رمان اسارت عشق/پارت چهلو هفت

رمان اسارت عشق

به سمت کیفم رفتم و دستمو توش کردم تا کلید رو بردارم کلافه شدم و با برعکس کردن کیفم کل محتواشو وسط حیاط خالی کردم . کلید رو از بین وسایل ها بیرون کشیدم وسریع درو باز کردم ، دیر کردم رفته بود ،خب معلومه که میره ایرین خنگ منتظر …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو هفت

خیلی ناراحت شده بودم سر میز شام هم اصلا با مامان حرف نزدم چجوری تونست همچین چیزی بهم بگه داخل نشیمن نشسته بودیم که به بابا خیره شدم و گفتم : _ بابا میتونی واسه من یه خونه بگیری تا … اینبار مامان با لحن بدی گفت : _ ما …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیو هفت

دستمو بین کتف و گردنم گذاشتم و با چپ و راست کرد سرم، همزمان برای باخبر شدن از زمان نگاهی به ساعت دیواری انداختم. چشمای خواب آلودم مات می دیدن اما نه اونقدری که نفهمم ساعت هشت صبح. بلند شدم تا برم بیرون و یه آبی به دست و صورتم …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت سیو هشت

  بازومو از چنگ بیرون کشیدم وبه سمت بابا وعمه اینا رفتم یه گوشه کز کردم ونشستم حالا چه بهونه ای جور کنم بگم اگه نتونم راضیشون کنمم ارمان همه چی رو میگه و طلاقم میده … نگام تو چشمای ارمان قفل شد سرشو برام تکون داد وبا بهونه ی …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو شش

رمان رحم اجاره ای

بعد حرف زدن با بابا حالم بهتر شده بود چون اون میتونست من و درک کنه و بفهمه چه احساس بدی دارم ، مخصوصا با شنیدن حرفای مفت سیاوش امروز دوباره کلاس داشتم اومدم دانشگاه اما طبق حرفای بابا من آدم ضعیفی نبودم پس دوست نداشتم از خودم ضعف نشون …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو شش

هنوز توی شک بزرگی بودم نمیتونستم تموم اتفاق ها رو باور کنم چشمام روی عکس های خودم ورهام قفل شده بود وقتی نگاه ها وتعقیب های سیما تو دانشگاه یادم افتاد دیگه مطمئن شدم که کار خودِ عوضیش بوده من شوکه بودم ولی اراز این سکوتم رو دلیل به درست …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیوچهار

دستمو روی دستش گذاشتم و فشردم _میدونم …تو ارزشت خیلی بالاتر از این حرفاست برام فعلا این رو قبول کن ازم باید برای محیا جهاز تهیه کنی شرمنده سرش رو پایین انداخت با لبخند دستش رو دوباره فشردم _من دیگه برم خداحافظ … کاری بود حتما خبرم کن از چندتاپله …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیوشش

  دیگه دلم نمیخواست پیش اون مادر و دختر بمونم. دوتا آدم پولدار که چون فکر میکنن ثروتمند و مایه دهرن حق اینو دارن باهرکسی هرجور که دلشون خواست رفتار کنن! لبخندی زدم و بعد گفتم: -خب! با اجازتون من شمارو باهم…. حرفم رو کامل نزده بودم که مادره دوباره …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو پنج

چند دقیقه ساکت بهم خیره شد بعدش گفت : _ خوب چرا دوست نداری هیچکس بفهمه تو سیاوش رو دیدی ؟ _ چون نمیخوام باز همون حرفای تکراری تکرار بشه من سیاوش رو فراموش کردم هیچ علاقه ای نسبت بهش ندارم اما شماها همیشه اصرار دارید بگید من عاشقش هستم …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت سیوهفت

با دستایی که میلرزید پاکت سفید رو برداشتم واروم اروم بازش کردم کاغذ توشو برداشتم وبازش کردم که عکس های منو شایان از توش ریختن بیرون .. خم شدم وبا چشمای نم دار دونه دونه عکس هامو برداشتم سریع نامه رو خوندم که نوشته شده بود -فکر کردی امروز خودتو …

بیشتر بخوانید »