رمان شاهدخت/پارت پنجاهو سه

_نفسم رفت … کی وقت کردی این کارارو کنی ؟ جلوم چرخی زد و در اخر گوشه های دامن پیراهنش رو گرفت و کمی خم شد نهان_اختیار داری اقا فکر کردی فقط خودت بلدی سوپرایز کنی ؟ خندیدم و جلو رفتم صندلی رو عقب کشیدم و اشاره کردم بشینه _بفرمایید …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو پنج

چه راهی می شد پیدا بشه برای خلاص شدن من از این زندگی؟ سام تمام راه ها رو برای من بسته بود و هیچ راه فرار یا روزنه ی امیدی برای من وجود نداشت . چقدر داشتم تحمل می کردم تا خودمو مثل خواهرم خلاص نکنم از این زندگی و …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو چهار

  که راز دل داغونم فاش نشه براش که این راهی که پیش گرفتم و تصمیمی که گرفتم از هم نپاشه و داغونتر از این نشم برای این بوسه… چشماشو بسته بود و از لبام کام می گرفت به طوری که انگار اصلاً دیگه به نفس کشیدنم نیازی نداشت. بالاخره …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو دو

آروم ازم دور شد پیشونیشو چسبوند به پیشونیم _برو بپوش لباساتو بریم … یکم دیگه بمونیم کلا تا بعدظهر باید رو تخت باشیم از زیردستش در رفتم..پلاستیک رو روی تخت خالی کردم شروع کردم پوشیدن لباسا راضی از تیپم لبخندی تو آینه زدم و برگشتم سمت دانیار دانیار آماده رو …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو یک

  مرضیه ریز میخندید و من که احساس ضایگی میکردم دلم میخواسام زودتر جمع رو ترک کنم دانیار_ حواست بهم نباشه مامان پری گوشتو میکشه سمیه سمیه با لبخند سینی رو روی میز گذاشت و لیوان چای رو به دستم داد و خودش هم کنارم نشست دانیار اعتراض کرد _من …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو سه

  سمیرم اما عقب هلش داد و گفت _معلوم هست چه مرگته چی داری میگی برای خودت؟ الان حرف چیه؟ این دختر حالش خوب نیست و می خواد من کنارش باشم نه تو اما صدای سام کل اون ساختمون رو لرزوند وقتی فریاد زد و گفت _ اون دختر غلط …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو هفت

  من حرف از رفتن به خوابگاه زدم و اون اینجوری جوشی و آتیشی شد وای به روزی که بفهمه دارم به جدایی از خودش فکر میکنم… ای کاش اصلا شجاعت این رو داشتم که رک و راست بهش بفهمونم دیگه نمیخوام باهاش این رابطه رو ادامه بدم. من دیگه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی میز پهن کردم و بسته های غذا رو روش چیدم. بارون میبارید و تو پارک جز خودم و دختر پسر جوونی که چند آلاچیق اونورتر مشغول بگو بخند بودن کس دیگه ای رو ندیدم. کف …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو دو

  دیگه کاری بود که شده بود و نمی تونستم کاری بکنم خودمو به نفهمی زدم و از اتاق بیرون اومدم سمیر روی مبل نشسته بود و منتظر من بود روبروش که نشستم ازش پرسیدم _چطور اینجا رو پیدا کردی ؟ تک خنده ای کرد و به مبل بیشتر تکیه …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاه

  با حساس حرکت چیزی روی پوست صورتم سریع با دست رو صورتم کوبیدم و از خواب پریدم با دیدن ۱ورت خندون دانیار نفسم رو بیرون فرستادم _فکر کردم حشره ست دانیار اروم دستش رو روی پوست صودتم کشید دانیار_خود ازاری داری ؟ کی گفت حق داری چیزی که مال …

بیشتر بخوانید »