خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت نودو چهار

رمان بهار/پارت نودو چهار

 

پلکهامو باز و بسته کردم و گفتم:

-آره…دارن مجبورم میکنن.

از حرفها و از جوابهایی که بهش میدادم سردرنمیاورد.یه جورایی گیج شده بود.
دستمو گرفت وفت:

-آخه یعنی چی من اصلا سر درنمیارم از حرفهایی که میرنی.

اشک از چشمهام سرازیر نمیشد.اون دستمال رو از روی کنج لبم برداشتم.
خونی شده بود.
چشم از قرمزی رنگ خون روی دستمال سفید برداشتم و گفتم:

-چیزی نیست که تو سر درنیاری…همچی همین…میخوان مجبورم کنن با نیما ازدواج کنم…

بهت و تعجبش بیشتر شد.دستمو ول کرد و بعد نیشخندی زد و گفت:

-خدایااا…مگه عهد قرون وسطاس که بخوان مجبورت کنن با نیما ازداج کنن!؟

آهی کشیدم و جواب دادم:

-شده دیگه….

خیلی خب ..بیا بریم سوار ماشین بشیم بریم یه جای مناسب حرف بزنیم.
کافه ای جایی! ابنجا مناسب نیست داستان جدید میسازن…

خودمم موافق بودم.نمیخواستم وسط اون پیاده رو کنارش بمونم و باهم حرف برنیم که داستان دیگه ای برام بسازن!
باهم رفتیم سوار ماشینش شدیم.
تو تمام راه هردوساکت بودیم و فقط آهنگی از چاووشی گوش میدادیم تا وقتی که رسیدیم نزدیکای یه کافه که پاتوق مون بود.
پاتوق وقتهایی که خلوت میکردیم و اونقدر حرف میزدیم که نمیفهمیدیم کی صبح میشه کی شب ….
اصلا سهند واسه من اون رفیقی بود که واسه صحبت کردن باهاش واسه زدن حرفهای تو دل باهاش وقت و ساعت کم میومد!
رو به روی هم نشستیم.
دوتا قهوه سفارش دادیم و بهم خیره شدیم.
پرسیدم:

-جای دستش هنوز هست!؟ منظورم رو صورتم؟

ابروهاش رو بالا انداخت و جواب داد:

-اولا که الهی دستش بشکنه دوم اینکه نه….

دستمو رو پوست صورتم که هنوزم گز گز میکرد کشیدم.دلم میخواست یه کمپرس یخ بزارم رو صورتم تا دیگه این سوزش رو حس نکنم.
آهسته گفتم:

-آخه بعضیا خیره نگاهم میکنن گفتم شاید جای دستش هنوز مونده…

خندید و یا جدی یا واسه عوض شدن حال و هوام گفت:

-نه خیر رفیق جان…دلیلش چیز دیگه است؟

-دلیلش چیه؟

لبخند زد و جواب داد:

– اینکه شما زیادی خوشگل تشریف داری هی نگاه هارو میکشونی سمت خودت بعد از اون ور دلیل اینکه نگاات میکنن اینکه فکر میکنن دوست دخترمی بعد احتمالا تو ذهنشون باخودشون میگن تف تو شانسش. پسره عجب دافی تور کرده!

با اینکه غمگین بودم اما باحرفهاش خندیدم.و اون چون دوباره شادی منو دید با خرسندی گفت:

-آره آفرین همیشه بخند…همیشه…

سرمو خم کردم .دستهامو رو گذاشتم روی میز و با کشیدن یه نفس عمیق گفتم:

-خسته ام سهند…خیلی خسته ام!
میخوان مجبورم کنن با پسرعموت ازدواج کنم…با نیمایی که تو خوب میدونی هم من از اون متنفرم هم اون از من….

کنجکاو پرسید:

-ببینم…اصلا مگه این شاخ شمشاد زن نداره!؟

سرم رو به آرومی تکون دادم و جواب دادم:

-چرا…زنش خیلی وقت ولش کرده و رفته تهران …میونشون خوب نیست….ظلهرا بهش خیانت کرده بود.اتفاقا تهران همدیگرو دیدیم.زنو آورده بود پیش دکتر…
دکتره هم یکی از استاید دانشگاهمون بود.
زنش سقط جنین غیرقانونی داشته.از یه نفر دیگه باردار شد سقط کرد و همون براش دردسر شد…

متعجب پرسید:

-خب چرا ؟

نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

-بهش خیانت کرد.از یه نفر دیگه بچه دار شد دیگه بینشون بهم خورد…درگیر کارای طلاقشونن….

نفسش رو داد بیرون و گفت:

-اوووا! جدااا…

-آره.

-چه افتضاحی…حالا چرا گیر دادن به تو؟

شونه هامو بالا انداختم و با منتهای تاسف جواب دادم:

-نمیدونم…نمیدونم واقعا…مظلومتر از من انگار گیر نیاوردن!

همون لحظه گارسن سفارشاتمون رو آورد.فنجونهارو که گذاشت روی میز و وقتی رفت سهند گفت:

-خب نخواه…مگه عهد بوق دخترو به زور بنشونن پای سفره ی عقد…بگو نیمخوام.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-نمیشه…شرایط یه جوری هست که هرچقدر مخالفت کنم باز بیفایده اس …از اونور اون نیمای بی شعور فکر میکنه از خدام.
میاد به من میگه تو فگو نه…تو مخالفت کن ..
نمیدونه که من خودم ازش متنفرم…

فنجون قهوام رو به سمتم گرفت و گفت:

-بهش فکر نکن ..همچی درست میشه….بیا حرفهای خوب خوب بزنیم….

 

 

فتجون فهوام رو به سمتم گرفت و گفت:

-بهش فکر نکن ..همچی درست میشه….بیا حرفهای خوب خوب بزنیم…

چطوری میتونستم حرفهای خوب خوب بزنم وقتی زندگیم اونقدر دچار چاله چوله شده بود.
وقتی قرار بود به زودی مجبورم کنن با نیما ازوواج کنم.
باحالتی کلافه گفتم:

-دلم میخواد فرار کنم…حیف که میدونم این بی ابرویی ممکنه خواستگار محترم مامانمو هم بپرونه!

با تعجب پرسید:

-مامانت قراره ازدواج کنه!؟

فنجون قهوه رو به آرومی چرخوندم و جواب دادم:

-آره…خیلی وقته زیرسرش داشتش.طرف پولداره.ظاهرا شرایطش هم خوبه.
یه دختر کوچیک یه ساله هم داره.
میگن زنش سرطان داشت مرد.از نظر مامان گزینه ی خوبیه…واسه همین از خداش و میخواد هرجور شده منو رد کنم بره آخه یارو بهش گفته نمیتونه منو….

مکث کردم و دیگه حرفمو ادامه ندادم.
سهند که دیگه مونده بود چیبگه دستی لای موهای سیاه پر کلاغیش کشید و گفت:

-فااااک ! چه شیر تو شیری شده!

دستمو زیر جونه ام گذاشتم و خیره شدم به طرح گلبرگ روی قهوه .بچه که نبودم دو سه تا قرص بخورم یا خودمو به نشانه ی مخالفت از دار آویزون کنم.
من دلم نمیخواست زن نیما بشم ای خدا ای آسمون ای فلک….
آه کشیدم.
سهند که متوجه توهمی و دلخوریم شد گفت:

-بهار….اوضاع قاراش میش هم که باشه باز کسی نمیتونه تورو مجبور بکنه کاری رو بکنی که دلت نمیخواد! قرص و محکم توروشون وایسا و بگو دوستش نداری و نمیخوایش… مرگ یه بار شیون هم یه بار!

سرم رو آهسته تکون دادم و گفتم:

-نمیشه سهند…نمیشه…
اصلا…همین حالاش هم ممکنه درحال تدارک دیدن باشه.شاید حتی شب بخوان بیان خواستگاری….

کلافه تا از خودم جواب داد:

-ای بابا…این دیگه چه جورش!بشین قشنگ با مادرت حرف بزن….بهش بگو که نمیخوای!
بگو که ابنجوری زندگیت تباه میشه.

فتجون قهوه رو برداشتم و یکم ازش چشیدم.مامانم تو فکر این بود که خودش سرو سامون بگیره و از خداش بود منو بسپاره دست نیما و سهند درجریان هیچی نبود.
حتی اینکه دل من پابند یه نفر دیگه هست ….
با مکثی طولانی جواب دادم:

-سهند مامان خسته شده…
از تنهایی..از بی پولی…از دنبال کارگشتن…
الان جوون…برو رو داره.فقط 14سالش بود که ازدواج کرد چندماه بعداز ازدواجش هم که منو دنیاوآورد.بقول خودش خیلی از همسن و سالهاش هنوز ازواج نکردن…این صادق خانی هم که من اصلا نمیدونم چه جوری سروکله اش توزندگیش پیدا شد مثل اینکه خیلی پولداره….
خودش مهم و آینده ی بهراد.
براش اهمیت نداره نیما هنوز رسما طلاق نگرفته یا اینکه ماازهم خوشمون نمیاد…
فکر میکنه اگه بشم عروس خونواده ی عمو دیگه خیالش راحت که حتی اکه گوشتمم خوردن استخونمو دور نمیندازن…

اونم عین من پکر شد.میدونم اگه میفهمید دلم درگیر یکی دیگه است حتما پکر ترهم میشد.
آاااخ فرزین…کجایی…!؟
کجایی که دلم بدجور هواتو کرده!!!

-کاری از دست من برمیاد بهار!؟

سوال سهند از فکر بیرونم کشید.سرمو بالا گرفتم و جواب دادم:

-نه…باید خودم به فکر چاره باشم….باید خودم کاری کنم…

دستشو روی دستم گذاشت.نوازشم کرد و با زدن یه لبخند پر آرامش گفت:

-خودتو بسپار به خدا….

لبخند زدم ولی هیچی نگفتم.اون همیشه برای من یه دوست واقعی بود.
دوستی که میشد بهش تکیه کرد.
دوستی که میشد واسه همچی روش حساب باز کرد..کرد.
یه دوست واقعی….
تا شب با سهندبیرون بودم و چون دوست نداشتم برگردم خونه ترجیح دادم وقتمو اونجوری بگذرونم.
شایدهم داشتیم این روزهایی نبودن کنارهمو جبران میکردیم.
روزای که دلمون واسه هم بدجور تنگ بود اما راهمون دور…
بعداز شب بود که منو رسوند سر کوچه.
پیاده شدم و با بستن در خم شده ام و گفتم:

-مرسی بابت امشب سهند..حالم واقعا بهتر شد..

-خوشحالم که حالت بهتر شد‌…فرصت بشه بازم‌میام پیشت‌…به اون موضوع هم زیاد فکر نکن…

لبخند تلخی زدم و با کشیدن به نفس عمیق گفتم:

-باشه…باشه…

بوق زد و گفت:

-اینم خداحافظی اصیل ایرانی.خداحافظ…

خندیدم و براش دست تکون دادم تا وقتی که دور شد.بقیه ی راه رو پیاده تا خونه رفتم.
زن. که زدم خود مامان درو به روم باز کرد.
دستمو گرفت و با عصبانیت کشید داخل…
معلوم بود خیلی از دستم کفریه….

دستمو گرفت و با عصبانیت کشید داخل…
معلوم بود خیلی از دستم کفریه.
درو بست و با حرص پرسید:

-دختره ی چش سفید! تا این موقع از شب کجا بودی با کدوم الاغی بودی؟ من از تهران نکشوندمت اینجا که یه جور دیگه کمر به بردن آبروم ببندی…؟
چرا شبیه هرزه و هرجایی ها رفتارمیکنی؟
چرااااا ….چرا من و خودتو نقل تو دهن مردم میکنی؟
اون یارو کی بود که باهاش تا سرکوچه اومدی؟
هان؟ کی بود؟ یه پسر دیگه؟ یه مرد زن دار ویگه؟
تف به تو…تف به تو دختر که معلوم نیست کدوم لقمه ی حرومی تبدیلت کرده به همچین موجود رفت انگیز و چندشی….

لباسمو گرفت و کوبوندم به دیوار.نفس نفس میزد و بدون اینکه حرفهای توی دهنش رو مزه مزه بکنه هر چیزی که به ذهنش می رسید رو درمورد منی که دخترش بودم به حساب میاورد.
هیچی نگفتم.هیچی…فقط ایستاده بودم و تماشاش میکردم و به حرفهاش گوش میدادم تا خودش رو سبک بکنه.
دست از زدن حرفهاش برنداشت تا وقتی که سنگینی نگاه های من اونو به خودش آورد.
نفس عمیقی کشید.
آب دهنشو قورت داد و بعد با رها کردن لباسم عقب رفت و گفت:

-چرا اینقدر منو زجر میدی؟

لبخند تلخی زدم.
من به چشم دیدم که برای مادرم مردم و تموم شدم.دیگه دختری نیودم ته بهش لبخند بزنه و با مهربونی برام آرزوی خوشبختی بکنه یا بهم بگه دوستم داره.
منو مایه ی ننگ خودش میدونست و میخواست هر جور شده از شرم خلاص بشه!
کوله پشتیم از روی دوشم افتاد روی زمین.مستقیم تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم:

-تو میخوای منو مجبور کمی زن نیما بشم…زن نیمایی که هنوز حتی همسرش رو طلاق نداده….
نیمایی که از من متنفره.
میخوای اینکارو بکنی تا با صادق جونت ازدواج کنی.من برات مهم نیستم…
تو …میخوای منو…میخوای منو قربانی خوشبختیت بکنی وگرنه من که بهت گفتم…
گفتم چرا…

نه! اصلا چرا دیگه باید همچین چیزی رو برای اون توضیح بدم.
اون گوش شنوایی واسه شنیدن حرفهای من نداشت .
عین فرزین …
عین فرزینی که نمیخواست دلیل کارهامو بفهمه
عین فرزینی که نخواست بدونه هیشکی رو به اندازه ی خودش دوست ندارم.
عین فرزین….
عقب عقب رفت.آب دهنشو قورت داد و گفت:

-تو که دختری دو روز که بابا بالا سرت نبود شدی این….یه دختر لاابالی که حتی از مرد زن دار هم نگذشت.
از یه طرف با استاد دانشگاهش وارد رابطه شده و از یه طرف با شوهر دخترخاله اش…
دیگه بهراد که پسریه پسفردا بزرگ بشه چی میشه ؟
پسفردا که قد بکشه چی ازش درمیاد؟
بهراد…بهراد باید بابا بالاسرش باشه
باید یکی باشه راهنمایش کنه و عین تو حس نکنه بی سرو صاحاب که بشه مایه ی درد و آب و ریزی….
نه! نمیزارم اون مثل تو بشه! میفهمی؟

پژمرده شدم.بی حس و بی رمق و بی میل شدم.
آااااخ! ای کاش این حرفهارو از هر کس دیگه ای میشنیدم.از هرکسی به جز اون.
حس کردم دنیا واسم تیره و تار شده.
حس کردم فرقی با سه مرده ندارم.با آدمی که که هیچی براش مهم نیست.
با آدمی که دیگه زندگی براش معنا و مفهومی نداره!
با آدمی که به خودش میگه گوربابای زندگی…
بزار هر بلایی دلشون میخواد سرم بیارن.بزار هرکاری میخوان باهام بکنن.
لبهام روهم خشک شده بودن.
دهنم خشک شده بود و حتی نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم.
من حتی دیگه اشکی هم تو چشمهام نداشتم که بخوام از چشمهام سرازیر بکنم.
بند کیفمو رها کردم و اجازه دادم از اون حالت معلقی بیرون بیاد و بعد گفتم:

-من نمیخوام زن نیما بشم.برو پی زندگیت…برو و باهرکی میخوای ارواج کن.اما من نمیخوام زن نیما بشم…

سرش رو به آرومی تکون داد و گفت:

-میشی….تو باید زن نیما بشی…جز اون هیشکی تورو نمیخواد.
هیشکی به هرزه رو نمیخواد…میفهمی؟

هرزه هرزه هرزه….من یه هرزه بودم!؟
اونقدر مادرم منو با این لقب صدا زد و اونقدر این بارکد رو به پیشونی چسبوند که گاهی از خودم میپرسیدم نکنه من واقعا یه هرزه ام!
دوباره تکرار کردم:

-من زن نیما نمیشم….من زن نیما نمیشم…من زن اون نمیشم!

دستشو بالا آورد و گفت:

-بس کن! بس کن…

با بغض گفتم:

-بس نمیکنم…من نمیخوام زن نیما بشم.نیما زن داره.اون از من خوشش نمیاد.منم ار اون خوشم نیماد…
من زن نیما نمیشم

به عنوان کلام آخر و واسه اینکه من از این نمیخوام نمیخوامها دست بردارم‌گفتم:

-قرار ها گذاشته شده.همچی تعیین شده…فرداشب..فرداشب خانواده ی عموت میان خواستگاریت.عاقد هم باخودشون میارن….خودتو آماده کن!

بهت زده بهش خیره شدم.باورم نمیشد همچی به این سرعت و به این زودی بخواد پیش بره.
من…م …من نیما رو نمیخواستم این رو باید به چه زبونی میگفتم؟
رو برگردوند وقدم زنان رفت داخل.
کیفمو از رو زمین برداشتم و همونطور که دنبالش میکردم گفتم:

-م…منظورت چیه که فرداشب میان خواستگاری و عاقد هم میارن!؟

باخونسردی گفت:

-منظور؟ منظورمو واضح رسوندم.فرداشب میان خواستگاریت.جواب هم که مشخص پس عاقد هم میارن همچی رو به راه بشه…

هاج و واج بهش خیره شدم.دستمو به در تیکه دادم وگفتم:

-نه…تواینکارو با من نمیکنی!

ایستاد وسرش رو برگردوند سمتم و گفت:

-نیازی نیست فردا بری دانشگاه یا بیمارستان.میمونی و خودتو برای فرداشب آماده میکنی….

 

پشت دستمو زیر چشمم کشیدم.
خداروشکر مجبورم نکرده بود بزک دوزک کنم وگرنه فکر کنم تا الان صورتم از رد ریمیل و خط چشم و…شده بود!
از پذیرایی کوچیک و نقلی صدای بگو بخند میومد.
حاج اقایی که عاقد بود و از دوستان عمو، سر فرصت خاطره تعریف میکرد و عموهم قاه قاه میخندید.
مامان ار ترس آبرو ریزی رنگش پریده بودو از هر فرصت کوچیکی استفاده میکرد تا به من اشاره بکنه و بکوشنم سمت آشپزخونه که سینی چایی رو ببرم.
لعنت به تو نیما….
لعنت به تو که عرضه نداشتی خانواده ات رو از اومدن به اینجا منصرف بکنی!
بغضمو قورت دادم و با چشمهای خیس اشکم زل زدم به صفحه گوشی.
اگه فرزی؟ن یهم فرصت میداد شده آبروریزی هم به پا کنم اینکارو میکردم اما پا به این مجلس نپمزاشتم.
مامان نامحسوس دستی به لپ خودش زد و با حرص ، درحالی که تلاش زیادی داشت صداش جز خودم به گوش کس دیگه ای نرسه گفت:

-بیا…بیاااا بهار بیااااا….بیا ایناروببر.بیا آبرو ریزی راه ننداز منتظرتن….

بیصدا اشک ریختم و تلفتمو به سینه ام فشردم.
شونه هام لرزیدن و تکون خوردن.
چرا میخواستن منو مجبور به انجام کاری بکنن که نمیخواستم؟!چرااااا

مامان وقتی دید نمیان و همچنان تکیه به دیوار اتاق دادم خودش به اجبار مشغول ریختن چایی تو لیوانهای شیشه ای شد.
از پشت پرده ی مات اشک نگاهی به شماره ی فرزین انداختم.
انگشت لرزونمو رو شماره گذاشتم و لمسش کردم.
تلفن رو بالا گرفتم و کنار گوشم گذاشتم….
نجوا کنان و با التماس لب زدم:

“فرزین ..فرزین….جواب بده فرزین….جواب بده خواهش میکنم…”

بعداز مدتها این اولینباری بود که باهاش تماس میگرفتم.
اینکارو کردم چون میخواستم به هردومون یه فرصت دوباره بدم.
اگه جواب میداد و اگه ازم میخواست صبر کنم همچی رو بهم میزد اما….
اما وقتی خط رو اشغال کرد فهمیدم من بیخودی امیدوارم.
فرزین دیگه دوستم نداشت.
نداشت….
دستمو ناخوداگاه پایین اومد و تلفنم افتاد روی زمین.
چقدر دلم میخواست های های بزنم زیر گریه و اونقدر اشک بریزم که صدای گریه هام گوش خلق رو کر بکنه اما من حتی حق گریه هم نداشتم…

صدای عمو مامان رودستپاچه تر کرد:

-این بهار جان ما نمیخواد یه لیوان چایی بده دستمون!؟

-چرا چرا…الان میادش..

مامان اینو گفت و با عجله اومد سمت من.
دستموگرفت و گفت:

-اینجا وایستادی و چه غلطی میکنی؟ آبغوره میگیری؟
داری پاک آبرومو میبری…زودباش بیا سینی چایی رو ببر بین مهمونها پخش کن زود باش…

مچ دستشو گرفتم.زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-اینکارو با من نکن….نزار زن مردی بشم که ازش متنفرم…
این لباس عروسی که داری تن من میکنی ، لباس عزای منه …

چندثانیه ای بهم خیره شد.
شاید با عذاب وجدانش درگیر بود.اما درنهایت دستشو پس کشید و گفت:

-راه بیفت بهار…زودباش باید چایی هارو تعارف بکنی…

پس انتخابشو کرده بود و نمیخواست هم کوتاه بیاد.
بی چاره ترین آدم دنیا بودم.
حتی به مرگ هم جرئت نداشتم فکر کنم.
آه عمیق کشیدم که برگشت دستمو گرفت ودنبال خودش کشوند سمت آشپزخونه و بعد سینی رو داد دستمو گفت:

-برو یالا…اول از بزرگترها شروع کن..از عموت و عاقد و داییت…بعد بقیه…زودباش!

چشمهام هنوز نم داشتن و اون خودش با دستمال خشکشون کرد و بعدهم دستشو پشت کمرم گذاشت و راهیم کرد.
آب دهنمو قورت دادم و به سمتشون رفتم.
تعدادشون خیلی زیاد نبود.
عمو، عاقد، دایی، زن عمو، نوید و زنش و نیمایی که صم بکم یه گوشه نشسته بود و ظاهرش به کسی می موند که اومد مجلس ختم!

نیمایی که سگرمه هاش تو هم بود و بیشتر انگار اومده بود مجلس عزا تا خواستگادی!
لعنتی…راست میگن آدم از هرچی بدش بیاد سرش میاد.
خم شدم و چایی رو تعارف کردم.
عمو یه لیوان چایی برداشت و با لبخند و رضایت گفت:

-به به…دست عروس گلم درد نکنه…به به! عجب عطر و بویی…

حتی یه لبخند زورکی هم نتونستم بزنم.چایی رو یکی یکی تعارف کردم تا وقتی که رسیدم به خود نیما.
با نفرت بهمدیگه خیره شدیم.
آهسته لب زد:

-آخرش کار خودتو کردی!؟

هه! دست پیش میگرفت پس نیفته.
پورخندی زدم و گفتم:

-تو حتی توان نداشتی خانوادتو از اومدن منصرف کنی حق نداری به منی که ازت متنفرم تیکه بپرونی…

اینو گفتم و به عمد سینی رو کج کردم.لیوان پراز چایی خم شد و ریخت روی پاش.
زن عمو محکم زد به صورت خودش و گفت:

-وای خاک به سرم…پسرم سوخت….

نیما واکنش خاصی نشون نداد.فقط خیلی سریع بلند شد و یه نگاه خط و نشون دار حوالم کرد و جوری که کسی نشنوه بهم گفت:

-تلافی میکنم شک نکن…

عمو خندید وگفت:

-خب شلوغش نکنین…اینم نمک مجلس بود.
هول شدن.
مامان لب گزید و یه جعبه دستمال برداشت و همونطور که سمت نیما میومد گفت:

-چیکار کردی تو آخه دختر؟

یه چشم غره هم بهم رفت که بهم بگه میدونم چیکار کردم.
اصلا مهم نبود.
بلای بدتر از این باید سر نیما میومد.
عمو لبخند زنان گفت:

-بهار عمو سینی رو بزار کنار ، کنار دست نیما بشین

نگاهی به شناسنامه م که تو دست عاقد بود انداختم.انگار همچی کاملا آماده بود.نفس عمیقی کشیدم و برخلاف میل باطنیم کنار نیما نشستم….

 

نگاهی به شناسنامه ام که تو دست عاقد بود انداختم.انگار همچی کاملا آماده بود.نفس عمیقی کشیدم و برخلاف میل باطنیم کنار نیما نشستم…
سرمو پایین انداختم و عین ماتم زده ها خیره شدم به زمین که آهسته و آروم جوری که صداش به گوش کسی جز خودم نرسه گفت:

-لعنت به تو! مگه قرار نبود بگینه؟ هوم؟ حالا واسه من رخت سفید پوشیدی و اومدی کنارم نشستی؟

وقتی اون حرفارو میزد دلم میخواست با جفت دستهام خفه اش کنم این پفیوز لعنتی رو…یه جوری حرف میزد انگار من از خدام بود کنارش باشم.
انگار اصلا خودم تمام مدت در حال برنامه چیدن بودم که بهش برسم.
لباسمو تو مشتهام جمع کردم و گفتم:

-فکر کنم بهتره این حرفهارو به خودت بزنی…تو که عرضه نداشتی یه ذره مقاومت کنی و نیای اینجا حق نداری واسه من هارت و پورت میکنی!

نفس خشمگینانه و عمیقی کشید و بعد سرش رو به آرومی چرخوند سمتم و با چنان غیظ و خشمی براندارم کرد که قلبم از ترس به تپش شدیدافتاد.
بعداز اینکه با نگاه هاش برام خط و نشون کشید آروم اما خصمانه گفت:

-روزگارتو پیش من سیاهه بهار…دعا کن راهمون یکی نباشه!

هه!انگار دعاهای من ثمری داشتن.
من خیلی وقت بود هر دعایی که میکردم دستم می موند تو پوست گردو.
اشک تو چشمهام جمع شد.
ای تاش میتونستم بزنم زیر همچی.
من نیمارو نمیخواستم.اما اونا تصمیم داشتن هرجور شده به من تحمیلش بکنن.
بغضمو قورت دادم و مثل بقیه گوش سپردم به حرفهای عمو:

-حاج محمودی از دوستان خوب من هستن.گفتم همین امشب بیاد و خطبه رو بخونه که نیما و بهار به هم محرم بشن.زن و شوهر بشن و زودتر برن سر خونه زندگیشون…ما که غریبه نیستیم بگیم اول کلی رفت و آمد کنیم…..خودمم رسما یکی رو مامور کارای ثبتیش میکنم….
آزمایش هم که صبح گرفتن و الحمدالله خونشون به هم میخوردهمچی جور جوره…

مثل یه بیوه زن، مثل یه موجود بی کس و کار به جای من تصمیم میگرفتن و حتی به زور هم بردنم و ازم آرمایش گرفتن.
هیچ اراده و اختیاری ار خودم نداشتم چون شده بودم مسخره و بازیچه ی دست دایی و مامان!
به جرم بودن با آدمی که خیلی زود از زندگیم حذفش کردم و نخواستم ادامه بدم داشتن یه رندگی سخت رو بهم تحمیل میکردن.
و آدمی که هیچ علاقه ای بهش نداشتم.
آهی کشیدم که اینبار دایی گفت:

-البته تا هنور فرصت نکردیم برای بهار جهاز بخریم…

عمو بی فوت وقت گفت:

-این حرفها چیه؟ جهاز چیه! خونه ی نیما حاضر و آماده اس!نه نیازی به جهاز هست نه هیچ وسیله ی اضافی دیگه…فقط میمونه بحث مهریه و عروسی…

عرق جمله ی عمو خشک نشده بود که نیما فورا و با سگرمه های توی هم گفت:

-عروسی نه…من نمیخوام عروسی بگیرم بهارم اگه ناراضیه و عروسی میخواد پس بهتره همچی رو …

عمو انگار که کاملا میدونست نیما میخواد چیبگه و دقیقا به همین خاطر واسه اینکه حرفهای اون ادامه پیدا نکنن و همچی رو بهم بزنه خیلی زود گفت:

-هرچی بهار بگه همونه…بهار عروسی بخواد عروسی میگیریم.نخواد هم نه….

با این حرف عمو نگاه ها به سمت من کشیده شد.
اما هیچ نگاهی سنگینتر از نگاه خصمانه ی نیما بود.
آخه چرا….؟
چرا میخواستن با من اینکارو بکنن؟
چرا میخواستن به زور مجبورم کنن با کسی ازدواج کنم که هم اون از من متنفره هم من!؟
آب دهنمو به زحمت قورت دادم وبعد سرمو بالا گرفتم و بریده بریده گفتم:

-نه عمو…من…م….من..من عروسی و جشن نمیخوام!

این خبر و این جواب لبخندی روی صورت مهنار نشوند.
نمیدونم چرا بیشتر از بقیه سگرمه هاش رفت توهم.
ولی حتی این هم تاحدودی مشخص بود.
عمو پسر میخواست و مهناز قادر نبود پسر دار بشه و حالا عصبی بود.
عصبی بود که من میخواستم با نیما ازوداج کنم و غصه اینو میخورد که یه روزی صاحب پسر بشم…
پوزخندی زدم که حاج آقا محمودی رو به عمو پرسید:

 

-راجع به مهریه باهم به توافق رسیدین!؟

عمو که رسما داشت واسه پسرش یه زن مفت و بدون زحمت میبرد بازهم سعی کرد اینجوری دلمو به دست بیاره و بعد گفت:

-مهریه ی بهار به سال تولدش میزنیم…

جواب عمو خیلی هارو تو اون جمع عصبانی کرد.
مثل زن عمو…مثل مهنازی که با عصبانیت و پچ پچ کنان کنار گوش نوید گفت:

-مهریه ی من همش 500 تاست بعد بابای تو واسه دختر براددر خودش به تاریخ تولدش مهریه میزنه؟ واقعااا که…چرا هیچی نمیگی…

نوید واسه اینکه زنش آبرو ریزی نکنه و صداش به گوش کسی نرسه آهسته گفت:

-هیش…چه فرقی میکنه.بعدشم به ماچه!؟ بیخیال مهناز…اینجوری نکن جون نوید…

لبخند تلخی زدم.چه اوضاع مرخرفی…

 

لبخند تلخی زدم.چه اوضاع مرخرفی…
هیشکی اینجا منو روست نداشت حتی خانواده ی خودم.
حتی داییم.حتی مادرم.اونا فقط میخواستن از شرم خلاص بشن.
میخواستن یه جوری ردم کنن که وبال گردنشون نباشم.
آهی کشیدم.
یادم یه روز ماجراجو برای فرزین توضیح دادم واون گفت من یه دختر بد نیستم.
یه دختر نسبتا بدم.
اگه من هنوز بد کامل نشدم‌پس چرا دوستم نداشتن؟چرا نمیخواستن بهم‌کمک کنن؟
چرا فرزین این دختر نسبتا بد رو نمیبخشید؟چرا؟
عاقد شناسنامه هارو باز کرد و گفت:

-خب پس ان شالله اگه همچی رو بین خودتون توافق کردین من شروع کنم به خوندن خطبه…

نیما کلافه بود و من افسرده و زن عمو نگران.نگران همون مهریه ی سنگین ترسناک!
رو کرد سمت عمو و گفت:

-مهریه زیاد نیست!؟

واسه زدن این حرف اصلا خجالت نکشید.عمو یه چشم غره به زنش رفت.
باید هم می رفت.
یه دختر که خانواده ی خودش هم نمیخواستنش، مفت و جانی گیرش اومده بود که حتی با وجود اینکه پسرش هنور رسما طلاق نگرفته بود اما بازهم میخواست اونو به عقد پسرش دربیاره….
چی واسش بهتر از این!؟
با قاطعیت گفت:

-نه زیاد نیست.خیلی هم خوبه…بهار لایق این مهریه اس نیما هم به رسم عندالمطالبگی هر زمان زنش خواست باید مهریه اش رو بده!

زن عمو بازهم به دلخوری گفت:

-رقمش سنگین!

عمو اخم‌کرد و گفت:

-شما نگران‌نباش…این پولا واسه نیما رقمی نیستن الحمدلله

مهناز تسلیم سقلمه های نوید نشد و با دلخوری و دلگیری گفت:

-ببخشید حاجی…یعنی من لایق فقط 500 تا بودم؟
خون بهار جان مثل اینکه رنگینتره …خب بایدم باشه.بهار جان به هر حال دختر برادرتون!

حرفهای مهناز اسپند رو آتیش مجلس بود.
مامان و دایی رو به پچ پچ انداخت و عمو رو عصبانی کرد.
این دیگه واقعا شخصیت واقعی اونو رو میکرد و نشون میداد چقدر حسود.
اما عمو واسه اینکه نبض مجلس رو از دست نده با همون حالتی آروم اما عصبی گفت:

-این چه حرفیه عروس…واسه شما جشن شاهانه گرفتیم واسه بهار چون قرار نیست جشن و عروسی بگبریم مهریه اش رو بالا میزنم.پس گله نکن….

 

حرفهای محکم و پر تحکم عمو مهناز رو ساکت کرد اما از اونور زن عمو پشت چشمی نارک کرد و بعد گفت:

-والا همین مهریه ی بالا بود که رویا رو واسه نیمای بیچاره ی ما شاخ کرد.
دختره چوم مهریه اش 800 سکه بود دم به دقیقه ساز رفتن میزد….
آخرشم که اونجوری شد…

هیچی نگفتم تا مادرم ببینه داره باهام چیکار میکنه.
ببینه چه جوری داره گند میزنه به زندگیم.
ببینه چه جوری منو حروم کرده…
مامان با صورتی عبوس و دلگیر دست از سکوت برداشت و گفت:

-بهار من همچین دختری نیست معصومه خانم! بنده ی پول هم نیست…
چه یک سکه چه هزار سکه.واسه ما فرقی نداره…

سرم گیج رفت.دستمو روی پیشونیپ کشیدم وبا بغض لب زدم:

“دارین با زندیگم چه کار میکنین؟ کاش بمیرم و خلاص بشم”

دستمو سمت سینی دراز کردم و یه لیوان آب برداشتم. احساس کردم رو به ضعفم و دارم از حال میرم.
مامان اصلا چرا میخواست ازم دفاع کنه؟
چرا وقتی خودش این بلارو سرم میاورد همچین میکرد ؟
عمو به دفاع ازمن گفت:

-بر منکرش لعنت…معلوم که بهار ما همچین آدمی نیست.
کی بهتر از اون…؟؟؟

پوزخند محوی زدم.عمو هم ازم تعریف میکرد چون میخواست نیما رو زودتر و به قول خودش سرو سامون بده.
هه…
چه زندگی داغونی داشتم من بیچاره.
دایی لیوان چاییش رو کنار گذاشت و گفت:

-شما بزرگ مایی…هرچی شما امر کردی همونه!

نگاهی به نیما انداختم و آهسته لب زدم:

-مگه نگفتی ازم متنفری؟ خب یه کاری بکن…جلوشونو بگیر…

پوزخندی زد و گفت:

-جلوی چی رو بگیرم؟ هان؟
همچی تموم شد…همچی..

چند جرعه آب خوردم که فشارم نیفته و از شدت غصه بیحال نشم و غش نکنم.
نفسم تو سینه حبس شده بود.
کاش یه اتفاق میفتاد.
یه اتفاق که جور نشه این عروسی اما عمو همچی رو بر باد داد و بالاخره گفت:

-خب حاج محمودی…بسم الله…شروع کن خطبه رو بخون….

 

عاقد به رسم قدیمی، برای سومین بارو بعداز یه مقدمه چینی کوتاه پرسید:

-عروس خانم وکلیم…؟

بغض کردم.یه چیزی عین غمباد گیر کرده بود تو گلوم که نمیذاشت حرف بزنم.
نیما هم که به کل مایوس و عصبی بود.
صم بکم کنارم نشسته بود و هیچی نمیگفت.
تنم می لرزید و بدنم داغ داغ شده بود.
چشمها همه زوم شده بود رو من.منتظر بودن بگم بله.
ولس این” بله”یه جواب مثبت به خوشبختی نبود.
یه بله به بدبختی و گرفتاری بود.
به مکافات…به زندگی اجباری….
و من اما جز بله چی میتونستم بگم؟
عمو خندید و گفت:

-زیر لفظی که نمیخوای هان بهار؟

خندیدین تا من به خودم بیام.
که بفهمم کجام و چی باید بگم….که بفهمم همجی تموم و وقت واسه این سکوتهای معنی دار نیست که نیست…
مامان با اشاره ی چشم و ابرو ازم خواست بله بدم .زن عمو دست برد توی کیفش و یه جعبه بیرون آورد.
شاید واقعا فکر میکردن من زیر لفظی میخوام.
بازش کرد و بعد بلند شد و اون برای من آورد.
کنارم نشست. صورتم رو بوسید و بعد هدیه رو به سمتم گرفت و گفت:

-نیمای من روز خوش ندید.اونو دست تو میسپارم….

بهش خیره شدم.منو دوست نداشت اما عاجزانه ازم میخواست ار پسرش مراقبت کنم.
کاش من میتونستم التماسش کنم که اون از من مراقبت کنه.
و چه مراقبتی بهتر از اینکه نزاره عروسش بشم؟
هدیه رو ازش گرفتم و بعد نامحسوس آاااهی کشیدم و گفتم:

-بله….

بیشتر این بله چیز دیگه ای نتونستم بگم.
آه کشیدم و سر به زیر انداختم.
دایی اومد سمتم و یه جعبه کوچیک بهم داد و آهسته کنار گوشم گفت:

-حلقه اس!

اونقدر ازش عصبانی بودم که حتی تو چشمهاش هم نگاه نکردم.
اون و مامان عامل بدبختی و بهم خوردن زندگی من بودن.
اونم به جرم بودن با مهرداد.
بخاطر یه خطا…یه جرم…
زن عمو اشاره ای به نیما کرد و گفت:

-بیا و حلقه رو دست بهار کن نیما جان…

بدبختی من اونجا بود که حتی حلقه هامونم دیگران واسمون خریده بودن.
نیما برخلاف میل باطنیش جعبه حلقه رو از پادرش گرفت.
مچ دستمو بالا آورد و حلقه رو با سگرمه های درهم انگشتم کرد.
منم حلقه رو دستش کردم.حلقه ای که اصلا من ندیده بودمش و حتی خودمم انتخابش کردم.
من هیچ نقشی برای تعیین این زندگی نداشتم.
اونا بگو بخند میکردن و تبریک میگفتن اما من لبهام روهم می لرزیدن و فقط یه زور جلوی خودمو گرفته بودم که گریه نکنم و اشک نریزم.
آره…
من فقط داشتم جلوی خودمو میگرفتم که بغض نکنم و گریه زاری راه نندارم و نزنم زیر هق هق….
جلو رفتیم دفتر عاقد رو امضا کردیم.
نه نیما تونست کاری بکنه و جلوی این ازدواج رو بگیره و نه من.
یه جورایی الکی الکی شدیم زن و شوهر اون هم درحالی که اصلا از همدیگه خوشمون نمیومد!
عمو یه پاکت پول داد دست حاج آقا و راهیش کرد تا جمع خانوادگی تر بشه.
مامان شام درسته کرده بود و از من خواست تو چیدن سفره کمک کنم.
حالم بدجور گرفته بود اما مجبور بودم تو چیدن ظرفهای شام کمکش کنم.
خودش و زن دایی به تنهایی همه ی کارهارو به انجام داده بودن و من حتی واسه اینکار هم همراهشون نبودم!

وقتی همه به دور سفره جمع شدن،تصمیم گرفتم یه جا دور ازهمه بنشینم اما عمو اجازه نداد و گفت:

-بهار جان…کنار شوهرت بشین…

 

هه!شوهر…چه مسخره….
باز هم بغض کردم.بغض و بغض و بغض!
اونی که من دوستش داشتم فرزین بود.اونی که میمردم براش فرزین اما الان الکی الکی شدم زن نیما.
برخلاف میل باطنیم نگاهش کردم و عمو باز شروع کرد حرف زدن:

-ان شالله فردا نیما میاد دنبال بهار که برن خونه ی خودشون….اگه هم بخواین بگین زوده و فلان و بهمان میکم نهههاا…زود که نیست هیچی دیر هم هست
من دلم‌میخواد این دوتا جوون زودتر بدن سر خونه زندگیشون….ول کنن این مقدمات و حشایه هارو…
ماه عسلشونم هرجا عشقشون کشید برن..اصلا بدن بلاد کفر…

خندیدن…
خنده هاشون داغی بود روی دل صاب مرده ی من.
آخه چطوری میتونستم پا تو خونه ی مردی بزارم که ازش بیزارم و ذره ای بهش علاقه ندارم؟
آهی کشیدم و چون واقعا برام سخت بود به این سرعت همخونه اش بشم گفتم:

-ولی عمو من…من آمادگیشو ندارم….

عمو باز همچی رو توحیه کرد تا ساده جلوه اش بده و بعد گفت:

-آمادگی نمیخوادعموجان…همه چیز حی و حاضر و آماده اس…نگران نباش

 

نگاهی به نیما انداختم تا شاید اون یه چیزی بگه ولی انگار آب از سرش گذشته بود و دیگه هیچی واسش اهمیت نداشت.
یکبار دیگه تلاشمو کردم و گفتم:

-آخه خیلی زوده ما تازه….

حرفمو کامل نزده بودم که مامان پرید وسط کلامم و گفت:

-بهارجان فردا آماده است….نیما هر زمان بخواد میتونه بیاد دنبالش…بفرمایید…بفرمایید غذا یخ میکنه از دهن‌میفته…

نه…مثل اینکه فایده ای نداشت.
من جدی جدی از فردا میشدم همسر و همخونه ی نیما….

کنج اتاق نشسته بودم و زانوی غم بغل گرفته بودم.
سرد بودم.
شاید هم بهتر بود بگم سیر بودم.
از زندگی سیر بودم و دلم نمیخواست ادامه بدم.از زندگی ای که هیچ قسمتش دلخواه من نبود.
مامان و دایی و عمو بریدن و دوختن و تن منی کردن که حتی بهم فرصت نظر دادن هم نداده بودن.
آه سردی کشیدم و به حلقه ام نگاهی انداختم.
این حلقه و این تعهد و تاهل دلخواه من نبود.
من واقعا نیما رو نمیخواستم.ازش متنفر بود.چیز وحشتناکتری هم که این وسط رنجم میداد این بود که اون هم از من متنفر بود.
هم متنفر بود هم اینکه هنوز رنش رو رسمی وقانونی طلاق نداده بود.
نگاهم از حلقه به سمت چمدون وسایلم کشیده شد.
هیچوقت….
هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه روز اینجوری بخوام برم خونه ی بخت.
حالا این خونه ی بخت بود؟
نه …این خونه ی مرگ بود.
بغضمو قورت دادم.
قلبم تیر میکشید.
اونی که دل من درگیرش بود فرزین بود اما وقتی حاضر نبود این دختر نسبتابد رو که به اشتباه خودش پی برده بود رو ببخشه و از گناهش بگذره چه فایده و سودی داشت این آه کشیدن و احساس تاسف….؟؟؟

غم تلنبار شده بود رو قلبم.
نفرین به این سرنوشت سیاااااه….
نفرین به این بخت و اقبال!
نفرین به تمام خواستنهایی که تهشون ختم میشه به رسیدن…‌
نفرین به منی که تا فرزین گفت دوستم دار دلم لرزید و حالا تاوان این لرزش ذره ذره شدن و پاره شدن قلبم بود!

بهراد قایمکی میومد و دیدم میزد.
حتی اون هم که یه پسر بچه بودانگار میدونست قراره چه بلای ترسناکی سر خواهرش بیاد که اونجوری غمگین نگاهم میکرد.
سرمو که بالا گرفتم و باهاش چشم تو چشم شدم گفت:

-بهار میخوای واسه همیشه از پیشمون بری؟

پُر بغض لب زدم:

-ولی هرجا باشم زود زود میام پیشت و بهت سر میزنم…

خوشحال شد و گفت:

-باشه…

دستشو از لبه در برداشت و فرار کرد.
همون لحظه مامان با سینی چایی اومد سمتم.
حتی برام کیک خونگی هم پخته بود.
نوش دارو بعدار مرگ سهراب تهیه میکرد ؟؟؟

رو به روم نشست و سینی رو گذاشت مابینمون و گفت:

-اینجوری نگام نکن…

پوزخندی زدم و به طعنه پرسیدم:

-چه جوری؟

نفس عمیقی کشید وجواب داد:

-یه جوری که انگار بدبختت کردم.

به نفرت پرسیدم:

-نکردی؟

کاملا مطمئن جواب داد:

-نه…زمان که بگذره میفهمی…میفهمی که من خوشبختنیتو میخواستم…

پوزخندی زدم.
چطور میتونست همچین حرفی به من بزنه؟ اون هم دقتی که دو دستی منو سپرد به بدبختی.
به یه زندگی تلخ…به یه زندگی دشوار و مردی که رحم و عشقی نسبت به من نداره!
سرمو با منتهای تاسف تکون دادم و گفتم:

-تو با من بد کردی…من از نیما متنفرم…نیما هم از من متنفر…گناه این بی علاقگی گردن تو و عمو و داییه.
من نمیبخشمتون!

برخلاف همیشه صداشو بالا نبرد که با داد و بیداد کارم بد و ارتباطم با مهرداد و علاقه ام به فرزین رو بزنه تو سرم.
دستشو دراز کرد و لیوان چایی رو برداشت و گذاشت پیش روم و گفت:

-تو آینده ای با هیچ مرد دیگه ای نداری….
هر وقت فکر کردی همچین شانسی داری یا داشتی به این فکر کن که تو با شوهر دختر خاله ات رابطه داشی و همزمان با استاد دانشگاهت هم میپریدی…

دشتامو مشت کردم سرمو جلو بردم و گفتم:

-فرزین بی نظیره…بی نظیر ترین مرد دنیا.
یه پزشک خوب و خیر…یه آدم شریف
اون عاشق من بود و اگه دختر خواهرتو همچی رو خرا…

نذاشت حرفمو بزنم.دستش بالا آورد و گفت:

-بس کن ….بس کن دختر.حیای تو کجا رفته؟
به حلقه ی دستت نگاه کردی؟
تو الان متاهلی.شوهر داری…تعریف کردنت از مرد غریبه اصلا به صلاحت نیست!

من اگه بدبخت میشدم که شدم مقصر مادرم بود.
مادری که حتی نظر خودمم نپرسید.
تو خفا برید و دوخت و سر سوزن هم اهمیتی نداشت واسش چه برسر من میاد.
لبهام رو هم لرزیدن.
با بغض گفتم:

-برای هزارمین بار بهت میگم…من از نیما متنفرم.میفهمی؟ متنفرم….

تیکه کیک توی بشقاب رو هم به سمتم گرفت و گذاشت کنار چایی و بعد با چشمهای پر اشک گفت:

-خونواده ی عموت بهتر از هر غریبه ی دیگه هستن….
بد هم اگه باشن بدتر از غریبه ها نیستن.
گوشتتو بخورن استخونتو دور نمیندازن….
نیما هم بد آدمی نیست.
دستش به دهنش میرسه پولداره…خونه و همچی داره.از همه مهمتر اینکه پسر عموته…
واسه خاطر رابطه دخترعمویی پسرعموییتونم که شده نمیزاره به تو بد بگذره…

حواسم از حرفهاش پرت شده .خودش هم میدونست داره چرند میگه.
غریبه فرزین بود….
اما اون کجا و این کجا؟؟؟
تمام برنانه ریزی هاش غلط اندر غلطن…
زندگی من سیاهه…سیاه و تاریک!
اشک از چشمهاش سرازیر شد اما خیلی زود کنارش زد و شد و ادامه داد:

-من نمیتونم تورو باخودم ببرم خونه ی صادق…
راضی نیست.
نمیتونمم که ولت کنم و برم.
بیخیالش هم‌نتونستم بشم چون نمیخوام آینده ی بهراد ختم بشه به تباهی…
تا عموت حرف ازدواجتون رو پیش کشید گفتم چی از این بهتر…
واقعا واسه تو چی از این بهتر؟ هان؟

منو بیچاره کرد حالا واسم چایی و شیرینی میاورد و با افتخار از نجات دادن زندگیم حرف میزد.
هیچی نگفتم چون زدن حرف بیفاده بود.
ازم خواست کیک بخورم و بعد گفت:

-الان نیما میاد دنبالت
تو با اون میری ماهم با داییت میایم …چاییت رو بخور بلند شو و آماده شو…
این قیافه ی مادر مرده هارو هم از خودن دور کن…
واست حرف درمیارن!

از گفتن این حرفها چنددقیقه هم نگذشته بود که صدای زنگ سکوت چند لحظه ای خونه رو شکست…
بلند شد وکاملا مطمئن گفت:

-نیماست…بلندشو…بلندشو زیاد معطلش نکن وقت رفتنت….

 

از گفتن این حرفها چنددقیقه هم نگذشته بود که صدای زنگ سکوت چند لحظه ای خونه رو شکست…
بلند شد وکاملا مطمئن گفت:

-نیماست…بلندشو…بلندشو زیاد معطلش نکن وقت رفتنتِ….

این‌رفتن واسه من از جواب دادن به سوال اون عاقد هم ترسناک بود‌.
از اون بله ی نفرت انگیز.
دوست نداشتم برم چون دلم‌میخواست همینجا بمونم.
کاش میشد نرم.
من دلم‌موندن میخواست.دلم‌نرفتن‌میخواست.
بی توجه به حال و احوال داغون من رفت بیرون .
صداش رو میشنیدم وقتی که در حال خوش و بش کردن با نیما و تعارف کردن به اون برای داخل اومدن بود.
گاهی وقتها مثل الان دلم‌میخواست فرار کنم.
بلند بشم و برم…برم یه جای دور.
یه جای خیلی خیلی دور.
جایی که دست هیچکس بهم‌نرسه.
دست هیچ احدو ناسی.
مامان دستپاچه اومدتو اتاق‌.خودش رو رسوند به من و گفت:

-تو چرا هنوز نشستی دختر….؟ بلندشو…بلندشو نیما اومده دم در منتظرته…پاشو….پاشو دختر….

با چشمهای پر از اشک عین بچه ای که بخوان به زور مجبور به انجام‌کاریش بکنن گریه کنان گفتم:

-نمیخوام….من‌نمیخوام برم….نمیخوااام…

چشمهاشو درشت کرد و متحیر براندازم‌کرد.توقع شنیدن همچین حرفی رو از طرف من نداشت اون هم وقتی میدونست و کاملا باخبر بود همچی تموم شده است.
خم شد و دستم رو گرفت و گفت:

-این‌چرت و پرتها چیه میزنی؟ اون دم در منتظرته…پاشو دختر…پاشو نیما منتظرت!

بلند شدم اما دستمو با عصبانیت از دستش پس کشیدم و عقب رفتم.
من دلم‌نمیخواست پا به خونه ی نیما بزارم آخه اینو باید به چه زبونی بهش میگفتم.
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-من با اون‌نمیرم….من از نیما متنفرم…نمیخوام باهاش برم… نمیخوام..

خم شد و دسته کیفم رو برداشت و بعد با بلند کردنش از روی زمین گفت:

-حرف ناحسابی نزن دختر.شوهرت دم در منتظرته.پاشو برو بیرون. بلندشو خوب نیست نیما معطل بمونه!

اشک از چشمهام سرازیر شد.صورتم خیس اشک شده بود و پلکهام‌نمناک.
به هق هق افتاده بودم.
نفسم تو سینه حبس شده بود.
عقب تر رفتم و گفتم:

-من نمیخوااااام….نمیخوام با نیماااا زیر یه سقف زندگی کنم.
نمیخواااام….ای خدااا…دردمو به کی بگم!

اومد سمتم.دستمو چنگ زد و درحالی که تلاش زیادی داشت صداش بالا تره گفت:

-منو کفری نکن دختررررر …منو کفری نکن.زود باش برو نیما منتطره دم در…

سرشو چرخوند و با صدای بلند گفت:

-بهراد بهراد…بهراد کجایی؟ بیا کمک…

بهراد بدو بدو اومد توی اتاق‌.مامان یکی دوتا از کیفای منو که خیلی هم وزنی نداشتن داد دستش و گفت:

-اینارو ببر بده به نیما بزاره تو ماشین…

بهراد مطیعانه کاری که مامان ازش خواسته بود رو انجام داد.
تکیه دادم به دیوار و سرمو کج کردم.
یه برگ دستمال از جعبه بیرون کشید و اومد سمتم.اونو داد دستم و گفت:

-اشکهاتو پاک‌کن و راه بیفت…این بچه بازی رو هم بزار کنار…
بیشتر از این مایه آبرو زیری من نشو…

آه کشون دستمالو ازش گرفتم و زیر چشمهام‌کشیدم.
انگار ازم‌میخواستن خودمو بندازم توی یه چاه عمیق بی سرو ته که تا به اون حد احساس رنج میکردم.
به ناچار از اتاق رفیتم بیرون و اون هم‌پشت سرم اومد درحالی که دسته کیف توی دستش بود و روی زمین دنبال خودش میکشید.
کیفو داد دستم وقران و کاسه آبشو برداشت که راهیم‌بکنه.
باورم نمیشد یه مادر بچه خودشو به روز سیاه بنشونه و بعدهم اینجوری بدرقه اش کنه.
درو که باز کردم و بیرون رفتم نگاهم افتاد به نیما…
دست در جیب تکیه داده بود به لندکروز مشکی رنگش و بااون صورت درهم و قیافه ی عصبیش انتهای کوچه رو دید میزد.
.
اونقدر تو خودش بود که حواسش نیومد سمت من.
کیف رو با کلافگی و حرص زمین گذاشتم و اون تا متوجه من شد سر رو به آرومی چرخوند سمتم و بهم‌خیره شد.
اخم کردم و با نفرت ازش رو برگردوندم.
لعنتی….
زور من نرسید به هزار دلیل ،اون چرا نتونست جلوی این اتفاق نامیمون رو بگیره؟
مامان سینی به دست اومد بیرون.
سینی ای که روش یه کاسه آب بود و یه قران…
با لبخندی تصنعی پرسید:

-نیما جان کاش میومدی داخل!

نیما با سگرمه های تو هم گفت:

-نه ممنون… راحتم.

در صندوق رو باز کرد.سر بهراد رو نوازش وار دست کشید و بعد وسایل من رو گذاشت تو صندوق.
مامان رو کرد سمت من و گفت:

-متظر داییتم.وقتی اومد ماهم‌میایم پیشتون…

لبهامو باخشم رو هم فشردم.
سخت معتقد بودم اون زندگی منو تباه کرده.
تباه و سیاه….
آهسته گفتم:

-تو داری منو بدبخت می….

نذاشت حرفمو بزنم.انگشتشو رو لبهاش گذاشت و گفت:

-هیشششش! هیچی نگو….من درست ترین کار ممکن رو برای تو انجام دادم.
درست ترین‌کار.پس….بیخودی شلوغش نکن.
برو سر خونه زندگیت…
برای نیما نشو اون زنی که بگن صد رحمت به رویا…
زن زندگی باش…میفهمی؟ زن زندگی….

 

پوزخند زدم که نیما رو به مامان‌ خداحافظی کرد و پشت فرمون نشست.
این یعنی منم باید زودتر سوار میشدم.
چقدر برام سخت بود.انگار داشتم قدم تو قتلگاه خودم میذاشتم.
تو مکانی که عین جهنم بود.
جایی که میدونستم خبری از خوشی چند ثانیه ای هم نیست چه برسه به خوشبختی و عشق!
آاااااه کشیدم.آهی از عمق وجودم.من آخه با چه میل و رغبتی باید پا به خونه ی نیما میذاشتم؟ با چه امیدی؟
اونم وقتی دل و گلوم هنوز پیش فرزین گیر بود.
نفس عمیقی کشیدم که مامان واسه راهی کردنم
دستشو پشت کمرم‌گذاشت و گفت:

-برو سوارشو…برو بهار….

خودش هم غمگین بود اما همونطور که قبلا هم به زبونش آورد ظاهرا این کارو بهترین کار دنیا میدونست.
به گمونش اگه منو بسپاره دست نیما زندگی هم من مرفه تری دارم هم خودش با خیال راحت میتونه پا به زندگی جدیدش بزاره.
نگاه آخرو به خودش و بهراد انداختم و بعد به ناچار سوار ماشین شدم و درو بستم.
نگاهم سمت بهراد بود.
از همین حالا دلم واسش تنگ شده بود و از طرفی رمقی واسه خداحافظی کردن نداشتم.
اگه بیشتر می موندم بیشتر پای موندنم لنگ میزد.
ماشین که دور تر و دورترشد دل آشوبی هم بیشتر شد.
حس یچه ای رو داشتم که پدر و مادرش دو دستی تقدیم غریبه هاش کردن که بره.
که بره و دیگه هیچوقت برنگرده…
بغض بدی به گلوم چنگ انداخت.حتی نمیخواستم به صورت نیما نگاه کنم.
عمیقا و با بند بند وجودم اینو درک و حس میکردم که از من متنفره.
اونقدر متنفره که این تنفرو میشه بدون هیچ رفتاری به من اثباتش بکنه.
حس خوبی از کنار نیما بودن نداشتم.
غریبه ترین آدم زندگی بود برام.
نه ازش خوشم میومد و نه حس میکردم اون از من خوشش میاد.
یکم که دور شدیم با لحنی آروم اما عصبی پرسید:

-فکر کنم یه قرارهایی باهم گذاشته بودیم آره؟خیلی زود وا دادی…خیلی زود…

توپ و تشرهاش رو از همین حالا شروع کرده بود.
اونم مثلا تو مسیر ورود به زندگی مشترک.
بقیه اش چی میشد؟ بعدش با من چه رفتاری انجام میداد؟
سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-اونا به من حق صحبت ندادن.به من اجازه ی تصمیم گرفتن ندادن…
هیچ حقی نداشتم جز اینکه بشینم و بگم بله…
تو چرا جلوشونو نگرفتی؟
تو که اینقدر بلدی گلایه کنی چرا از خودت نمیگی؟ از خودت که اجازه دادی خیلی راحت این اتفاق بیفته

دستشو محکم زد رو فرمون و گفت:

-فکر میکنی سعی نکردم جلوشونو بگیرم؟هااان؟

دلگیر و شاکی نگاهش کردم.
باورم نمیشد داره منو مقصر جلوه میده.به خودم اشاره کردم و پرسیدم:

-نکنه فکر میکنی اونی که این وسط واسه سر نگرفتن این ازدواج کاری نکرده منم هااان؟

سگرمه هاشو زد تو هم و با لحن تندی جواب داد:

-خب معلوم که اینکارو نکردی…معلوم….

از اینکه اینقدر بی رحمانه سعی داشت منو آدم بده جلوه بده بیزار بودم.
دندونهامو با نفرت روهم فشردم و گفتم:

-ولی من همه کار کردم ته نشه…

صداشو چنان انداخت رو سرش که شونه هام از ترس تو هم مچاله شد.از همین حالا داشت صداشو واسه من بالا میبرد و هارت و مورت میکرد بدام.با نفرت و با خصمانه ترین حالت ممکن داد زد:

-اگه سعی کرده بودی این حلقه های مسخره دستمون نبود…
اگه سعی کرده بودی من الان مجبور نبودم تورو باخودن ببرم خونه ام!

اون لحظه وقتس اون حرفو شنیدم هم عصبانی شدم هم دلگیر.
هم بغض کردم هم باخشم نگاهی به صورت فوق عصبانیش انداختم و بعد گفتم:

-چیزی که تو داری بخاطرش سر من داد میزنی نفرت انگیز ترین تصمیم زندگیم بود.نفرت انگیزترین اجبارم…

پوزخند زد و پرسید:

-هه جالب…نفرت انگیز ترین تصمیمت بود اما انجامش دادی آره؟

به نیمرخش نگاه کردم و عصبی وار جواب دادم:

-چون‌مجبورم کردن وگرنه تحمل تو واسه من سخت ترین کار دنیاست….

حرفهای من آتیش خشمشو تند تر کرد.سرش رو برگردوند سمتم و پرسید:

-تو فکر میکنی الان من لعنتی از اینکه تو داری پا به خونه ام میزاری خیلی شاد و شنگولم ؟؟؟ فکر میکنی خوشحالم؟؟ نههههه…نیستم….نه ریخت تو نه هیچ دختر دیگه ای واسه من قابل تحمل نیست ….

ناباورانه نگاهش کردم.چطور میتونست با صراحت همچین حرفهایی رو بهم بزنه.
عصبی وار پلک زدم و با غیظ گفتم:

-تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی!؟

ولوم صداش بالا تر رفت.
انگار که بخواد خشمش از این اتفاقهای ناخواسته رو سرکسی خالی بکنه داد زد:

 

-من هرجور دلم بخواد با تو حرف میزنم اینو تو کله ات فرو کن….

پوزخند زدم و چون خیلی بخاطر نوع برخوردش عصبی شده بودم واسه اینکه رفتارشو تلافی کنم به طعنه پرسیدم:

-هه…زورت به زنت نمی رسیده حالا داری تلافی رفتارشو سر من درمیاری!؟

تا اینو گفتم زد رو ترمز…
اینکارو اونقدر یهویی انجام داد که اگه ماشینشو نگه نمیداشت حتما با کله میرفتم تو شیشه.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

به حدی دلم پر بود از این آدم از این که به من حق انتخاب …

7 نظر

  1. مرسی من این رمانو خیلی دوس دارم ولی کاش پارت گذاری زودتر بشه چون تا پارت جدیدمیاد قبلی کلا یادم میره چی بوده

  2. چقد حال بهار رو درک میکنم ترم دوم دانشگاه یکی از پسرا آمد خاستگاری من اولین تجربه من من حتی قبلش با کسی دوست نبودم یه مدت از آشنایی گذشت من فهمیدم طرف معتاده با هزار سختی تموم شد و شروع بدبختیای من هر روز یه خواستگار جدید یادمه آخرین خاستگاری رو بهم نگفتن همه قرار ها رو گذاشته بودن جهنم بود وقتی من فهمیدم وقتی بودن اینکه به من بگن جواب مثبت دادن
    منم زنگ زدم مادر یارو گفتم راضی نیستم تا سه ماه بعد گندش در آمد بخاطر من نیومدن دیگه من شدم دختر سرکش شدم دختر بی خانواده شدم یاغی شدم سرخود ولی من وقت زندگیم نجات دادم

  3. خواستم بگم واقعا درک میکنم چقد سخته قبر بکنن واسه بدبخت کردنت و به زور بخوان بخوابونت توی قبر

  4. خواهشا پارت گذاری زودتر انجام شه یک هفته زیاده

  5. سلام وقت بخیر
    من چندماهه درگیر این رمانم دیگه واقعا داره کلافم میکنه این دیر پارت گذاشتنا :/
    نویسنده که روزانه پارت میذاره شما چرا ماهی یه بار میذارین؟؟؟؟ یا لینک کانال تلگرامشو بدین عضو شیم اونجا رمانو دنبال کنیم یا سریع تر پارت بذارین لطفا
    ممنونم

  6. لطفا امشب پارت گذاری کنید لطفا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *