خانه / بایگانی/آرشیو برچسب ها : رمان

بایگانی/آرشیو برچسب ها : رمان

رمان سونامی/پارت سیو چهار

-اونقدر احمق بود که فکر می کرد من وایمیسم اون وسط تا اون پلیس خبر کنه. همون به درد مردن هم می خورد. میگما چرا بابای تو این مدلی بود؟ من داشتم عادی باهاش حرف میزدم، داشتم معمولی براش توضیح می دادم که اگه مدارکو تحویل نده جنازه ی تو …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو سه

_ ستایش شنیدم مامان بابات رفتند مسافرت …! به سامان خیره شدم _ آره ، باهام تماس گرفت بهش گفتم نمیتونم بیام ، اما خیلی دوست داشتم برم کاش زودتر طلاق بگیرم و راحت بشم اون وقت میتونم یه زندگی مجردی عالی داشته باشم . زیر چشمی نیم نگاهی به …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو دو

بعد از اتفاق تلخی که برای سامان افتاد چند روز اول خیلی سخت گذشت به هممون اما بعدش داشتیم عادت میکردیم تا جوری خودمون رو نشون بدیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده دوست نداشتیم سامان با دیدن صورت های گرفته ما ناراحت بشه . _ شهلا ! به سمتم برگشت …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو هشت

رمان

-بچه ها دم در استودیو هستن. هر مشکلی پیش اومد اونا هستن. برای شب آیدا پیشته؟ آنقدر از دروغ های قبلش مشمئز است که اینبار راستش را می گوید: -نه با شوهرش جایی دعوتن شبم می مونن. حامی حرف اول و آخر را می زند: -یکم کارم توی کارخونه طول …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/ پارت بیستو دو

“دانیار” نگاهی به نهان انداختم از اول راه تا الان سکوت کرده بود و کلمه ای حرف نمیزد _چته ؟ نگاه گنگی بهم انداخت و سرش رو سوالی تکون داد …انگار تو این دنیا نبود _از اول راه تا الان ساکتی چیزی شده ؟ نفسش رو اه مانند بیرون فرستاد …

بیشتر بخوانید »

رمان نیلا

رمان نیلا

  رمان در مورد دختری به نام نیلا هست که تو بچگی مادر و خواهر دوقلوش و از دست داده  و به دلایلی خودش و باعث مرگشون میدونه و الان با پدر و برادر و دختر خاله مادرش که همسر پدرش شده زندگی میکنه یه روز که با پدرش از …

بیشتر بخوانید »

رمان پگاه

رمان پگاه

مقدمه گذشته در چشمانم مانده است عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم که نفهمی هنوز هم دوستت دارم برای خواندن این رمان به سایت شهر رمان مراجعه کنید… …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو یک

_ ببین چی دارم بهت میگم ستایش فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون من هیچوقت همچین کاری نمیکنم ، کافیه یکبار دیگه هم این کلمه رو از زبونت بشنوم تا زبونت رو از حلقومت بکشم بیرون شنیدی !؟ ترسیده بهش خیره شدم و سرم رو به نشونه ی مثبت …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو هفت

رمان سونامی

-ت..تصادف؟ سیاوش حال و روزش را مرور می کند و دلش برای اعتراض به این رابطه یک عقب نشینی یک قدمی می کند. فقط یک قدم. -ت…تصادف نه. تصادف. لزوما هم قرار نیست توش کسی بمیره. گاهی دوتا ماشین خط خطی میشن و معنیش میشه تصادف! وفا حریصانه معنی جمله …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستوشش

رمان سونامی

همتی در را باز می کند. سلام می کند، خوش آمد می گوید و کنار می ایستد تا وفا داخل شود. وفا تشکر کم جانی می کند و همتی به عادت همیشه روی دور تند حرف زدن می افتد: -خانم خیلی خوش آمدید. از روزی که رفتید جاتون خیلی خالیه. …

بیشتر بخوانید »