خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت نودو هفت

رمان رحم اجاره ای/پارت نودو هفت

با بیرون رفتنش از اتاق همونجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن چرا من هنوزم دوستش داشتم وقتی تا این حد سنگدل بود و با احساسات من بازی میکرد چرا هنوز دوستش داشتم وقتی بدترین بلای ممکن رو سرم آورده بود این عشق چرا باعث عذاب من میشد
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان دستی به صورتم کشیدم بلند شدم و بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم :
_ بله
_ با سیاوش دعوات شده ؟
_ نه
دستش روی شونم نشست و گفت :
_ به من نگاه کن ببیم
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ چرا داری دروغ میگی چشمهات پر از اشک شده نشستی گریه کردی چیشده ؟
با شنیدن این حرفش محکم بغلش کردم نیاز داشتم به آغوش مادرانه ، مامان ساکت دستش رو پشتم میکشید و نوازش میکرد وقتی آرومتر شدم ازش جدا شدم که پرسید :
_ نمیخوای بگی چیشده ؟!
_ چیزی نشده مامان نگران نباش
_ اما …
وسط حرفش پریدم :
_ مامان مطمئن باش چیزی نشده .
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد میدونست من نگرانش هستم و چقدر واسه ی من مهم هست .
_ بیا بریم پایین پیش بقیه
_ شما برید من میام
بعد رفتن مامان دستی به صورتم کشیدم دوست نداشتم مثل روح باشم و بقیه بدونند چه حالی دارم باید مثل همیشه تظاهر میکردم به خوب بودند ، وقتی رفتم پایین با دیدن سیاوش شکه شدم اما به روی خودم نیاوردم رفتم یه گوشه دور ازش نشستم همشون مشغول حرف زدن بودند صدای بابا بلند شد :
_ ستایش
با شنیدن صداش نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ چرا اونجا نشستی ؟!
_ همینطوری
به کنار خودش اشاره کرد
_ بیا پیش من بشین !.
_ باشه

رفتم کنار بابا نشستم خیره به چشمهام شد و گفت :
_ چرا این چند روز گرفته بودی ؟
نیم نگاهی به سیاوش انداختم که خیره خیره داشت بهم نگاه میکرد پسره ی عوضی ، بعدش جواب بابا رو دادم :
_ بخاطر خستگی بود بابا
اینبار سیاوش خطاب به بابا گفت :
_ جشن عقد رو واسه هفته بعد میگیریم و چون ستایش از جشن عروسی خوشش نمیاد یه جشن خانوادگی میگیریم خوبه ؟
_ بنظر من خوبه تو موافقی دخترم ؟
با شنیدن این حرف بابا شکه شدم یعنی جدی جدی باید با این روانی ازدواج میکردم ، کسی که قبل ازدواج بهم رحم نکرد و با وجود اینکه میدونست من از تجاوز خاطره بدی دارم دوباره بهم تجاوز کرد
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی ؟
_ ببخشید بابا حواسم نبود
با اینکه مطمئن نشده بود اما سرش رو تکون داد و دوباره پرسید :
_ خوب نظر تو چیه ؟
با صدایی که بشدت گرفته بود گفتم :
_ بهتر نیست یه مدت صبر کنیم ؟
سیاوش من رو مخاطب قرار داد :
_ چرا باید صبر کنیم از اولش هم قرار بود زود ازدواج کنیم بعدش فقط یه جشن عقد ساده هست .
نفس عمیقی کشیدم
_ چون من هنوز آماده نیستم !.
نیشخندی زد
_ یعنی چی آماده نیستی میشه دقیق بگی ؟
_ من هنوز واسه ازدواج آماده نیستم یه مدت میخوام صبر کنیم چیزی زیادی نیست .
اینبار بابا گفت :
_ سیاوش میشه یه مدت جشن عقد رو به تاخیر بندازیم ؟!
سیاوش خونسرد جواب داد :
_ مشکلی نیست یه مدت صبر میکنیم تا ستایش آمادگی داشته باشه .
آمادگی داشته باشه رو با تمسخر گفت که فقط من متوجه منظورش شدم کثافط خجالت نمیکشید بعد کاری که انجام داده بود هنوز پرو بود

سیاوش داشت میرفت و من باید همراهیش میکردم اصلا دوست نداشتم باهاش تنها باشم اما مجبور بودم ساکت داشتم راه میرفتم که ایستاد متعجب ایستادم به سمتش برگشتم که اومد روبروم ایستاد و گفت :
_ تو از من میترسی ؟!
با شنیدن این حرفش اولش شکه شدم بعدش اخمام رو تو هم کشیدم و با غیض جوابش رو دادم :
_ آره از آدمی مثل تو میترسم چون مشکل داری بخاطر غرور مسخره ات بهم تجاوز کردی میدونی تو بدترین کابوس زندگی من هستی .
با شنیدن این حرف من چند دقیقه ساکت بهم خیره شد بعدش گفت :
_ چرا تا این حد نسبت به من کینه داری ؟
_ دلیل چیزی رو که میدونی به هیچ عنوان دوباره از من نپرس ممنون میشم
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ ببین تو باعث شدی من عصبانی بشم کنترلم رو از دست دادم وگرنه به هیچ عنوان قصد نداشتم بهت تجاوز کنم من فقط عصبی شدم مقصرش هم خودت بودی .
_ یعنی هر وقت عصبانی شدی میای به من تجاوز میکنی ؟!
با شنیدن این حرف من خندید
_ نه
_ ببین تو واقعا مریض هستی باید بری پیش دکتر خودت رو نشون بدی شنیدی ؟
با شنیدن این حرف من خم شد کنار گوشم پچ زد ؛
_ من مریض توام میخوای شبا بیام پیش خودت تا باعث خوب شدن حال من بشی خوشگلم ؟.
بعدش ازم جدا شد با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد که با خشم غرید :
_ عوضی
بعدش راهم رو به سمت خونه کج کردم که صداش از پشت سرم اومد :
_ مگه قرار نبود من و راهنمایی کنی !
به عقب برگشتم و با حرص گفتم :
_ من فقط میتونم تا جهنم راهنماییت کنم
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ با تو جهنم هم خوش میگذره
چند تا فحش درشت بارش کردم و به راهم ادامه دادم این آدم واقعا مریض روحی روانی بود من نمیتونستم اعصابم رو بخاطرش خورد کنم همین

بدون توجه بهش به راهم ادامه دادم که صداش از پشت سرم بلند شد :
_ عشقم میبینمت
بدون اینکه به سمتش برگردم چند تا فحش درشت بارش کردم داخل خونه شدم که مامان صدام زد :
_ ستایش
به سمتش برگشتم و با حرص جوابش رو دادم :
_ بله
_ خوبی چرا این شکلی شدی ؟!
با شنیدن این حرف مامان نفس عمیقی کشیدم رسما دیوونه شده بودم داشتم با مامان هم خیلی بد برخورد میکردم چون دیوونه شده بودم همش هم بخاطر این بود که با سیاوش دعوام شده بود
لبخندی بهش زدم :
_ چیزی نیست مامان ببخشید
اینبار بابا بلند شد
_ ستایش میتونیم صحبت کنیم ؟
_ آره
_ بریم بیرون پس !.
دنبال بابا راه افتادم داخل حیاط داشتیم قدم میزدیم که صداش بلند شد :
_ خوبی ؟
_ آره
_ اما من احساس میکنم زیاد خوب نیستی تو این چند روز که گذشته چه اتفاقاتی واست افتاده ؟!
با شنیدن این حرف مامان چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چی باید بهش میگفتم اینکه بهم تجاوز شده ؟ نمیشد من نمیتونستم واقعیت رو بهش بگم واسه همین با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ چیزی نیست بابا من خودم یه مدت هست اینجوری شدم بخاطر استرس هست درست میشه .
بابا ایستاد زل زد تو چشمهام و گفت :
_ مطمئنی چیزی نیست ؟
_ آره
_ اگه چیزی لازم داشتی حتما بهم بگو چون من خیلی نگرانت هستم !.
_ چشم بابا
همراه بابا بعد کمی قدم زدن برگشتیم داخل خونه بابا ایستاده بود داشت با مامان صحبت میکرد من رفتم داخل اتاقم امروز بیش از حد عصبی شده بود همیشه سیاوش باعث میشد من حرص بخورم نمیدونم کی قصد داشت دست از این رفتار های بچگانش برداره

امروز رفته بودم دانشگاه داخل حیاط دانشگاه همراه الناز نشسته بودیم داشتیم صحبت میکردیم که سر و کله ی آرمین پیدا شد به من خیره شد و گفت :
_ شماره نمیدی بیایم خواستگاری ؟
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم با عصبانیت بلند شدم و بهش توپیدم :
_ مزاحم نشو میفهمی معنیش چیه یا نه ؟ من شوهر دارم میفهمی چرا راه به راه مزاحم میشی صد بار باید بهت بگم آره ؟
با شنیدن این حرف من عصبی شد
_ دهنت رو ببند هرزه فکر کردی کی هستی راه به راه واسم عشوه اومدی حالا از خودت ادا درمیاری
_ من هیچوقت واست عشوه نیومدم همه دیدند محل سگ بهت نمیدادم ، بعدش تو چه شخصیتی داری کسی دوستت داشته باشه جز یه سریش هیچکس نمیتونه بهت نگاه کنه ، نگاه کردنی آدم عقش میگیره
چشمهاش برق بدی زد
_ تقاص پس میدی مطمئن باش
نیشخندی بهش زدم :
_ تو مواظب خودت باش بلایی سرت نیاد بعدش بیا واسه من از خودت چرت و پرت بگو .
نفس عمیقی کشیدم سعی کردم آروم باشم و به اعصاب خودم مسلط باشم باید هر جوری شده بود حسابش رو میرسیدم چون بیش از حد روی مخ راه میرفت خودش هم خیلی خوب میدونست .
همراه الناز بلند شدیم از دانشگاه زدم بیرون که الناز گفت :
_ هنوز تموم نشده ک …
وسط حرفش پریدم :
_ من دیگه اعصاب نداشتم اونجا باشم این پسره ی عوضی همیشه باعث دردسر میشه
_ باشه آروم باش ستایش
ایستادم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ الناز خیلی حالم بده
_ میدونم قربونت بشم تو آروم باش همه چیز درست میشه .

رفتیم یه کافه نشستیم صحبت کردیم حالم بهتر شده بود ، سیاوش چند بار زنگ زده بود اصلا جوابش رو ندادم چون اصلا حال درستی نداشتم و از طرفی اعصابم خورد شده بود
_ ستایش
_ جان
_ بهتر نیست جواب سیاوش رو بدی عصبی میشه از دستت ؟
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ عصبانی بشه اصلا واسم مهم نیست مگه من واسشون مهم هستم که اونا واسه من مهم باشند
_ ستایش ببین درسته از دست سیاوش و بقیه عصبانی هستی اما باید یه چیزی رو بهت بگم پس با دقت گوش بده ببین چی بهت میگم باشه ؟!
_ باشه
_ تو قراره با سیاوش کنی چه اجازه بدی چه اجازه ندی خودت هم میدونی مجبور هستی باهاش ازدواج کنی ، از یه طرف تو واقعا عاشق سیاوش هستی پس چرا بخاطر زندگیت یه فرصت بهش نمیدی ؟!
_ الناز میدونم دوستم داری ، حرفات همش منطقیه اما من نمیتونم با تجاوز دوباره اش کنار بیام از درون دارم داغون میشم میفهمی ؟!
_ تو لجبازی ستایش خیلی زیاد
ساکت شدم دیگه حرفی زده نشد بینمون یکساعت بعدش هم برگشتیم خونه همراه الناز خواستم برم سمت اتاقم که صدای مامان بلند شد و گفت :
_ ستایش
ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چرا امروز تو دانشگاه با اون پسره ی عوضی دهن به دهن شدی ؟
_ مامان من بخاطر اون عوضی خیلی حالم بد شد ، سیاوش با من دعوا افتاد تو چی داری میگی واسه خودت چرا باهاش دهن به دهن شدم وقتی اومده داره واسه من کسشعر تلاوت میکنه خیلی خوب شد ریدم بهش حالا لطفا تمومش کنید مامان من واقعا اعصابم خورده .
اما مامان ساکت نشد و دوباره گفت ؛
_ چرا جواب سیاوش رو نمیدادی ؟
عصبی خندیدم
_ اون جز اینکه گزارش من رو به شما بده کار دیگه نداره نه ؟
مامان اخماش رو تو هم کشید
_ درست صحبت کن درمورد شوهر اینده ات ستایش هی هر چی ما سکوت میکنیم تو بدتر میشی !.
_ باشه مامان ببخشید

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت صد

نیما نگاهی به صورتم انداخت و بعد خیلی آروم گفت: -با سی و چندسال سن …

یک نظر

  1. سلام پارت اول رحم اجاره ای و از کجا پیداش کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *