خانه / بایگانی/آرشیو برچسب ها : کافه رمان

بایگانی/آرشیو برچسب ها : کافه رمان

رمان بهار/پارت بیستو هشت

دیر از خواب بیدارشدمو همین باعث دستپاچیگم شد. باعجله پتورو کنار زدم و خلاف همیشه بدون مرتب کردنش رفتم سمت سرویس بهداشتی.دست و صورتمو شستم و بعد از مسواک زدن تند و سریع لباسهامو پوشیدم.وسایلمو انداختم تو کوله پشتیم و بعداز اینکه نگاه آخرو به خودم توی آینه انداختم و …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت بیستو هفت

بعداز کلی چرخیدن و لباس خریدن بازم به اصرار نوشین بجای خونه همون بیرون موندیم. راستش تا نگاهم به چیزایی که واسم خربپیده بود میفتاد عرق شرم روی صورتم مینشست.اون وقت تمام تلاشهای مهرداد واسه کم کردن اون حس عذاب وجدان کمرنگ و کمرنگتر میشد و یاز همون احساس های …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هجده

خودمو عقب کشیدم و سراسیمه و برآشفته نگاهی به اطراف انداخنم و بعد آهسته و با حرص گفتم: -مهردااااد….تورو خدا…. لبخند زد و گفت: -آی بی شرف…اسممو که صدا میزنی دلم میخواد حنجره اتو ببوسم….صداتو ببوسم…. چپ و راستمو نگاهی انداختم و گفتم:

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت چهارده

  می خواهد بگوید. اما از کجا شروع کند؟ صدای پدر پویا درون گوشی می پیچد: -کیه بابا جان؟ اگه مادرته بگو الان سرم من تموم میشه برمی گردیم‌. پویا ظاهرا گوشی را از خودش فاصله می دهد که صدایش گنگ است: -مامان نیست بابا.

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت ده

شب از نیمه هم گذشته بود وهیچ خبری از اراز نداشتم از هر محافظی هم میپرسیدم جواب سربالا میشنیدم …تا اینکه توی راهرو بردیا رو دیدم با خوشحالی به طرفش پا تیز کردم که سرشو به طرف دیگه چرخوند پسره ی بی ادب مثلا میخواد با این کارش بگه منو …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشت

با اون صدای بم و اغواگرش گفت: -مثلا چجوری اجازه نمیدی!؟؟؟ فاصله ی کمش باعث شده بود سکوت کنم.آخه فکر کنم هرکس دیگه ای هم جای من بود همینقدر دستپاچه میشد…دلیلشم این بود که این بشر یکم زیادی جذاب بود..حتی یه لحظه پشیمون شدم از اینکه چرا اون حرف رو …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت هفت

پویا با کف دست روی ران پایش ضربه می‌زند و از شیشه‌ی بغل به بیرون نگاه می‌کند و بدون توضیح خواستن می‌گوید: ـ آیداست دیگه. اگه عجول نباشه باید تعجب کرد. وفا به راه می‌افتد. از آیینه‌ی وسط نگاهی به پشت می‌اندازد و زمزمه می‌کند: ـ من الان اونقدر دغدغه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شش

  صداش سکوتم رو شکست و از فکر بیرونم آورد: -وقت واسه دیدن من زیاده…بیا سوار شو….! تا اینو گفت اخم‌کردم.البته حتی لحنشم‌به شوخی نمیخورد‌.اما کنجکاو بودم مفهوم‌ و منظورش رو از گفتن اون حرف بفهمم و کشف کنم….تا نزدیک ماشین شدم دوباره گفت:

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت یک

رمان تدریس عاشقانه

​ دستم و زیر چونم زدم و با لذت به استاد ترم جدید نگاه کردم. پری سقلمه ای به پهلوم زد و گفت _مثل اینکه حسابی چشم تو گرفته ها…لابد الان داری خیالبافی می کنی.بین این همه کشته مرده تو شانسی نداری رفیق! آهی از سر لذت کشیدم و گفتم

بیشتر بخوانید »