خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت

رمان شاهدخت

رمان شاهدخت/پارت سیو پنج

  شگفت زده به مراسم نگاه میکردم … همه لباس های سنتی پوشیده بودند و وسط باغ در حال بزن و برقص بودن جالب بود برام زن ها با حجاب کامل وسط بودتد و هیچ محدودیتی نداشتند با صدای دست جمع پراکنده شد روی لب همه خنده بود اترژی مثبتی …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیوچهار

دستمو روی دستش گذاشتم و فشردم _میدونم …تو ارزشت خیلی بالاتر از این حرفاست برام فعلا این رو قبول کن ازم باید برای محیا جهاز تهیه کنی شرمنده سرش رو پایین انداخت با لبخند دستش رو دوباره فشردم _من دیگه برم خداحافظ … کاری بود حتما خبرم کن از چندتاپله …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیوسه

بدون توجه به مخالفتم دستم رو کشید و از پله ها دوباره پایین رفت بوی گوگرد اب حالم رو بد میکرد عباس اقا به حوض پر اب اشاره زد _اینم از حوضی که خواستید بخار فضای اتاقک رو گرفته بود تیره ی کمرم عرق کرده بود عباس اقا بعد از …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیودو

************** روی تخت نشسته بودم و کلافه پام رو تکون میدادم با خارج شدن دانیار از سرویس غر زدم _بدو دیگه چیکار میکنی هی اینور اونور دو هفته دیگه تولد بچه هاست ما هنوز هیچکاری نکردیم نگاهش رو از فرق سر تا نوک انگشتام روم چرخوند دانیار_با خودت لباس دخترونه …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیو یک

  روی تخت نشسته بودم و کلافه پام رو تکون میدادم با خارج شدن دانیار از سرویس غر زدم _بدو دیگه چیکار میکنی هی اینور اونور دو هفته دیگه تولد بچه هاست ما هنوز هیچکاری نکردیم نگاهش رو از فرق سر تا نوک انگشتام روم چرخوند دانیار_با خودت لباس دخترونه …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سی

روی تخت نشستم و چشم غره ای بهش رفتم شکلکی برام دراورد و به دانیار نگاه کرد دایان_پات خوبه ؟ درد نداری ؟ دانیار به تاج تخت تکیه داد و به سینی صبحانه اشاره کرد دانیار_خوبم اینو ببرش سر میز ماهم میایم اونور دایان دست به کمر شد _نخود سیاه …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت بیستو نه

مقصر دل مردگی این دختر پدر من بود باید ترمیم میشد سفت توی بغلم فشردمش و سرم رو تو گردنش فرو کردم و اروم لب زدم _درستش میکنم *** با احساس تکون خوردن تخت چشمام نیمه باز شد دایان دسته ای از موهای نهان رو تو گوشش فرو میکرد و …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت بیستو هشت

“دانیار” شونه ای بالا انداخت و قصد کرد ازم جدا شه سرش رو روی سینه م فشار دادم دانیار_بمون اینجا نهان_میخوام بخوابم دسته ی کوچیک موهاش رو که روی صورتش ریخته بود رو به عقب فرستادم _همینجا بخواب نفسش رو بیرون فرستاد و بدون حرکت چشماش رو بست _برگشتیم روستا …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت بیستو هفت

  “نهان” وسط صحب دایان به راضیه که با سینی غذا به طرف اتاق دانیار میرفت نگاه کردم مگه دانیار لخت نبود از جام بلند شدم و به سمتش رفتم _من میبرم با صدای بلندم کمی تکون خورد و بهم نگاه کرد سینی رو به سمتم دراز کرد راضیه _بفرمایید …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت بیستو شش

رمان شاهدخت

_دانیار بخاطر من اینطوری شده اگر در حموم باز نمیکردم اینطوری نمیشد … من فقط خواستم حالشو بگیرم نگاهی به دانیار انداخت و صورت من رو لمس کرد و لبخند زد دایان_حالا چرا انقدر نوچی تو نفسمو با صدا بیرون فرستادم _دست گل داداشته خندید و روی صندلی کناردتخت دانیار …

بیشتر بخوانید »