خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت

رمان شاهدخت

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو دو

آروم ازم دور شد پیشونیشو چسبوند به پیشونیم _برو بپوش لباساتو بریم … یکم دیگه بمونیم کلا تا بعدظهر باید رو تخت باشیم از زیردستش در رفتم..پلاستیک رو روی تخت خالی کردم شروع کردم پوشیدن لباسا راضی از تیپم لبخندی تو آینه زدم و برگشتم سمت دانیار دانیار آماده رو …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو یک

  مرضیه ریز میخندید و من که احساس ضایگی میکردم دلم میخواسام زودتر جمع رو ترک کنم دانیار_ حواست بهم نباشه مامان پری گوشتو میکشه سمیه سمیه با لبخند سینی رو روی میز گذاشت و لیوان چای رو به دستم داد و خودش هم کنارم نشست دانیار اعتراض کرد _من …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاه

  با حساس حرکت چیزی روی پوست صورتم سریع با دست رو صورتم کوبیدم و از خواب پریدم با دیدن ۱ورت خندون دانیار نفسم رو بیرون فرستادم _فکر کردم حشره ست دانیار اروم دستش رو روی پوست صودتم کشید دانیار_خود ازاری داری ؟ کی گفت حق داری چیزی که مال …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو نه

  صبح با حس خیسی پلک هام چشم باز کردم دانیار با لبخند نظاره گرم بود _صبح بخیر چشمام رو بستم و خودمو بیشتر تو بغلش جا دادم _خوابم میاد خندید و دست هاش رو محکم دورم حلقه کرد و من رو به خودش فشرد دانیار_بسه خواب … ۱۰۰ بار …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو هشت

دانیار_ اخر سر هم با نازنین اشنا شد و ازدواج کردن _هیچوقت نخواستی برگردی ایران ؟ با مکث جواب داد دانیار_تا کالج چرا دوست داشتم برگردم ولی اختیارم‌دست خودم نبود ولی بعد اون دتنیال متاهل شده بود و من هم تموم سختی ها و دلتنگی های غربت عقده شده بود …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این لباسه خیلی ناز شدی نگاه کوتاهی به لباس انداختم و با چنگال تیکه ای از گوشت رو بر اشتم و جلوی دهنم گرفتم و قبل از خوردنش گفتم _چقدر لباس داری تو کمد سرش رو …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو شش

  شمشیرم رو از رو بسته بودم هرچیزی که میگفت قصد کوتاه اومدن نداشتم با رسیدن به جاده ی خاکی سرعتش دو پایین اورد و برای کمتر تکون خوردن ماشین با احتیاط رانندگی میکرد بعد از ۱۰ دقیقه با کلافگی از جاده ی خرابی که باهاش دست و پنجه نرم …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو پنج

  بعد از چند دقيقه بینیش رو بالا كشيد و خودشو از بغلم بيرون كشيد و دوباره شد همون نهان قبلي…! به جاده ي رو به روش خيره شد با بدخلقي گفت: _نميخوايي راه بيفتي!؟يا تا شب ميخوايي همين جا بمونيم چقدر زود ميتونست به خودش مسلط بشه و خودشو …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو چهار

  “دانیار” نهان رو سفت تو اغوشم فشردم حتی فکر کردن به اینکه اگر یه تار مو ازش کم میشد دیونم میکرد با صدای مامور به خودمون اومدیم کمی نهان رو از خودم جدا کردم و به مامور نگاه کردم مامور_سر اوردی مگه چه وضع رانندگیه با سکوت بهش نگاه …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو سه

دستمو روی سینه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم _تلخی میبینم ناحق میبینم تلخ میشم تلخ حرف میزنم هرچزی که در گذشته اتفاق افتاده و هر چی دیدی یا هر چی شنیدی اینا هیچ ربطی به من نداره انگشت اشاره م رو روی سینه ش کوبیدم _نمیتونی من رو …

بیشتر بخوانید »