه واقعا داشت با این رفتارهاش خسته ام میکرد. آب دهنمو با …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون داخلن…فعلا نیاز نیست دسته گلشون رو ببینن! صورتتو بشور… زود باش! پوزخند زدم.میخواست آثار جرمش رو محو بکنه! اما لازم بود همه روز اول ببین اون باهان‌چیکار کرده. حتی دستمالهای خونی رو هم دور ننداختم. …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو چهار

  پلکهامو باز و بسته کردم و گفتم: -آره…دارن مجبورم میکنن. از حرفها و از جوابهایی که بهش میدادم سردرنمیاورد.یه جورایی گیج شده بود. دستمو گرفت وفت: -آخه یعنی چی من اصلا سر درنمیارم از حرفهایی که میرنی. اشک از چشمهام سرازیر نمیشد.اون دستمال رو از روی کنج لبم برداشتم. …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودوسه

تکیه داده بودم به دیوار و حرفهاشون رو گوش میدادم. نمیدونم چرا همه چیز برام مشکوک به نظر می رسید.شک نداشتم اینجا یه خبراییه که نمیخوان من فعلا باخبر بشن… شایدم میخوان کم کم باخبر بشم! بودن عمو و زن عمو تو خونه ی ما عجیب بود چون اونا آدمایی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو دو

  اون نه حاضر بود حرفهام رو بشنوه و نه حتی حاضربود باورم بکنه. هیچوقت اینجوری خداحافظی کردن از تهران جز پیش بینی هام نبود اما حالااااا …. به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: -اگه مایه ی آبرو ریزیت هستم خب همینجا میمونم! پوزخندی زد و با تاسف و طعنه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو یک

همونجا کنار در نشستم روی زمین. حس و حالم شبیه به آدمای ورشکست شده بود. هرچی که داشتم و نداشتم رو از دست دادم و حالا هیچ فرق و توفیری با آدمای ورشکسته نداشتم. آدمایی که فقط مالشون رو نمیبازن.آدمایی که همه چیزشون رو از دست میدن. مفلوک و بدبخت …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نود

خیلی یهویی نوشین از پشت دیوار اومد کنار و کنار پسر بچه ایستاد.شوکه و بهت زده بدون اینکه حتی بتونم پلکهامو تکون بدم بهش خیره شدم…. دیدنش اون هم اونجا جلوی در برام باور نکردنی بود و هیچ چیز واقعا تا به این اندازه نمیتونست منو شوکه کنه…. آخه اون …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو نه

  انگشت اشاره ام رو تکون داد گفتم: -داری مزخرف تحویلم میدی و من دیگه نمیخوام مزخرفاتتو گوش بدم…حالیته!؟گورتو گم کن و دیگه سمت من و خونوادم نیا تا فهمید هیچ دلیلی واسه اینکه مهرداد همچین کارایی انجام بده نمیبینم و جدی جدی عزم رفتن دارم ریتم حرف زدنشو تند …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو هشت

    فهمید تا وقتی من اینجا هستم نمیتونه مطالعه ی مفید داشته باشه برای همین بلند شد اما پشتبندش واسه من پیام فرستاد: ” یه خبر خوب برات دارم. تو ماشین سر خیابون منتظرت می مونم” پیامش رو که خوندم خیلی کنجکاو شدم بدونم خبر خوبش چیه برای همین …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو هفت

از تاکسی پیاده شدم و قدم زنان به سمت خونه ای رفتم که اصلا نمیتونستم بگم چقدر دلم براش تنگ شده… درسته که اینجا خاطرات مثلا شیرین هم داشتم اما اونقدر اتفاقای بد و حرفها و حس های بد برام به همراه داشت که هیچ حس خوبی بهش نداشتم. و …

بیشتر بخوانید »