خانه / بایگانی/آرشیو برچسب ها : رمان سونامی

بایگانی/آرشیو برچسب ها : رمان سونامی

رمان سونامی/پارت سیو پنج

  _خدا جای حقه ولی خب اینو که نمی دونه که یه دختر بی باباش نابوده! جای حقه خدا ولی تجربه ی اینو نداره که وقتی یه دست نامحرمی تن یه دخترو لمس می کنه حتی اگه اون دختر خیلی هم معتقد نباشه، دلش آرزوی زنده به گورشدنو می کنه. …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت سیو سه

وفا پشت فرمان ماشینش می نشیند. این ماشین همان ماشین همیشگی است اما خودش وفای همیشگی نیست. از ابتدای قصه منتظر این پایان بوده. دقیقا از همان روزی که آن فیلم را در گوشی مرد همسایه دیده بود و به قاتل بودن حامی یقین پیدا کرده بود منتظر رسیدن امروز …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو نه

حسام پوزخندش را به سمت وفا پرت می کند. آنقدر که وفا حس سیلی خوردن دارد: -دنیا دنیای کثافته. حالا کم کم این برات جا می افته. وفا حس می کند هیچ حرفی با مرد رو به رویش ندارد. جمله اش را در ذهنش ادیت میزند. هیچ حرفی با نامرد …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو هفت

رمان سونامی

-ت..تصادف؟ سیاوش حال و روزش را مرور می کند و دلش برای اعتراض به این رابطه یک عقب نشینی یک قدمی می کند. فقط یک قدم. -ت…تصادف نه. تصادف. لزوما هم قرار نیست توش کسی بمیره. گاهی دوتا ماشین خط خطی میشن و معنیش میشه تصادف! وفا حریصانه معنی جمله …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستوشش

رمان سونامی

همتی در را باز می کند. سلام می کند، خوش آمد می گوید و کنار می ایستد تا وفا داخل شود. وفا تشکر کم جانی می کند و همتی به عادت همیشه روی دور تند حرف زدن می افتد: -خانم خیلی خوش آمدید. از روزی که رفتید جاتون خیلی خالیه. …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو چهار

نشنیدی؟ اینکه من آدم گفتن این نیستم که با وثیقه آزادم تا ثابت کنم داروهای قاچاق متعلق به من نبوده. وفا بی مقدمه و به یکباره از جا بلند میشود. پایش به پای حامی سابیده می شود. حامی چشم باریک می کند و حرکتش را دنبال می کند. وفا همان …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو سه

با سرعت چشم باز می کند اما تار می بیند. چندبار، در نهایت سرعت پلک می زند. در عین ناتوانی این سرعت عمل برای خودش هم جالب است. حامی است دیگر؟ نفسش زیادی راحت آزاد می شود. یک دستش را ستون بدن می کند و تن کرختش را از زمین …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو یک

نور خورشید کم‌جان از لابهلای پرده‌های عمودی وارد اتاق می‌شود. فضای اتاق به شکل عجیبی کدر و گرفته است. معتمد ناراضی حرکت‌های مرد روبه‌رویش به چپ و راست را دنبال می‌کند. مرد روی صندلی گردانش با خودکاری که بین یک دست گرفته، با ابروهایی که گره‌شان بیشتر شبیه یک‌ گره …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیست

حامی در را باز می کند و به وفا اشاره می کند تا داخل شود. تشکر وفا زیر لب و کم جان است. جانی برایش نمانده. رفته بود که رفع دلتنگی کند، دلش تنگ تر شده بود و برگشته بود. از راهرو می گذرند و به سالن خانه می رسند. …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت نوزده

وفا موهایش را پشت گوش می زند. لب هایش را روی هم می سابد و بعد می پرسد: -من نمی فهمم. چرا اینجا بودن من می تونه برای شما بهترین گزینه باشه؟ حامی یکی از ابرو هایش را بالا می فرستد. گوشه ی لبش کمی چین می خورد و بدون …

بیشتر بخوانید »