خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت پنجاهو دو

رمان تدریس عاشقانه/پارت پنجاهو دو

 

دونه دونه اشک هام از گوشه ی چشمم پایین میریختن
این دیگه چه بلایی بود سرم اومد …

دوباره صدای نازک وپراز عشوه شو شنیدم
– ارمان ، اون دختره اصلا لیاقتتو نداره ! من میتونم خوشبختت کنم !! اونو ولش کن ارمان …من بیشتر از هر کسی تورو میخوام …

حرصم گرفته بود نمیتونستم بیشتر از این مثل احمقا بشینم وفقط اشک بریزم …نمیتونستم ادای ادمای ضعیف وبدبخت هارو دربیارم …
دندون هامو محکم روی هم فشردم واز جام بلند شدم …
باید حساب این چشم سفید رو خودم میرسیدم …حساب ارمان که جداست …
برگشتم و یه پله ی دیگه بالا رفتم که چشمم بهشون خورد …
ارمان با دودستی پسش زد وغرید
– معلومه داری چه غلطی میکنی سارا؟! این اراجیف چیه که داری میبافی هان؟!

زنگ زدی گفتی حالم بده سریع خودمو رسوندم این نمایش ها چیه داری درمیاری ؟! ..

یه جوری شدم !. نمیدونستم بزنم زیرخنده یا گریه مو از سر بگیرم …
من داشتم چی میشنیدم ؟! ای خدا …

– ولی ارمان من از روزی که تو رو دیدم عاشقت شدم ! هر کاری هم کردم به خاطر تو بود …
با سیلی محکمی که ارمان تو گوشش زد از جام پریدم …

– تو خجالت نمیکشی سارا ؟!
پوزخندی زد وادامه داد
– منه احمق رو بگو که چقدر تیامو سرزنش کردم ،چقدر نصیحتش کردم که بیاد دستتو بگیره وببره …نگو طفلی حق داشت که میگفت تو یه … تو یه …
با چرخوندن سرش و فرو بردن دستش تو موهاش یه لحظه چشمام از تو اینه قفل من شد ..حرفش نصفه موند وبا لکنت گفت
– سو…سوگل؟ ..سوگل…
سریع پله هارو پایین اومد و دستمو گرفت
– سوگل توضیح میدم عزیزم ….فقط قضاوت نکن سوگل
دستمو جلوی دهنش گذاشتم وگفتم
-هیسس! خودم همه چی رو شنیدم ارمان ….
کنار زدمشو پله هارو بالا رفتم … با نفرت نگاهی به سرتاپای بزک کرده ی سارا کردم وگفتم
– حرف ارمانو من کامل میکنم …تیام حق داشت تو یه هرزه ی عوضی هستی …
دستشو بالا برد تا سیلی بزنه ارمان دستشو رو هوا گرفت وگفت
-هر چی داری جمع میکنی از خونه ی منم گم میشی بیرون سارا !! درخواست میدم میای طلاق میگیری ؟!
شنیدی ؟!
عصبی گفت
– تو به خاطر این دختر دوزاری منو داری پس میزنی ؟! اخه این چی داره ارمان ؟!
دستشو فشرد و گفت
-هیچ وقت ،دیگه هیچ وقت سوگل منو با امثال خودت یکی نکن ! فهمیدی ؟! دفعه ی بعد خیلی گرون تموم میشه برات …

دست به سینه شدم وبا پوزخندی گفتم
-حالا از اینجا گم شو دختره هرجایی ، برو دنبال بابای بچت بگرد البته اگه یادت مونده باشه باباش کیه ؟!

از عصبانیت زیاد سرخ شده بود خنده ی هیستریکی کرد وگفت
– ولی ارمان واسه من نشه نمیزارم واسه تو هم بشه …
من طلاق نمیگیرم ،شوهرمو دوست دارم !!حرفیه؟
بازوشو گرفتم وگفتم
– توعه هرجایی میخوای با اعصاب من بازی کنی؟هان؟
-خیلی دوست دارم قیافتو جلوی پدر مادرت ببینم وقتی که میگم من هم زنه ارمانم !!

دختره ی کثافت داشت تهدیدم میکرد ..دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم دستمو بالا بردم و از موهاش گرفتم وکشیدم که اونم از فرت عصبانیت جفت دستشو روی سینم گذاشت ومحکم هلم داد …
تا به خودم بیام پام لیز خورد ولحظه ی اخر دستمو به سمت ارمان دراز کردم تا بتونم خودمو نگه دارم
ولی اینقدر ناگهانی بود که نتونستم دستمو به جایی بند کنم …

از پله ها پایین افتادم و سرم محکم به زمین خورد دیگه هیچی نفهمیدم …

نمیدونم چقدر بی هوش بودم ولی وقتی به هوش اومدم هوا تاریک بود ، شب شده بود ….
تو بیمارستان روی تخت دراز کشیده بودم …خیلی سردرد داشتم …تازه یادم افتادم که از پله ها پایین افتادم ….

تنها چیزی که یهو به ذهنم رسید بچم بود….

یکم نیم خیز شدم که کمرم تیر کشید وصورتم جمع شد ….
یعنی بچم چیزیش شده؟! نکنه بچه ی منو ارمان سقط شده…
اگه به بچم چیزی بشه قسم میخورم با دست های خودم اون دخترو خفه کنم
اشک هام رو گونه هام ریختن که در باز شد وارمان سریع تو اتاق اومد…

با دیدن چشمای باز من با خوشحالی به سمتم اومد و دستمو گرفت وپیشونیمو بوسید …
-خیلی منو ترسوندی عزیزم خوبی؟

ملتمس به چشماش زل زدم و گفتم
– ارمان تورو خدا بگو بچمون چیزیش نشده بگو ..!

با چشمای خیسم بهش زل زده بودم که لبخندی زد وگفت
– نگران نباش کوچولومون حالش خوبه !!!
-راست میگی ارمان؟!
خندیدم که اشکهامو پاک کرد وگفت
– اره که راست میگم !! خیلی نزدیک بود ولی خدارو شکر چیزیش نشده …

با صدای بلند زدم زیره خنده که سرمو محکم بغل کرد …
تازه فهمیده بودم که چقدر به این بچه وابسته شدم ..بدون اینکه خودم متوجه بشم

دستمو روی شکمم گذاشتم و قربون صدقه ش میرفتم ..
با صدای تقه ای که به در خورد ارمان ازم فاصله گرفت که دکتر وارد اتاق شد …

شروع کرد به حرف زدن و از شرایطم گفت
اینکه به سرم ضربه خورده و اسیب جدی نداشتم باید استراحت کنم واز این حرفا..
ولی من تموم حواسم پیش بچم بود به اون لحظه ای که

ارمان گفت بچمون سالمه وچیزیش نشده …

بعد رفتن دکتر مامان و بابا وارد اتاق شدن …
مامان با گریه بغلم کرد وگفت
– مامان جان چی شد به تو اخه؟! چرا حواست نبود ارمان گفت که از پله لیز خوردی افتادی !!
دخترم نزدیک عروسیتونه اگه چیزیت میشد چیکار میکردیم ما اخه !! چرا مراقب نیستی تو …

– مامان یه اتفاق بود دیگه …

بعد رفتن مامان وبابا ارمان کنارم نشست وگفت
– سوگل چیزی نمیخوای عزیزم ؟!

با لبخندی گفتم
– تو هم دروغ بلد بودی دکی و رو نمیکردی ؟!
خندید وگفت
– از دست تو سوگل !! چیکار میکردم انتظار داشتی بگم زن اولم زنه دوممو از پله ها پایین انداخته؟!

یهو یاد حرفای سارا افتادم سرم پایین افتادو لبهام جمع شدن
انگار فهمید ناراحت شدم سرمو بالا اورد وبا چشمکی گفت
– چی شد به تو؟!
با نگرانی و استرس بهش خیره شدم وگفتم
– ارمان …اون دختره … سارا همه چی رو میره میگه؟!
ارمان اگه بگه … اگه بگه عروسیمون بهم میخوره؟!
وااای بابام بفهمه که دیگه هیچی ..
پلک هاشو بست و سرشو بهم نزدیک کرد
خیلی اروم گفت
– توفکرشو نکن خودم درستش میکنم …
بادستام صورتشو قاب گرفتم و گفتم
– میخوای چیکار کنی ارمان؟! دیدی که گفت طلاق نمیگیره…! ارمان من خیلی نگرانم ..
میترسم این لحظه ی اخر یه چیزی بشه و دوباره همه چی خراب بشه …!

سرمو بوسید واز جاش بلند شد
– گفتم حلش میکنم یعنی حلش میکنم بهتره دیگه استراحت کنی سوگلم..!

کمکم کرد که دوباره روی تخت دراز بکشم …خیلی زودتر از اونی که فکرشو کنم خوابم برد …

صبح با صدای ارمان چشمامو باز کردم …
-پاشو عروسِ تنبل پاشو که مرخصی …
لبخند ملایمی زدم که ادامه داد

-با دکترت حرف زدم گفت حالت از منم بهتره دیگه مرخصی !!
جفت مادرا پشت در منتظرن تا توبیدار بشی وبیان کمک …

صاف نشستم و گفتم
– وا مگه خودم دست ندارم لباس بپوشم ؟!
شونه ای بالا انداخت وهمینطور که به سمت در میرفت گفت
– به خودشون بگو از کله ی صبح مخمو خوردن …
تا درو باز کرد هر دوشون وارد اتاق شدن

عمه سریع به سمتم اومد وباز کنایه هاشو شروع کرد
– دخترم مواظب باش یه موقع این نزدیک عروسی چیزی نشه …خوبیت نداره دوباره عروسیتون عقب بیوفته …

پوفی کشیدم و سریع لباسامو پوشیدم اگه بیشتر لف میدادم بیشتر حرف میشنیدم …

اخ چه حالی میداد اگه میفهمید که زنه گل پسر خودش این بلارو سرم اورده …
انوقت یعنی زبونی میموند واسه عمه خانم ؟!

خونه که رسیدیم یکم تو پذیرایی نشستیم وهمه با هم حرف زدیم دیگه حوصله م سر رفته بود بلند شدم وبا گفتن اینکه سردرد دارم به سمت اتاقم رفتم که ارمانم دنبالم افتاد …

تا وارد اتاق شدیم رو بهش گفتم
– اون دختره رو چیکار کردی ارمان؟!
پانشه بیاد اینجا ؟!

دستاشو دور کمرم حلقه کرد وگفت
– نه خیالت راحت کاری کردم که حتی راضی شد بیاد طلاقم بگیره وبره …

با چشمای گرد شده بهش زل زدم و گفتم
-واقعا ؟!

 

دوستان عزیز اینبار دیر کرد رمان تقصیر خود من بود چون کارم زیاد بود وقت نداشتم بخاطر همین فردا برای جبران و اینکه شما منو ببخشین پارت بعدی رمانو میزاریم معذرت از همگی

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت صد

نیما نگاهی به صورتم انداخت و بعد خیلی آروم گفت: -با سی و چندسال سن …

22 نظر

  1. ممنـــــــــــــون🌸🌸🌸🌸🌸🌸

  2. ممنونم ادمین جووون❤❤❤❤❤

  3. مرحبااااا
    مرسییییی

  4. ممنوووون 😍😍😍😍😍😍😍

  5. ممنون ادمين عزيز

  6. دعا میکنم خدا شر کرونا رو ازت دور کنه😂

  7. بله عاطفه جان!….آرام و پریسام فک کنم هستن…

  8. اقای ادمین پارت بعدی امشب دقیقا ساعت چند میزارید؟!

  9. ببر پیر چ رمانی بگو مام بخونیم حالا ک دیر به دیر میاد

  10. خودتون گفتین پارت میزارین پس کو؟؟؟؟امروز فردایی نیست که دیروز گفتین؟؟؟؟

  11. احسنت جناب آقاپور!!!
    واقعا زبان قاصره بابت تشکرازشما!!!
    همین که خودتون زیر حرف خودتون زدین,دیگه جای هیچ بحثی نمیذاره…
    واقعاممنون که کار ما رو راحت کردین…
    عصبانیم عزیز,کجایی که به دادم برسی!!!
    سوختم,خاکسترم رو هم جناب آقاپور بااین قول و قرارگذاشتنش به دست باد داد و رفت…
    واقعا که…
    هرچه بگندد نمکش میزنند/وای به روزی که بگندد نمک…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *