رمان اسارت عشق/پارت هفده

دوباره بازومو چنگ زد وگرفت همینطور که میکشید گفت -یه تنبیهی نشونت بدم که دیگه حرف هام تو کلت موندگار که هیچ اصلا حک بشه !!! -من باتو نمیام اراز ولم کن! -عه مگه دست خودته … توی همین کشمکش ها بودیم که پام از روی اولین پله لیز خورد …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهارده

به پهلو شدم و با لبخند محوی به صورت غرق خوابش نگاه کردم آخی… ناز بشی پسر که انقدر تو خواب مظلومی! تره ای از موهام و گرفتم و به سمت بینیش بردم. می دونستم خستست اما خوی شیطنتم گل کرده بود و کاریش نمیشد کرد. اخماش در هم رفت …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت شانزده

قدمی برداشتم که ترس و تردید به جونم افتاد سرمو چرخوندم کسی تو سالن نبود جز ساشایی که پشت بهم در حال رفتن بود دوباره به در اتاق انتهای سالن نگاهی انداختم و اب دهنمو قورت دادم هرچی که بشه باید واقعیت رو بفهمم ! قلبم تندتراز هر وقت دیگه …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت شانزده

معتمد با قدم هایی منظم به میز نزدیک می شود. هر یک قدمی که نزدیک می شود زمان وفا کمتر می شود. حالا دیگر وفا وقتی ندارد که به زیر و رو کشیدن‌های حرفه‌ای این مرد فکر کند. به اندازه‌ی گرفتن یک نفس عمیق و زمزمه‌ی جمله ی” ازت بیزارم” …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شانزده

دیگه جونی تو پاهام نمونده بود و رسما از رمق افتاده بودم…. یا کار نبود یا اگه بود حقوقشون کم بود یاهم اصلا زن استخدام نمیکردن…با این حال به خاطر بهراد و مامان نمیتونستم مایوس بشم… من هرجور شده باید کار پیدا میکردم…..هر جور که شده!!! خسته و کوفته از …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت پانزده

ارازم از فرصت استفاده کرد وبه عقب هلش داد با ناباوری همش زیر لب تکرار میکرد: -خواهر ؟!‌ …خواهر؟! چه طور امکان داره ؟! یهو به سمتم پا تیز کرد و توی یک قدمیم بود که توسط اراز مهار شد و به چشمای درشتم زل زد مردمک های چشمش در …

بیشتر بخوانید »