خانه / 2021 / مارس

بایگانی/آرشیو ماهانه: مارس 2021

****اطلاعیه****

با عرض سلام و تبریک سال جدید به همه دوستان و تشگر از اینکه باهمه کم کاریا و دیر کرد پارت ها مارو تا الان همکاری کردین   دوستان میخواستم در مورد روند پارت گذاری و نوع رمان هایی که جدیدا میخوایم قرار بدیم تو سایت از همگی نظر خواهی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو چهار

  پلکهامو باز و بسته کردم و گفتم: -آره…دارن مجبورم میکنن. از حرفها و از جوابهایی که بهش میدادم سردرنمیاورد.یه جورایی گیج شده بود. دستمو گرفت وفت: -آخه یعنی چی من اصلا سر درنمیارم از حرفهایی که میرنی. اشک از چشمهام سرازیر نمیشد.اون دستمال رو از روی کنج لبم برداشتم. …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو نه

حق با شماست اون منو دوست داره اون بخاطر من تا اون سر دنیا میاد الان یه چیزی شده… بعد از صحبت کردن با پدرم حالم خوش بود می دونستم این آدم دلیلی داره دیگه ناراحت این نبودم که از چشمش افتادم یا دیگه علاقه ای به من نداره چون …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت شصتو سه

_ بیرونه _ تو حیاط؟؟ چرا؟؟ جوابمو نداد که خودم سمت در رفتم و بیرون رفتم با دیدن نیلوفر روی تاب سمتش رفتم _ تنها تنها؟؟ با صدام سرش رو بالا آورد لبخندی بهم زد و اشاره کرد برم پیشش جلو رفتم و کنارش نشستم _ نبینم پکریت رو تک …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودوسه

تکیه داده بودم به دیوار و حرفهاشون رو گوش میدادم. نمیدونم چرا همه چیز برام مشکوک به نظر می رسید.شک نداشتم اینجا یه خبراییه که نمیخوان من فعلا باخبر بشن… شایدم میخوان کم کم باخبر بشم! بودن عمو و زن عمو تو خونه ی ما عجیب بود چون اونا آدمایی …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت شصت و دو

    با حس جسم سنگینی روم از خواب بلند شدم سرم رو از روی سینه‌ی دانیار کمی بلند کردم دانیار یک دست و یک پاش رو انداخته بود روم و کاملا تو بغلش اسیر شده بودم سعی کردم دستش رو از روی خودم بردارم اما اینقدر سنگین بود که …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هشت

  قرار خواستگاری و برای آخر هفته گذاشته بودم هیجان انگیز بود واقعا برام هیجان انگیز بود اینکه دارم دوباره به همتا میرسم اونم با رسم و رسوماتی که همه مردم این کشور دارن توی خونه آشوب بود هما راجع به خواستگاری حرف میزدن و پچ پچ میکردن برای همه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو دو

  اون نه حاضر بود حرفهام رو بشنوه و نه حتی حاضربود باورم بکنه. هیچوقت اینجوری خداحافظی کردن از تهران جز پیش بینی هام نبود اما حالااااا …. به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: -اگه مایه ی آبرو ریزیت هستم خب همینجا میمونم! پوزخندی زد و با تاسف و طعنه …

بیشتر بخوانید »