خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت

رمان شاهدخت

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو هشت

تماس رو با صدای بم و دورگه شدم، جواب دادم و نگاهم همونطور میخ روی اندام نهان موند که داشت لباس عربی های دیشب رو با صورت سرخ شده از خجالت از روی زمین برمیداشت . _بله ؟ صدای سرخوش دایان توی گوشم پیچید و از صدای شلوغی دورش مجبور …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/ پارت پنجاهو هفت

“نهان” با خداحافظی دایان و نیلو دانیار در عمارت رو قفل کرد و به سمتم اومد میدونستم میخواد کل ارایشم رو بهم بریزه ولی هنوز برنامه ی من تموم نشده بود قبل از اینکه بهم برسه از جا پریدم _تا تو دست و صورتت رو بشوری منم چای میریزم به …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو شش

  ارام و اراز جلوتر رفتند و از موقعیت استفاده کردم و دستم رو دور گردن دانیار حلقه کردم و لب هام رو روی لبهاش چسبوندم _دوست دارم دانیار هم بوسه ی کوتاهی روی لب هام نشوند و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند دانیار_منم دوستت دارم دستم رو داخل دستش …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو پنج

  برای همه فاتحه خوندم و از جا بلند شوم تا سطلی پیدا کنم و سنگ ها رو بشورم که دانیار با یه باکس اب معدنی و دست گل های بزرگی از راه رسید متعجب به دستش نگاه کردم _کی اینارو خریدی چشمکی بهم زد و گل ها رو به …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو چهار

_ مرسی …چشاتون خوشگل میبینه سمیه_باید برات اسفند دود کنم سریع به سمت اتاق پخت رفت و گاز رو روشن کرد و لحظاتی بعد بوی اسپند همه جارو گرفته بود دور سرم چرخوند و به میز چند ضربه زد سمیه_چشم حسود دور باشه ازت خندیدم و لب باز کردم تا …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو سه

_نفسم رفت … کی وقت کردی این کارارو کنی ؟ جلوم چرخی زد و در اخر گوشه های دامن پیراهنش رو گرفت و کمی خم شد نهان_اختیار داری اقا فکر کردی فقط خودت بلدی سوپرایز کنی ؟ خندیدم و جلو رفتم صندلی رو عقب کشیدم و اشاره کردم بشینه _بفرمایید …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو دو

آروم ازم دور شد پیشونیشو چسبوند به پیشونیم _برو بپوش لباساتو بریم … یکم دیگه بمونیم کلا تا بعدظهر باید رو تخت باشیم از زیردستش در رفتم..پلاستیک رو روی تخت خالی کردم شروع کردم پوشیدن لباسا راضی از تیپم لبخندی تو آینه زدم و برگشتم سمت دانیار دانیار آماده رو …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو یک

  مرضیه ریز میخندید و من که احساس ضایگی میکردم دلم میخواسام زودتر جمع رو ترک کنم دانیار_ حواست بهم نباشه مامان پری گوشتو میکشه سمیه سمیه با لبخند سینی رو روی میز گذاشت و لیوان چای رو به دستم داد و خودش هم کنارم نشست دانیار اعتراض کرد _من …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاه

  با حساس حرکت چیزی روی پوست صورتم سریع با دست رو صورتم کوبیدم و از خواب پریدم با دیدن ۱ورت خندون دانیار نفسم رو بیرون فرستادم _فکر کردم حشره ست دانیار اروم دستش رو روی پوست صودتم کشید دانیار_خود ازاری داری ؟ کی گفت حق داری چیزی که مال …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو نه

  صبح با حس خیسی پلک هام چشم باز کردم دانیار با لبخند نظاره گرم بود _صبح بخیر چشمام رو بستم و خودمو بیشتر تو بغلش جا دادم _خوابم میاد خندید و دست هاش رو محکم دورم حلقه کرد و من رو به خودش فشرد دانیار_بسه خواب … ۱۰۰ بار …

بیشتر بخوانید »