خانه / بایگانی/آرشیو برچسب ها : سونامی

بایگانی/آرشیو برچسب ها : سونامی

رمان سونامی/پارت سیو چهار

-اونقدر احمق بود که فکر می کرد من وایمیسم اون وسط تا اون پلیس خبر کنه. همون به درد مردن هم می خورد. میگما چرا بابای تو این مدلی بود؟ من داشتم عادی باهاش حرف میزدم، داشتم معمولی براش توضیح می دادم که اگه مدارکو تحویل نده جنازه ی تو …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو هفت

رمان سونامی

-ت..تصادف؟ سیاوش حال و روزش را مرور می کند و دلش برای اعتراض به این رابطه یک عقب نشینی یک قدمی می کند. فقط یک قدم. -ت…تصادف نه. تصادف. لزوما هم قرار نیست توش کسی بمیره. گاهی دوتا ماشین خط خطی میشن و معنیش میشه تصادف! وفا حریصانه معنی جمله …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/ پارت بیستو پنج

در حین بستن در عطر حامی را عمیق نفس می کشد. در که کامل بسته می شود. به پشت می چرخد. حضور حامی در یک قدمی اش شوکه وار کمرش را به دیوار می چسباند. حامی با چشمانی که با همه ی سیاه بودنشان روشن تر از همیشه به نظر …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو چهار

نشنیدی؟ اینکه من آدم گفتن این نیستم که با وثیقه آزادم تا ثابت کنم داروهای قاچاق متعلق به من نبوده. وفا بی مقدمه و به یکباره از جا بلند میشود. پایش به پای حامی سابیده می شود. حامی چشم باریک می کند و حرکتش را دنبال می کند. وفا همان …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستودو

پنج ماه بعد نور خورشید کم‌جان از لابهلای پرده‌های عمودی وارد اتاق می‌شود. فضای اتاق به شکل عجیبی کدر و گرفته است. معتمد ناراضی حرکت‌های مرد روبه‌رویش به چپ و راست را دنبال می‌کند. مرد روی صندلی گردانش با خودکاری که بین یک دست گرفته، با ابروهایی که گره‌شان بیشتر …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو یک

نور خورشید کم‌جان از لابهلای پرده‌های عمودی وارد اتاق می‌شود. فضای اتاق به شکل عجیبی کدر و گرفته است. معتمد ناراضی حرکت‌های مرد روبه‌رویش به چپ و راست را دنبال می‌کند. مرد روی صندلی گردانش با خودکاری که بین یک دست گرفته، با ابروهایی که گره‌شان بیشتر شبیه یک‌ گره …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیست

حامی در را باز می کند و به وفا اشاره می کند تا داخل شود. تشکر وفا زیر لب و کم جان است. جانی برایش نمانده. رفته بود که رفع دلتنگی کند، دلش تنگ تر شده بود و برگشته بود. از راهرو می گذرند و به سالن خانه می رسند. …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت نوزده

وفا موهایش را پشت گوش می زند. لب هایش را روی هم می سابد و بعد می پرسد: -من نمی فهمم. چرا اینجا بودن من می تونه برای شما بهترین گزینه باشه؟ حامی یکی از ابرو هایش را بالا می فرستد. گوشه ی لبش کمی چین می خورد و بدون …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت هجده

پنج دقیقه؟ ده دقیقه؟ یک ربع؟ دقیقه اش چقدر است؟ چند دقیقه زمان گذشته؟ در تمام این دقایق ساعد دست وفا حد فاصل پیشانی اش و دسته ی کاناپه تا شده است. ساعتی قبل با حامی به خانه اش آمده بود. شاید اگر حالش چیزی متفاوت از حال الانش بود، …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت هفده

** آیدا از آسانسور خارج می شود و با قدم هایی پر حرص به سمت در واحد خودشان می رود. خلوتی راهرو و اعصاب متشنجش باعث می شود که واگویه های اعتراض آمیز ذهنش را به زبان بیاورد: -ایشالا یه جوری بری پیش ننه ات که دیگه برنگردی. اصلا ایشالا …

بیشتر بخوانید »