خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار

رمان بهار

رمان بهار/پارت هفتاد ویک

  من هم دوستش داشتم هم ازش عصبانی بود اما الان حس مورد دومی تو وجودم بیشتر بود.نفس پرحرصی کشیدم و سرمو ازش برگردوندم و گفت: -برو مهرداد….برو….نمیخوام پگاه تو رو اینجا ببینه! دستهاشو روی دسته های دو طرف صندلی گذاشت و سرش رو به سمتم چرخوند و با حیرتی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتاد

  بالاخره بهش نگاه کردم . یه مرد جوون حدود 27-28ساله که مزاحمت خیابونی نه به ظاهرش میخورد نه به حالت جدی صورتش. یه احساسی به من میگفت اون منو میشناسه کاملا هم میشناسه اما واقعا هیچ شناختی نسبت به اون نداشتم و کاملا مطمئن بودم اولینباره که دارم میبینمش! …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو نه

  پگاه خواب بود که از خونه زدم بیرون. برای من یک دقیقه هم یک دقیقه بود و نمیتونستم وقت رو تلف بکنم خصوصا که احتمال داشت آرتین هرلحظه سرکله اش پیدا بشه و خب من اصلا نمیخواستم زمانی که اون برمیگرده توی خونه اش باشم. قدم زنان تو پیاده …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو هشت

  با دستمال گوشه ی لبهاش رو تمیز کرد و بعد شیطنت وار انگشتشو تو ته مونده ی خورشت فرو برد و لیسش زد. با انزجار نگاهش کردمو گفتم: -ای پگاه نکبت! لیس میزنی انگشتتو! خندید و گفت: -آخه خیلی خوشمزه بود.چقدر تو آشپزیت خوبه به بهار.میگم بیا رستورانی بیرون …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو هفت

  مهر رو از منشی دکتر حاتمی گرفتم و برگشتم مطب. وقتی اونجا بودم و منشی حواسش نبود یکی از کارتهایی که مشخصات دکتر روی اون نوشته شده بود رو برداشتم تا بیشتر مطمئن بشم اشتباهی در کار نیست. پشت میز نشستم و به کارت نگاه انداختم. از اونجایی که …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این مهرداده که داره دروغ میگه نه اون پسر… اصلا من چرا از اون انتظار عشق و وفاداری داشتم وقتی اون خودش به زن خودش هم رحم نکرد و اومد سمتم. همه چیز بین ما کم …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو پنج

  باهمدیگه از اورژانس اومدیم بیرون. بی توجه به نق و نوقهای پگاه، باند دور سرم رو باز کردم و انداختم تو سطل آشغال و موهام رو ریختم روی پیشونیم. پگاه بازهم شروع کرد نق زدن: -باز نمیکردی! آخه چه کاریه!؟ -چقدر تو نق میرنی و گیر میدی پگاه! چیزی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو چهار

  حرفم تموم نشده بود که از روی صندلی بلند شد و بالحنی پر تحکم و جدی و حتی میتونم بگم عصبانی گفت: -دیگه رو حرف من حرف نزن…همون نه گفتم! مهرداد شده بود همون مهرداد یک دنده و لجبازی که جز حرف خودش به حرف کس دیگه ای فکر …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصت و سه

  تو اون لحظات که تهدیدهای اون پسره لحظه به لحظه داشت شدت میگرفت چاره ی کار رو فقط تو باز کردن در دیدم… برای همین دستمو روی دستگیره گذاشتم و خطاب به هردو گفتم: -درو باز میکنم! گیسو اومد جلو و با قیافه ای شاکی و طلبکار گفت: -یعنی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصت و دو

چند دقیقه ای تو ماشین تنها نشسته بودم. نمیدونستم تا کی باید هرچند وقت یکبار اینجوری با مهرداد گپ میزدم تا از خر شیطونی که زیاد علاقه به سوار شدنش رو داره پیاده بشه و رضایت بده سر کار برم. ترس داشت…ترسش از این بود که استقلال مالی پیدا کنم …

بیشتر بخوانید »