خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت

رمان شاهدخت

رمان شاهدخت/پارت شصتو چهار

نهان سرش رو روی شونه م گذاشت و چشماش رو بست برای عوض کردن حالش کنار گوشش لب زدم _الان فکر میکنن همجنسبازیم اروم خندید سرم و به سمت چپم چرخوندم و نگاه چپ چپ زن رو دیدم _حالا تو بخند ولی این خانومه اوت طرف نشسته بدجور داره چشم …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت شصتو سه

_ بیرونه _ تو حیاط؟؟ چرا؟؟ جوابمو نداد که خودم سمت در رفتم و بیرون رفتم با دیدن نیلوفر روی تاب سمتش رفتم _ تنها تنها؟؟ با صدام سرش رو بالا آورد لبخندی بهم زد و اشاره کرد برم پیشش جلو رفتم و کنارش نشستم _ نبینم پکریت رو تک …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت شصت ویک

  _یه چیز بگم ؟؟ اون اضطراب و ناآرومی از چشماش کنار رفتن و مات شده نگاهم کرد. انگار که توقع داشت من تمام اضطرابی که داشت بند بند وحودم رو از هم پاره می‌کرد رو نشونش بدم . با یه حرکت دستاش رو ول کردم و جوری خودم رو …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت شصت

  به سمت وسیله ها رفتیم و دایان بلیط چندتا دستگاه که با بچه ها میتونستیم سوارشیم ‌ رو گرفت همه ی اون وسیله هایی که بلیطش رو داشتیم سوار شدیم و انصافا هم بهمون خیلی خوش گذاشته بود. قرار بود بعد از خوردن غذا سوار چرخ و فلک بشیم …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو نه

  آراز و آرام با شونه های افتاده جلو اومدند و از صورت خستشون معلوم بود که دیگه رمقی برای دید زدن حیوان های زبان بسته برای دور سوم نداشتند . اینقدر خودشون رو به میله های دور قفس‌ها چسبونده بودند که روی صورتاشون رد قرمز چهار گوش افتاده بود …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو هشت

تماس رو با صدای بم و دورگه شدم، جواب دادم و نگاهم همونطور میخ روی اندام نهان موند که داشت لباس عربی های دیشب رو با صورت سرخ شده از خجالت از روی زمین برمیداشت . _بله ؟ صدای سرخوش دایان توی گوشم پیچید و از صدای شلوغی دورش مجبور …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/ پارت پنجاهو هفت

“نهان” با خداحافظی دایان و نیلو دانیار در عمارت رو قفل کرد و به سمتم اومد میدونستم میخواد کل ارایشم رو بهم بریزه ولی هنوز برنامه ی من تموم نشده بود قبل از اینکه بهم برسه از جا پریدم _تا تو دست و صورتت رو بشوری منم چای میریزم به …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو شش

  ارام و اراز جلوتر رفتند و از موقعیت استفاده کردم و دستم رو دور گردن دانیار حلقه کردم و لب هام رو روی لبهاش چسبوندم _دوست دارم دانیار هم بوسه ی کوتاهی روی لب هام نشوند و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند دانیار_منم دوستت دارم دستم رو داخل دستش …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو پنج

  برای همه فاتحه خوندم و از جا بلند شوم تا سطلی پیدا کنم و سنگ ها رو بشورم که دانیار با یه باکس اب معدنی و دست گل های بزرگی از راه رسید متعجب به دستش نگاه کردم _کی اینارو خریدی چشمکی بهم زد و گل ها رو به …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو چهار

_ مرسی …چشاتون خوشگل میبینه سمیه_باید برات اسفند دود کنم سریع به سمت اتاق پخت رفت و گاز رو روشن کرد و لحظاتی بعد بوی اسپند همه جارو گرفته بود دور سرم چرخوند و به میز چند ضربه زد سمیه_چشم حسود دور باشه ازت خندیدم و لب باز کردم تا …

بیشتر بخوانید »