خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت سیزده

رمان اسارت عشق/پارت سیزده

از بالکن نگاهی به پایین انداختم و گفتم
-وای حالا از این دوطبقه چه طوری بپریم پایین ؟!
نمیشه از راهی که اومدی تو اتاق برگردیم؟
راستی تو چه طوری اومدی که کسی ندیدت؟
-حالا ولش کن داستان داره ،فقط بگم که دیگه نمیشه برگشت چون گیر میافتیم !
-منم دوطبقه رو امکان نداره بپرم !
-پس ما رفتیم تو هم میتونی اینقدر اینجا بمونی تا سرو کله ی فراز پیدا بشه! خودانی!
در مقابل چشم های گرد شده ی من مثل مارمولک دست هاشو روی نرده های جلوی بالکن گذاشت و ازشون اویزون شد و توی یک حرکت پرید پایین
از بالا بهش نگاه کردم که با اشاره ی دستش بهم میگفت بپرم
مونده بودم به حرکاتش بخندم یا حرفشو گوش کنم!
ای خداا من اخه چه طوری بپرم از این ارتفاع!!
به نرده ها چسبیدم وکمی خودمو خم کردم و چشمامو باز کردم با دیدن ارتفاع دوطبقه باز عقب عقب رفتم و گفتم
-نه….نه اراز نمیتونم … من نمیتونم سخته !
با صدای ارومی که به زور میشد شنید گفت
-بابا مثل من از نرده ها بگیر واویزون شو من خودم هواتو دارم از پایین!!
-نگاهی به اتاق انداختم که هر لحظه ممکن بود فراز پیداش بشه دوباره به اراز زل زدم …اگه فراز میرسید کار خراب میشد ومنم بدبخت ..
صدای پراز کلافگی شو شنیدم
-بدو مافیایی من …. نترس تو میتونی دختر !
بهترین کار همین بود که دوباره به اراز اعتماد کنم
واسه همین به سمت دیگه ی نرده ها رفتم ومحکم نرده هارو گرفتم پشت به اراز لبه ی بالکن ایستاده بودم وبا ترس لب زدم
-باشه من اومدم حواست باشه ها!!
-اوکی بپر دختر…. حالا!
از نرده ها اویزون شدم و پلک هامو محکم روی هم فشار دادم و یهو خودمو رها کردم که توی بغل گرم وبزرگ اراز افتادم هنوز چشمامو محکم روی هم فشار میدادم که خنده ی ریزی کرد و گفت
-اینقدر اون چشمای دریایتو تحت فشار نزار گرفتمت مافیاکوچولو ….
با گذاشتن بوسه ای روی پیشونیم اروم چشم هامو باز کردم و دوباره اسیر دو کروی قهوه ایش شدم که گفت
-مافیایی ها باید ترس رو تو وجود خودشون بکشنا کوچولو اینم درس امروزت!
درضمن تا وقتی من زنده ام از هیچ بنی بشری نترس !
همین طور که تو بغلش ولو شده بودم سرمو واسش تکون دادم و از بغلش پایین اومدم
دستاشو توی موهام فرو کرد و همین که میخواست نزدیک تر بشه صدای چند نفری که نزدیکمون میشدن رو شنیدیم …
هیس ارومی بهم گفت ودستامو گرفت وهمراه هم دوییدیم …
با دیدن مردی چهارشونه و مسلح از دور مسیرمون رو عوض کرد و از بین درخت ها وبوته ها ادامه دادیم ….
اینقدر دوییده بودم که پهلوهام تیر میکشید
دستمو از دستش بیرون کشیدم وهمین طور که نفس نفس میزدم دست هامو روی پهلوهام گذاشتم و بریده بریده گفتم
-من .. من …دیگه …نمیت تونم …اراز خسته شدم
-نگاهی به جلو وپشتمون انداخت ونزدیکم شد…دستامو گرفت وگفت
-فقط یکم دیگه مونده ایرین ،باید بجنبی تا کسی نیومده وگرنه گاومون میزاد !
نفس عمیقی کشیدم وگفتم
-نه…اصلا پاهام داره میشکنه اراز ، این خراب شده هم که خونه نیست جنگله!
هرچی میدوییم تمومی نداره ..
یکم نفس گرفتم وناچار دوباره ولی اهسته تر راه افتادیم تا اینکه به ته باغ رسیدیم
قلاب گرفت وازش گرفتم وبالای دیوار رفتم و سریع پریدم پایین که پام پیچ خورد واخم دراومد… از اون سمت دیوار صدامو شنید وبا نگرانی لب زد
-چی شدی ایرین؟! زنده ای ؟!
-اره بابا توف به روت پام پیچ خورد!
-تو هم که دست و پا چلفتی !صبر کن بیام همون جا باش تکونم نخور‌!
-باشه باشه
از دیوار گرفت وسریع کنارم پرید
خیلی اروم مچ پامو دستش گرفت وکمی پیچوند که جیغم هوا رفت سریع جلوی دهنمو گرفت وبا ابرو های گره خورده لب زد
-چیکار میکنی احمق هنوز دور نشدیم میشنون!
بلند شد نیم نگاهی بهم کرد وگفت
-حالا با همین پای چلاقت میای تا ادم بشی !
دستامو گرفت وبلندم کرد خودشم جلوتر راه افتاد
باپایی که لنگ میزد اروم اروم دنبالش افتادم وگفتم
-اراز نمیتونم کمکم کن !
-نوچ نمیکنم!
حالا این لجبازی میکرد مرد گنده…..
-باشه پس بغلم کن
-هه من ؟! بغلت کنم ، اونم تورو !! که فقط برام مایه ی دردسری
-باید از خدات باشه !
-نیست!
باشه اینقدر اینجا میشینم تا دارو ودسته ی فراز بیان !
همونجا وسط کوچه ی خلوت نشستم
پوفی کشید وبه سمتم اومد
بالاسرم گفت
-پاشو ایرین مسخره بازی درنیار الان یکی میاد …
-پانمیشم
-لجباز تراز تو هم مگه هست ؟!
-اره هست اسمشم ارازه
-که اینطور ..
بلندم کرد ومنو روی دوشش انداخت و راه افتاد …
رو سریم از سرم لیز خورد افتاد ، موهام تو هوا پخش شده بودن وبا هر حرکتش به چپ وراست حرکت میکردن …همه چی رو برعکس میدیدم …با دستم دوتا ضربه به پشتش زدم و گفتم
-این چه جور بغل کردنیه اخه ، معدم اومد تو دهنم!
-تو این شرایط که ممکنه یکی ببینتمون نکنه تو بغل رمانتیک میخواستی هان!
-نه … یعنی ..
-ساکت شو الان میرسیم به موتور !!!
خونه رو دور زدیم وبالاخره به موتور اقا رسیدیم

کلاهشو از روی موتور برداشت وبرای پوشوندن موهای پریشونم روی سرم گذاشت و با دقت اضافه ی موهامو داخل کلاه زد سپس روی موتورش نشست و روشنش کرد منم تو ترکش پریدم …نیش گازی داد که نزدیک بود از عقب بیوفتم …صدای خنده هاش بلند شد و گفت
-اون دستات مدلی نیستا ایرین ..حداقل محکم منو بگیر تا نیوفتی !
دستامو دور شکمش حلقه کردم و از پشت بهش چسبیدم …
تنش داغ داغ بود …مست بوی عطر تلخش شدم ….سرمو روی کتفش گذاشتم و خیلی اروم چشمامو بستم وبا ولع عطرشو وارد ریه هام کردم …
موتور از جاش کنده شد و با تمام سرعت از خونه ی فراز دور شدیم
تو اتوبان با اخرین سرعت میرفت ومنم از ترسم سفت گرفته بودمش و رهاش نمیکردم
از بین ماشین ها لایی میکشید و رد میشد
با این که میترسیدم ولی لذت خاصی داشت
روی موتور کنار اراز با اون تن داغ و عطر تلخش همه ی اینها برای دیوانه کردن من کافی بودن
دوست داشتم با این سرعت که میرفتیم راهمون دور تر بشه تا نزدیک …
بعد مدتی با ایستادن موتور سرمو از روی کتفش برداشتم و با دیدن خونه ای غیر از عمارت شوکه شدم از موتور پیاده شد وگفت
-نمیخوای بیای پایین؟!
با چشم اشاره ای به خونه کردم وگفتم
-اینجا دیگه کجاست ؟!
-الونک!
دستمو گرفت وبه سمت خونه رفتیم
درو که باز کرد اول منو فرستاد تو و بعدشم خودش داخل شد
یه خونه ی ویلایی دوطبقه ی نقلی با حیاط کوچیک و پراز گل و گلدون …
قدمی تو حیاط زدم و با لبخند گفتم
-اینجا چقدر قشنگه اراز مال توعه؟!
-اره البته اینجا نمیمونیم فقط واسه اینکه اون فراز احتمالا فردا میاد دنبالت اوردمت اینجا بعدش دوباره برمیگردی پیش خودم فسقلی!!
با لبخند به سمتش برگشتم و با ذوق و شوق گفتم
-اراز تو واقعا دوستم داری؟!
قهقه ای زد و درحالی که به دیوار تکیه زده بود گفت
-من؟! اراز خان؟ دوست داشتن!
خیلی بچه ای هنوز ، من که گفته بودم اهل عشق وعاشقی نیستم بچه!
با صدای بلند وسط حیاط داد زدم
-پس چرا بدو بدو اومدی نجاتم دادی ؟! هان
لبهاشو گوشه ای جمع کرد وبا حالت متفکری گفت
-اخه حیف میشد ،انتقام خواهرتو من باید ازت بگیرم نه فراز !!!
انتقام؟!
باز انتقامو وسط کشید ! چرا نمیتونم حرفاشو باور کنم یا از خریت خودمه یا اراز یه دورغگوست…
با عصبانیت به سمت در خروجی راه افتادم که مچ دستمو گرفت ولب زد
-کجا؟!
-برمیگردم پیش فراز !!!
-از اونجا فراریت ندادم که دوباره بخوای برگردی
-ولی حداقل اونجا کسی هست که منو دوست داره اونم راستکی !
-هه ! فراز دوست داره؟! اونم فراز ؟
بابا کم جک بگو اون عوضی حتی خودشم دوست نداره اونوقت چه جوری عاشق تو شده احمق …
-ولی خودش بهم گفت تو هم شاهدی !
-اگه به گفتنه که خیلیا خیلی چیزا میگن ،تو که نباید جدی بگیری
اگه به گفتن بود که الان همه ما باید بچه ی پیامبر میشدیم نه خلافکار!
اگه چرت وپرت های همه رو تو ذهنت بچپونی دیگه جایی واسه فکر کردن تو مغزت نمیمونه کوچولو..
صداقت رو از اهلش طلب کن نه از یه مشت مافیایی بیرحم
از دوران گیجی و احمقیتت بزن بیرون دختر ،زندگیتو بساز نه با حرف این و اون با حرف خودت
این جماعت به خدا هم میگن دوست داریم ولی از گوشه ی جهنم میزنن بیرون ، تو که جای خود داری!
دستمو از دستش بیرون کشیدم و گوشه ای نشستم و خیلی اروم زیر لب گفتم
-همتون هرزه دل هستین !
پس من با دل ساده م چرا بینتون افتادم !!
روبه روم زانو زد و با چشماش به چشم های نم دارم زل زد وگفت
-واسه همینه که نمیزارم دست هیچ کسی بهت بخوره !
با همه الودگیم هنوز مردونگی حالیمه!
با بغض گفتم
-عه؟! چه طور اونموقع که جلوش پرتم کردی حالیت نبود! الان حالیته؟
پشت دستشو روی گونم نوازشوار بالا وپایین کرد و لب زد
-اون موقع بود که الانم اینجایی وگرنه عین خیالمم نبود تو بغل کی لش کردی !

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

به حدی دلم پر بود از این آدم از این که به من حق انتخاب …

2 نظر

  1. سلام پارت جديد رو كي ميذاريد؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *