خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت چهارده

رمان سونامی/پارت چهارده

 

می خواهد بگوید. اما از کجا شروع کند؟ صدای پدر پویا درون گوشی می پیچد:
-کیه بابا جان؟ اگه مادرته بگو الان سرم من تموم میشه برمی گردیم‌.
پویا ظاهرا گوشی را از خودش فاصله می دهد که صدایش گنگ است:
-مامان نیست بابا.
وفا تلخ لبخند می زند. رفیقش به اندازه ی کافی و شاید بیشتر از اندازه ی کافی گرفتار است. این چیزی نیست که بشود فراموشش کرد. اضافه کردن باری روی شانه هایش کمی غیر منصفانه است. صدای قدم های پویا را می شنود. ظاهرا از پدرش دور می شود:
-جانم وفا کارتو بگو
موهایش را پشت گوش می زند:
-نه نه…هیچی زنگ زدم حالتو بپرسم
پویا مکث می کند و بعد جدی می گوید:
-وفا حرفتو بزن. چرا پشیمون شدی؟
می داند که پویا را باید قانع کند. چیزی که نمی داند این است که با این صدای پر ضعف قانع کردن او چطور ممکن است:
-کارم مهم نبود پویا. یعنی در اصل مهم بود ولی فردا هم میشه حلش کرد. در مورد عکسای این شرکتی بود که جدیدا باهاش قرار داد بستیم.
پویا بعد از کمی سکوت می گوید:
-مطمئنی همینو می خواستی بگی؟
وفا مصلحتی می خندد:
-آره آره تو هم مطمئن باش.
_خب بقیشو بگو عکسا چی
_ گفتم که فردا بهت میگم. پویا تلفن خونه داره زنگ می خوره. شبت خوش
-اکی. فردا می بینمت. شب تو هم خوش.
تماس را قطع می کند و به آخرین امیدی فکر می کند که نا امید می شود. گوشی را پایین می آورد. لبش را به دندان می گیرد و باز هم وسواس گونه دور تا دور خانه را می گردد. از خودش از این همه بی کسی و از ترسی که با تارو پود شخصیتش همخوانی ندارد بیزار است. به خودش می توپد:
-تمومش کن وفا. آخه چی برای ترس وجود داره. جای مدارکم که امنه.
و باز هم آرامشی نمی گیرد که نمی گیرد.
گوشی ناگهان درون دست هایش می لرزد. وفا بی اختیار و ترسیده گوشی را روی کانتر رها می کند. شماره ای که روی گوشی می افتد ذخیره نشده ولی آنقدر شماره رند است که وفا بتواند بیاد بیاورد امروز حامی معین از همین خط برایش آن پیام را فرستاده.

گوشی روی کانتر می‌لرزد و وفا با چشمانی که تا انتها درشت شده آن را نگاه می‌کند. باورش سخت است. اینکه بعد از تمام‌شدن ماجرای امروز باز هم حامی معین دلیلی برای برقراری ارتباط داشته باشد. طبق عادت همیشگی‌اش وقتی برای کاری تردید دارد نوک انگشتانش را به هم می‌سابد. شاید برای تشخیص هویت واقعی این مرد باید با او همکلام شود. گوشی را برمی‌دارد و تماس را برقرار می‌کند. سعی می‌کند صدایش متأثر از حالات روحی امشبش، ضعف نداشته باشد. عادی سلام می‌کند و منتظر می‌ماند. می‌داند که برای پرسیدن علت تماس او پیش‌قدم نخواهد شد.
-معتمد باهات تماس گرفت؟
پلک‌هایش تا آخرین حد باز می‌شوند و مژه‌هایش پشت پلک‌ها مردم آزاری می‌کنند. بدون ملاحظه می‌گوید:
-چی شد که فکر کردی من به سؤالت جواب می‌دم؟
سکوت برقرار می‌شود و بعد حامی خیلی جدی می‌پرسد:
-تو چرا اینقدر بدقلقی؟
سر جایش می‌چرخد. تکیه‌اش را به کانتر می‌دهد و فضای سالن را با نگرانی باز هم می‌گردد:
-معذرت می‌خوام. فراموشی نسبت بینمون باعث شد بدقلقی کنم.
صدای قدم‌های بلند حامی را می‌شنود:
-دختر جون نمی‌خوای باور کنی آدم توی اون فیلم من نیستم. نه؟
وفای دستش را برمی‌گرداند و دنبال لبه‌ی کانتر می‌گردد. انگار حتی با وجود تکیه‌دادن هم خیلی تعادل ندارد:
-به جای اینکه این جمله رو هی تکرار کنی که آدم توی اون فیلم نیستی یه دلیل قانع‌کننده بیار. بهم ثابت کن آدم توی اون فیلم نیستی.
حامی قاطعانه می‌گوید:
-فکر می‌کردم تو به عنوان یه عکاس می‌دونی خیلی راحت با تکنولوژی میشه فهمید آدم توی اون فیلم من هستم یا نه. تنها مدرکی که تو علیه من داری همون فیلمه. برام مهم نیست که اعتمادت رو جلب کنم اما برای حفظ آبروی خودم حاضرم بیام استودیوی تو، تا خودت از چهره‌ی من عکس بگیری و با تصویر توی فیلم تطبیق نقطه به نقطه بدی تا بهت ثابت بشه آدم توی اون فیلم من نیستم.
وفا به جمله‌ی حامی فکر می‌کند. به اطمینانش در تلفظ کلمات و به پیشنهادی که جای فکر دارد. افکارش را برای خودش نگه می‌دارد و با لحنی سرشار از بی‌اعتمادی می‌گوید:
-و آدم توی فیلم کیه؟ احیاناً همزاد که نداری. داری؟
-جواب این سؤالت روقتی میدم که بساط جبهه گرفتت رو جمع کنی.
وفا همان‌طور که ایستاده به پشت می‌چرخد و فضای آشپزخانه را می‌گردد. جمله‌ی آخر حامی را بی‌جواب ‌می‌گذارد و به سراغ پیشنهاد قبلی او می‌رود:
-پس تعیین یه زمان برای تطبیق چهره‌ات با آدم توی اون فیلم با من. احیاناً مشکلی که نداری؟
حامی نفسش را صدادار بیرون می‌دهد و جدی می‌گوید:
-فکر می‌کنم پیشنهادش از سمت خود من بود.
وفا سکوت می‌کند. دقیقاً متوجه است که پیشنهاد از سمت خود حامی داده شده است اما با تکرارش سعی دارد به عنوان یک معیارسنج از آن استفاده کند. شاید اثری از ترس، نگرانی یا پشیمانی در صدای این مرد پیدا کند. هر چند که تا الان هر چه از این مرد دیده و شنیده، جدیت بوده و اطمینان. مردی که از سمت پدرش تحسین شده و همین کار را سخت کرده است. صدای حامی رشته‌ی افکارش را پاره می‌کند:
-نمی‌دونم امروز چرا داشتی می‌رفتی پیش معتمد اما اگر قرار بود مدارک یا اطلاعاتی بهش بدی، باید حواست باشه که اون اطلاعات الان جاش امن نیست. برسونش به دست یه آدم معتمد.
وفا حس می‌کند زانوهایش برای خم‌شدن اصرار دارند. چیزی درون معده‌اش می جوشد و حال بعد لحظات قبلش، به توان دو می‌رسد. بزاقش را سخت قورت می‌دهد و با حالی که اصلاً خوب نیست می‌گوید:
-لابد اون آدم معتمد تویی؟
-الان بحث اینه که تو نمی‌خوای قبول کنی من حداقل از معتمد قابل اعتمادترم. الانم بحث مهم ما این نیست. بحث اینه که تو قبول کنی جای اون مدارک امن نیست و حتی خودت هم دیگه امنیت نداری.
وفا سر می‌خورد و روی پله‌ی آشپزخانه می‌نشیند. چقدر بیچاره است که کسی که در نظرش متهم ردیف اول بوده حالا به او هشدار می‌دهد که چیزی به عنوان امنیت ندارد. کف دستش را روی پله‌ی سرد، کنار بدنش می‌گذارد. کمی خم می‌شود. موهایش بی‌قید دور تا دور سرش را می‌گیرند. جان می‌کند و می‌گوید:
-چرا اصرار داری منو بترسونی؟
حامی با جدیت و شمرده می‌گوید:
-دارم واقعیت رو بهت می‌گم. یکم به جای جبهه‌گرفتن فکر کن.
وفا با درد چشم می‌بندد. چقدر شرایطش سخت‌تر از چیزی است که فکر می‌کرده و این مرد چقدر بی‌رحمانه از آن‌ها رونمایی کرده. سکوت بینشان توسط حامی شکسته می‌شود:
-اگر معتمد می‌دونه که تو مدارکی داری امکان نداره بی‌خیالت بشه. نباید بذاری بفهمه دستش برات رو شده چون اینجوری امنیت خودت و اون مدارک بیشتر در خطره.
وفا دستش را روی موهای حالت‌دارش می‌کشد. کم‌کم انگشتانش جمع می‌شود و تارها بین انگشتان ظریفش کشیده می‌شود. با خودش زمزمه می‌کند:
-جای امن؟!
زمزمه‌اش به گوش حامی می‌رسد. لحنش کمی نرم‌تر از لحظات قبل می‌شود:
_سعی کن تنها نمونی. کسیو داری بری پیشش یا بیاد پیشت؟

وفا آرام چشمانش را روی هم می‌گذارد. این دردناک‌ترین قسمت ماجراست. اینکه کسی را ندارد. مادری که نیست و پدری که جایش خیلی خالیست. رفیقی که گرفتار است و‌ عمه‌ای که هفت سر زندگی خودش می‌لنگد. کسی نیست. هیچ‌کس نیست و این نبودن چقدر بد است. چقدر نفرت‌انگیز است و چه ناجوانمردانه به چشم می‌آید. ترجیح می‌دهد حس تنهایی و بی‌کسی‌اش را برای خودش نگه دارد. حفظ غرورش حداقل کاریست که می‌تواند بکند:
_فعلاً کسی نیست ولی من می‌تونم از خودم محافظت کنم.
حامی حرف برای گفتن زیاد دارد. می‌تواند بیشتر از خطرات موجود بگوید و به دختر بفهماند خیلی روی توانی‌هایش برای ایجاد امنیت حساب نکند‌. طرف حسابشان می‌تواند هر امنیت و آرامشی را زیر سؤال ببرد اما لحن دختر طوری نیست که بیشتر از این بتواند از حقایق بگوید‌. سکوت می‌کند و‌ طولانی‌شدن این سکوت به قطع‌شدن تماس از سمت وفا منتهی می‌شود.
وفا تماس را قطع می‌کند. چشمانش می‌سوزد و لب‌هایش می‌لرزد. هر چقدر در مقابل حامی معین خوددار بوده حالا حس لبریزشدن دارد. باز هم خانه را با نگاهش وسواس‌گونه می‌گردد. به یکباره با توانی که ندارد از جا بلند می‌شود. با حالتی هیستریک به سمت درها و بعد پنجره‌های خانه می‌رود. چند بار دستگیره‌ها را محکم بالا و پایین می‌کند. از قفل بودنشان باز هم مطمئن می‌شود و بعد به دیوار کنار در تکیه می‌زند و در حالیکه تا روی زمین سر می‌خورد لب می‌زند:
_بابا حال و روزمو می‌بینی؟

***
از ماشین پیاده می شود. همزمان نگاه دقیقی به محوطه ی گل کاری شده ی اطراف برج می اندازد و دزدگیر را می زند. ساعت دو و نیم شب است و خلوتی بیش ازحد اطراف، کاملا طبیعی است. ماشین را دور می زند و به در سمت شاگرد تکیه می دهد. دست به سینه سرش را بالا می گیرد و طبقات بالای برج را نگاه می کند. چراغ خیلی از واحدهای بالا روشن است و این تشخیص را سخت می کند. سال هاست مردم این شهر به شب زنده داری عادت کرده اند و جای شب و روزشان را عوض کرده اند. حامی می داند که امشب در یکی از این واحدها دختر رضا رستگار در حالی بیدار است که نگرانی بابت امنیتش او را به شب زنده داری وادار کرده است.
حالا حامی اینجاست چون فکر می کند باید باشد. فقط چند ثانیه بعد از قطع تماسش با وفا برای تصمیم گیری زمان خرج کرده بود. زنگ زدن به سیاوش و رسیدن او به خانه برای تنها نماندن مادرش هم به آن چند ثانیه اضافه شده بود و حالا در حالی اینجا ایستاده، که بحث عذاب وجدان حتی از بحث اعتبار و وجهه ی خودش الویت بیشتری دارد.
کمی در جایش جا به جا می شود. باز هم ریز بینانه اطراف را می گردد و در حالیکه مخاطبش مشخص نیست با خودش نجوا می کند:
-آخه لعنتی با یکی هم قد خودت در می افتادی. با یه دختر در افتادی و اسم خودتم گذاشتی مرد.
سینه اش حجم عظیمی از هوای نیمه شب را دم می گیرد و همزمان با دو انگشتش گوشی را از جیب شلوار پارچه ای مارکش در می آورد. شماره ی وفا همچنان سیو نشده روی گوشی اش است. تماس را برقرار می کند. چند ثانیه ی بعد بله ای که وفا می گوید پر از بهت است.
طبیعی است که دنبال دلیل این تماس دوباره است. حامی تکیه اش را از ماشین برمی دارد:
-هنوز نخوابیدی؟
-زنگ زدین اینو بپرسین؟
اگر حوصله داشت حتما به این تلاش دختر برای قدرت نمایی می خندید. وفا رستگار نمی خواست نشان بدهد که کم آورده. دستش را روی گردنش نگه می دارد و می گوید:
-نه زنگ زدم بگم راحت بخواب. من پایین برج وایسادم.
-بله؟
وفا این بله را بلند و بیش از حد سوالی می پرسد. حامی باز هم نگاهی به طبقات بالای برج می اندازد. کدام طبقه خانه ی این دختر است؟ در حالیکه این سوال در ذهنش پر رنگ است می گوید:
-قبلا هم گفتم وقتی پای آبرو و اعتبارم وسطه خیلی پیگیرم. شب خوش.
وفا خسته می گوید:
-یه فکر دیگه ای برای حفظ اعتبارت بکن‌. ضمنا من خوابم نمیاد. این که احیانا خدشه ای به اعتبارت وارد نمی کنه؟
قدم زنان تا رو به روی برج می رود. در شیشه ای و اتومات لابی امکان واضح دیدن فضای لابی را سخت کرده است.
-باشه تو خوابت نمیاد. تا صبح بشین در و دیوار خونه رو نگاه کن. فقط خواستم بگم من تا صبح پایینم.
تماس را قطع می کند و باز هم برای دیدن فضای لابی چشم باریک می کند. حداقل از این فاصله و این میدان دید محدود، چیز غیر عادی ای نمی بیند.
فاصله می گیرد و قدم زنان به سمت دیگر می رود. قطعا قصد ندارد توجه لابی من و دوربین برج را به خودش جلب کند. یک ساعت دیگر هم به همین شکل می گذرد. همه چیز عادی است. حالا بیشتر چراغ های برج به جز دو مورد خاموش است و تشخیصش سخت نیست که یکی از خانه های روشن خانه ی وفا رستگار است. گوشی درون جیبش می لرزد. گوشی را بیرون می آورد. اسم سیاوش روی صفحه ی گوشی است.
-بگو سیاوش
-چرا هیچ کوفتی توی یخچال خونه ی تو نیست؟
دقیقا منظورش را از کوفت می فهمد. با دو انگشت دور دهانش را لمس می کند و عادی می گوید:
-کارگرا تازه یخچالو پر کردن که
سیاوش شاکی می گوید:
-بمیر بابا. مثلا الان نفهمیدی چی گفتم. آدم توی این خونه ی گنده ات به اندازه کافی حوصله اش سر میره. حداقل یه چیزی کوفت کنه یکم دل و دماغ پیدا کنه.
-دل و دماغ برای چه کاری؟
سیاوش با لودگی می گوید:
-الان توضیح بدم؟
حامی حرکت ماشین کروکی که صدای سیستمش بی ملاحظه فضا را پر کرده دنبال می کند:
-نه توضیح نده. یاد بگیر وقتی توی خونه یه مریض هست باید هوشیار باشی.
-پس از عمد نذاشتی.
-تو فکر کن آره.
سیاوش بی قید می گوید:
-من اصلا از فکر کردن خوشم نمیاد. یعنی از همون بچگی همین بودما.
حامی خیلی آدم خندیدن نیست ولی می تواند برای خودش اعتراف کند که این پسر خاله ی بی خیال اما با معرفت را دوست دارد.
-تو الان کجایی؟
این را سیاوش می پرسد و حامی جواب می دهد:
-همون جا که قرار بود باشم. جلوی برج رستگار.

سیاوش با لحنی متفکر می گوید:
-میگم حامی تو که نیتت خیره چرا جلوی برج؟ خب برو تا خونه ی خود رستگار. شاید بالاخره اون دختره دلش گرفته بود لازم شد بغلش کنی و دلداریش بدی.
حامی پوفی می کشد:
-کم مزخرف بگو. نخورده اینی، بخوری وضعت چیه؟
-بابا چرا شاکی میشی. باور کن نیتم خیره. تازه این وسط علاوه بر اینکه تو به یه نوایی میرسی و یه همچین تیکه ای نصیبت میشه منم می فهمم کجا زیر آبی رفتی.
ضربه ای به سنگ کوچک جلوی پایش می زند:
-ببینم با این حساب فرق تو با اون حرف مفت زنا و خاله زنکای شرکت چیه؟
سیاوش بی تفاوت می گوید:
-به جون حامی اگه با اونا فرقی داشته باشم. تازه من از اونا هم حرف مفت زن ترم. ضمن اینکه بالاخره تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.
بی حوصله باز هم با احتیاط نگاهی به اطراف می اندازد:
-تو ضرب المثلم بلدی؟
-نگفته بودم بهت؟ من از وقتی که به سن بلوغ رسیدم هلاک این ضرب المثلم. اصلا تکرار واژه ی چیز حال منو خوب می کنه.
کلافه می گوید:
-کاری نداری؟
سیاوش بدون عجله می گوید:
-چرا
-زود بگو
سیاوش مکث می کند:
-حامی مراقب خودت باش. هیچ خوشم نمیاد جور گند زدن یکی دیگه رو تو بکشی. اگه یه مو از سرت کم شه، پیداش می کنم و از زندگی کمش می کنم.
لبخند حامی خیلی محو است:
-برو بخواب سیاوش. هوشیار بخواب باید حواست به خاله ات هم باشه.
تماس را قطع می کند و اینبار به تنها واحد روشن برج نگاه می کند. یعنی وفا هنوز بیدار است؟

**
با حس درد در مهره های گردنش چشمان سنگینش را به سختی باز می کند. هنوز نیمه هوشیار است. از میان چشمانی که حتی تا نیمه نگه داشتنشان هم کار راحتی نیست، نگاهی به موقعیتش می اندازد. روی کاناپه در مقابل تلویزیون روشن خوابیده است. سعی می کند کمی خواب آلودگی اش را پس بزند تا بتواند به یاد بیاورد چرا به جای اتاقش اینجاست. مدارک، معتمد، ترس، تنهایی، صداهای نامعقول. این ها دقیقا کلماتی هستن که با حروف ربط دایره المعارفش نمی تواند با آن ها جمله بسازد و قسمت عجیب ماجرا اینکه چرا با وجود اتفاقات شب قبل توانسته بود چند ساعت بخوابد؟ انگشت اشاره ی ذهنش به سمت مردی نشانه می رود که دیشب دقیقا در بدترین شرایط روحی اش، با تماس و حضورش کمی آرامش روانی برایش به ارمغان آورده بود و این خواب چند ساعت محصول همان حضور است.
با سرعت روی کاناپه می نشیند. سرجایش می چرخد و با عجله پاهای بدون پوشش را روی سرامیک های سرد می گذارد. از جا بلند می شود. لحظه ای تعادل ندارد اما به هر جان کندنی است تا پنجره ی بزرگ سالن می دود. پرده را کنار می زند و خیابان را می گردد. حضور چند نفر را پایین برج می بیند اما از این فاصله نمی تواند تشخیص بدهد که حامی هنوز آنجاست یا نه. رفتنش احتمالی است که از نظر وفا به یقین نزدیک تر است. دستش به سمت دستگیره ی پنجره می رود.صدای زنگ گوشی دستش را خشک می کند. آنقدر با سرعت سر می چرخاند که موهایش به یک طرف شانه می ریزد و بعد به صورتش برخورد می کنند. اگر تماس از سمت معتمد باشد چی؟ این سوال حتی در مقطع سوالی بودن هم ترسناک است. از دیروز معتمد به انسانی تبدیل شده که ورای ظاهر متینش می تواند یک موجود ترسناک باشد. و در این میان برای خودش هم باور کردنی نیست اینکه جایی کنار و گوشه های قلبش آرزو می کند که تماس از سمت حامی معین باشد. دقیقا کسی که در رزومه ی ذهنش تا چند روز قبل یک متهم ردیف اول بوده نه یک ناجی عجیب و ناشناخته.
پا تند می کند و بالای سر گوشی می ایستد. چشمانش برای دیدن نام مخاطب عجله دارند. نامی در کار نیست. باز هم همان شماره ی رند. عجیب است که نفسش خیلی راحت تر از چیزی که تصور می کرده آزاد می شود. تماس را برقرار می کند. با مکث سلام می کند و عادی جواب می گیرد. صدای حامی خسته اما محکم است.
-باید حرف بزنیم.
چشم درشت می کند. موهایش را پشت گوش می زند و روی دسته ی کاناپه می نشیند:
-بله؟!
صدای نفس خسته ی حامی را راحت می شنود:
-امروز حتما معتمد باهات تماس می گیره تا یه قراره دوباره بذاره برای گرفتن مدارک. قبل از تماس اون باید با هم حرف بزنیم.
وفا نگاهش را دورتا دور خانه می چرخاند. هضمش آسان نیست. اینکه این مرد در هر ارتباطی تلاشی برای کمک کردن می کند و هضم نشدنی تر اعتمادی است که باید بکند ولی باز هم در انجام آن بر سر یک دوراهی است. کف یک پایش را روی ساق پای دیگر می کشد و انگار می خواهد مطمئن شود این مرد آنقدر که ادعا می کند هم نگران نیست می پرسد:
-الان کجایی؟
-قرار بود تا صبح کجا باشم؟
وفا ناخودآگاه به سمت پنجره نگاه می کند. ناباور چندباری پلک می زند:
-هنوز پایینی؟
حامی جدی می گوید:
_هر لحظه احتمال داره معتمد زنگ بزنه. می تونی بیای تو لابی حرف بزنیم؟
هنوز آن پایین است. این جمله ی چهار حرفی تنش را به یکباره گرم می کند. حتی اگر همچنان هم برای اعتماد کردن دو به شک باشد نمی تواند مانع از این اعتراف بشود که بودن این مرد برایش خوب است. و در این میان یک سوال خیلی بی جواب است اینکه این مرد چرا باید یک شب تا صبح را برای امنیت او در خیابان قدم بزند؟
-نکنه خوابت برد؟
لب هایش را بهم می سابد. او و حامی معین در لابی برج؟ آن هم برای بیان حرف هایی که قطعا خیلی معمولی نخواهد بود. پیشنهادش تا پشت لب هایش می آید و توقف می کنند. رد شدنشان از این مرز یعنی تایید حامی معین در نظر خودش و او. یعنی خط قرمز کشیدن روی تمام برداشت های ابتدایی اش. چشم هایش را می بندد، تردیدش را پس می زند و پیشنهادش تا روی زبانش پیش می آید:
-فکر می کنم لابی جای خوبی برای حرف زدن نیست. با لابی من هماهنگ می کنم بیا بالا.
سکوت حامی فقط برای چند ثانیه است و بعد می پرسد:
-کدوم طبقه اید؟
-باور کنم نمی دونی؟
این سوال انگار از ذخیره ی بی اعتمادی های قبل و بی اجازه بر زبانش جاری می شود. حامی پوفی می کشد و بی حوصله می گوید:
-بیا پایین میریم تو ماشین صحبت می کنیم.
لحن حامی نشان می دهد که واقعا واحد آن ها را بلد نیست اما قصد ندارد زمان را با بحث کردن از دست بدهد. این ندانستن به کلکسیون وفا برای اعتماد کردن به این مرد افزوده میشود. اینبار با اطمینان بیشتری می گوید:
-با لابی من هماهنگ می کنم. خودش راهنماییت می کنه.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

به حدی دلم پر بود از این آدم از این که به من حق انتخاب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *