رمان بهار/ پارت سیودو

از یه رفتار مهرداد خیلی بدم میومد. از اینکه همیشه سعی میکرد یه دستی بزنه تا مچ بگیره.چون میترسید…میترسید من ولش کنم و برم با یکی دیگه. حالا درست که من بیشتر تایم مهمونی رو با حاتمی گذرونده بودم ولی این دلیل نمیشد که بخوام با اونم وارد رابطه بشم. …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو یک

_ ببین چی دارم بهت میگم ستایش فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون من هیچوقت همچین کاری نمیکنم ، کافیه یکبار دیگه هم این کلمه رو از زبونت بشنوم تا زبونت رو از حلقومت بکشم بیرون شنیدی !؟ ترسیده بهش خیره شدم و سرم رو به نشونه ی مثبت …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو هفت

رمان سونامی

-ت..تصادف؟ سیاوش حال و روزش را مرور می کند و دلش برای اعتراض به این رابطه یک عقب نشینی یک قدمی می کند. فقط یک قدم. -ت…تصادف نه. تصادف. لزوما هم قرار نیست توش کسی بمیره. گاهی دوتا ماشین خط خطی میشن و معنیش میشه تصادف! وفا حریصانه معنی جمله …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت سی و یک

از رفتن اراز سه ماه میگذشت ،تو نبود اراز همه ی کارها به گردن بردیای بیچاره افتاده بود …. بردیا با تجربه هایی که داشت تا حدودی کارهارو پیش میبرد اما هیچ کس به بردیا بها نمیداد همه اراز رو میشناختن وبس . واسه معامله هایی که اراز بسته بود …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/ پارت بیستو هشت

  ابرو بالا انداختم و خواستم دستمو از دستش بکشم بیرون که اجازه نداد و با یه دستش رانندگی کرد. رومو سمت پنجره بر گردوندم و لبخند محوی زدم. کل مسیر یه لحظه هم دستم و ول نکرد. روبه روی یه کافه نگه داشت و گفت _صبحونه که نخوردی؟ سری …

بیشتر بخوانید »

سایت جدید شهر رمان

سایت شهر رمان

  دوستان عزیز اینم آدرس سایت جدیدمون(شهر رمان) با بهترین رمان ها   80 درصد رمانهایی که تو این سایت گذاشته میشه انحصاری است و تو هیچ کانال تلگرامی یا کتابخونه ای پیدا نمیشه   تو این سایت میتونید با ذرخواست دادن با نویسنده رمانها ارتباط برقرار کنید   دوستان …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/ پارت سیو یک

دیگه نمیتونستم درست و حسابی قدم بردارم. اگه بحث حفظ پرستیژ نوشبن نبود کفشامو از پا در میاوردم و مابقی راه رو پیاده میرفتم حتی اگه چند قدم بهش مونده باش… درحالی که دوشادوش نوشین راه میرفتم ولی به سختی و با کلافگی،ازم‌نی که هی خدا خدا میکردم زودتر برسیم …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتاد

رمان رحم اجاره ای

_ ستایش وقتی همتا اسمم رو صدا زد متعجب به سمتش برگشتم که لبخندی زد به سمتم اومد کنارم نشست و گفت : _ پس کی قراره از سیاوش جدا بشی من میخوام باهاش ازدواج کنم اما وقتی اسم تو از شناسنامه اش خط خورد ‌ دستام مشت شد از …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستوشش

رمان سونامی

همتی در را باز می کند. سلام می کند، خوش آمد می گوید و کنار می ایستد تا وفا داخل شود. وفا تشکر کم جانی می کند و همتی به عادت همیشه روی دور تند حرف زدن می افتد: -خانم خیلی خوش آمدید. از روزی که رفتید جاتون خیلی خالیه. …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت بیستو یک

رمان شاهدحت

نگاه حریصش به لب هام بدتر هولم میکرد با جلو اومدنش سریع لب هام رو تو دهنم کشیدم و لبخند مسخره ای تو همون حالت بهش زدم لبخند کمرنگی رو لب هاش شکل گرفت روی زانو خم شدم و خواستم از حصار دستاش که رودم بود بیرون بیام قبل از …

بیشتر بخوانید »