خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت نودو شش

رمان بهار/پارت نودو شش

تا اینو گفتم بلند شد و مثل برج زهرما پیش روم قامت راست کرد و با غیظ پرسید:

-الان چه گهی خوردی….؟

از لحن خصمانه و نگاه های دشمن ستیزش پر واضح بود باز سر جنگ داره.
نیما دیگه واقعا داشت با این رفتارهاش خسته ام میکرد.
آب دهنمو با ترس قورت دادم و تنه پته کنان گفتم:

-م..من…میگم …میگم نیاز نیست داد بکشی همینجوری هم بگی میشنوم…

قلبم داشت از ترس از تو سینه ام میزد بیرون.حسابی که با نگاه هاش برام‌خط و نشون میکشید گفت:

-حواست باشه دیگه بزرگتر از دهنت حرف نزنی…

در این‌مورد حرفی نزنم.دستمو سمتش دراز کردم و آهسته گفتم؛

-لیوان رو بده…میرم برات آب یخ بیارم…

چندثانیه ای خیره خیره نگاهم کرد و بعد هم بدون اینکه لیوان رو بهم بده دوباره لم داد روی کاناپه و و لنگهاشو انداخت رو میز.
خم شدم و لیوان رو برداشتم و هموطنور که زیر لب به زمین و زمان فحش میدادم دوباره رفتم تو آشپزخونه.
اینبار براش آب یخ آوردم و دوباره برگشتم سمتش.
ازش متنفر بودم
متنفر….
یکم خم شدم و لیوان رو به سمتش گرفتم:

-آب یخه…

بدون اینکه چیزی بگه تکیه از کاناپه برداشت.
لنگهاشو آورد پایین و بعد هم دکمه های پیرهنشو یکی یکی وا کرد و همزمان کمی از اون آب یخ نوشید و بعدهم گفت:

-ناهارو آماده کن….

اینو گفت و از روی کاناپه بلند شد.پیرهنشو گوله کرد و تو مسیر امداخت یه گوشخ و درحالی که رو به جلو قدم برمیداشت گفت:

-اینارو بشور برام…با دست بشور!

از گوشه چشم با نفرت قامت بلندش رو براندازش کردم.
نفرت انگیز ترین آدمی بود که تو تمام زندگیم دیدم.
نفرت انگیز و عصبی و بدخلق و کثااااافت!
دستمو مشت کردم و پا تند کردم سمت آشپزخونه.
لعنت تو این بخت و اقبال….
لعنت به تمام روزهای بدون فرزین…
لعنت به عشق…
لعنت به دوست داشتن..
لعنت به نرسیدن!
دستهامو گذاشتم رو میز و باخم کردن سرم یه نفس عمیق کشیدم.
صبر تا کی؟ تحمل تا کی…
یه کم که به خودم اومدم دستهامو از روی میز برداشتم و بشقابهارو روی میز چیدم اما همون موقع نیما با صدای بلند از بالا داد زد:

-بهار….بهااااار….

با ترس از آشپزخونه بیرون اومدم و بلند بلند جواب دادم:

-بله…

با لحنی دستوری و همچنان باهمون صدای بلند گفت:

-بیا بالا ببینم!

آب دهنمو قورت دادم و با نگرانی دویدم سمت پله ها.
نمیدونم چرا کلا وقتی صدام میزد حس و حال نگرانی بهم دست میداد و ترس سراسر وجودمو فرا میگرفت.
تو حموم بود.
پا تند کردم سمتش و بعد پشت در ایستادم و گفتم:

-بله…اومدم…

درو کنار زد و با اون قامت بلند بدن چهارشونه اش تو قاب در نمایان شد.
تنش لخت بود و فقط لباس زیرش پاش بود.
نگاهش به حدی جدی بود که مطمئن شدم حتما یه اتفاق ناجور افتاده.
بعداز چندثانیه سکوت پرسید:

-تو اون حوله و دمپایی هارو انداختی تو سبد زباله!؟

پس واسه همین صدام زده بود.دلیل ترسم حالا واسم مشخص شد. چشمهامو بازو بسته کردم و جواب دادم:

-آره؟

فقط یک کلمه پرسید:

-چرا!؟

اینجوری که میشد من بیشتر میترسیدم.بیشتر خُف برم میداشت و بیشتر به لکنت میفتادم.
دهنمو بازو بسته کردم حرف بزنم اماصدایی ازش بیرون نیومد.
کلی من من کردم و بعد بالاخره جون کندم و جواب دادم:

-آخه دیدنشون حس بدی بهم میداد!

اومد بیرون وداد کشید:

-گوربابای حس و حالت…تو گه خوردی دست به وسایل خونه ی من زدی…

با ترس و لرز گفتم:

-آخه…آخه اضافی….

اجازه ی حرف زدن نداد و بازهم داد کشون گفت:.

-زر مفت نزن…نیومده واسه من تعیین تکلیف میکنی

اینو گفت و دستو برد بالا و سیلی محکمی به گوشم زد.
اونقدر محکم و خصمانه که حس کردم با اون ضربه برق از چشمهام پرید….
ناباورانه نگاهش کردم.
دست لرزونمو بالا آوردم و گذاشتم همون وری که بهش سیلی زده بود…

 

ناباورانه نگاهش کردم.
دست لرزونمو بالا آوردم و گذاشتم همون وری که بهش سیلی زده بود…
چنددقیقه ی اول کاملا گیج و ویج بودم.
هی بهش نگاه میکردم و تو ذهنم از خودم می پرسیدم:

” یعنی واقعا منو زده؟؟؟”

چشمهای بی فروغم رو صورت سراسر خشم و غضبش به گردش دراومد.
با لحنی خط و نشون دار گفت:

-دست به وسایل اون کثافت نمیزنی…دست به هیچکدوم از وسایل این خونه ی لعنتی نمیزنی! اینو تو گوشهات فرو کن!

ازم رو برگردوند و رفت داخل و درو با صدای بلند و خیلی محکم بهم کوبید.
اشک از هردو چشمم سرازیر شد.
اون لحظه حس کردم اون نه به من بلکه به قلبم سیلی و ضربه زده اونقدر که دلگیر و ناراحت شدم!
شکستم…خرد شدم…هزار تیکه شدم…
با نفرت رو برگردوندم وگریه کنان بدو بدو سمت پله ها دویدم.
میخواستم از این خونه بزنم بیرون…
میخواستم از اینجا برم و دیگه برنگردم.
دستمو رو نرده ها گذاشتم ودرحالی که بی امان اشک می ریختم پله هارو دوتا یکی پایین دویدم و خودمو رسوندم به وسایلم.
دست بردم سمت ساکم که بازش کنم و یه لباس مناسب بیرون بیارم و تنم کنم که تا حموم هست و چشمم ریخت نحسشو نمیبینه از این خراب شده بزنم بیرون اما بعد بی هوا از خودم پرسیدم:

“کجا بهار؟ کجارو داری که بری؟ توی از همه جا رونده شده کجارو داری که بری؟”

انگشتام به دور دسته ی ساک شل شد و ناخواسته پس کشیدم.
هجونجا نشستم روی زمین.
تکیه ام رو به دیواد دادم و دستهامو دور پاهام حلقه کردم.
سرمو گذاشتم رو زانوهام و بیصدا اشک ریختم.
این چه زندگی ای بود که آخه نصیب من شد که نه راه پس دارم و نه راه پیش….
خدایا…
من که گفتم غلط کردم.من که رسوا شدم…تنبیه شدم…عشقمو از دست دادم پس چرا بس نیست؟
چرا برای اون خطا باید اینهمه زجر و تنبیه بشم!؟
آه کشیدم و تو همون حالت موندم.
نمیدونم چقدر…شاید چنددقیقه شایدم بیشتر از یک ساعت.
چشمام کم کم داشتم سنگین میشد که دو سه بار با پا به پام صربه زد البته خیلی آروم و بعدهم گفت:

-هوووی…پاشو…

صدای خود لعنتیش بود.خود عوضیش.
آخ که جی میشه یه روز رفتارهاشو تلافی بکنم.
محل نداوم و اون‌کارشو تکرار کرد و با بی مهری گفت:

-اینجا نشستی که چی؟ پاشو ببینم…زود باش…

سرم رو به آرومی از روی زانوهام برداشتم.
پلکهای خیسمو به سختی باز کردم و به قامت بلندش چشم دوختم.
با یگرمه های توی هم بی توجه به حال و احوالم گفت:

-پاشو ناهارو آماده کن…

رو برگردوند و درحالی که حوله رو به موهاش فشار میداد راه افتاد سمت شومینه.
بغضمو قورت دادم و از جا بلند شدم.
اونجا یه آینه بود که تا چشمم به خودم افتاد وحشت کردم.
رد دستش کاملا روی صورت سفیدم مشخص بود.
آهسته لب زدم:

“دستت بشکنه نیما… امیدوارم همونطور که تو به من بد میکنی خدا هم….”

لب گزیدم.در عین بیزاری دلم نمیومد نفرینش کنم.
نه اینکه ذره ای دوستش داشته باشم نه….
فقط دست و دلم به نفرین کردن نمیرفت.
پشت دستمو روی چشمهام کشیدم و بعد قدم زنان رفتم سمت آشپزخونه.
اول یه مشت آب به صورتم پاشیدم و بعد غذارو گرم کردم.
کبابها و قورمه و برنج رو براش روی میز گذاشتم.
حتی سالاد و ترشی هم براش گذاشتم اما خودم چیزی نخوردم.
سیر نبودم اما ترجیح میدادم تا وقتی اون اینجا هست چیزی نخورم.
دیدنش حالمو بد میکرد.خیلی هم بد میکرد.
با سگرمه های تنیده شده درهم اومد داخل.
نشست رو صندلی و بعدهم با لحنی بد دستور داد:

-نوشیدنی هم باخودت بیار

لعنتی چپ و راست دستور صادر میکرد یه جوری باهام رفتار میکرد انگار نوکر بی جیره و مواجبشم.
رفتم سمت یخچال و براش نوشابه آوردم.
ریختشم توپارچ شیشه ای که همراه لیوان براش ببرم اما همون لحظه با نفرت کبابهارو کنار زد و گفت:

-این چه کوفتیه چرا سردن؟

پارچ و لیوان رو گذاشتم روی میز و بعدهم جواب دادم:

-مادرت اورد…دیر اومدی سرد شدن!

هلش داد کنار و گفت:

-دیگه واسه من غذای سرد نزار رو میز وگرنه مجبورت میکنم همه رو بکنی تو حلق خودت…

انگشتامو مشت کردم و بانفرت بهش خیره شدم.
کثافت…
کثافت…

 

انگشتامو مشت کردم و بانفرت بهش خیره شدم.
کثافت…
کثافت…
ببین چه جوری به من امرو نهی میکرد.رفتار مزخرفش داشت حالمو بد میکرد.
کباب هارو برداشتم و ریختم تو سطل آشغال.
عین خدمه ها اونجا وایستاده بودم تا کارهاش رو انجام بدم.
انگشتم که زخمی شده بود دوباره خون ریزیش شروع شد. سر خم کردم و نگاهی بهش انداختم.
خونش خیلی زیاد نبود اما خود زخم سوز میداد.
از اینکه عین خدمتکارهای جان برکف اونجا وایسم تا اوامرش رو بشنوم کلافه و کفری بودم.
رو صورتم اخم بود.اخمی که کنترلش دست خودم نبود.
سرم رو بالا گرفتم و پرسیدم:

-اگه با من کاری نداری برم دنبال…

صبر نکرد که مابقی جمله ام رو هم بشنوه.سرش رو بالا گرفت و پرسید:

-خودت چیزی خوردی؟

لحنش دوستانه نبود که فکر کنم نگران سیر بودن یا نبودن شکمم هست.باهمون اخم و باهمون لحن بد حرفش رو به زبون آورده بود.
لحنی که اصلا به دل من نمی نشست.
جواب دادم:

-نه…

به غذا و دیس برنج اشاره کرد و گفت:

-بیا بشین بخور…

حتی حالا هم لحنش دستوری بود.اصلا این آدم واسم قابل تحمل نبود.دوستش نداشتم و نمیتونستم تحملش بکنم.
با لحن سرو و صدای ضعیفی گفتم:

-نمیخورم…اشتها ندارم!

بازهم با لحنی دستوری به غذا شاره کرد و گفت:

-بیا بشین بخوررر…

دویاره تکرار کردم:

-گفتم که…اشتها ندارم…

اینبار صداش یه کوچولو بالا رفت و بعدهم‌گفت:

-گفتم‌بشین بگو چشم.نمیخوام فردا پسفردا اینور اونور یا پیش مادرت و بقیه بگی تو خونه گشنه نگه ام داشته.وقتی یه حرفی بهت میزنم چرند تحویلم نده…فقط انجامش بده.
حالا هم بیا بشین و غذا بخور!

حرف زور میزد.رفتارش کردارش هردو غلط بود.غلط اندر غلط…اما من نه حوصله و نه توان کل کل کردن باهاش رو نداشتم.رو به روش نشستم.
واقعا میل و اشتهایی به خوردن غذا نداشتم اما وقتی دستور میداد صرفا واسه اینکه کارم باهاش به بگو مگو نرسه روی صندلی نشستم.
چندقاشق بیشتر غذا توی بشقاب نریختم.
قاشق رو برداشتم و نصف لقمه غذا خوری برنج دهنم گذاشتم.
واقعا بی میل بودم و بعداز اون فقط بی رمق و بی حس و حال با غذام بازی بازی میکردم.
بزخلاف من اون خیلی با اشتها غذا میخورد.
همون موقع تلفن خونه زنگ خورد.
تلفنی که از قضا روی میز بود.
توجهی نکردم.سرش رو بالا گرفت و با اشاره به تلفن پرسید:

-چرا جواب نمیدی….؟

سر به زیر و محزون و دلخور جواب دادم:

-من کسی رو ندارم که بخواد سراغمو بگیره و به اینجا زنگ بزنه…خودت جواب بده!

نگاهی معنی دار به صورتم انداخت و بعد هم بدون اینکه چیزی بگه تلفن رو برداشت.
دکمه ی قرمز رو فشار داد و گوشی رو کنار گوشش گرفت.
اون مشغول صحبت شد اما من دوباره رفتم تو فکر.
همش باخودم میگفتم چه جوری میتونم این شرایط رو تحمل کنم؟
تا کی میتونم با این شرایط بسوزم و بسازم؟
غرق فکر بودم که کف دستشو رو گوشی گذاشت و گفت:

-مادرته… میخواد باهات حرف برنه میگه تلفن همراهتو جواب نمیدی!

بهش خیره شدم.مسخره بود برام و نمیتونستم یه چیزایی رو درکش بکنم.
مادرم میخواست احوالمو بپرسه؟
این مضحک نبود!؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-حرفی ندارم باهاش بزنم.

یکم تعجب کرد هرچند حالت صورتش همونجور بی حس و حال بود و سرد بود.
تلفن رو جوری نگه داشته بود صدای من به گوشش مامان نرسه .دستشو به سمتم دراز کرد و بعدهم گفت:

-جوابشو بده!

اصلا نمیخواستم باهاش حرف بزنم.
ازش دلگیر بودم.خبلی هم دلگیر بودم و با اینکه جونمم براش میرفت اما واقعا نمیتونستم خودم رو مجاب بکنم باهاش همکلام بشم واسه همن دستمو رو دستش گذاشتم و با پس زدنش گفتم:

-نمیخوام ….

زل زد تو چشمهام:

-جواااااب بده…

با این اصرارهاش داشت عصبانیم‌میکرد.کفری و کلافه گفتم:

– نمیخوام…یعنی نمیتونم با کسی که بدبختم کرده حرف بزنم….

اینو گفتم و بعد از روی صندلی بلند شدم .یه دستمال برداشتم و گذاشتم روی زخم انگشتم و بعدهم از آشپزخونه بیرون رفتم…

دوش که گرفتم حوله ی سفیدی که خیلی هم بلند نبود دور تنم پیچوندم و با پوشیدن دمپایی های خودم ار حمام اومدم بیرون.
از وقتی بخاطر دور انداختن حوله و دمپایی های رویا تو سطل آشغال کتکی به اون جانانه ای نوش جان کردم دیگه سعی کردم از وسایل خودم استفاده کنم برای همین از دمپایی های رو فرشیم به عنوان دمپایی حمام استفاده کردم.
دمپایی هایی که پاشنه ی خیلی بلندی هم داشتن.
یه تیکه از حوله رو پیچوندم و زیر قسمتیش که دور بونم بود زدم تا نیفته.
دستمو رو نرده ها گذاشتم و پله هارو آروم آروم پایین اومدم.
از صدای تلویزیون و بو و دود غلیظ سیگار پیدا بود هم داره تی وی میبینه هم سیگار پشت سیگار دود میکنه…
کار اکثر اوقاتش بود.
اکثر اوقاتی که این موقع شب برمیگشت خونه و وقت میگذروند.
باید وسایلمو جمع میکردم و میبردم اتاق بالا.
نه توی اتاق خواب اون.
یه اتاق دیگه بالا بود که بهتر بود اونجا میخوابیدم و وسایلم رو همونجا میذاشتم
موهای خیسمو تو حوله جا دادم و بعد به سمتش رفتم.

لش کرده بود رو مبل و با دراز کردن پاهاش روی میز و انداختنشون روهم، همونطور که حدس زده بودم سیگار میکشید و فوتبال تماشا میکرد.
قدم زنان به سمتش رفتم و پرسیدم:

-میتونم از اتاق بالا استفاده کنم؟

یه کم خم شد تا خاکستر سیگارشو توی جاسیگاری بتکونه و بعد جواب داد:

-از کدوم اتاق؟

آهسته و سر حوصله جواب دادم:

-از اتاق سمت راست…اتاق خودت نه..

دوبار کمر خمیده شده اش رو صاف نگه داشت و بعدهم گفت:

-آره…

چشمم رفت پی جاسیگارش فکر کنم پنچ شیشتایی نخ سیگار کشیده بود.
اول خواستم ازش بخوابم سیگار نکشه ولی بعد منصرف شدم.
به درک…بزار اونقدر بکشه که جونش دربیاد.

جلو چشمهایش رد شدم و رفتم همونجایی که همچنان وسایلم کنج دیوار بود.
یکی از ساکهارو روی دوشم انداختم و دسته های کیفی که بیشتر از بقیه سنگین بود رو گرفتم و رو چرخها تا نزدیک پله ها بردمش.
سرمو بالا گرفتم و نگاهی به پله ها انداختم….
تعدادشون زیاد بود و من باید ساک رو بغل کردم و باخودم میبردم بالا.
خیلی سنگین بود.خم شدم و زور زدم تا تونستم بغلش کنم.
از چند پله بالا بردمش و حتی تا نیمه هم خوب پیش رفتم اما بعدش چوم پاشنه دمپایی خیلی بلند بود کج شد و من افتادم رو پله ها…
صدای جیغم که خیلی ناخواسته کشیده بودم تو کل خونه پیچید.
حتی نیما هم بدو بدو اومد سمتم.
پایین پله ها ایستاد و گفت:

-داری چه غلطی میکنی؟

درد پام اونقدر زیادبود که اون لحظه اصلا توجهی به سوالش نکردم.
در کیف باز شده بود و تمام وسایلم رو پله ها ریخته بودن.
خم شد و کیف رو که پایین افتاده بود برداشت وگفت:

-دست و پا چلفتی!

 

عوضی! همچین میگفت دست و پاچلفتی انگار چه غلطی کرده بودم.
واقعا که حالا میفهمم چرا بااینکه دیدار خیلی زیادی باهاش نداشتم اما حتی قبلا هم ازش بیزار بودم و خوشم نمیومد.
مچ پام رو مالوندم و بعد عصبانی و خشمگین بلند شدم و گفتم:

-لازم نیست تو دست بزنی خودم جمعشون میکنم…

بااینکه پام درد میکرد لنگون لنگون و باعجله خواشتم بیام پایین که خیلی بی هوا گره ی حوله که بخاطر افتادن کج هم شده بود باز شد و افتاد پایین و این درحالی بود که من چند پله پایینتر هم رفتم.
ماباورانه بهش خیره شدم.
اصلا نفهمیدم کی اون حوله سُر خورد و افتاد پایین.
چشمهاش روی تنم به گردش دراومد.
از سینه های آویزون شده ام گرفته تا وسط پاهام که بی هیچ پوششی کاملا در معرض دیدش بود.
فورا یه دستمو وسط پاهام و یه دست دیگه ام رو روی سینه هام گذاشتم و بعد پشت بهش چرخیدم و با بالا رفتن پله ها دویدم سمت حوله.
خم شدم تا برش دارم که همون موقع پوزخندی زد و گفت:

-میخوای دستمو بهت قرض بدم بزاری رو باسنت؟

سکوت کردم چون داشتم حرف و جمله ی پرسشیش رو تو سرم باخودم مرور میکردم که جمله ی بعدیش رو به زبون آورد:

– فکر کنم لازم اون رو هم پنهون کنی…

دستمو دراز کرده بودم سمت حوله اما تا اون اینو گفت سرمو به آرومی به سمتش برگردوندم .
با چشم و ابرو یه اشاره به باسنم رفت!

واقعا من کی اینقدر خنگ و احمق شده بودم؟
پشت بهش باسنم رو به هوا بود و اون تا ته ماتحتم رو هم میتونست ببینه و اون لحظه بود که فهمیدم چه گندی زدم!
حوله رو برداشتم و فورا چرخیدم سمتش.
حوله رو دور بدنم پیچوندم و بهش خیره شدم و گفتم:

-حواسم نبود…

نیما همچنان واسه من یه غریبه بود نه یه همسر.واقعا نتونستم حتی یه لحظه باخودم به این نتیجه برسم اون همسرم.
دوباره اومدم پایین و حین قدم برداشتن دوباره گفتم:

-تو لازم نیست دست بزنی.
خودم وسایلمو جمع میکنم….

حوله رو سفت نگه داشتم و اومدم پایین آخه بعضی وسایلم درست کنار پاش افتاده بودن…

 

حوله رو سفت نگه داشتم و اومدن پایین.بعضی وسایلم درست کنار پاش افتاده بودن.
فکر کردم میره اما نرفت. همونجا ایستاد و تکیه اش رو به نرده ها داد.
یکی یکی لباسهای پخش و پلا شده ام رو از روی زمین برداشتم که پرسید:

-واسه چی اون حوله رو سفت گرفتی؟ نگیری یا نپوشیش قراره چه اتفاقی بیفته؟

داشت تیکه میپروند.لباسهارو چپوندم تو کیف و با بلندکردنش گفتم:

-هیچ اتفاقی!

انگشت اشاره اش رو منظور دار تکون داد و گفت:

-آره هیچ اتفاقی! هیچ اتفاقی! نمیفته!

نگاه سردی بهش انداختم. من منظورش رو خوب متوجه شدم.اصلا چه بهتر که اتفاقی نمیفته…
آهسته گفتم:

-هر جور دوست داری فکر کن.تو که عادت داری هرجور دلت میخواد رفتار بکنی و فکر بکنی…

دوباره کیف رو دنبال خودم کشیدم بالا.
چند پله ای موفق شدم دنبال خودم ببرمش که گفت:

-وایسا…

ایستادم و سرمو به سمتش برگردوندم معلوم نبود باز میخواد چی بگه و چی بپرونه.
سرش رو خم کرد و با نوک پا سوتین مشکی توری رنگم که زیر پاش افتاده بود و داد هوا و بعد تو مشت گرفتش و اونو پرت کرد سمتم و گفت:

-بگیرش! اینو یادت رفت…

چون پرتش کرد تو هوا بی هوا باز دسته ی کیف رو رها کردم که بتونم سوتینمو که پرت کرده بود سمتم بگیرم اما همین باعث شد باز کیف بیفته پایین…
پوووفی کردم وزیر لب نجوا کنان باخودم گفتم:

“واااای نهههه ”

خواستم بیام پایین اما قبل از اینکه بخوام اینکارو بکنم اون خم شد و خودش کیف رو برداشت و با یه دستش بلند کرد وآورد بالا!
با اون قد و هیکل بلند هم باید زورش زیاد باشه دیگه.از کنارم رد شد و بردش سمت اتاق و گذاشتش کنار در.
به سمتش رفتم وآهسته گفتم:

-ممنون!

بدون اینکه حرفی بزنه و چیزی بگه از کنارم رد شد و رفت سمت پله ها. هنوز هم پام می لنگید.
کیف رو دنبال خودم کشیدم و گذاشتم یه گوشه.
نشستم رو تخت و نگاهی به مچ پام انداختم.
زخم نشده بود اما درد میکرد.
بلند شدم و از توی کیفم یه شرت و سوتین قرمز رنگ بیرون آوردم و پوشیدم و روی اوناهم یه لباس ساتن مشکی پوشیدم که قسمت سر سینه اش توری بود.
یکم سکسی بود ولی مگه اهمیت داشت؟
من لخت هم تو این خونه میگشتم باز اهمیتی نداشت.
از اتاق اومدم بیرون که یه لیوان آب بخورم.نیما مشغول صحبت بود و من در حین گذر تونستم حرفهاش رو بشنوم:

” ممنون…مرسی ماهم خوبیم…شما خوبی؟ بهراد چطوره”

از صبحتهاش فهمیدم داره با مامانم حرف میزنه سرعت قدمهام رو کمتر کردم حرفهاش رو واضحتر بشنوم:

سیگارش تو دست راست بود و تلفن رو با دست چپ گرفته بود و حرف میزد:

 

“اون هم خوبه…. زنگ زدیم جواب نمیده؟…خب حموم بوده احتمالا به خاطر همونه….نه …. گفتم که حموم بود..
.الان بهش میگم باهاتون حرف بزنه….شما قطع کن میگم خودش زنگ بزنه”

پوزخند زدم و رفتم تو آشپزخونه و باخوردن یه لیوان برگشتم بیرون.
خودش منو رسونده بود به این وضعیت و حالا میخواست باهام حرف بزنه.
چقدر مسخره و مضحک!
تا اومدم بیرون نیما اومد سمتم.
سد راهم شد و پرسید:

-چرا مادرت زنگ میزنه جوابشو نیمدی!؟

دلیلش واضج بود.چون اون بود که منو بدبخت کرد و رسوندم به اینجا.
اون عامل سیاه بختیم بود.
اون عامل بیچارگیم بود اصلا چه دلیلی داشت بهم زنگ بزنه؟
سگرمه هامو توهم گره زدم و گفتم:

-واسه این هم باید با تو جواب پس بدم؟

با قلدری گفت:

-آره…میخوام بدونم دلیلت چیه!

عبوس و دلگیر جواب دادم:

-نمیخوام باهاش حرف بزنم.زور که نیست؟ حرفی واسه زدن باهاش ندارم.

بی توجه به حرفهام که بوی دلخوری میدادن تلفن توی دستشو به سمتم گرفت و گفت:

 

-بگیر زنگ بزن به مادرت!زودباش….

 

بی توجه به حرفهام که بوی دلخوری میدادن تلفن توی دستش رو به سمتم گرفت و گفت:

-بگیر زنگ بزن به مادرت..زودباش…

و باز هم به رخ کشیدن زور!
چقدر بیزار بودم از اینکه یه نفر منو وادار به انجام کاری بکنه که دوست نداشتم انجامش بدم.
من زخم خورده و آسیب دیده ی این رفتار لعنتی بودم.
رفتاری که رنجم میداد.
کاری که مهرداد از یه جایی به بعد باهام انجام میداد همین بود.
وادارم‌میکرد دست به اعمالی بزنم که دوست نداشتم.
مثل همون بوسه و رابطه های از سر اجبار واستیصال!
خیره تو چشمهاش پرسیدم:

-داری مجبورم میکنی؟

-هر جور دوست داری فکر کن…

دلگیر گفتم:

-فکر میگه میخوای کاری انجام بدم که دلم نمیخواد

بی توجه به طعنه ی توی کلامم گفت:

-بگیرش و بهش زنگ بزن.زودباش.جلوی خودمم بهش زنگ بزن!

چون میدونستم تا کاری خوایته رو انجام ندم بیخیال نمیشه با عصبانیت تلفن رو ازش گرفتم و زدم رو تکرار تماس و همونطور که باخشم و غیظ و نفرت خیره تو چشمهاش بودم با جواب دادن مامان بی سلام و علیک پرسیدم:

“سلام…چیکار داری باهام؟”

با لحن خصمانه ام از همون اول یه جورایی بهش نشون دادم اصلا از اینکه دارم باهاش حرف میزنم خوشحال نیستم.
آهسته پرسید:

“خوبی؟ حالت خوبه؟ ”

لابد اون هم فکر میکرد یه سکس هیجان انگیز پشت سر گذروندم که ممکنه احوالاتم بخاطر همون دچار تغییرات شده باشه.
مروهدشور این وصلت نامیمون روببرن.
بیتفاوت جواب دادم:

” خوبم یا بد به حال تو یا خودم چه فرقی میکنه؟”

“لاید فرق میکنه که باهات تماس گرفتم”

پوزهندی زدم که یقینا به گوش اون هم رسید و بعد گفتتم:

“من بگم بد هستم چیکار میخوای واسم بکنی؟ تو که خودت انداختیم تو این زندگی…تو که خودت مجبورم کردی با مردی ازدواج کنم که هنوز زن قبلیشو دوست داره….تو که خودت مجبورم کردی با مردی ازدواج کنم که ازم متنفره…هان؟”

به در میگفتم که دیوار بشنوه.میخواستم نیما بدونه.
بدونه که ازهمچی باخبرم.بدونه…بدونه که میدونم هنوز رویا رو دوست داره.
بدونه که میدونم ازم متنفره.
تمام اون لحظاتی که داشتم اون حرفهارو میزدم اون هم پیشم بود.
درست رو به روم و خیره تو چشمهام.
آخه مگه میشد این واسم قابل باور نباشه؟
اون رویا رو دوست داشت.
داشت که هنوز وسایلش اینجا بودن.
داشت که چون اونارو انداختم سطل اونجوری شر به پا کرد.
داشت که به خاطرشون کتکم زد.
داشت که اینجوری باهام تا میکرد.

مامان نفس عمیقی کشید و گفت:

“بهار اینو نگو…من خوشبختی تورو میخواستم”

پوزخندی زدم و سرسری گفتم:

” باشه باشه…خب میخواستی حالمو بپرسی منم بهت گفتم حالم خوبه عالی ام بیستم هیچ غمی ندارم حالا دیگه اگه با من کاری نداری شب به خیر”

نفس عمیق آه مانندی کشید و چون خودش هم‌میدونست حالاحالا ها دلم باهاش صاف نمیشه گفت:

” شب بخیر”

تلفنی که داده بود دستم رو دوباره به سمتش گرفتم.
مجبورم کرد حرف بزنم خب این هم حرف…
چه روزگاری که واسم نساخته بود مامان خانم با اون تصمیم بی رحمانه اش!
خیره تو چشمهاش گفتم:

-بگیر…گفتی باید حرف بزنم خب منم حرفهامو زدم.بگیرش….

چنددقیقه ای دستمو تو همون حالت نگه داشتم تا بالاخره تلفن رو ازم گرفت.بلافاصله بعدش راه کج کردم و رفتم سمت پله ها.
بی حوصله و خسته پله هارو بالا رفتم و خودمو رسوندم به اتاق…
درو بستم و قدم زنان به سمت کیفم رفتم.
چندتا قاب عکس از خودم و بهراد داشتم.
زانو زدم کنار کیف و قاب عکس رو بیرون آوردم.
چقدر دلم واسش تنگ شده بود.
کوچولوی دوست داشتنی من!
قاب عکسهارو برداشتم و رفتم سمت میز.
عکسشو بوسیدم و بعد
گذاشتمش روی میز آرایشی و زمزمه کنان باخودم گفتم:

” کاش لااقل تو پیش اون مردی که مامان بخاطرش این بلارو سرم آورد زندگی خوبی داشته باشی”

آه عمیقی کشیدم و بعد دوباره رفتم سمت تخت. رو لبه اش نشستم.
موهای بلندم رو تقسیم کردم و شروع کردم بافتنشون.
چراغهای پایین یکی یکی خاموش شدن.
اینو از تاریک شدن فضاها فهمیدم.
صدای قدمهاش رو میشنیدم.
حس کردم داره میره سراغ اتاق خودش اما وقتی در باز شد فهمیدم داره میاد سمت خودم….
درو باز کرد و آهسته کنارش زد. بااینکه میدونستم خودشه اما
حتی سرم رو هم بالا نگرفتم نگاهش کنم.
از در فاصله گرفت و قدم زنان اومد سمتم.
رو به روم ایستاد و گقت:

-سرتو بالا بگیر…

اینکارو نکردم.بازهم‌گفت:

– نگام کن…

 

همونطور که موهام رو میبافتم طعنه زنان پرسیدم:

-چیه؟ بازم میخوای بهم زور بگی؟

 

همونطور که موهام رو میبافتم طعنه زنان پرسیدم:

-چیه؟ بازم میخوای بهم زور بگی؟

دیگه برام مهم نبود چی پیش میاد یا قراره اون چه رفتاری باهام داشته باشه.
حتی مهم نبود که ازم عصبانیه.
یه کلمه بود به اسم” تباه”…
رسما تباه شده بود.خودم از یه ور و مامان هم از یه ور دیگه!
نمیگم‌فقط مامان عامل بدبختم بود.نه…
خودمم مقصر بودم اما من اشتباهمو متوجه شدم و پا پس کشیدم.تاوانش نباید اینقور ترسناک می بود.نباید…
اومد سمتم.درست مقابلم ایستاد و بعدهم گفت:

-فکر کنم یه سری چیزاهستن‌که تو باید بدونی..

هرچی که بود من تمایلی به شنیدنش نداشتم‌اما انگهر اون‌تمایل زیادی به گفتنش داشت.
نفس گرفت و با جدیت گفت:

-من اگه عشقی به رویا تو سرم یا تو قلبم باقی مونده بود جلوشو واسه رفتن میگرفتم.نمیزاشتم کار به اینجا برسه…میفهمی؟ زنی که خیانت کنه دختر شاه پریون هم باشه دیگه گه هم واسه من نمی ارزه…

تا اسم خیانت به میون اومد نفسم تو سینه حبس شد.
آب دهنمو قورت دادم و بالاخره سرمو بالا گرفتم.زل زدم تو چشمهاش.
صداقت و قاطعیتش نشون میداد لاف نمیاد…
حس کردم زخم خورده ی اون عشق و اعتمادیه که تهش ختم میشد به خیانت.
و اگه اینجوری راجع به خیانت حرف میزد یعنی نمیدونست من چه غلطی کردم.
فکر کنم اصلا این یه راز مونده بود بین اونایی که ازش باخبر بودن تا من بشم زن نیما و یه پسر براش بیارم.
هه…چه تلخ و غم‌انگیز و در عین حال مسخره!
ولی اگه یه روز متوجه بشه من چیکار کردم چه رفتی از خودش نشون میداد؟
لابد حس نفرتش دوبرابر میشد و دیگه حتی حاضر نمیشد به من یه نظر هم بنداره.
امیدوارم نفهمه…نه چون دوستش دارم نه.
طاقت یه چالش جدید و یه نگاه تاسف وار و یه رفتار مشمئز کننده و خصمانه ی دیگه رو نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-مهم نیست که تو اونو از قلب و از دهنت انداختی بیرون.یعنی واسه من مهم نیست…اون موضوعیه که به تو مربوط میشه نه به من!

پوزخندی زد.یه پوزخند کمرنگ اما میشد دیدش.یک گام عقب رفت و بعدهم گفت:

-اینو گفتم که بدونی…بدونی و دیگه از اون چرت و پرتها به زبون نیاری….
بدونی و دیگه مزخرف نگی!

قبل از اینکه بره گفتم:

-اما تو دوستش داری…هنوزم دوستش داری. اینو نمیگم که تهش به این برسم که بگم امیدوارم به این زندگی نه..من میدونم.تو ازم متنفری…

متنفر بود.شک نداشتم.
نبود هم داشت تلافی میکرد.
تلافی رفتارهای رویا رو.
ابروهاش رو توهم گره زد و گفت:

-تومیتونستی وارد این زندگی نشی….

اینو گفت که یه جورایی بهم بفهمونه دلیل بدرفتاری هاش اینه که حاضر شدم زنش بشم..زور داشت شنیدن این حرفها.
اون که دیگه باید بدونه…بدونه من این وسط بی تقصیر بودم.
بلندشدم. رفتم سمتش و گفتم:

-تو راجع به من چی فکر میکنی؟فکر میکنی خودم خواستم الان اینجا باشم
نه من نخواستم…مجبور شدم.یعنی مجبورم کردم…
پدرت و مادرم نشستن و بریدن و دوختن و تنم کردن…من نمیخواستم…من واقعا نمیخواستم…

چشماشو ریز کرد و با حالتی خسته و عاجزانه گفت:

-بهت چیگفتم؟گفتم پیش من خبری از زندگی و عشق و لاو ترکوندن نیست…

مستاصل دستهامو بالا و پایین کردم و گفتم:

-حب میخواستی چیکار کنم؟ من باید چه جوری جلوشون رو میگرفتم….؟!

صداشو برد بالا و گفت:

-باید میگرفتی…باید جلوشون رو میگرفتی….هزارتا بامبول بازی میتونستی دربیاری…هزارتا بامبول…نخواستی…خودت نخواستی…انداختیمون تو این زندگی گه و کثافت…
من تنهایی میخواستم…تنها بودن نه زن!

اشک تو چشمهام جمع شد اما صاف و شق ایستادم و با خشم گفتم:

-آره من نمیتونستم.عرضه اش رو نداشتم تو خودت چی؟ تو چرا نتونستی؟ تو چرا عرضه اش رو نداشتی…

اومد سمتم و حتی دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم و همزمان گفت:

-خفه شو…

جیغ کشیدم و رفتم عقب اما نزد. انگار در لحظه منصرف شده بود.انگشتاشو مشت کرد.
یه نگاه خصمانه به صورتم انداخت و بعدهم از اتاق بیرون رفت…
چشمامو بازو بسته کردم و عقب عقب رفتم و نشستم رو تخت.
نفس عمسقی کشیدم و سرم رو پایین انداختم.
لعنت به این زندگی….

 

رو به روی آینه ایستاده بودم و مقنعه ام رو مرتب میکردم.
تقریبا آماده ی رفتن بودم تا وقتی که حواسم پی صورت بی روحم رفت.
فقط یه ضد آفتاب زده بودم به صورتم و شده بودم به صورت سفید با یه جفت چشم درشت و لبهای کلفت اما بی رنگ…
دلم نمیخواست اینجوری برم بیرون.
گرچه دیرم شده بود اما منصرف شدم.
نمیخواستم رنگ رخساره ام خبر بده از سر درون و اتفاقهای زندگیم.
دوباره روی صندلی نشستم و اینبار هم خط چشم کشیدم و هم ریمل زدم و هم رژ سرخ…
صورتم جون گرفت و از اون حالت بی روحی دراومدم.موهام رو دوباره مرتب کردم و بعداز روی صندلی بلند شدپ و اومدم بیرون.
جز دوتا پنج تومنی که قراره بشه هزینه ی رفتم دیگه پولی نداشتم.
کارتم که خالی خالی بود….
یه جورایی شپش تو جیبهام و کیفم معلق میزد!
چون میدونستم نیما خونه نیست با خیال راحت رفتم سمت اتاقش.
درو باز کردم و به آرومی کنارش زدم.
اولینبارم بود میومدم اینجا توی اون اتاق.
خوشگل یود. چشم چرخوندم و نگاهی به سرتا سر اتاق انداختم.
خوشگل بود.پرده های قدی و پرده های خوشگل و خوش طرح…مبل های دونفره…
صندلی های راحتی …
و کلی وسایل خوشگل دیگه!
وجالب اینجا بود که بازهم کلی تابلو از هردوتاشون به صورت تلمبار یه گوشه از اتاق رو هم قرار داشتن.
چشم از تابلوها برداشتم و رفتم سمت کمد لباسها.

لا به لاشون تو جیبهای شلوارش دنبال پول گشتم.حتی میز و کشو هارو هم گشتم اما خبری نبود….
نفسم رو با صدای بلند بیرون فرستادم و گفتم:

“هووووف! شانس من رو باش.یه قرون هم اینجا پیدا نمیشه…”

از پیدا کردن پول تو اون خونه کاملا مایوس شده بودم واسه همین از اتاق زدم بیرون.
پله ها رو دوتا یکی پایین رفتم و شروع کردم باخودم حرف زدن:

“اصلا مهم نیست.رفتنی با تاکسی میرم برگشتنی پیاده میام…آره اینجوری بهتره….میتونم یکمم قدم‌بزنم”

رو همیم داستان حساب کردم و رفتم دانشگاه.امروز کلاس داشتم و فردا باید میرفتم بیمارستان.
روحیه ام خوب نبود اما حالم به حال کسی شباهت داشت که زور میزنه صورتشوبا سیلی سرخ نگه داره…
بدو بدو خودمو تا سر خیایون رسوندم.یه تاکسی گرفتم و بعدهم سوار شدم.
امیدوار بودم قبل از اینکه این تاخیرهام استادمو کلافه بکنه زودتر خودمو برسونم دانشگاه…
تو تمام طول مسیر سرگرم مرور کردن کتاب و جزوه ام شرم.تایم کوتاهی بود اما مطالعه مفیدی دلشتم.
وقتی رسیدم تنها پولی که داشتم رو دادم و بعدهم پیاده شدم.
یدو بدو خودمو رسوندم سمت ورودی دانشگاه درحالی که هر چند دقیقه یکبار کنجکاو و با حساسیت ساعت مچیم رو چک میکردم.
اینجا همچی عالی بود جز حال و احوال من …
منی که تا پامو اینجا میذاشتم خیلی چیزا واسم مرور میشد.
نوشین…مهرداد….فرزین …پگاه…
واقعا برای فرزین و پگاه دلم می رفت اما هیچ کاری ازم برنمیومد.هیچ کاری….
به پگاه میتونستم زنگ بزنم اما به فرزین چی؟

در کلاس رو باز کردم و بی رمق و خسته و نفس زنان خودمو رسوندم به صندلی ها…
نشستم و سرمو روی دسته ی صندلی گذاشتم.
چقدر احساس خستگی میکردم.
حس میکردم روحم خسته اس
..خیلی هم خسته اس…
تو خودم بودم که حس کردم یه نفر رو صندلی کناری نشسته.
اهمیت نوادم تا اینکه گفت:

-جلسه قبلی ندیدم حلقه دستت باشه…جدیدا ازدواج کردی!؟

سرمو بالا گرفتم و بهش خیره شدم.
یکی از بچه های کلاس بود که در حد نگاه کردن و گاهی چشم تو چشم شدن میشناختمش .
آخه من باهیچکدوم از بچه های کلاس دوست نبودم.باهیچکدوم….
رسیده بودم به اون مرحله ای که نه انگیزه ای واسه زندگی داشتم و نه اینکه حتی دلم میخواست با کسی ارتباط برقرار کنم…
نگاهی به حلقه ام انداختم و بعد اهسته جواب دادم:

-آره یه چند روزی هست…

ملیح و با وقار خندید و گفت:

-چقدر اصلا شباهتی به تازه عروسا نداری…

لبخند تلخی زدم و گفتم:

-شاید…

کتاب و جزوه اش رو گذاشت روی میز و گفت:

-یادم وقتی خودم تازه ازدواج کردم ابروهامو باریک کرده بودم و موهامو لایت کلاهی… با سایه چشم براق

خندید.منم آهسته خندیدم….اصلا بهش نمیومد متاهل باشه…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون …

16 نظر

  1. مرسی که پارت جدید رو گذاشتین واقعا رمانش قشنگه منکه لذت میبرم از خوندنش.عالی مثه همیشه😉

  2. مرسی واسه پارت جدید 💖💖🥰🥰

  3. سلام مرسی بابت پارت جدید داره به جاهای حساس و هیجانی میرسه .ممنون

  4. سلام میخواستم بگم لطفا پارت گذاری رو زودتر انجام بدید خیلی دیر پارت میزارین کامنتای قبلی همه در مورد دیر پارت گذاشتن این رمان بود ازتون میخام زود به زود پارت بزارین

  5. واقعا این رمان محشره.فقط ادمین اذیت نکن دیگه.فردا پس فردا پارت جدید را بزار.

  6. بی صبرانه منتظر پارت جدید هستم و این رمان رو دنبال میکنم اما در صورتی که واقعا به موقع پارت بزارین و به کامنتایی که میدیم احترام بزارید…

  7. سلام، پارت جدید نیومد؟ لطفا دیگه پارت جدید رابزارید 🙏🙏مردم ازانتظار😭😭😭

  8. کاش برا پارت بعدی خون بجگرمو نکنی علی آقا.اونقد برا اون نظر سنجی تون ذوق کردم گفتم دیگه انتظار تموم ولی….زهی خیال باطل

  9. بابا این پارت جدید چی شد؟ ازدست شماسربه بیابون میزارم 🏃‍♀️🏃‍♀️🏃‍♀️

  10. نازنین سربه بیابون گذاشت 🏃‍♀️🏃‍♀️منم میزارم ازایران میرم، والا بااین پارت گذاریتون🚵‍♀️🚵‍♀️

  11. منم عین نازنین و مستی میرم سر به بیابون بزارم
    🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️🏜️

  12. باباچرا پارت جدیدرونمیزازی آقای علی آقاپور

  13. پس چی شد پارت جدید☹☹

  14. علی آقا بزار پارت رو دیگه.

  15. علی آقا حداقل جواب بده ای همه سوال بی احترامیه جواب ندین حداقل بگین کی پارتو میزارین؟؟

  16. دوهفته گذشت در پارت جدیدخبری نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *