رمان تدریس عاشقانه/پارت بیستو هفت

رمان تدریس عاشقانه

  بابا با عصبانیت داد زد _حق نداشتی دست رو دختر من بلند کنی. من این دختر و با کتک بزرگ نکردم که حالا از راه نرسیده سیلی به گوشش بزنی! آرمان آروم جواب داد _حق با شماست دایی جان. اشتباه من بود. بابا یک قدم عقب رفت و گفت …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت شصتو نه

امروز خودم رفته بودم دیدن مامان بابا و قرار بود امشب همینجا باشم چون اگه مامان بابا میومدند ممکن بود همتا و سیاوش رو ببیند اون وقت معلوم نبود قراره چه اتفاقی بیفته ، داخل اتاق نشسته بودم و داشتم بیصدا گریه میکردم که صدای در اتاق اومد سریع اشکام …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/ پارت بیستو پنج

در حین بستن در عطر حامی را عمیق نفس می کشد. در که کامل بسته می شود. به پشت می چرخد. حضور حامی در یک قدمی اش شوکه وار کمرش را به دیوار می چسباند. حامی با چشمانی که با همه ی سیاه بودنشان روشن تر از همیشه به نظر …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/ پارت بیستو نه

یکی از بهترین شب های عمرم شده بود …به چشمای بسته ش خیره شده بودم …ریش های بلند ومشکیش جذابیت خاصی به چهره ش بخشیده بود ناخوداگاه دستام بین موهاش به حرکت در اومد … یه دلم میخواست بیدارش کنم وبه چشمای قهوه ایش که هر بار با نگاه کردن …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت بیستو نه

کاملا نامطمئن از اینکه ممکن کسی درو به روم باز کنه دکمه زنگ رو فشار دادم.آخه تقریبا مطمئن بودم که نوشین یا مطب یا پیش دوستاش و مهرداد هم کارخونه اما در کمال تعجب صدای نوشین رو از پشت ایفون تصویری شنیدم: -سلام عزیزم…تو مگه کلید نداری!؟؟ پشت سرمو خاروندم …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت بیستو شش

رمان تدریس عاشقانه

اخماش بیشتر در هم رفت.سرمو پایین انداختم و لب هام آویزون شد. دلم آرمان و می‌خواست.دلم می‌خواست بچسبم بهش و از گردنش آویزون بشم و انقدر بوسش کنم که اونم عاشقم بشه. به یاد بوسه‌ی توی اتاق لبخندی روی لبم نشست.سرمو بلند کردم و دیدم ماکان با ابروی بالا پریده …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت شصتو هشت

_ سیاوش عزیزم برای طلاق دادن این دختره هیچ فکری نکردی !؟ دستام مشت جلوی خودم داشت از طلاق دادن من با سیاوش صحبت میکرد چقدر بی غیرت شده بود سیاوش دیگه اصلا اون رو نمیشناختم بزار تکلیف همه مشخص بشه بعدش خودم طلاقم رو میگیرم سرم پایین بود _ …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو چهار

نشنیدی؟ اینکه من آدم گفتن این نیستم که با وثیقه آزادم تا ثابت کنم داروهای قاچاق متعلق به من نبوده. وفا بی مقدمه و به یکباره از جا بلند میشود. پایش به پای حامی سابیده می شود. حامی چشم باریک می کند و حرکتش را دنبال می کند. وفا همان …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت بیستو هشت

به نیم رخش خیره شدم وگفتم -بهش گفتم که عشقمو تنها نمیزارم …گفتم اراز شوهرمه و امکان نداره از شوهرم جدا بشم … به تای ابروشو بالا انداخت وزیرچشمی نگاهی بهم کرد وبا خنده گفت -باریکلا به تو ..دیگه چیا گفتی ؟! -همینا دیگه کل بحثمون همین بود که اون …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت بیستو هشت

دیر از خواب بیدارشدمو همین باعث دستپاچیگم شد. باعجله پتورو کنار زدم و خلاف همیشه بدون مرتب کردنش رفتم سمت سرویس بهداشتی.دست و صورتمو شستم و بعد از مسواک زدن تند و سریع لباسهامو پوشیدم.وسایلمو انداختم تو کوله پشتیم و بعداز اینکه نگاه آخرو به خودم توی آینه انداختم و …

بیشتر بخوانید »