مامور جهنم/داستان کوتاه

“مامور جهنم” لحظه بازی قایم موشک خورشید و ماه بود. خورشید معمولا انقدر بی جنبه و خودخواه بود که از شمارش ماه، وجودش به رعشه در می‌اومد و با اون هیکل سنگینی که خجالت نمی‌کشید با اون هیکل و عظمت، در به در دنبال جایی برای پنهان شدن می‌گشت، با …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت یازده

به کاناپه بزرگ کنار دیوار اشاره کرد و گفت _برای تو از تختم بزرگتره میتونی راحت بخوابی اونجا. اخمام تو هم رفت چقدر راحت برای خودش تعیین و تکلیف می کرد؟ با یه بالش به سمت کاناپه رفتم و روش دراز کشیدم گفتم سعی کن سبک بخوابی چون امشب نمایش …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو ده

  از وقتی اومده بودند همش داشتند من رو اذیت میکردند ، نمیدونم تا کی قرار بود سکوت کنم اما این رو هم خیلی خوب میدونستم که بلاخره صبر من سر میاد _ آرامش خیره به شیرین خانوم شدم و جوابش رو دادم : _ جان _ حالت خوبه احساس …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت هفده

لبم رو از خجالت این که جلوی سپند مراعات نمی‌کرد و برام خط و نشون می‌کشید گاز گرفتم. ملت داداش دارن. انقدر درک نمی‌کرد که فعلا با سپند خان انقدری راحت نبودیم که بخوایم جلوش کل کل کنیم. سپند اما با حرف گشتاسب، سرش رو پایین انداخت و لبخندی روی …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/فصل دو پارت نه

  وقتی به خودم اومدم که دستای بی جون و یخ زدم توسط دستای بزرگ و گرم اراز به سمت انتهای پذیرایی کشیده میشد … بدون هیچ حرکتی حتی کلمه ای دنبالش راه افتاده بودم … وقتی روی مبل نشستم کنارم نشست و یه دستشو روی موهای شقیقه ام گذاشت …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو پنج

  بعد از چند دقيقه بینیش رو بالا كشيد و خودشو از بغلم بيرون كشيد و دوباره شد همون نهان قبلي…! به جاده ي رو به روش خيره شد با بدخلقي گفت: _نميخوايي راه بيفتي!؟يا تا شب ميخوايي همين جا بمونيم چقدر زود ميتونست به خودش مسلط بشه و خودشو …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصت و سه

  تو اون لحظات که تهدیدهای اون پسره لحظه به لحظه داشت شدت میگرفت چاره ی کار رو فقط تو باز کردن در دیدم… برای همین دستمو روی دستگیره گذاشتم و خطاب به هردو گفتم: -درو باز میکنم! گیسو اومد جلو و با قیافه ای شاکی و طلبکار گفت: -یعنی …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو نه

عسل خانوم متفکر داشت بهم نگاه میکرد وقتی حرفام تموم شد چند دقیقه گذشته بود که دوباره گفت : _ کیارش آدم بی احساسی نیست فقط سعی کن همیشه باهاش رفتار خوبی داشته باشی متوجه هستی چی دارم میگم‌ ؟ با شنیدن این حرفش گیج پرسیدم : _ من که …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت ده

  بالاخره سرش و ازتوی گوشی بیرون آورد و گوشی رو خاموش کرد و توی جیبش گذاشت رو به من گفت _وسیله هاتو جمع کن زودتر بیا اون اتاق. کلافه گفتم من که اینجا وسیله ای ندارم ! هرچی هست مال خواهرمه. متفکر بهم نگاه کرد و گفت _میخوای چیزایی …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/فصل دو پارت هشت

  بدنش داغِ داغ بود با چشمای خمارش بهم زل زده بود و لبهامو میبوسید …حرارت تنش بدنمو میسوزوند … دستام روی شونه هاش بالا و پایین میشدن حس نیاز و خواستن تو وجود هر جفتمون اوج گرفته بود و این حس نیاز برای این همه مدت دوری طبیعی بود …

بیشتر بخوانید »