خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت دوازده

رمان شاهدخت/پارت دوازده

 

اوات_ دیگه این دخترا رو نمیاری خونه خواستی خودتو خالی کنی میری خودت خونه میخری

از هنگ حرفی که زد با دهن باز به دانیار نگاه کردم … با اخم دندوناشو روی هم فشار داد

دایان با خنده به سمت راه پله رفت و من بلاتکلیف جلوی در موندم … دانیار نگاه خیره شرو از گوشه یاتاق گرفت و بهم دوخت

دانیار_چی میخوای؟

شونه ای بالا انداختم تک سرفه ای کردم و صدام دوباره پسرونه کردم

_من چیکار کنم الان

رایان کمی فکر کرد و بهم اشاره زد تا برم داخل اروم محتاط وارد اتاقش شدم و از دور سوالی سرمو تکون دادم

دانیار_ درو ببند بیا اینجا بشین کارت دارم

نیشمو به مضطرب و مصنوعی باز کردم و با اکراه در اتاقش رو بستم جلو رفتم و بجای تخت روی صندلیش نشستم

_بفرمایید

دستی به صورتش کشید

دانیار_یکی هست تو روستا میخوام برام پیداش کنی

_کی ارباب

دانیار_امروز صبح کنار ابشار باهاش اشنا شدم

اب دهنمو صدا داری قورت دادم و دسته های صندلی رو داخل دستم فشار دادم

دانیار_ چشمای عسلی داشت …

نگاهی به صورتم کرد

_حالت صورتش مثل توئه ولی پوستش خیلی روشن تر از تو بود …

لب هام رو بهم فشردم تا خصوصیاتی کهومیگفت تموم شه

دانیار_ رنگ موهاش خرمایی بود …. گفت مهمون یکی از اهالی روستاست برام پیداش کن و بیارتش پیشم

نیشخندی زدم و در دل با حرص گفتم
خوبه تازه تو بغل یه دختر دیگه بودی الان هم دنبال یکی دیگه … سیرمونی نداری تو

از روی صندلی بلند شدم و با لجبازی گفتم

_شرمنده ارباب … اوات بفهمه کلمو میبره من ترجیح میدم دور از این اتفاقات باشم

چشم غره ی شدیدی بهم رفت و از جاش بلند شد … بند حوله ش رو باز کرد با چشمای گشاد شده سرمو به سمت دسوار چرخوندم و شروع کردم به خوردن ایت الکرسی و همزمان تو دلم غر. میزدم

_یا خود خدا … این دیگه چه عجوزه ایه حیا رو قورت داده یه ابم. روش

دانیار_چرا مثل دخترا چشاتو چپ کردی … خودت مگه نداری که انقدر تعجب میکنی

چشمامو بستمو نفس عمیقی کشید م و‌در دل نالیدم
“خدایا یکی بفرست سر وقتمون قربون دستت ”

دانیار خندید و من به گریه افتادم و باعث و بانیش رو لعنت کردم‌

دانیار_تموم شد بچه راحت باش

با این حرفش با خیال راحت به سمتش چرخیدم ولی با دیدن بدن لختش خود به خود چشمام گشاد شد و به سمت دیوار برگشتم

صدای خنده ی بلند دانیار کل اتاقو پر کرده بود

دانیار_چه مرگته اخه … تو که خودت داری از چه خجالت میکشی

_ارباب لباستونو بپوشین لطفا

دانیار با سر خوش و اهنگ شروع کرد به پوشیدن لباس با تکون خوردن تخت با ترس به طرفش چرخیدم

یه رکابی همراه با یه شلوارک تنش بود

نفس حبس شدم. و بیرون فرستادم … در کمال ناباوری دستشو روی مر.نگیش گذاشت و مالوندش

دانیار_چیه میترسی سالار بخورتت ؟

با اخم از جا بلند شدم و به سمت در رفتم

_با اجازه تون من برم چندتیکه از وسایل ضروریمو بیارم ارباب

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

به حدی دلم پر بود از این آدم از این که به من حق انتخاب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *