رمان عشق ممنوع/پارت بیستو یک

اما اون بازوم و از پشت کشید و من نزدیک خودش کرد و گفت _داری میری به سمت آزادی! اما آزادیه مشروط میدونی که طلاقت نمیدم. دستشو پس زدم گفتم میدونم میدونم هزار بار اینا رو بهم ن گفتی خسته نمیشی از تکرار شون؟ ازش فاصله گرفتم به سمت پله …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو پنج

سر برگردوندم و به مهردادی که حوله تنش بود و ازخشم صورتش برافروخته شده بود نگاه کردم.این خشم کاملا برای منی که نسبت یه جو این خونه آگاهی پیدا کرده بودم قابل پیشبینی بود.مسلما هرکسی میفهمید یه نفر بدون اجازه تفتیش و بازرسیش کرده اینجوری بهم می ریخت. خود من …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو چهار

  برق رستوران رفته بود و اونا در تلاش بودن با برق اضطراری رضایت مشتری هارو دوباره به دست بیارن و فکر کنم اون وسط تنها من بودم که دعا دعا میکردم همچنان اونجا همونطور تاریک بمونه! استاد حاتمی شمع بینمون رو روشن کرد و گفت: -بهتر نشد!؟ خوشحال از …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیست

  عصبی دستم رو روی شونه اش گذاشتم و مجبورش کردم بهم نگاه کنه من قرار نیست هرزه بشم طلاق گرفتنم از تو معنیش این نیست که بخوام هرزه بشم من فقط می خوام آزاد باشم تو میخوای اسمم توی شناسنامه ات بمونه از من دور باشی و من تنها …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو شش

***گلبو*** گیج نگاهش کردم و آروم پرسیدم: -شما در مورد من چه فکری کردید؟ لبش به لبخند باز شد و با لحنی که برخلاف چهره پر استرسش، آرامش دنیارو توی صداش انداخته بود جواب داد: -می‌دونم خواسته عجیبیه. اینم می‌دونم که قبول نمی‌کنی اما بعضی وقتا از بین بد و …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو بیست

  _ کیارش من احمق نیستم تا امروز هیچ شکی نسبت به مشهید نداشتم اما الان هم به تو شک دارم هم به مهشید اگه دوستت نداشت چرا همچین کاری کرد چر سر میز شام با ما هست ؟ چرا تو انقدر ازش دفاع میکنی ؟ خواست چیزی بگه که …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو سه

  اصلا فکر نمیکردم بخواد اینقدر حرص پول رو بخوره.یعنی بهش نمیومد اما اینجوری بود.من همیشه فکر میکردم آدمای خیلی پولداری مثل اون براشون مهم نیست اینجور مسائل اما ظاهرا تصور من اشتباه بود و هرچی بیشتر پول دار باشی بیشتر حرص پول رو میخوری… لبخند زدم و گفتم: -ایراد …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت نوزده

یکتا لبخندی زد و گفت خوشحالم که اینجایی دلم برات تنگ شده بود با چشمکی که در آخر براس سمیر زد اونو بیشتر عصبی کرد _ یک_تا دور این دختر و خط بکش میفهمی اون مثل تو نیست اصلا با تو جور نیست نمیخوام ازارش بدی یکتا با صدای بلند …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو نوزده

با شنیدن این حرفش یه احساس ترس بهم دست داد ، یعنی این پرستار نقشه ای واسه کیارش داشت ، به سختی پرسیدم : _ چه خاطره ای میشه واسه منم بگید ؟ پوزخندی زد : _ چند سال پیش وقتی کیارش ده ساله اش شده بود ، پدرش یه …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو نه

  صبح با حس خیسی پلک هام چشم باز کردم دانیار با لبخند نظاره گرم بود _صبح بخیر چشمام رو بستم و خودمو بیشتر تو بغلش جا دادم _خوابم میاد خندید و دست هاش رو محکم دورم حلقه کرد و من رو به خودش فشرد دانیار_بسه خواب … ۱۰۰ بار …

بیشتر بخوانید »