رمان بهار/پارت سیو نه

  خانم یگانه همه چیز رو برام توضیح داد.همه چیز رو. اینکه چه کارهایی باید انجام بدم.چه تایمهایی بیام سر کار و…هرآنچه که لازم بود بدونم. حتی قراردادروهم امضا کردیم. از پشت میز بلندشد.برگه رو امضا کرد و بعد دادش سمتم و گفت: -حالا فقط مهر دکتر صداقت مونده.لطفا ببرش …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو نه

خواستم برم که صدام زد : _ وایستا ایستادم به چشمهاش خیره شدم که گفت : _ چرا برگشتی هان ؟ با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم : _ بهت که گفتم دلیلش رو چرا دوباره میپرسی ؟. عصبی خندید : _ چون باورم نمیشه …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/ پارت چهلو یک

رمان تدریس عاشقانه

پس از مدت طولانی بالاخره ماشین ترمز کرد واول رانندش پیاده شد … از ترس تموم بدنم به لرزه دراومده بود … دروباز کردن وتو اپارتمان کوچیکی پرتم کردن ورفتن … از روی پارکت های لخت وسرد زمین بلند شدم وسریع دنبالشون به سمت در رفتم اما با صدای چرخیدم …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو هشت

همراه شیدا اومدیم دانشگاه شب سختی بود اصلا نتونسته بودم درست حسابی بخوابم واسه همین چشمهام از شدت بیخوابی قرمز شده بود ، از شانس بد من هم امروز با سیاوش کلاس داشتم ، اومدیم سر کلاس سیاوش مثل همیشه سر وقت اومد و شروع کرد به درس دادن خیلی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیو هشت

  کرایه تاکسی رو حساب کردم و مضطرب از ماشین پیاده شدم. من هر وقت از پیش مهرداد برمیگشتم خونه همینقدر دچار استرس میشدم تا وقتی که تماااام شکم در مورد نرمال نبودن ظاهرم از بین بره. چرخیدم که چشمم به مردی کت شلواری و جوون افتاد‌. هیکل گنده ای …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهل

رمان تدریس عاشقانه

تا خونه از استرس تموم ناخونامو جوییده بودم… اگه ارمان دهن باز کنه وبگه با یکی دیگه هم رابطه داشتم دیگه چه طوری تو صورت بابا ومامانم نگاه کنم ….. وقتی ماشین جلو در وایساد دلم نمیخواست پیاده بشم … اخه چه طور به خونه ای برم که الان همه …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو هشت

رمان اسارت عشق

  نگامو از رو کفش ها بالا کشیدم وبادیدن اراز وبردیا دوش تا دوش هم لبخند عمیقی زدم .. بی وقفه از جام بلند شدم و بدون در نظر گرفتن جمعیت وموقعیت خودمو تو بغل اراز پرت کردم .‌‌.‌‌‌ بردیا سرشو پایین انداخت و با خنده از کنارمون رد شد …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیو هشت

رمان بهار

وقتی دلیل این دعوت به کافه رو باهاش درمیون گذاشتم واکنشش یه نگاه معنی دار طولانی اما پر حرف بود. شاید منتظر بود بهش بگم شوخی میکنم اما این یه شوخی نبود.دستشو از زیر چونه اش برداشت و گفت: -دوربین مخفیه !؟؟؟ درحالی که هر لحظه انتظار قاطی پاتی شدن …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت سیو نه

میخواستم برگردم که مامان درو بست وجلوم وایساد نفسم به زور بالا میومد ..اب دهنمو قورت دادم که بابا با صدای بلندی غرید -سوگل این مرتیکه چی میگه ؟ درست میگه ؟ سریع پریدم وگفتم -نه بابا همه ی حرفاش دروغه ،من … من .. نزدیکم شد و با سیلی …

بیشتر بخوانید »