خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع/پارت سیو سه

معلوم نبود منو با خودش کجا میبره نمیدونستم چی در انتظارمه … مثل یه توپ فوتبال بین این آدما دست به دست می شدم و هیچی از آینده نامعلومم نمیدونستم. بالاخره بعد از ساعت ها رانندگی جلوی عمارت دیگه ماشین را متوقف کرد حتی به سمتش نچرخیدم قلبم بی تابی …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم دستگاهی که به من بسته شده بود باعث می شد دقیق نتونم جایی که هستم و تشخیص بدم. بدنم به حدی خشک شده بود که انگار روزها همینطور صاف دراز کشیدم استخوانام خشک شده بود …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

از کجا درز کرده بود باخبر نبودم اما قبل از اینکه پای من به کویت بر سه اونجا همه از اومدن من خبر دار بودن. از اینکه اینجا کم و بیش آشنا داشتم حالا هرچقدر رقت انگیز و نفرت انگیز اما مهم این بود که دست و بالم خالی نباشه …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو یک

ترسیده کنار نگهبان دیروزی که حتی اسمشو نمیدونستم ایستادم و پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ بدون اینکه نگاهم کنه گفت _دختره جاسوس ونفوذی بوده اقا جونش و گرفت! به همین راحتی؟ اما این دختر دیشب کنار داریوش نشسته بود و براش دلبری می کرد مگه میتونست نفوذی باشه؟ با استرس بهش …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سی

_ از همین اخلاقت خوشم میاد به خاطر همین اخلاقت از سام گرفتمت وقتی روی تخت خوابم اومدی و من اون همه مست کرد و حتی باهام نخوابیدی وقتی بعدش فهمیدم با خودم گفتم این دختر چموشه… پس باید روی تخت خوابم بندت کنم برای همینه که اینجایی چون چموشی …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیست و نه

رد و حریص می کرد وقتی به پایین تنم رسید کشیده محکمی که روی رون پام زد گفت _ روی شکم بخواب یه بالشتم بزار زیر شکمت زوددد اب دهنم و پایین فرستادم و کاری که خواست انجام دادم از پشت روی تنم خیمه زد موهامو کشید سرمو بالا آورد …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو هشت

  دستش که آهسته روی بازوم نوازش وار حرکت می‌کرد خشک شد و ایستاد ترسیده چشمامو بستم و لبمو به دندون گرفتم تا دیگه خفه بشم و چیزی نگم منو کمی بالاتر کشید به صورتم خیره شد و با عصبانیتی که از چشماشو گره بین ابروهاش کاملا معلوم بود بهم …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو هفت

خندیدم و گفتم تصورت توی لباس ورزشی واقعا خنده داره تو حتی توی خونه هم با کت و شلوار و لباس رسمی میگردی من تا به حال ندیدم از این لباس‌ها بپوشی… بیخیال دورم چرخید و گفت _ نه خوب شدی لباسات بهت میاد آرایشت خوبه موهاتم خوب شده. نمیدونستم …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو شش

من مثل یه سایه همیشه پشت سرش بودم و اون خیلی خوب میدونست مجنونم جلوی من کم میاره اما دونسته وقتی که ۲۲ سالش شد رفت ازدواج کرد سالهاست که ازدواج کرده سالهاست که اون میاد سراغ من اون سالهاست که میگه از زندگیش ناراحته میگه بالاخره طلاق میگیره و …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو پنج

چه راهی می شد پیدا بشه برای خلاص شدن من از این زندگی؟ سام تمام راه ها رو برای من بسته بود و هیچ راه فرار یا روزنه ی امیدی برای من وجود نداشت . چقدر داشتم تحمل می کردم تا خودمو مثل خواهرم خلاص نکنم از این زندگی و …

بیشتر بخوانید »