رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو دو

لحظه خروج این جمله از دهنم، لبخند مهربونی روی لبهای عموی باربد نقش بست و با لحنی قاطع و محکم گفت: -حتما هستی که این هدیه رو بهت داده. از دلگرمیش و مخصوصا شیوه دلگرمی متفاوتش که بیشتر طرف من بود تا باربد، از ذوق، سرم رو پایین انداختم تا …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت سیزده

  رو زمین افتادم که بالا سرم غرید -کدوم گوری رفته بودی هان؟! چه راحت فروختنم …! فکرشم نمیکردم به این سرعت امارمو کف دست اراز بزارن ..! دستمو گوشه ی لبم کشیدم که قطره خونی رو پوستِ نوک انگشتم افتاد و رو انگشتم کشیده شد…!! همینطوری که زیرچشمی به …

بیشتر بخوانید »

*(اطلاعیه)*

سلام به همگی دوستان عزیزم قبل توجیه همه حرفا مشکلاتی این مدت پیش اومده بود از همگی معذرت میخوام و بابت صبرتون از همتون خیلی ممنونم و باید بگم علت نبودم تو این مدت اول مشکلات سیستمی بود که برامون پیش اومد متاسفانه که بعد از حل کردن مشکل من …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو چهارده

  لبخندی روی لبهاش نشست و گفت : _ خیالم راحت شد کیارش پرسید : _ چرا باید حالش بد باشه میشه دقیق بگید منم متوجه بشم ؟ خاله عسل خیره بهش شد و جوابش رو داد : _ چیز مهمی نیست که بهت مربوط باشه حسابی اخماش تو هم …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو هفت

  مهر رو از منشی دکتر حاتمی گرفتم و برگشتم مطب. وقتی اونجا بودم و منشی حواسش نبود یکی از کارتهایی که مشخصات دکتر روی اون نوشته شده بود رو برداشتم تا بیشتر مطمئن بشم اشتباهی در کار نیست. پشت میز نشستم و به کارت نگاه انداختم. از اونجایی که …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو یک

نگاهی به سپند که درگیر اشاره بازی چشم و ابرو با عموی باربد بود انداختم و متوجه شدم که این یک نوع بازی مثل پانتومیم هست که تنها تفاوتش با پانتومیم، دونستن اون موضوع بحث توسط اجراکننده و جواب دهنده بود و یه جورایی از این بازی خوشم اومد و …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/فصل دو پارت دوازده

  زیرچشمی نگاه دقیقی بهم انداخت و اروم لب زد -مطمئن نیستم از پسش بربیای یا نه…! با دلهره گفتم -حالا بگو ببینم با بقیش کاریت نباشه …! لبخند ریزی زد و ادامه داد -ادرس یه مکانی رو بهت میدم که … یعنی درواقع یه مخفیگاهه …! وقتی النا بیاد …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیست

عموی باربد هم نفس عمیقی کشید و خیره توی چشمهام، انگار که خواستار زدن حرف مهمی باشه و بعدش پشیمون شده باشه، به فاصله چند ثانیه نگاهش رو ازم گرفت و بدون لبخند اما تن صدایی آروم که براحتی از هر لالایی دلنشین تر بود لب تر کرد: -ازت می‌خوام …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیزده

  با برداشته شدن اون پارچه سیاه،چندین بار متعدد پلک زدم تا کمی دیدم بهتر شد. خواستم دستم و بالا بیارم و چشمام و ماساژ بدم اما دیدم که دستام به صندلی بسته شدن. خدایا آخه من کجام؟ کمی فکر کردم تا بالاخره خون به مغزم دوید و به خاطر …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این مهرداده که داره دروغ میگه نه اون پسر… اصلا من چرا از اون انتظار عشق و وفاداری داشتم وقتی اون خودش به زن خودش هم رحم نکرد و اومد سمتم. همه چیز بین ما کم …

بیشتر بخوانید »