رمان رحم اجاره ای/پارت صدو سیزده

کیارش بدون اینکه از حرفش عصبی بهش جوابش رو داد : _ خودم دیدمش داشت میرفت به منم پیشنهاد داد برم که گفتم دیگه اهلش نیستم چون من وقتی ازدواج کنم بشدت پایبند هستم نورا با عصبانیت بلند شد رفت که شیرین خانوم خیره به کیارش شد و گفت : …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/فصل دو پارت یازده

به عمارت که رسیدیم کلاهو از سرم بیرون کشیدم که روسریِ کوچیکم سرخورد و پایین افتاد موهای بلوندم از یه سمت سرم روی شونه م ریختن کلاهو تو بغل اراز پرت کردم و با قدم های بلند به سمت خونه راه افتادم نزدیک در ورودی پامو که میخواستم تو خونه …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نوزده

خوشحال از حدس زدن درست و رجوع به اعماق تاریک مغزم، با ذوق نگاهش کردم که با دیدن حالت چهره‌ام که نیشم تا بناگوش باز بود، باز هم خنده‌ای آروم اما مردونه سر داد و این درست لحظه‌ای بود که به یک دروازه آهنی بزرگ رسیدیم که جدا از زنگ …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو دوازده

_ من هیچوقت همچین کاری نکردم داری بهم تهمت میزنی دستبند رو جلوی چشمهام گرفت و داد زد : _ من این رو از جیب لباس تو بیرون اوردم چه تهمتی باید باشه هان دزد کثیف بعدش دستم رو گرفت دنبال خودش کشید ، پرتم کرد داخل سالن اشکام با …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو پنج

  باهمدیگه از اورژانس اومدیم بیرون. بی توجه به نق و نوقهای پگاه، باند دور سرم رو باز کردم و انداختم تو سطل آشغال و موهام رو ریختم روی پیشونیم. پگاه بازهم شروع کرد نق زدن: -باز نمیکردی! آخه چه کاریه!؟ -چقدر تو نق میرنی و گیر میدی پگاه! چیزی …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت دوازده

ابرو در هم کشید و با صورت جدیش که کاملاً متضاد بود با سام چند لحظه پیش گفت _ زبون درازی نکن توروت میخندم انگار هوایی میشی! گفتم بذارم زمین ولی اون بی اعتنا در اتاقش و باز کرد و وارد اتاق شد و من و روی زمین گذاشت در …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو یازده

_ نباید هم ناراحت بشی بخاطر حرفای یه فاحشه که پشیزی واسه من ارزش نداره کیارش انگار بیش از حد نسبت به نورا کینه داشت ، البته حق داشت اینطوری باشه چون بهش خیانت کرده بود _ آرامش با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت دهم

  یکه خورده اخماش تو هم رفت ..دستش که به سمت کمرش رفت با فرض اینکه میخواد اسلحه بِکِشه سریع دست به کار شدم و اسلحه ی کمری کوچیکمو از پشت شلوارم بیرون کشیدم و تو صورتش گرفتم …. خیلی محکم گفتم -یه حرکت کوچیک ازت ببینم صورتتو داغون میکنم …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت هجده

-می‌دونم چیزی که می‌خوام بگم فراتر از پرروییه. البته مشکلی هم با پرداخت هزینه‌اش ندارم اما این موضوع برام خیلی حیاتیه. لبخند مهربون و دلگرمی روی لبهاش نشوند و طوری که بخواد بهم اطمینان خاطر بده در حالی که به عمق عنبیه چشمم خیره شده بود با لحن دلگرمی گفت: …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصتو چهار

  حرفم تموم نشده بود که از روی صندلی بلند شد و بالحنی پر تحکم و جدی و حتی میتونم بگم عصبانی گفت: -دیگه رو حرف من حرف نزن…همون نه گفتم! مهرداد شده بود همون مهرداد یک دنده و لجبازی که جز حرف خودش به حرف کس دیگه ای فکر …

بیشتر بخوانید »