خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت ده

رمان تدریس عاشقانه/پارت ده

با چشم های گرد شده نگاهم کرد.
سریع از جام بلند شدم و برق گرفته به سمت در دویدم.
صدام زد و لحظه ای بعد بازوم رو گرفت و گفت
_ناراحتت کردم؟معذرت میخوام فکر نمیکردم با یه بوسه…
در حالی که صدام میلرزید گفتم
_قول بده بهم…
اخم ریزی کرد و گفت
_چه قولی؟
_که دیگه هیچ وقت منو نبوسی…
از حرفم جا خورد. با مکث گفت
_باشه ولی چرا؟
حالا بیا به این بشر بفهمون…شاید اصلا از تف تفی شدن لبام بدم میاد!
خیره نگاهش کردم که بازومو ول کرد و گفت
_یه دقیقه بشین.
یه قدم عقب رفتم و گفتم
_باید برم… سفره رو آماده کنم.
میدونم میخواست یه چیزی بگه اما مهلت ندادم و زدم بیرون
صورتم داغ کرده بود.. دستمو روی لبم گذاشتم.
عوضی از طرفی میگه تو مثل خواهرمی از طرفی میبوسه. واقعا که این خارجی ها شرم ندارن.. کافرا.
* * * * *
بشکنی جلوی آینه زدم و همون طور که قر میدادم خوندم:
_واااای چه قدر خوشگلم من… آخ ببین بدنمو،کمرم و،همه جامو…
رژیم رو تمدید کردم و گفتم
_خوشگل ترین دختر دانشگاهی… هیچکی به گرد پاتم نمیرسه.
مانتو مو پوشیدم و ادامه دادم
_میدونی چیه آینه جونم تو آینه خوشبختی هستی چون توی اتاق خوشگل ترین دختر شهری… هزار ماشالا چه چشایی دارم.
بلند داد زدم
_مامان اسپند برام دود کن!
به جای مامان صدای مردونه ای از جا پروندتم…
_فکر نکنم کسی غیر از خودت چشمت بزنه.
متعجب گفتم
_تو اینجا چی کار میکنی؟
با لبخند تمسخر آمیزی گفت
_اومدم دنبالت.تا بعد از کلاس هم بریم خرید عروسی، نامزد عزیزم

اومد داخل و در اتاقو بست،گفت
_با دایی حرف زدم.
رنگ از رخم پرید و گفتم
_چی گفتی؟
_همه چیو…همه ی حقیقتو هم به بابابزرگ گفتم هم به دایی!
بفرما سوگل خوابیده بودی خبر نداشتی گاوت زایید اونم چهار قلو!
با تته پته گفتم
_چ… چی گفتن؟
نفسش و فوت کرد و گفت
_باور نکردن.
ته دلم نفس آسوده ای کشیدم.
_واسه همینم جنابعالی امروز با من میای و گواهی سلامتت رو میگیری.
خدایا هر کی به ما میرسه گواهی سلامت میخواد.آخه اینم شد زندگی؟
اخمام و در هم کشیدم و گفتم
_انقدر به در و دیوار نزن. من بهم میزنم نامزدیو…یه کاری میکنم همه بفهمن ما به درد هم نمیخوریم.
_چیکار مثلا؟
متفکر گفتم
_اممم… خوب مثلا… وانمود میکنیم تو معتادی… یا چه میدونم دست به زن داری البته که از این جرئتا نداری ولی وانمود میکنیم.. یا الکلی دائم المست هستی یا مثلا…
وسط حرفم پرید
_استپ… یعنی در هر صورت من باید آدم بده باشم؟
_پس چی من بد باشم؟ میاد بهم؟
چپ چپ نگام کرد و گفت
_من نمی‌خوام برگردم آمریکا اما این وضعم نمیتونم تحمل کنم ما دو تا آدم بالغیم مگه میشه کسی به جای ما تصمیم بگیره.
سکوت کردم. ادامه داد
_هیچ کدوم از این کارایی که گفتی رو نمی‌کنیم.
کنجکاو پرسیدم
_پس چی کار می‌کنیم؟
با خونسردی گفت
_ازدواج میکنیم.

 

* * * * *
عمه با عصبانیت گفت
_نمیشه… اصلا نمیشه من چنین اجازه ای نمیدم.
بابام اخم کرد و گفت
_اونی که باید اجازه نده منم خواهر نه تو اما این گندی که پسرت بالا آورده…
_از کجا معلوم دختر خودت گند بالا نیاورده؟احترامت واجب داداش اما پسر من بی اجازه دست به سمت دختر کسی دراز نمیکنه.
خون بابام جوش اومد و داد زد
_این یعنی چی؟یعنی دختر من… نذار دهنم وا بشه ناهید.
_خیله خوب باشه. اما این ازدواج چیه انداختین وسط؟خوب پول ترمیم بکارتش و می‌دادیم تموم میشد میرفت پی کارش…من نمی‌فهمم شما توی کدوم قرن موندين.
سرم پایین افتادم آرمان وارد بحث شد و گفت
_مامان… مراقب باش چی داری میگی. سوگل پاک ترین دختریه که من تا حالا دیدم. خوشم نمیاد این حرفا رو بهش بزنی.
_اخه پسرم تو چرا نمیفهمی من صلاح تو میخوام؟ البته که من سوگلو دوست دارم بچه ی داداشمه اما فکر نمیکنی با خانواده ی عموت یه قول و قراری گذاشتیم؟
_شما قول و قرار گذاشتی نه من…
بابام با تاسف گفت
_دستت درد نکنه ناهید. چون اونا پولشون از پارو بالا میره یعنی از ما بهترونن آره؟
آرمان بلند شد و گفت
_من دیگه تحمل این توهینا رو ندارم. از تون گذشته باید برم بیمارستان… تو هم جمع کن برو مامان بیشتر از این آبرو ریزی نکن.
چونه م لرزید… اگه شرایطم این نبود میدونستم الان چه جوابی بهشون بدم
انگار آرمان حالمو درک کرد که دست زیر بازوم انداخت و بلندم کرد.
سرشو کنار گوشم گرفت و آروم گفت
_سر تو بالا بگیر سوگل!
نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت
_خوبه…حالا با همین سر بالا گرفته با من میای بریم باشه؟
سر تکون دادم. دستمو گرفت و زیر سنگینی نگاه پر از حرص عمه دنبال خودش کشوند.
سوار ماشین که شدیم طاقت نیاوردم و گفتم
_میخواستی با دختر عموت ازدواج کنی؟
خندید و گفت
_نه…معلومه که نه…درسته خیلی پولدارن اما من از دخترش خوشم نمیاد.
با تردید گفتم
_عمه خیلی ناراحت شد. نمیشه بهش بگی همه چی الکیه؟
داشت ماشین و روشن می‌کرد اما پشیمون شد. نگاهم کرد و معنادار گفت
_مگه الکیه؟
سرمو پایین انداختم که گفت
_به حرفای دیروزم فکر کردی؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

به حدی دلم پر بود از این آدم از این که به من حق انتخاب …

5 نظر

  1. این چه وضع پارت گزاری ؟اینقدر دیر در این حال کم؟

  2. ادمین یه سوال اگه من رمان تدریس عاشقانه رو با قید کردن اسم نویسنده تو کانالم بزارم ایرادی داره

  3. ادمین اگه میشه ج بدع
    پارت بعدیو کی میذارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *