رمان تدریس عاشقانه/پارت سیو یک

بابام با حرص گفت _زنته باید بزنیش؟من یه عمر رو چشمام بزرگش کردم که تو از راه نرسیده زندگی دخترم و نابود کنی؟نامزدی و به هم می‌زنیم… خواهرمم از اول راضی نبود.. تو هم با این گندی که بالا آوردی زندگی دخترم و خراب کردی دیگه نمی‌خواد بیشتر از این …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو چهار

نمیتونستم بخوابم وقتی که سامان رو هم با اون وضعیت دیدم حالم خراب تر شد من خیلی خوب وضعیت سامان رو درک میکردم ، میدونستم چرا به این حال افتاده _ چرا هنوز بیداری ؟ با شنیدن صدای سیاوش بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم : _ همینطوری _ داری …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت سیو چهار

اسارت عشق

دو هفته ای گذشته بود ، اماده شده بودم که برم دکتر با اینکه چهارده هفته م بود ولی شکمم تغییر انچنانی نداشت فرازم دیگه مثل سابق نبود صبح میرفت واخرشب برمیگشت وبدون حرف زدن یک راست میرفت تو اتاق خودشو میخوابید اسم تعاهل رومون بود ولی زن وشوهر نبودیم …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت سی

پا روی این هوس می گذارد: -تو هیچ وقت شب از خونه بیرون نمیری؟ هیچ وقت با دوستات دورهم جمع نمیشید؟ برای کدومش جواب پس میدی؟ من می تونم یه شب برای خودم باشم. این فهمیدنش خیلی سخت نیست آقای دکتر. می گوید و عصبی دسته ای از موی خیسی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/ پارت بیستو پنج

  گرچه ازم خواسته بود همونطوری لخت بمونم ولی کو گوش شنوا….!؟ برگشتم تو اتاق لباس پوشیدم و چون صدای رعد و برق همه جارو لرزوند بدو بدو و باترس اومدم بیرون… مهرداد همچنان داشت تو آشپزخونه می چرخید تا شاید یه چیزی پیدا کنه بخوریم. پشت اوپن ایستادم و …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت بیستو چهار

شاهدخت

دستش رو دور شکمم حلقه کرد سرش رو‌جلو اورد و نگاهش رو به لب هام دوخت سیلی ارومی به صورتش زدم و اخم هام رو به رخش کشیدم _چیه نرگس بس نبود الان اومدی سراغ من ؟ خم شد و درست گوشه ی لبم بوسه ی ارومی زد چیزی تو …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت سی

رمان تدریس عاشقانه

دستم از زیر چونم در رفت و سرم محکم پایین افتاد که پری گفت _تو دیشب نخوابیدی؟ با چشمای خمار سرم و روی میز گذاشتم و همزمان صدای آرمان در اومد _اگه خوابتون میاد تشریف ببرید بیرون! انقدر غرق خوابم بودم که یادم رفت توی کلاسیم و با یاد دیشب …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو سه

_ ستایش شنیدم مامان بابات رفتند مسافرت …! به سامان خیره شدم _ آره ، باهام تماس گرفت بهش گفتم نمیتونم بیام ، اما خیلی دوست داشتم برم کاش زودتر طلاق بگیرم و راحت بشم اون وقت میتونم یه زندگی مجردی عالی داشته باشم . زیر چشمی نیم نگاهی به …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت سیو سه

رمان اسارت عشق

یکم تو اتاق قدم زد وقبل از خارج شدن از اتاق گفت -بشین واسه خودت دو دوتا کن و تصمیمتو بگیر وبیا پایین بگو اگه دختر عاقلی باشی نه خودتو بدبخت میکنی ونه مارو حالا اختیار با خودته !!! درو محکم کوبید ورفت ،بستن در همانا ریختن اشکای منم همانا …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو نه

حسام پوزخندش را به سمت وفا پرت می کند. آنقدر که وفا حس سیلی خوردن دارد: -دنیا دنیای کثافته. حالا کم کم این برات جا می افته. وفا حس می کند هیچ حرفی با مرد رو به رویش ندارد. جمله اش را در ذهنش ادیت میزند. هیچ حرفی با نامرد …

بیشتر بخوانید »