خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت دوازده

رمان بهار/پارت دوازده

-میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم…!؟

مهرداد اینو با لذت گفت و لبهاشو گذاشت روی لبهام….من اما همچنان گیج و منگ درگیر انتخاب دو راهی لذت و گناه بودم….
این دو راهی به وجود اومده بود چون طرف من یکی مثل مهرداد بود…..یه مرد که هر دختری میتونست مرد سوار بر اسب تصورش کنه…..
وقتی دید همراهیش نمیکنم و مثل یه جسد زیر تنش هستم سرش رو کج کرد و زیر گوشم نجوا کنان و وسوسه گر گفت:

-اونی که من دوستش دارم تویی نه نوشین…من اگه حق انتخاب داشتم تو رو انتخاب میکردم نه کسی که نه منو میفهمه و نه من میفهممش…..

اینو گفت و فشاری یه سینه ام آورد و پایین تنه اش رو به تنم مالوند….دستهام معلق بودن و انگشتام برای لمس بدنش هم مشتاق و مردد…..نمیدونم اگه کس دیگه ای جای من بود چه کاری انجام میداد و چه تصمیمی میگرفت شاید خیلی ها ،خیلی سریع بگن انتخاب ما مشخص …مهرداد رو پس میزنیم اما هیچکس نمیتونه نظری بده چون تو اون موقعیت نبوده و اون حرفهایی رو نمیشنیده که من میشنیدم…..

سرش رو فرو برد تو گردنم….دهن داغش روی گردنم نشست و شروع کردن مکیدنش….نفسم از لذت تو سینه حبس شده بود….دهنم رو باز کردم و آه بیصدایی کشیدم…از یه جایی به بعد دیگه لذت اجازه نداد قدرت تصمیم گیری داشته باشم….
دستهام روی کمرش
نشست و انگشتام تنش رو چنگ زدن….‌
پلکهام بسته شدن و نفسهام سنگین و کشدار…..لبهام رو بهم میفشردم تا آهی از گلوم بیرون نره چون ترس داشتم….
در عین لذت بردن ترس و اضطراب داشتم….
دکمه های پیرهنم رو دون به دون باز کرد و بعد از تنم درش آورد و سرش رو برد وسط سینه هام….
لیسی به وسط سینه هام زد که باعث شد کمرم رو بالا بیارم و و لبم رو زیر دندونم فشار بدم…..
از قوس اومدن کمرم استفاده کرد و بندهای سوتینم رو باز کرد و انداختش پایین تخت…
بعد با لذت به سینه هام خیره شد و درحالی که یکیشون رو تو مشتش ورز میداد نوک اون یکی رو تا اونجایی که راه داشت تو دهنش فرو برد و با تمام وجود شروع کرد مکیدنش….

داغی دهنش منو تو خلسه ی شیرینی فرو برد ولی….لعنت…..ذهنم لحظه ای نمیتونست از فکر نوشین و خطا بیرون بیاد….
من حس و حال جنایت و مکافات رو داشتم!

مهرداد اما انگار که برای اولین بار با بدن یه دختر مواجه شده باشه حریصانه و با ولع همه جای تنم رو دست میکشید و جای جای بدنم رو میبوسید و لذت میبرد…..
انگار متوجه شده بود که من همچنان احساس بدی از این رابطه دارم….
سینه ام رو رها کرد و سرش رو بالا گرفت….
تو تاریکی به چشمام خیره شد و گفت:

-هنوزم مرددی!؟

بهش خیره شدم بدون اینکه حرفی بزنم…واقعا نمیدونستم باید چیبگم و چیکار کنم….
کاش مهرداد تعهد نداشت….کاش همسر نوشین نبود اونوقت مطمئن بودم که حتما حتما لذت میبردم از اینکه کنارش باشم و از خیلی چیزای دیگه…..

دستش رو آروم آروم به سمت وسط پاهام سوق داد و همزمان گفت:

-من دوست دارم….حتی اگه ممنوعه باشی من دوست دارم….من همه جوره میخوامت….
دلم کنار تو خوش…..پس دل بده به دلم و لذت ببر….
باور کن این گناه نیست….گناه یعنی اینکه من نوشین کنار بخوابم بدون اینکه حسی بهش داشته باشم یا برعکس……

همزمان با گفتن این حرفها دستش از زیر شلوار و لباس زیرم رد شد و درست وسط پام قرار گرفت…
لیزی و داغی و خیسی بین پام رو میتونستم حس کنم و حتی سُر خوردن دستش وسط پام….
نفسم باز داشت تو سینه حبس میشد و شل و ول میشدم….
آهسته خندید و خمار گفت:

-خیسی…خیس و داغ….

اینو گفت و دوباره لبهاشو گذاشت روی لبهام و شروع کرد تند تند مالوندن وسط پام….

پلکهامو آهسته و نرم ازهم باز کردم….
بدنم بی حرکت بود….
نگاهم افتاد به سقف و من جرات نکردم جز سقف به جای دیگه ای نظر بندازم…دقیقا
نمیدونم چرا این جرات رو نداشتم شاید دلیلش ترس باشه…ترس از اینکه نکنه اون چیزایی که به محض بیداری به سرم خطور کرده بودن واقعیت داشته باشن!؟
زبونمو رو لبهای خشکم کشیدم….طعم جدیدی میدادن….
طعم ادغام دو نوع لب…
قلبی که دیشب بی وقفه و بی امون میتپید حالا اصلا نمیتونستم حسش کنم…انگار که وجود نداشت….

همه چیز شبیه یه خواب بود…یه خواب که نمیدونی خوبه یا بد….اما دوست داری بیدار بشی…بیدار شی و بفهمی هیچی رخ نداده….ولی انگار خواب نبود…
چون تن من لخت بود..لخت لخت….دستمو با ترد روی بدنم کشیدم…..آره…هیچی تنم بود هیچی!
بالاخره سرم رو به سمت چپ کج کردم….
هرکدوم از لباسهام یه گوشه افتاده بود…
سوتینم…شورتم….شلوارم…تیشرت تنم….
دستامو فورا گذاشتم روی صورتم…پس من بالاخره وا دادم و نتونستم از خیر نچشیدن طعم این شراب بگذرم!

تنم بوی تنش رو میداد….بوی عطر مردونه اش…چشمامو بستم و تو تاریکی ایجاد شده یه بار دیگه همه چی رو باهاش مرور کردم…
آره…یادم اومد….
اون بود که به حرفش عمل کرد و وقتی نوشین خوابید اومد توی اتاق و بعد کنارم دراز کشید….
هنوزم حس میکردم دستش داره رو بدنم حرکت میکنه و جاهایی رو لمس میکنه که نباید …
دستش داغ بود…یه داغی خوب …و تن من سرد…سرد و خشک…
بوسه هاش خمارم کرد و حرکت دستش دیونه….
خیمه زده بود رو تنم و وسط پامو که بدجور خیس و گرم شده بود می مالید….
وقتی اونجوری جلوی چشمام کف دستشو لیس میزد من دیگه حتی اگه میخواستم هم نمیتونستم مقابلش مقاومت کنم…..
وقتی لبهاشو گذاشت روی لبهام و اونجوری از ته جون میخورد و می مکید من میرفتم توی یه خلسه ی عجیب و غریب…..
چیزی که فکر کنم حتی با فرید هم نتونسته بودم تجربه اش کنم…..
اون یه جورایی فقط سعی کرد به من خوش بگذره…و لذت واقعی رو بچشم….
دهن داغشو هنوز روی نوک سینه هام حس میکردم و زبونشو رو وسط پاهام…
آه…حتی حالا هم که یادش میفتم حس میکردم بدنم نبض میزنه و داغ میکنه….
عین موتور یه ماشین…

سینه ی پهن و مردونه اش لحظه ای از خاطرم نمیرفت و هنوزم حس میکردم انگشتام روی موهای کم پشت سینه اش درحال کشیده شدن…چرا یه نفر اینقدر خواستنیه و چرا اینقدر بهش علاقمند میشی وقتی میدونی این رابطه غلط!؟؟
این سوالو هی ازخودم میپرسیدم ولی اون حس شیرین مرور میشد و توجیهش میکرد…
آااااه!

کافی بود یکم بو بکشم…اونوقت بود که مشامم پر میشد از عطر تنش….
یعنی…هنوزم اینجا بود!؟ توی خونه!؟؟
نمیدونم چرا حس میکردم بعد از این اتفاق دیگه نمیتونم تو چشمش نگاه کنم…یا اصلا اون میتونه نگاه کنه!؟ اونم با وجود حوشین!وحشتناک بود….

بدون اینکه پتو رو از روی تنم کنار بزنم بلند شدم و لباسهامو دونه دونه از زمین برداشتم…
همه رو پوشیدم و بعد با برداشتم حوله پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفتم…خونه مثل خیلی از اوقات تو سکوت مطلق بود ..با احتیاط خودمو به حموم رسوندم و بعد درو از تو قفل کردم…رو به روی آینه ی قدی ایستادمو بعد درآوردن لباسهام خودمو تو آینه نگاه کردم….
باورم نمیشد….رو جای جای تنم آثار رابطه و جنایت دیشب مشخص بود….
همه جا….گردن…سینه…شکم…
و حتی با یه نیمچرخم میتونستم رد اون کارو رو کمر و باسنمم ببینم…..

فورا رفتم زیر دوش ایستادم…آب که به سروتنم بارید چشمامو بستم….
میدونم که این لکه ها و خونمردگی ها به سرعت نمیرفتن اما حداقل باید عطر تنش رو از تنم فراری میدادم….
کافی بود نوشین اینو حس کنه…اونوقت که همه چیز بهم میریخت ..همه چیز….
بعد از یه دوش طولانی اومدم بیرون…موهامو سشوار کشیدم و تنمو خشک کردمو فورا لباسهای بیرونمو پوشید….
جزوه و کتابهامو ریختم تو کوله پشتی و از اتاق اوندم بیردن …
فقط امیدوار بودم مهرداد خونه نباشه چون توانایی اینکه باهاش رو به رو بشم رو نداشتم ….
واسه همین پاورچین پاورچین از خونه زدم بیرون بدون اینکه چیزی بخورم….
خوشبختانه انگار هیچکس نبود…درهارو بستم و با قدمهایی سریع از خونه دور شدم بدون اینکه حتی پشت سرمو نگاه بندازم…..
دلم نمیخواست بیام اینجا…
باید تمام روزمو یه جورایی توی دانشگاه سر میکردم…

شیرآب رو باز کردمو چند مشت آب به صورتم پاشیدم…باورم نمیشد من به دخترخاله ام…به کسی که اجازه داده تو خونه اش زندگی کنم خیانت کرده باشم….
هی مدام از خودم میپرسیدم واقعا من اینکارو کردم!؟؟
من با شوهر دخترخاله ام خوابیدم !؟ من اجازه دادم باهاش لذت جنسی رو بچشم…!؟؟
شیر آب رو بستم و خیلی زود از سرویس بهداشتی خانمها بیرون اومدم…دروغ نبود اگه بگم موقع بیرون اومدم چشمام رو بسته بودم که با خودم توی آینه چشم تو چشم نشم….!
از خودم خجالت میکشیدم…و رنج میبردم از خیانتی که انجام داده بود..
عذاب وجدان داشتم….و این لحظه ای راحتم نمیزاشت…

-حالت بده !؟

به سمت کسی که همچین سوالی ازم پرسیده بود نگاه کردم.مریم بود…دختری که تو کلاس بیشتر از بقیه باهاش صمیمی بودم…در واقع اصلا خیلی هارو نمیشناختم ولی مریم رو چرا…
سر تکون دادم و لب زدم:

-نه…خوبم !

کنارم نشست و گفت:

-میبینم که تو هم از کلاس استاد نگاهی جقم فنگ زدی!؟؟

شقیقه امو فشار دادم و گفتم:

-نه…من…من فقط یکم خستمه….حوصله موندن سرکلاس و گوش دادن به وراجی هاشو نداشتم….

خندیدم و بعد گفتم:

-زیاد حرف میزنه…

باهمدیگه بلند شدیم که از دانشگاه بزنیم بیرون….دوست داشتم سرگرم بشم تا کمتر به مهرداد و نوشین فکر کنم….اصلا…اصلا شاید زد به سرم و از اونجا زدم بیرون…یه کار پیدا میکنم و یه جورایی یه جایی رو اجاره میکنم که ….که مجبور نشم تو خونه نوشین بمونم…
از مریم پرسیدم:

-تو تو ی خوابگاه هستی مریم !؟

-آره…

-خیلی دلم میخواد بیام خوابگاه…ولی…

بی اینکه منتظر شنیدن مابقی حرفهام بمونه شوخ طبعانه گفت:

-تخت خالی نیست! تا سقف پره! یعنی تا سقف دختر چپوندن اونجا….خیلی از بچه ها مثل تو تخت گیرشون نیومد….

-خب چیکار کردن !؟

-نمیدونم..اطلاعی از کسیشون ندارم…شاید سوئیت اجاره کرده باشن….شاید خونه کس و کارشون باشن…..

-بنظرت منم میتونم سوئیت اجاره کنم !؟

ریلکس گفت:

-اگه بچه مایه دار باشی چرا که نه….

کنج لبم از پوزخندی کج شد…پوزخندی که از شنیدن لفظ “بچه مایه دار” رو صورتم نشسته بود…
به هر راهی واسه خلاصی از خونه نوشین فکر میکردم ختم میشد به بن بست….
یه بن بست تاریک بدون راه دررو….دوشادوش هم از دانشگاه زدیم بیرون….داشتیم تو پیاده رو قدم میزدیم که صدای بوق ماشین از پشت به گوشمون رسید..من چون توی فکر بودم توجه نکردم اما مریم که حالا فهمیده بودم بچه سنندج دستشو گذاشت رو شونه ام و چشمک زنون گفت:

-هی بهار…..فکر کنم باتو کار داشته باشن….

چرخیدم و از روی شونه نگاهی به پشت سرانداختم…به مهرداد….از ماشین پیاده شد و اومد جلو و به ماشینش تکیه داد….
قسم میخورم هردختری که از اونجا رد میشد با مکث نگاهش میکرد و لبخند میزد…
خوشگل…خوشتیپ….خرپول….خاص….ولی خر…اگه خر نبود که با وجود داشتن زن به من اظهار علاقه نمیکرد…

راستش تو اون لحظه داشتم به این فکر مسکردم که راهمو بگیرمو برم و میخواستم همینکارو کنم اما مریم گفت:

-تنهات میزارم با این جنتلمن خوشقیافه حال کنیاااا….

لب باز کردم که بگم میخوام همراهش بیام اما اون رفت و دور شد….هووووف!
انگار چاره نبود. قدم زنان اومد سمتم …
اخم کردمو گفتم:

-آقا مهرداد شما…شما آخه….

دستاشو بالا و پایین کرد و با انزجار گفت:

-آقا مهرداد….آقااااا….آقا دیگه چه لفظ کوفتییه! مگه مهرداد خالی چشه که پشتبندش لفظ آقا به کار میبری…هان بهار خوشگلم !؟

“بهار خوشگلم ” ؟؟؟ خدایا…اون چرا داشت منو اینجوری صدام میزد….؟ میخواست جون از بدنم رها بشه!؟؟
دستپاچه شده بودم…بهم ریخته بودم…وقتی اینجوری صدام میزد سست میشدم و دلم واسش غنچ می رفت…
ولی نه نه نه !
مهرداد شوهر نوشین بود…
من روزی صد وعده باید اینو باخودم تکرار میکردم…
باید اونقدر باخودم تکرارش میکردم که بفهمم دارم چه غلطی میکنم….
عاجزانه گفتم:

-آقا مهرداد….خواهش میکنم….

به ماشینش اشاره کرد و گفت:

-بیا سوارشو…اینجا تو خیابون خوب نیست….

این یکی رو درست میگفت.صحبت کردن تو خیابون خوب نبود و من مجبور بودم سوار ماشین بشم….
نمیخواستم از همین حالا تو دانشگاه دردسر واسم ایجاد بشه…
به اجبار و همونطور که مدام دورو اطرافمو نگاه میکردم رفتم و سوار ماشینش شدم ..
دوباره بوی عطرش به مشامم خورد….دوباره ریه هام پر شدن از بوی خوش مردی که عقلم پسش میزد و دلم برای دوست داشتنش تمایل عجیبی داشت….
راستش…اولین عشق زندگی من نوید بود….
پسرعمویی که نفهمید دخترعموش تا سر حد جون خواهانش ولی نتونستم پاپیش بزارم و بهش بگم دوستش دارم…خب آخه دوستم نداشت….اگه داشت خودش پا جلو مبگذاشت…ولی نذاشت…بعدشم که دلبسته ی مهناز شد….
من نویدو قد جون توی تنم میخواستمش …از بچگی همیشه برام شبیه

یه الگو بود…تو هرچیزی…از اخلاق و رفتار گرفته تا طرز تفکر…
وقتی از دستش دادم فرید و وارد زندگیم کردم که فراموش کنم داغ از دست دان رو….ولی اون نه تنها جای خالی نوید رو برام پر نکرد بلکه یه درد به درهای دیگه ام اضافه کرد….
حالا بعد از اینهمه مدت…مهرداد اولین کسی بود که حس میکردم خیلی خواستنیه ولی….
حیف….
حیف که اون شوهر دخترخاله ام بود…حیف….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

به حدی دلم پر بود از این آدم از این که به من حق انتخاب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *