خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار

رمان بهار

رمان بهار/پارت هفتادو هفت

  من حرف از رفتن به خوابگاه زدم و اون اینجوری جوشی و آتیشی شد وای به روزی که بفهمه دارم به جدایی از خودش فکر میکنم… ای کاش اصلا شجاعت این رو داشتم که رک و راست بهش بفهمونم دیگه نمیخوام باهاش این رابطه رو ادامه بدم. من دیگه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی میز پهن کردم و بسته های غذا رو روش چیدم. بارون میبارید و تو پارک جز خودم و دختر پسر جوونی که چند آلاچیق اونورتر مشغول بگو بخند بودن کس دیگه ای رو ندیدم. کف …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو پنج

سر برگردوندم و به مهردادی که حوله تنش بود و ازخشم صورتش برافروخته شده بود نگاه کردم.این خشم کاملا برای منی که نسبت یه جو این خونه آگاهی پیدا کرده بودم قابل پیشبینی بود.مسلما هرکسی میفهمید یه نفر بدون اجازه تفتیش و بازرسیش کرده اینجوری بهم می ریخت. خود من …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو چهار

  برق رستوران رفته بود و اونا در تلاش بودن با برق اضطراری رضایت مشتری هارو دوباره به دست بیارن و فکر کنم اون وسط تنها من بودم که دعا دعا میکردم همچنان اونجا همونطور تاریک بمونه! استاد حاتمی شمع بینمون رو روشن کرد و گفت: -بهتر نشد!؟ خوشحال از …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو سه

  اصلا فکر نمیکردم بخواد اینقدر حرص پول رو بخوره.یعنی بهش نمیومد اما اینجوری بود.من همیشه فکر میکردم آدمای خیلی پولداری مثل اون براشون مهم نیست اینجور مسائل اما ظاهرا تصور من اشتباه بود و هرچی بیشتر پول دار باشی بیشتر حرص پول رو میخوری… لبخند زدم و گفتم: -ایراد …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو دو

  باخستگی وسایلم رو روی زمین گذاشتم.ساعت ده بود و من تازه تونستم برگردم خونه. دستکشم رو درآوردم و دکمه ی زنگ رو فشار دادم. هواسرد بود و با اینکه پالتو ودستکش و شال گردنم داشتم اما بازهم حس لرزیدن از یخی هوا داشتم. پاهامو تکون میدادم و اینجوری خودم …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتاد ویک

  من هم دوستش داشتم هم ازش عصبانی بود اما الان حس مورد دومی تو وجودم بیشتر بود.نفس پرحرصی کشیدم و سرمو ازش برگردوندم و گفت: -برو مهرداد….برو….نمیخوام پگاه تو رو اینجا ببینه! دستهاشو روی دسته های دو طرف صندلی گذاشت و سرش رو به سمتم چرخوند و با حیرتی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتاد

  بالاخره بهش نگاه کردم . یه مرد جوون حدود 27-28ساله که مزاحمت خیابونی نه به ظاهرش میخورد نه به حالت جدی صورتش. یه احساسی به من میگفت اون منو میشناسه کاملا هم میشناسه اما واقعا هیچ شناختی نسبت به اون نداشتم و کاملا مطمئن بودم اولینباره که دارم میبینمش! …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو نه

  پگاه خواب بود که از خونه زدم بیرون. برای من یک دقیقه هم یک دقیقه بود و نمیتونستم وقت رو تلف بکنم خصوصا که احتمال داشت آرتین هرلحظه سرکله اش پیدا بشه و خب من اصلا نمیخواستم زمانی که اون برمیگرده توی خونه اش باشم. قدم زنان تو پیاده …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو هشت

  با دستمال گوشه ی لبهاش رو تمیز کرد و بعد شیطنت وار انگشتشو تو ته مونده ی خورشت فرو برد و لیسش زد. با انزجار نگاهش کردمو گفتم: -ای پگاه نکبت! لیس میزنی انگشتتو! خندید و گفت: -آخه خیلی خوشمزه بود.چقدر تو آشپزیت خوبه به بهار.میگم بیا رستورانی بیرون …

بیشتر بخوانید »