ویروس ته تغاری (داستان کوتاه)

“ویروس ته تغاری” آغاز قرنطینه خانگی و ماجراهایی که از هزاران هزار ماجراجویی جنگلی، خطرناک تره! خیالاتی بودن همیشه خوب نیست. ترس خیالی هم که بدتر! همین یه مورد هم کافی بود تا کرونا جان که توی این موقعیت جز جان، لقب دیگه‌ای نمی‌شه بهش بست، هر روز صبح، لحظه …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت دوازده

از استرس مشغول مالش کف دستهام بهم بودم و مطمئن بودم که پس از چندثانیه، جریان برقی با ولتاژ بالا پدیدار می‌شه و اتاق به این دلنشینی رو به گند می‌کشم.  چشم دوخته بودم به برگه های متعددی که دست عموی باربد بود و با این که چیزی ازش نفهمیده …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو سه

دستمو روی سینه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم _تلخی میبینم ناحق میبینم تلخ میشم تلخ حرف میزنم هرچزی که در گذشته اتفاق افتاده و هر چی دیدی یا هر چی شنیدی اینا هیچ ربطی به من نداره انگشت اشاره م رو روی سینه ش کوبیدم _نمیتونی من رو …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت شش

  سرمو تکون دادم و از جام بلند شدم و جلوی آینه موهامو بالای سرم بستم و از اتاق بیرون رفتم از پله ها پایین رفتم میز غذاخوری بزرگی کنار دیوار بود و دیدم اون روی بالاترین صندلی نشسته من روی دورترین صندلی ازش نشستم بهم نگاه کرد با نگاهش …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو پنج

_ اگه به این کار نیاز داشتی به خودت اجازه نمیدادی با وقاحت تمام بیای پیش من و درمورد زن من بد صحبت کنی حالا گمشو با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت : _ ببخشید اشتباه کردم دیگه … وسط حرفش پرید …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاهو نه

  من و بهار کنار هم نشسته بودیم و زل زده بودیم به گیسو…. اونقدر فین فین کرده بود که صداش تو دماغی شده بود و به زحمت بالا میومد. همه ی اینها به کنار دستمالهایی که پشت سرهم گوله میکرد و مینداخت رو میز یه طرف… کوهی از دستمال …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت یازده

عموی باربد هم سرش رو با خنده اما از روی تاسف تکون داد و من هم با تعجب از دلیل نامشخص خنده‌اش، بهش نگاه می‌کرد که با صدای تقه‌ای به در، سر جفتمون برگشت به سمت شخصی که داشت به اصطلاح با یدونه تقه در می‌زد اما با دیدنش شخصی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاهو هشت

  ماشین رو جلوی مجتمع ساختمونی نگه داشت. هوا دیگه تقریبا روشن شده بود چون ما بیش از چند ساعت داشتیم تو خیابون پرسه میزدیم. ظرف کله پاچه و نونهایی که واسم گرفته بود رو داد دستم و گفت: -بهار…سعی کن زودتر برگردی…یا اگه خواستی باهم میریم خونه ی رفیقم.همون …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو چهار

با شنیدن این حرفش احساس کردم روح از تن من خارج شد چجوری میتونستم برم وقتی فروخته شده بودم ، اشکام روی صورتم جاری شدند و به التماس افتادم : _ خواهش میکنم کاری باهام نداشته باشید من خانواده دارم نمیتونم اینجا باشم پوزخندی زد : _ اما کسایی که …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت پنج

تنم یخ بست! سرمو بالا آوردم و عمیق بهش زل زدم. خشم توی چشماش شعله می کشید. حتما همه چیزو فهمیده که داره اینجوری نگاهم می کنه و طعنه می زنه. نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و با تپه تپه گفتم _نمی…فهمم…چ…چی…میگی! پوزخند زد. _اتفاقا خوب هم می فهمی. لب های …

بیشتر بخوانید »