خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت سیزده

رمان سونامی/پارت سیزده

 

معتمد روی صندلی ماشینش جا به جا می‌شود. با بهت قدم‌های وفا را به داخل شرکت یکی از برگترین واردکننده‌های دارو دنبال می‌کند. گوشی را بیشتر به گوش می‌چسباند و ناباور می‌گوید:
-این دختره هیچ جوری ول کن ماجرا نیست. داره تا کجاها پیش میره؟
مخاطبش با لحنی جدی می‌گوید:
-پس خیلی هم اطلاعاتش کم نیست. اون اطلاعاتو داره و می‌دونه کجاها می‌تونه تکمیلش کنه.
معتمد بزاق دهانش را قورت می‌دهد:
-من کم کم دارم نگران میشم. این دختر صد در صد داره اطلاعات باباشو تکمیل می‌کنه. رضا با اون اطلاعات نتونست خیلی کاری از پیش ببره تا اینکه به ریوندی رسید. ولی این دختر دنبال خیلی بیشتر از این حرفاست. به زندانی‌شدن ریوندی و رفع اتهام از باباش قانع نیست.
مخاطبش بی‌تفاوت می‌گوید:
-هیچ هنر دیگه‌ای نداری جز نگران‌شدن؟ همین نگرانی رو هم زمانی که رضا از قاچاق داروها خبردار شد داشتی.
معتمد کلافه از شیشه‌ی بغل به خیابان نگاه می‌کند:
-میگی چیکار کنم؟ نتونستم مدارکو از تو شرکت پیدا کنم و نابودشون کنم به جاش شدم سایه‌ی این دختره.
-اون دختر با مدارکش برای آدمای ضعیفی مثل تو می‌تونه خیلی نگران‌کننده باشه نه برای من.
معتمد عصبی می‌خندد:
-آدمای قوی‌ای مثل تو رو چی می‌تونه نگران کنه؟
صدای قدم‌های مخاطبش در گوشی می‌پیچد:
-اینکه حامی برای رفع اتهام از خودش بره تو جبهه‌ی این دختره. اون مدارک باید از دست دختره در بیاد قبل از اینکه به دست حامی برسه. فعلاً برگ برنده‌ی ما اینه که حامی تو نظر اون دختر متهمه و بهش اعتمادی نداره. ما یک هیچ از حامی جلوئیم.
معتمد نفس عمیقی می‌گیرد:
-پیشنهادت برای گرفتن اون مدارک چیه؟ وفا رستگار به من به عنوان وکیل باباش اونقدری که باید اعتماد نداره. مخصوصاً بعد از ماجرای اون روز شرکت.
-تا شب پلن پس‌گرفتن مدارکو برات می‌چینم.
خنده‌ی بی‌خیالی می‌کند و ادامه می‌دهد:
-اون خانم کوچولو رو یه جوری منصرف می‌کنم که تا آخر عمر دوربین عکاسیشو دست بگیره و از دار و درخت عکس بگیره.
***

وفا روغن را درون ماهیتابه می‌ریزد. دستش به سمت اولین تخم‌مرغ نرفته که موبایلش زنگ می‌خورد. حدسش این است که باز آیدا تماس گرفته تا برای تنها ماندنش مواخذه‌اش کند. گوشی را از روی کابینت برمی‌دارد. نام معتمد روی گوشی باعث بالا رفتن ابروهایش می‌شود. تماس را برقرار می‌کند:
-سلام جناب معتمد.
-سلام از بنده است سر کار خانم. عذر می‌خوام از اینکه بد موقع مزاحم شدم.
گوشی را بین شانه و گوشش نگه می‌دارد:
-اتفاقی افتاده؟
معتمد متین می‌خندد:
-اتفاق که نه. نگران نباشید اما عرض مهمی داشتم.
اولین تخم‌مرغ را درون تابه می‌شکند و متفکر چهره در هم می‌کشد:
-می‌شنوم. بفرمائید.
-واقعیت امر اینه که فکر کردم این ساعت هم من و هم شما آزاد هستیم و می‌تونیم راحت‌تر در مورد یه موضوع مهم صحبت کنیم.
وفا در سکوت تخم‌مرغ دوم را هم می‌شکند و منتظر می‌ماند. معتمد با آرامش ادامه می‌دهد:
-تا حدی اطلاع دارید که بنده و پدرتون قبل از فوت ایشون، دنبال جمع‌کردن یک سری مدارک برای اثبات بی‌گناهی ایشون در مورد وجود داروهای تقلبی توی شرکتشون بودیم.
دست وفا دور نمکدان خشک می‌شود:
-خب
-تا حدودی هم موفق شدیم. تونستیم برسیم به ریوندی و از جناب رستگار رفع اتهام کنیم. هر چند که متأسفانه عمر ایشون کفاف نداد تا نتیجه‌ی تلاشمون رو ببینن. اما مسأله اینجاست که بنده و پدرتون توی این تحقیقات یه سری اطلاعات دیگه هم جمع کردیم. در اصل من و پدرتون کم کم داشتیم به آدم اصلی ماجرا می‌رسیدیم. همون کسی که ریوندی رو اجیر کرده بود.
دست وفا از دور نمکدان شل می‌شود. سخت است اما به هر جان‌کندی است خودش را به صندلی میز غذاخوری می‌رساند:
-و چرا اون اطلاعات بیشتر رو در اختیار دادگاه نذاشتید؟
معتمد با اعتماد به نفس می‌گوید:
-سؤال خوبیه. چون اینو من از پدرتون خواستم. من ازش خواستم که صبوری کنه تا اطلاعات ما تکمیل بشه. رو کردن اطلاعات کممون یعنی یه ریسک بزرگ و رو شدن دستمون واسه آدم اصلی.
وفا حس می‌کند نفس کم آورده است. دستش را مشت می‌کند و روی میز می‌گذارد و بی‌تفاوت به حال بدش می‌گوید:
– چرا تا الان در موردش به من نگفتید؟
-چون نگران تصمیم‌های هیجانی شما بودم. می‌ترسیدم به خاطر شرایط روحیتون نتونید صبوری کنید و هر چی تا الان رشته کردیم، پنبه کنید.
وفا دندانش را روی لب پائینش قرار می‌دهد و با تمام توان فشار می‌دهد. تمرکز ندارد. نمی‌تواند به افکارش نظم بدهد. نمی‌داند کدام سؤال الویت دارد. حتی نمی‌داند حالا شرایط چه تغییری کرده که معتمد به حرف آمده است. ساده‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین چیزی که به ذهنش می‌رسد را می‌پرسد:
-الان چرا اینا رو به من می‌گید؟ چی تغییر کرده؟

خیلی چیزا و مهم‌تر از همه اینکه من فهمیدم می‌تونم روی کمکتون حساب کنم. این مدت ثابت کردین که آدم منزوی‌شدن و یه گوشه نشستن نیستین. حتی چند روز پیش بازپرس پرونده‌ی پدرتون به من گفت که با همون فیلم رفتین پیشش و دوباره پای حامی معین رو وسط کشیدید.
صدای وفا خش دارد. آب در کوزه بوده و او این همه به دنبالش گشته:
-چه کمکی از دستم بر میاد؟
-ببینید الان مشکل اینجاست که مدارک دست مرحوم پدرتون بود و ما نمی‌دونیم ایشون اون مدارک رو کجا گذاشتن. من اون روز توی شرکت دنبال همون مدارک بودم که شما رسیدید و ظاهراً به خاطر اینکه من برای رفتن به شرکت باهاتون هماهنگ نکردم، از دستم دلخور شدید.
وفا سرتا پا گوش می‌شود. سکوتش برای معتمد رضایت‌بخش است:
-به نظرم یه روز توی شرکت قرار بذاریم تا با هم فکر کنیم ببینیم جناب رستگار اون مداک رو کجا می‌تونن گذاشته باشن.
وفا زمزمه می‌کند:
-یه سری مدارک دست منه.
معتمد می‌شنود. لبخند می‌زند ولی عادی می‌گوید:
-صداتون رو ندارم. امکانش هست بلندتر صحبت کنید؟
وفا کمی صاف می‌نشیند و نگاهش را به پاهای بدون پوشش می‌دهد:
-عرض کردم یه سری مدارک پیش منه.
گوشه‌ی لب معتمد به بالا کشیده می‌شود ولی لحنش عادی است:
-خب این خبر خوبیه. به نظرم فردا غروب توی شرکت همو ببینیم. شما مدارکتون رو بیارید که ببینم تا چه حد مستنده. در هر حال وظیفه‌ی انسانی من ایجاب می‌کنه که با توجه به فوت پدرتون نسبت به حقوق پایمال شده‌اش بی‌تفاوت نباشم.
وفا پر از حرف است ولی حرفی برای گفتن ندارد. حس می‌کند همه چیز به طور معجزه‌آسا و غیرعادی، راحت شده است. دوندگی‌های او برای رسیدن به کوچکترین اطلاعاتی بوده و حالا معتمد از مدارکی می‌گوید که پدرش از مدت‌ها پیش داشته و شرایط ایجاب می‌کرده سکوت کند.
-الو خانم رستگار هستید؟
وفا به خودش می‌آید. سعی می‌کند کمی خودش را جمع و جور کند. ارتعاش صدایش را می‌گیرد:
-بله هستم.
-فردا می‌تونید ساعت شیش شرکت باشید؟
وفا می‌تواند. حتی می‌تواند همین الان پیاده تا خود شرکت بدود:
-بله می‌تونم
-خوبه. پس تا فردا.
خداحافظی صورت می‌گیرد. وفا سر بلند می‌کند. تازه متوجه دودی می‌شود که تمام آشپزخانه را پر کرده است. با سرعت از جا بلند می‌شود و خودش را به گاز می‌رساند. گاز را خاموش می‌کند. محتویات درون ماهیتابه جزغاله شده. وفا خیره‌ی ماهیتابه همان جا می‌ماند. قلبش جایی نزدیک دهانش می‌زند.
آن سوی شهر، معتمد شماره‌ی دیگری را می‌گیرد. تماس برقرار می‌شود و معتمد به حرف می‌افتد:
-این دختره زود بند رو آب داد. قرار شد فردا با مدارک بیاد شرکت. بعد از اینکه اومد برنامه‌ات چیه؟
-خیلی پیچیده نیست. کیف دختره با تمام اون مدارک توی راه زده میشه. کاری رو که باید زمان خود رستگار می‌کردم با یکم تأخیر الان انجام میدم.

گرمش است. البته که در آخرین روزهای بهار این گرما طبیعی است اما این عرقی که از روی تیره ی کمرش سر می خورد و پایین می رود با وجود کولر ماشین اتوماتش کمی غیر عادی است.
تمام دیشب را نخوابیده و به تماس معتمد فکر کرده بود. تمام دیشب به درست و غلط کارش فکر کرده بود. به اینکه حرف های معتمد توانسته بود اعتمادش را جلب کند اما چیزی در وجود این مرد آزارش میداد. چیزی که خودش هم نمی دانست چیست.
نگاهی به کیفش روی صندلی کناری می اندازد. تمام داشته هایش درون این کیف است. داشته هایی که به تنهایی برای قانع کردن قانون کافی نیست. با آن ها نمی توانست ثابت کند گاهی پزشکی قانونی هم ممکن است اشتباه کند. نمی توانست ثابت کند رضا نمی تواند این همه راحت دل بکند و او را بگذارد و برود.
حس منفی که در گوشه ی ذهنش به معتمد دارد خیلی امکان عرض اندام ندارد وقتی مدارک معتمد می تواند مکمل مدارک ناقصش باشد و قانون را با همه ی اما و اگرها قانع کند.
گوشه ی خیابان یک پارک دوبل نه چندان دقیق می گیرد. از آینه ی سمت شاگرد نگاهی می اندازد و به درکی زیر لب می گوید. تمرکزش روی لحظاتی است که قرار است در دفتر معتمد بگذراند.
کوله اش را چنگ می زند. برای لحظه ای مکث می کند. بایدها و نبایدهای درون ذهنش را پس می زند. تردید هایش را نادیده می گیرد و کوله را به سمت خود می کشد.
از ماشین پیاده می شود. کوله را روی شانه می اندازد و شال مشکی رنگش را کمی نظم میدهد. نگاهی به آن سوی خیابان و به ساختمان مدرن دفتر معتمد می اندازد و لب هایش را به هم می سابد. یک قدم به جلو بر میدارد و سعی می کند با تکرار جملات دیشب معتمد برای خودش قدم های بعدی را مطمئن تر بر دارد:
” من و پدرتون کم کم داشتیم به آدم اصلی ماجرا می رسیدیم”
به سمت راست خیابان نگاه می کند. ماشینی نمی آید ولی همزمان متوجه صدای بلند و ناهنجار موتوری می شود که از جهت مخالف نزدیک می شود. سر بر می گرداند. همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق می افتد. نزدیک شدن موتور سوار به او و دراز کردن دستش برای کشیدن کیف وفا، بهت زدگی خودش و پنجه ای که به دور بازویش کشیده می شود و او را محکم به عقب می کشد.
موتور سوار با سرعت از کنارش می گذرد و وفا به سختی تعادل خودش را حفظ می کند. هنوز اتفاق چند ثانیه پیش را باور ندارد ولی با این همه به سرعت بر می گردد تا ناجی اش را ببیند. با دیدن فردی که با فک سخت شده نگاهش به دنبال موتور سوار است چشمانش در درشت ترین حالت خودشان قرار می گیرند. به عنوان اولین کار قدمی به عقب بر می دارد و فاصله اش را با مرد بیشتر می کند. هنوز شوکه است ولی سخت می پرسد:
-تو اینجا چیکار می کنی؟
حامی نگاهش را به او بر می گرداند. اخم غلیظی ابروهایش را پوشش داده و چشمانش به سر سختی همیشه است. لحنش ابدا با ملاحظه نیست:
-اونقدری که ادعا می کنی هم حواست جمع اطرافت نیست.
وفا کلافه موهای روی صورتش را کنار می زند:
-گفتم اینجا چیکار می کنی؟ منو تعقیب می کردی؟
حامی چشمانش را محکم روی هم فشار می دهد و بعد از باز کردنشان می گوید:
-آره تو رو تعقیب می کردم. حالا از همون راهی که اومدی برگرد!
وفا با وجود ضعفی که از حادثه ی لحظات قبل دارد می خندد و به معنی نفهمیدن سر تکان می دهد:
-جانم؟ یه بار دیگه جملتو تکرار کن.
حامی دستی به ته ریشش می کشد و عصبی نگاهی به اطراف می اندازد. این دختر بدقلق است. خیلی بدقلق. نگاهش می کند. چشمان دختر بی پروا خیره به اوست. لحنش را کمی فقط کمی ملایم تر می کند به این امید که شاید درصدی نتیجه بگیرد:
-دخترجون خوب شنیدی که چی گفتم. منم دیگه تکرارش نمی کنم. به خاطر خودت دارم میگم بدون بحث از همون مسیری که اومدی برگرد.
مکث می کند و ادامه می دهد:
_بیا یه بار بهم اعتماد کن. به وقتش من کلی مدرک رو می کنم و تو مطمئن باش از اینکه بهم اعتماد کردی پشیمون نمیشی
وفا ابرو بالا می اندازد:
-چی باعث شد که فکر کنی من به حرفت گوش میدم؟
نگاهی به سرتاپایش می اندازد و ادامه می دهد:
-اونم به تویی که جز لیست سیاه ذهنمی.
می گوید و بلافاصله دست نویس های پدرش و حرف های جلالی در تایید شخصیت این مرد در ذهنش مرور می شود. باز هم دچار دوگانگی این روزها در مورد این مرد می شود.
حامی چشم باریک می کند و دستش را روی گردنش ثابت نگه می دارد. امروز مثل تمام روزهایی که این دختر را تعقیب کرده لباس اسپورت پوشیده هر چند که وفا لحظه ای دقتش را از روی صورت حامی بر نمی دارد:
-اصلا من جز لیست سیاه ذهن تو، ولی فکر کنم همین چند دقیقه ی پیش بوده که نزدیک بود کولتو موتوری بزنه. شاید بد نباشه یکم فکر کنی و به این نتیجه برسی اینجا بودنت خیلی عاقلانه نیست.

وفا بزاق دهانش را نامحسوس قورت می دهد. از فکر دزدیده شدن کیف و مدارک خون در رگ هایش یخ می زند. در این میان دلیل حمایت این مرد را مثل دلیل گفته هایش نمی فهمد. همین چند روز پیش در استودیو به این مرد گفته بود که قرار نیست با هم مصالحه کنند. هر چند که بعد از خواندن دست نوشته های پدرش و حرف های جلالی به تعداد علامت سوال هایش در مورد این مرد افزوده شده است. بالاخره این مرد کیست؟ متهم ردیف اول ذهن خودش یا جوان تایید شده از سمت پدرش؟ خودش هم نمی داند‌. با مکث کلمات را می شمارد:
-روزی چند تا کیف توی این شهر زده میشه؟ چیزی که فراوونه از این موتوری های کیف قاپ. خیلی هاشون کیف میزنن تا اموراتشونو بگذرونن خیلی هاشون هم اجیر میشن که نشون بدن می خوان کیف بزنن. بعد دقیقا همون لحظه یکی ناجی میشه تا نذاره کیفتو بزنن تا مثلا حسن نیتشو نشون بده و ثابت کنه که نمی تونه آدمِ بد اتفاقات باشه.
و جمله ی آخر را در حالی می گوید که چشمانش معنی دار به چشمان حامی دوخته شده. بیشتر این جمله را گفته تا عکس العمل حامی را ببینید بلکه بتواند تشخیص دهد این مرد حامیست که او شناخته یا حامی شناخته شده ی پدرش.
حامی نفس عمیقی می گیرد. اشتباه می کرد که فکر می کرده این دختر بدقلق است. این دختر اصلا قلقی ندارد که بشود در مورد خوب و بدش نظر داد. روی برداشت های خودش اصرار دارد و هیچ تمایلی برای کوتاه آمدن از آن ندارد.
نفس عمیقی می گیرد و سعی می کند تمرکز کند. آدم ملایمی نیست ولی باید تنش بینشان را بخواباند و هر طور شده این دختر را از پا گذاشتن به آن دفتر وکالت منع کند. با جدیت می گوید:
-ببین دختر جون من هیچ اصراری ندارم برداشت هاتو در مورد من تغییر بدی. منو همچنان توی اون لیست سیاهت نگه دار ولی این دلیل نمیشه آدمای دیگه ای که دور و برتن اونی باشن که تو فکر می کنی.
مکث می کند و بعد شمرده ادامه می دهد:
-پاتو توی اون دفتر وکالت نذار. وکیلتم به اون لیست سیاه اضافه کن.
وفا ناباور می خندد و انگشت اشاره اش را با بهت به سمت مرد قد بلند رو به رویش می گیرد:
-همینی که گفتیو یه بار دیگه تکرار کن. تو این همه اعتماد به نفس از کجا آوردی؟ روی چه حسابی فکر کردی به اندازه ی اپسیلونی پیش من اعتبار داری و قراره من حتی به پیشنهادت فکر کنم؟ لازمه تکرار کنم که یه فیلمی هست که هر دومون از بریم و آدم توی اون فیلم تویی؟
حامی سرش را به سمت آسمان می گیرد و عصبی می خندد. قرار است با این دختر چه کند؟ این دختر نمی خواهد بشنود. آنقدر راه را به سمت بیراهه ادامه داده که برگرداندنش عزمی جزم می خواهد.
کلافه گوشه ی لبش به بالا کشیده می شود و به وفا نگاه می کند. هیچ وقت فکر نمی کرده اویی که آدم توضیح دادن نبوده و نیست در مقابل یک دختر بچه بایستد و بارها و بارها چیزی را توضیح بدهد.
-نگفتم به پیشنهادم فکر کن، گفتم عمل کن.
وفا چشم باریک می کند:
-اونوقت چرا؟ چون معتمد تنها کسیه که می تونه دست تو رو کامل رو کنه؟ چون یکی زرنگتر از توِ؟
حامی در سکوت فقط نگاهش می کند. چند ثانیه بعد دستش را درون جیبش می کند و گوشی موبایلش را بیرون می کشد. رمزش را با سرعت میزند. وارد یک فایل می شود و بلافاصله گوشی را به سمت وفا بر می گرداند:
-خوب نگا کن. این همون معتمده قابل اعتماده.
مردمک های وفا روی صفحه ی گوشی دو دو میزند. چیزی که می بیند را باور نمی کند. رعشه ای از کف پایش بالا می آید. سعی می کند دنبال یک نشانه بگردد. یک نشانه که نشان بدهد آدم درون عکس خودش نیست، فردی که با ماشین کمی آن طرف تر زیر نظرش دارد معتمد نیست. خیلی برای خوش باوری وقت پیدا نمی کند.
-ورق بزن.
حامی این را محکم می گوید. وفا درمانده نگاهی به صورت او می اندازد. انگشتانش را بهم می سابد و بعد دستش را بالا می آورد. همان طور که گوشی در دست حامیست انگشت ظریفش روی صفحه ی گوشی کشیده می شود. باز هم صحنه ای مشابه با لوکیشنی متفاوت. باز هم ورق میزند. وای از عکس بعدی… معتمد دقیقا در کنار موتور سواری که چند دقیقه ی پیش قصد زدن کیفش را داشت. لب هایش می لرزد. دلش هم.
توضیح حامی را می شنود ولی نگاه بر نمی دارد:
_عکس آخر یک ساعت پیش برام فرستاده شده‌.
وفا با خودش فکر‌می کند یک ساعت قبل یعنی دقیقا زمانی که معتمد تماس گرفته و قرار امروز را یادآوری کرده بود

آنقدر با فتوشاپ آشنایی دارد که بتواند تشخیص دهد عکس ها هیچ کدام فتوشاپ نیستند. چشمانش رنگ مظلومیت می گیرند. دلش می خواهد خودش را با تمام سادگی هایش همین جا وسط این خیابان بالا بیاورد. نگاهش از روی گوشی روی نگاه مردانه ی حامی می نشیند. از روی نگاه حامی به پنجره ی دفتر معتمد دوخته می شود و بلافاصله دستش به دور بند کوله اش محکم می شود. چه مذبوحانه حس های منفی اش به معتمد را نادیده گرفته بود. چه احمقانه می رفت تا مدارک را، تمام داشته هایش را تحویل معتمد بدهد. برای لحظه ای حس می کند میان گله ای گرگ افتاده که هر کدام
به شکلی برای دریدنش کمین کرده اند. معتمد زیادی در لباس میش فرو رفته بود یا خودش کور و کر شده و برق دندان های تیز او را ندید گرفته بود؟!
حامی گوشی را پایین می آورد. ضعف دختر آنقدر علنی است که به چشمش بیاید. قدمی به جلو بر می دارد فاصله اش را با وفا کمتر می کند:
-بهت گفته بودم اونقدر درگیر احساساتت هستی که نخوای باور کنی داری راهو اشتباه میری وفا رستگار.
مردمک های وفا می لرزند. باز هم به آن پنجره ی لعنتی نگاه می کند و دوباره به حامی چشم می دوزد.
حامی یک دستش را درون جیب شلوارش فرو می کند و کمی به سمت او خم می شود. چشمان او را نرم می گردد و با آرامش می گوید:
-می خوام کمکت کنم. نه به خاطر اینکه نگرانتم. فقط برای اینکه پای منم توی این داستان گیره. اعتبارم چیزی نیست که روش ریسک کنم. کافیه بهم اعتماد کنی و…
وفا با سرعت و به معنی نه سر تکان می دهد و قدمی به عقب می گذارد. حامی ادامه نمی دهد و در سکوت نگاهش می کند. وفا باز هم قدمی به عقب بر می دارد و به سرعت به سمت ماشین می دود. دیگر به هیچ احد و الناسی اعتماد ندارد. صدای جیغ لاستیک ها در خیابان می پیچد. حامی رفتنشش را تماشا می کند. دستش را در موهای حالت دارش فرو می کند و زمزمه می کند:
_باید بهم اعتماد کنی. چاره ای جز این نداری.
****

پرده ی آشپزخانه را کمی کنار می زند. آدم های درون خیابان و ماشین ها از این فاصله کوچک به نظر می رسند. چیز مشکوکی به چشمش نمی آید. حداقل از این فاصله و با وجود نور محدود خیابان در شب چیز مشکوکی نمی بیند. پرده را می اندازد و با دست چپ بازوی دست راستش را لمس می کند. خودش هم از سردی بازوی برهنه اش وحشت می کند. فشارش پایین است این را مطمئن است. از لحظه ای که به خانه برگشته چیزی نخورده است. تنها کار مفیدش در آوردن لباس هایش و جا به جا کردن چندباره ی مدارک است. به نظرش هیچ جای این خانه برای نگه داشتن مدارک امن نیست. اصلا از نظرش بیرون از این خانه هم جای امنی وجود ندارد. دور تا دورش را ناامنی احاطه کرده. مردم شهرش همه غیر قابل اعتمادند حتی اگر معتمد نام داشته باشند و سال ها معتمد پدرش بوده باشند.
به پنجره پشت می کند و به سمت میز وسط سالن می رود. کنترل را بر می دارد و اسپیلت را خاموش می کند. دلش یکی از آن بلوزهای بافتی را می خواهد که مادر پویا همیشه در حال بافتنشان بود و وفا حتی با دیدنشان حس کلافگی داشت. امروز با وجود اینکه یکی از روزهای آخر خرداد است و برخلاف گزارش هواشناسی در مورد گرمای بی سابقه ی هوا، هوای این خانه عجیب برای وفا سرد است و یا شاید خون درون رگ های وفا منجمد شده و گردشی ندارد که این حال و روزش است.
به اتاقش می رود و روتختی اش را از روی تخت جمع می کند. به سالن بر می گردد. تلویزیون را روشن می کند و بدون آنکه توجهی به برنامه ی پخش شده داشته باشد روی کاناپه ی مقابل آن می نشیند. پاهایش را روی کاناپه در شکم جمع می کند و رو تختی نرمش را روی پاهایش می کشد. نگاهش روی صفحه ی تلویزیون و مسابقه ی مثلا مهیجش است و ذهنش پیش ساعت هایی که گذشته، اتفاقاتی که از سر گذرانده و حرف هایی که شنیده. هنوز هم باور ندارد که حامی معین ناجی اش شده، از دزدیده شدن مدارک نجاتش داده و چهره ی اصلی معتمد را برایش رونمایی کرده. بالاخره این حامی معین کیست؟ برای چندمین بار است که این سوال را می پرسد و به نتیجه نمی رسد. امروز دقیقا وقتی اتفاقات را پشت سر گذاشته بود و خودش را با حالی اسفناک به ماشین رسانده بود صدای هشدار پیامک گوشی اش را شنیده بود. پیامک از سمت حامی و با این مضنون بود:
-معتمد حتما باهات تماس می گیره. جوابشو بده و دلیل نرفتنتو درگیر شدنت با من بگو. بعیده از پنجره ی اتاقش همه چیزو ندیده باشه. به نفعت نیست بفهمه که دستش برات رو شده.
و دقیقا چند دقیقه ی بعد معتمد تماس گرفته بود و از دلیل نرفتنش پرسیده بود. وفا خودش هم نمی دانست به پشتوانه ی چه اعتمادی دقیقا همان چیزی را گفته بود که حامی خواسته بود. اما ظاهرا توانسته بود معتمد را قانع کند.
حالا چند ساعت گذشته. وفا در خانه است و قاعدتا باید فکر کند که همه چیز ختم بخیر شده اما این تنها حسی است که ندارد. وفا نمی داند باید از اینجا به بعد را چه کند. نمی داند بیشتر دستش خالی است یا پشتش و بدتر از همه نمی داند با مدارکی که از نظر قانون مدرک نیستند و بیشتر جنبه ی اظهارات شخصی رضا را دارند چه باید کرد.
رو تختی را تا روی شانه های برهنه اش بالا می کشد و باز هم گرم نمی شود. صورتش را کج می کند و روی زانوهایش می گذارد. چقدر تنهاست. چقدر این چقدر بزرگ است و وقیحانه به چشمش می آید. صدایی که می شنود از جا می پراندش. چشمانش وحشت زده دور تا دور خانه را می گردد. هیچ چیز غیر عادی نمی بیند. مردد از جا بلند می شود. رو تختی کنار پایش می افتد. پاهایش سرمای سرامیک را مثل یک رسانا به تن یخ زده اش تزریق می کند. با قدم هایی کند به سمت در می رود. بزاقش را قورت می دهد و دستگیره ی در ورودی را چک می کند. در قفل است. نفس نسبتا راحتی می کشد. حتما اشتباه شنیده. این احتمال دلچسبی است. صدای نسبتا بلندی که از بالکن خانه به گوشش می رسد خوش بینی اش را در نطفه خفه می کند. پله های مارپیچ وسط سالن به سمتش دهن کجی می کنند. چقدر بزرگی این خانه بیشتر از قبل به چشمش می آید. بزرگی خانه و تنهایی خودش. پله ها را سخت بالا می رود. نرده ها را می گیرد و با هر پله ای که بالا می رود با خودش زمزمه می کند:
-خیالاتی شدی وفا. خودتم خوب می دونی.
در بالکن را با احتیاط باز می کند. در همان چارچوب در می ایستد و با نگاهش فضا را می گردد. هیچ چیز عجیبی نمی بینید.
واقعا صدایی شنیده یا این ها زاییده ی ذهن درگیر و نگرانش است. بر می گردد و در بالکن را قفل می کند. اینبار با قدم های تند پله ها را پایین می آید. به سمت کانتر می رود و گوشی اش را بر می دارد. آیدا دیروز در سفر کاری کیان همراه او شده بود پس از گزینه هایش خط می خورد. شماره ی پویا را می گیرد. کمی دیر جواب می دهد:
-بگو وفا

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

به حدی دلم پر بود از این آدم از این که به من حق انتخاب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *