خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو چهار

  که راز دل داغونم فاش نشه براش که این راهی که پیش گرفتم و تصمیمی که گرفتم از هم نپاشه و داغونتر از این نشم برای این بوسه… چشماشو بسته بود و از لبام کام می گرفت به طوری که انگار اصلاً دیگه به نفس کشیدنم نیازی نداشت. بالاخره …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو سه

  سمیرم اما عقب هلش داد و گفت _معلوم هست چه مرگته چی داری میگی برای خودت؟ الان حرف چیه؟ این دختر حالش خوب نیست و می خواد من کنارش باشم نه تو اما صدای سام کل اون ساختمون رو لرزوند وقتی فریاد زد و گفت _ اون دختر غلط …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو دو

  دیگه کاری بود که شده بود و نمی تونستم کاری بکنم خودمو به نفهمی زدم و از اتاق بیرون اومدم سمیر روی مبل نشسته بود و منتظر من بود روبروش که نشستم ازش پرسیدم _چطور اینجا رو پیدا کردی ؟ تک خنده ای کرد و به مبل بیشتر تکیه …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو یک

اما اون بازوم و از پشت کشید و من نزدیک خودش کرد و گفت _داری میری به سمت آزادی! اما آزادیه مشروط میدونی که طلاقت نمیدم. دستشو پس زدم گفتم میدونم میدونم هزار بار اینا رو بهم ن گفتی خسته نمیشی از تکرار شون؟ ازش فاصله گرفتم به سمت پله …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیست

  عصبی دستم رو روی شونه اش گذاشتم و مجبورش کردم بهم نگاه کنه من قرار نیست هرزه بشم طلاق گرفتنم از تو معنیش این نیست که بخوام هرزه بشم من فقط می خوام آزاد باشم تو میخوای اسمم توی شناسنامه ات بمونه از من دور باشی و من تنها …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت نوزده

یکتا لبخندی زد و گفت خوشحالم که اینجایی دلم برات تنگ شده بود با چشمکی که در آخر براس سمیر زد اونو بیشتر عصبی کرد _ یک_تا دور این دختر و خط بکش میفهمی اون مثل تو نیست اصلا با تو جور نیست نمیخوام ازارش بدی یکتا با صدای بلند …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت هجده

  با برداشته شدن اون پارچه سیاه،چندین بار متعدد پلک زدم تا کمی دیدم بهتر شد. خواستم دستم و بالا بیارم و چشمام و ماساژ بدم اما دیدم که دستام به صندلی بسته شدن. خدایا آخه من کجام؟ کمی فکر کردم تا بالاخره خون به مغزم دوید و به خاطر …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم نوشابه واز این مزخرفات بخوره . لیوانی که سمت خودش بود و کنار کشیدم و گفتم اگه قرار باشه من نخورم تو هم نباید بخوری نگاهی کرد و گفت _تو بردی من نمیخورم ولی تو …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت شانزده

مثل یه عروسک زیر دست و پاش جابجا می شدم هر کاری که دلش میخواست باهام می‌کرد و من حتی اجازه نداشتم مخالفت کنم خیلی درد داشتم دردی که احساس می کردم داره وجودمو از هم میپاشه اما مگه میتونستم بگم این کارو نکن اگه میتونستم مخالفتی بکنم؟ وقتی با …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت پانزده

با این حرفاش قلبم داشت از جا کنده میشد میترسیدم دستش روی قلبم بشینه و دست دلم پیشش رو بشه نمی خواستم بفهمه احساسی بهش دارم می ترسیدم بدتر رفتار کنه و از این احساسم سوء استفاده بشه خواستم حرف عوض کنم پس پرسیدم چرا قبل از اینکه من باشم …

بیشتر بخوانید »