خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت

رمان شاهدخت

رمان شاهدخت/پارت چهلو هشت

دانیار_ اخر سر هم با نازنین اشنا شد و ازدواج کردن _هیچوقت نخواستی برگردی ایران ؟ با مکث جواب داد دانیار_تا کالج چرا دوست داشتم برگردم ولی اختیارم‌دست خودم نبود ولی بعد اون دتنیال متاهل شده بود و من هم تموم سختی ها و دلتنگی های غربت عقده شده بود …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این لباسه خیلی ناز شدی نگاه کوتاهی به لباس انداختم و با چنگال تیکه ای از گوشت رو بر اشتم و جلوی دهنم گرفتم و قبل از خوردنش گفتم _چقدر لباس داری تو کمد سرش رو …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو شش

  شمشیرم رو از رو بسته بودم هرچیزی که میگفت قصد کوتاه اومدن نداشتم با رسیدن به جاده ی خاکی سرعتش دو پایین اورد و برای کمتر تکون خوردن ماشین با احتیاط رانندگی میکرد بعد از ۱۰ دقیقه با کلافگی از جاده ی خرابی که باهاش دست و پنجه نرم …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو پنج

  بعد از چند دقيقه بینیش رو بالا كشيد و خودشو از بغلم بيرون كشيد و دوباره شد همون نهان قبلي…! به جاده ي رو به روش خيره شد با بدخلقي گفت: _نميخوايي راه بيفتي!؟يا تا شب ميخوايي همين جا بمونيم چقدر زود ميتونست به خودش مسلط بشه و خودشو …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو چهار

  “دانیار” نهان رو سفت تو اغوشم فشردم حتی فکر کردن به اینکه اگر یه تار مو ازش کم میشد دیونم میکرد با صدای مامور به خودمون اومدیم کمی نهان رو از خودم جدا کردم و به مامور نگاه کردم مامور_سر اوردی مگه چه وضع رانندگیه با سکوت بهش نگاه …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو سه

دستمو روی سینه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم _تلخی میبینم ناحق میبینم تلخ میشم تلخ حرف میزنم هرچزی که در گذشته اتفاق افتاده و هر چی دیدی یا هر چی شنیدی اینا هیچ ربطی به من نداره انگشت اشاره م رو روی سینه ش کوبیدم _نمیتونی من رو …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو دو

  قدم بعدی رو بر نداشته بودم که دستم کشیده شد و به دیوار چسبوندتم صورتش رو بهم نزدیک کرد… نگاه خیره ش روی لب هام ضربام قلبم رو بالا میبرد به سمت لب هام کمی پایین اومد ولی قبل از شکار شدنم سرم رو به سمت دیگه ای چرخوندم …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو یک

  _نهان … عصبی با صدای اروم توپید بهم _برو بیرون نمیخوام ببینمت ازت متنفرم لب باز کردم تا توجیهش کنم ولی بغضش سر باز کرد و شروع کرد به مشت کوبیدن به سینه م _تو توی زندگی من نحسی اوردی … حالم از تو و دورو بریات بهم میخوره …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهل

اران دهن باز کرد تا چیزی بگه که با شنیدن صدای پایی که نزدیک میشد انگشت اشارمو روی بینیم گذاشتم و پشت در به دیوار چسبیدم چند تقه به در خورد و در باز شد پشت در سنگر گرفتم صدای خان بلند شد خان_چرا نخوابیدین شما هنوز اراز _آم آم …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیونه

  _منظورت چیه ؟ دستش رو جلوم دراز کرد دایان_پاشو بچه خم مارو خاکی کردی هم خودتو شرمنده دستم رو داخل دستش گذاشتم و از رور زمین بلند شدم دستم رو داخل دستش فشرد و به سمت عمارت راه افتاد جواب سوالم رو نداد … اودین باری بود که سوادم …

بیشتر بخوانید »