رمان عشق ممنوع/پارت هجده

  با برداشته شدن اون پارچه سیاه،چندین بار متعدد پلک زدم تا کمی دیدم بهتر شد. خواستم دستم و بالا بیارم و چشمام و ماساژ بدم اما دیدم که دستام به صندلی بسته شدن. خدایا آخه من کجام؟ کمی فکر کردم تا بالاخره خون به مغزم دوید و به خاطر …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو پنج

و رو به کیمیا با لحنی کاملا جدی گفت: -هوتن آدم خواره! خیلیم روی اسمش حساسه. البته من و تو توی لیست سفیدش قرار داریم اما پرستار های بخش از کوچیک تا بزرگشون توی لیست خط خطی و مشکیش قرار دارن. الان هم بهتره که با اسم خودش صداش کنی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو دو

  باخستگی وسایلم رو روی زمین گذاشتم.ساعت ده بود و من تازه تونستم برگردم خونه. دستکشم رو درآوردم و دکمه ی زنگ رو فشار دادم. هواسرد بود و با اینکه پالتو ودستکش و شال گردنم داشتم اما بازهم حس لرزیدن از یخی هوا داشتم. پاهامو تکون میدادم و اینجوری خودم …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتاد ویک

  من هم دوستش داشتم هم ازش عصبانی بود اما الان حس مورد دومی تو وجودم بیشتر بود.نفس پرحرصی کشیدم و سرمو ازش برگردوندم و گفت: -برو مهرداد….برو….نمیخوام پگاه تو رو اینجا ببینه! دستهاشو روی دسته های دو طرف صندلی گذاشت و سرش رو به سمتم چرخوند و با حیرتی …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هجده

  رابطه من و کیارش خوب بود تا جایی که احساس میکردم دیوانه وار عاشقش هستم اما رفتار کیارش عوض شده بود جوری که باعث میشد نگران بشم نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای خاله عسل باعث شد از افکارم خارج بشم ، خیره بهش شدم و گفتم : _ …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم نوشابه واز این مزخرفات بخوره . لیوانی که سمت خودش بود و کنار کشیدم و گفتم اگه قرار باشه من نخورم تو هم نباید بخوری نگاهی کرد و گفت _تو بردی من نمیخورم ولی تو …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو هشت

دانیار_ اخر سر هم با نازنین اشنا شد و ازدواج کردن _هیچوقت نخواستی برگردی ایران ؟ با مکث جواب داد دانیار_تا کالج چرا دوست داشتم برگردم ولی اختیارم‌دست خودم نبود ولی بعد اون دتنیال متاهل شده بود و من هم تموم سختی ها و دلتنگی های غربت عقده شده بود …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت شانزده

مثل یه عروسک زیر دست و پاش جابجا می شدم هر کاری که دلش میخواست باهام می‌کرد و من حتی اجازه نداشتم مخالفت کنم خیلی درد داشتم دردی که احساس می کردم داره وجودمو از هم میپاشه اما مگه میتونستم بگم این کارو نکن اگه میتونستم مخالفتی بکنم؟ وقتی با …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هفده

_ یه گوشمالی خیلی کوچیک بهش دادم پس نیاز نیست نگرانش باشید خاله عسل سرش رو با تاسف تکون داد : _ تو اصلا قرار نیست درست بشی کیارش میدونی این نورا همش دنبال بهانه هست تو هم میدی دستش بعدش خاله عسل دوباره رفت داخل منم خواستم پشت سرش …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو چهار

این زن جوونی که مادر من بود، حالا با موهای نسبتا سفید و صورتی زرد رنگ مریض، روی تخت روبه روی من دراز کشیده بود. چشمهاش تا اون لحظه بسته بود. انگار که تمام آرامش دنیا، توی چشمهای این انسان جا خوش کرده بودن تا ذره ای اذیت نشه. شاید …

بیشتر بخوانید »