رمان بهار/پارت سیو چهار

  هیچ واکنشی نتونستم از خودم بروز بدم جز اینکه بخندم.نه ..حتی خنده هم نه…کش اومدن لبهام از سر تعجب زیاد بود. خوشی زده بود زیر دلش که همچین چیزی ازم میخواست. -مهرداو میفهمی چی داری میگی!؟؟ ازدوااااااج بکنیم !؟؟؟ باهمون خونسردی و ریلکسی ای که واسه من واقعا جای …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو سه

_ نیاز نیست چیزی بهش بگید مامان من فقط میخوام اون دست از سر زندگی من برداره و به زندگی خودش برسه این چیز زیادی هست ؟ سرش رو تکون داد : _ نه اشکان اینبار گفت : _ بیا اینجا بشین ستایش باهات کار دارم سرم رو تکون دادم …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیوسه

بدون توجه به مخالفتم دستم رو کشید و از پله ها دوباره پایین رفت بوی گوگرد اب حالم رو بد میکرد عباس اقا به حوض پر اب اشاره زد _اینم از حوضی که خواستید بخار فضای اتاقک رو گرفته بود تیره ی کمرم عرق کرده بود عباس اقا بعد از …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو سه

  اینبار اشک های من بود که لبهامونو خیس کرد …میخواستم همراهیش کنم که عقب کشید طرز نگاش عوض شد …دیگه هیچ برقی تو چشماش نبود گیلاس نوشیدنی رواز دستم گرفت وبه دیوار کوبید خیلی بلند غرید -داستان مزخرفتو شنیدم حالا گمشو بیرون ! اشکهامو پاک کردم وبلند شدم ، …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیودو

************** روی تخت نشسته بودم و کلافه پام رو تکون میدادم با خارج شدن دانیار از سرویس غر زدم _بدو دیگه چیکار میکنی هی اینور اونور دو هفته دیگه تولد بچه هاست ما هنوز هیچکاری نکردیم نگاهش رو از فرق سر تا نوک انگشتام روم چرخوند دانیار_با خودت لباس دخترونه …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو دو

وقتی مهمونی تموم شد برگشتیم خونه خداروشکر هیچکس متوجه حال بد من نشد همین که داخل اتاق شدم در رو قفل کردم و خودم رو پرت کردم روی تخت شروع کردم به گریه کردن حرفای سیاوش واسه منی که عاشقش بودم درد داشت چطور میتونست درمورد من همچین فکری داشته …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیوسه

  گوشم اصلا به حرفهای استاد نبود چون چشم انتظار بودم. چشم انتظار یه تماس از طرف مهردادی که دو سه روزی هیچ خبری ازش نبود. دو سه روزی که به درازی دو سه سال بود. حس و حال کسی رو داشتم که یه چیزی رو گم کرده درست برخلاف …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو دو

  هنوز توی شک بودم که با حرص وولع به جون لبهام افتاده بود ومیبوسید … انگار میخواست عوض این همه مدت رو یجا از لبهام دربیاد …طولی نکشید که منم اختیار خودمو از دست دادم وهمراهیش کردم …بدنم داغ شده بودو پلک هام روی هم افتادن که یهو لبهام …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیو یک

  روی تخت نشسته بودم و کلافه پام رو تکون میدادم با خارج شدن دانیار از سرویس غر زدم _بدو دیگه چیکار میکنی هی اینور اونور دو هفته دیگه تولد بچه هاست ما هنوز هیچکاری نکردیم نگاهش رو از فرق سر تا نوک انگشتام روم چرخوند دانیار_با خودت لباس دخترونه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار /پارت سیودو

  دلم میخواست برم جلو و یه کاری کنم تا این بحث و جدال ختم به خیر بشه اما مغزم توانایی فرمان دادن به بدنم رو نداشت و پاهام قدم از قوم برنمیداشتن…. تلاشهای مهرداد برای ارائہ ی بهترین دروغ و توجیه ممکن در او ن لحظه ی حساس و …

بیشتر بخوانید »