خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار

رمان بهار

رمان بهار/پارت هشتادو هفت

از تاکسی پیاده شدم و قدم زنان به سمت خونه ای رفتم که اصلا نمیتونستم بگم چقدر دلم براش تنگ شده… درسته که اینجا خاطرات مثلا شیرین هم داشتم اما اونقدر اتفاقای بد و حرفها و حس های بد برام به همراه داشت که هیچ حس خوبی بهش نداشتم. و …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو شش

  حواسم اصلا پی فرزین نبود. با حوصله و آب و تاب داستان و ماجرای خاص یکی از دانشجوهاش رو برام تعریف میکرد اما من اصلا حرفهاشو نمیشنیدم چون چِت کرده بودم رو پیامی که از طرف مهرداد برام اومده بودم. “امشب میام پیشت ” اگه میومد پیشم بازم کارهایی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/هشتادو پنج

  خواستم بلند بشم ولی این اجازه رو نداد و با متمایل کردن بدنش روی بدنم کاری کرد دراز بکشم و خودشم تقریبا خیمه زد روی تنم… آب دهنمو قورت دادم و دستهامو گذاشتم روی شونه هاش تا اینجوری بهش بفهمونم اصلا علاقه ای به هیچ بوسه ای ندارم. نه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو چهار

تمایل شدیدی به هرچه زودتر رفتن از خونه ی عمو داشتم. نمیدونم چرا مامان اینقدر اصرار داشت این ارتباط با اونها حفظ بشه اونم درحالی که خودش هم چندان دل خوشی ازشون نداشت! کم حرف ترین آدم اون جمع من بودم.منی که حوصله هیچکدوم از دور و اطرافیانمو نداشتم چون …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/هشتادو سه

نشسته بودم رو مبل و زانوی غم بغل گرفته بودم. چند روز بود که تمام فکر و ذهنم شده بود این موضوع که کی میتونست از دکتر بخواد دیگه براش کار نکنم و هربار منطق و عقل و حتی احساسم منو می رسوندن به یه اسم مشترک. به مهرداد! به …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو دو

  همزمان که پله هارو بالا میرفتم دست بردم توی کیف و به دنبال کلید گشتم. گرچه امروز خانم یگانه خیلی عجیب رفتار کرد اما خوبی نرفتن سرکار این بود که دیگه نیازی نبود وقتی موقع برگشتن از سر کار زنگ بزنم بیرون غذا و یافست عود سفارش بدم. لااقل …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو یک

ساک مشکی رنگی داد دستم و یکی دو قدم عقب رفت. قلبم تالاپ تلوپ تو سینه ام میکوبید و عرق های ریز و درشتی روی صورتم نشست. گاهی حس میکردم چشمام سیاهی میره… میترسیدم حتی اگه این ساک پر پول رو هم بدم دستش بازهم راز ما تو سینه اش …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب بر میگشتم هرگز با اون بودن رو انتخاب نمیکردمو این تنها موردی بود که بهش ایمان داشتم. حس قوی ای به طرز شدیدی بهم میفهمومد انتخاب مهرداد و وابسته شدم بهش همه و همه تحت …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو نه

  بشکن زد و بعد از ماشین پیاده شد و همونطور که کف دستهاش رو بهم می مالید قدم زنان میومد سمتم گفت: -آهاااان! این سوال خوبیه! از برق طمع توی چشمهاش از نوع نگاه هاش به خودم و حتی از حرکاتش اصلا و ابدا خوشم نمیومد. نزدیکتر که شد …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو هشت

روبه روی آینه ی قدی ایستادم و پالتوم رو تنم کردم. دنبالم اومده ولی حرف فقط تماشام میکرد. بند پهن کیفمو روی دوشم انداختم وبعد که از مرتب بودن سرو وضعم اطمینات پیدا کردن چرخیدم سمت استاد حاتمی و گفتم: -خب…فکر کنم دیگه وقت رفتن!خییلی…خیلی روز خوبی بود….اگه بگم از …

بیشتر بخوانید »