خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت شصتو چهار

رمان شاهدخت/پارت شصتو چهار

نهان سرش رو روی شونه م گذاشت و چشماش رو بست برای عوض کردن حالش کنار گوشش لب زدم

_الان فکر میکنن همجنسبازیم

اروم خندید سرم و به سمت چپم چرخوندم و نگاه چپ چپ زن رو دیدم

_حالا تو بخند ولی این خانومه اوت طرف نشسته بدجور داره چشم غره میره

نهان_اشکال نداره

تایم پذیرایی رسید و مهماندار با دیدن نهان که بهم لم داده بود و من هم صورتش رو نمازش میکردم متعجب نگاهمون کرد

انقدر شوکه شده بود که نمیتونست ازمون بپرسه چی میخوایم

ابرویی بالا انداختم و دست چپ خودم و نهان رو بالا بردم

_زنمه

مهماندار نگاهش رو دزدید

مهماندار_من که جسارتی نکردم

پوزخندی زدم و دست نهان رو دوباره داخل دستم گرفتم

نهان به سختی سعی داشت خنده ش رو مهار کنه ولی زیاد موفق نبود

مهماندار_چای یا ابمیوه ؟

_ممنون چیزی میل نداریم

مهماندار سرش رو تکون داد و با این حال ظرف میوه و دسر رو روی میز جلومون گذاشت

سرم رو خم کردم و کنار گوشش لب زدم

_حالا این سیبیلا رو نمیشد وقتی رسیدیم بکشی ؟

نوچی کرد و جای سرش رو روی شونه م درست کرد

_الحق که تخسی

نهان_دیگه گقتم از تو خونه برم تو نقش پسرا جلو خان بابات خوب عمل کنم

صدای زن بلند شد

_مردم دیگه خجالت نمیکشند اومدن تو هواپیما همجنسباز بودنشونو به رخ میکشن نمیگن بچه تو هواپیماست

نهان دست رو جلوی دهنش گذاشت تا خنده ش بلند نشه برای دراوردن حرص زن از قصد روی صورت نهان خم شد و گوشه ی لبش رو بوسیدم

صدای هین نهان و لا الله الا الله زن همزمان بلند شد

 

تا رسیدن به فرودگاه زن چشم از رومون برنمیداشت … با صدای مهماندار که میخواست کمربند هامون رو ببندیم نهان رو اروم تکون دادم

_نهان عزیزم… رسیدیم بیدار شو

چشم هاش رو نیمه باز کرد و وقتی به محیط عادت کرد کامل باز کردم و ۱اف نشست

کمربندش رو بستم و پشت سرش هم کمربند خودم رو بستم

۵دقیقه ی بعد هواپیما روی زمین نشست

با توقف کاملش نهان کمربندش رو باز کرد و خمیازه ی کوتاهی کشید

دایان_ببند پشه نره توش

چشم غره ای به دایان رفت و از جاش بلند شد
دایان کوله پشتیش رو روی دوشش انداخت و دست اراز رو گرفت که اراز دستش رو بیرون کشید و خودش رو به پای نهان چسبوند

نهان خم شد و دستش رو گرفت

نهان_چیشده ارازم ؟

اراز_از الان ببعد دیگه نمیتونیم بهت بگیم خاله

نهان سرش رو نوازش کرد و با خودش همراهش کرد

نهان_فقط چند روز … قول میدم به یه ماه هم نکشه

اراز_ دلم برا خواببدن تو بغلت تنگ میشه

نهان خندید و بوسی براش پرتاب کرد

نهان_شبا یواشکی میام پیشتون

ارام و اراز تا خارج شدنمون از گیت به نهان اویزون شده بودند با ورودمون به سالن اصلی دست اراز رو گرفتم و ارام رو به دایان سپردم

_از این ببعد خاله نداریم ففط رایان

هردو سرشون رو تکون دادند
از سالن اصلی فرودگاه خارج شدیم … نگاهم به جلال که با ماشین منتظرمون بود افتاد

_جلال اونجاست بریم

“نهان”

دایان و نیلوفر و بچه ها سوار ماشین پشتی شدند من هم در رو برای دانیار باز کردم که چصمکی زد و سوار ماشین شد

از حالا باید نقشم رو خوب اجرا میکردم

در رو بستم و در جلو رو باز کردم و جلو کنار جلال نشستم

جلال_خوش اومدید اقا

دانیار_ممنون …چه خبر ؟

جلال_ خبر خاصی نیست اقا

دانیار_ما که نبودیم اتفاق خاصی نیوفتاد ؟

جلال_نه ارباب

دیگه حرفی رد و بدل نشد با لرزیدن گوشیم تو جیب شلوارم گوشیم رو دراوردم

پیام از سمت دانیار بود بازش کردم

“جات کنارم خالیه ”

خندیدم و تایپ کردم

_پس حالا حالا ها باید بکشی عزیزم

گوشی رو از ویبره دراوردم و داخل جیبم گذاشتم تا جلال مشکوک نشه
دانیار سرش پایین بود و در حال تایپ کردن پیام

وقتی سرش رو بالا اورد و نگاهم رو از تو اینه دید با دست به گوشیش اشاره کرد
بی توجه بهش سرم رو سمت راست چرخوندم و بیرون رو نگاه کردم

از شلوغی شهر که دور شدیم وارد جاده ی روستا شدیم

جلوی در عمارت نگاهم به حلقه ی دستم افتاد سریع دستم رو بالا اوردم و درش اوردم به جلال نگاه کردم تا عکس العملش رو ببینم

حواسش به من نبود زیر لب خدا رو شکر کردم
جلوی عمارت ماشین رو خاموش کرد از ماشبن پیاده شدم و قبل از اینکه بخوام در رو برای دانیار باز کنم خودش پیاده شد

چشمکی بهم زد و جلو راه افتاد و رو به جلال گفت

دانیار_چمدون ها رو بیار داخل جلال

وارد عمارت شد و من هم پشت سرش خدمه براش کمر خم کردند
نگاهی گذروند و رو به اولین فرد پرسید

دانیار_همه چیز ردیف بود این مدت؟

دختر_بله ارباب

سری تکون داد و از پله ها بالا رفت

دانیار_من خسته م میرم استراحت کنم اوات و خان اومدن صدام کنید… تو هم بیا بالا ….

نگاهش روی من بود

_من گشنمه میخوام ناهار بخورم

دانیار متعجب نگاهم کرد … شونه ای بالا انداختم

_بادیگاردتم اسیرت که نیستم … میخوام ناهار بخورم

صدای دایان از پشت سرم بلند شد و فهمیدم که رسیدند

دایان_راست میگه … انقدر به این بیچاره سخت نگیر

دانیار_ خوردی بیا کارت دارم

شیطون نگاهش کردم که پشتش رو بهم کرد و بالا رفت

نیلو خودش رو روی کاناپه پرت کرد

نیلو _چقدر خسته شدم

خدمه پخش شدند و دایان پشت نیلو رفت و خم شد و گونه ش رو بوسید

خسته از راه چشم ازشون برداشتم و به بچه ها نگاه کردم …خواب الود هرکدوم روی مبل ولو شده بودند

بکارت شاهدُخت(پسرنما), [03.04.21 10:54] #قسمت_312
#شاهدخت_پسرنما

 

_ناهار اماده ست …سرو کنم اقا؟

مخاطب زن دایان بود

دایان_اره بچه هادگشنه شونه

زن چشمی گفت و مثل فرفره وارد اشپزخونه شد
دایان بیخیال درحاله چلوندن نیلو بود

_بسه تمومش کردی

دایان تخس گازی از لپ نیلو گرفت و جیغش رو دراورد
بچه ها خندیدند

چه راحت شاد میشدند به سمت سالن غذا خوری رفتیم
وقتی همه پشت میز جا گیر شدند رو به اشپز گفتم
_غذای ارباب رو بذارین میبرم اتاقشون

اشپز سریع چشمی گفت و سرو کردن غذا رو به عهده ی دوتا دستیارش گذاشت و به سمت اشپزخونه پا تند کرد

دایان با چشم و ابرو سعی داشت تیکه ش رو بهم بندازه من هم به روی خودم نیاوردم و به سقف زل زدم

بعد از اینکه اشپز عمارت با سینی پر و پیمون غذا جلوم وایستاد سینی رو ازش گرفتم و به سمت اتاق دانیار رفتم

بعد از طی کردن پله ها بدون در زدن وارد اتاقش شدم
صدای شر شر اب نشون میداد که حمومه سینی غذا رو روی میز گذاشتم و به سمت حموم رفتم و تقه ای به در زدم

_ارباب

در باز شد و با موهای کفی سرش رو بیرون اورد ریز خندیدم که دست دراز کرد و لپم رو کشید

_عه کفیم کردی

دانیار_دیگه تو خلوتمون شیطنت نمیکنی بگی ارباب ها … بیرون از این اتاق هم شنیدنش از تو برام سخته

_زود بیا ناهار یخ نکنه

دانیار_خودمو اب بکشم میام

خم شد و روی لب هام رو کوتاه بوشید و به حموم برگشت
با حس و حال خوب روی تخت نشستم و منتظر شدم از حموم بیاد بیرون

خیلی خوب بلد بود با بوسه هاش جادوم کنه

با یه حوله پبچیده شده دور کمرش ار حموم بیرون اومد و با حوله ی کوچیکتری موهای سرش رو خشک میکرد
روی تخت نشست
حوله رو ازش گرفتم و خودم مشغول موهاش شدم وقتی خیسی موهاش گرفته شد حوله رو کنار گذاشتم و روی گردنش رو بوسیدم

 

_گرسنمه ….

خندید و بوسه ی محکم روی لب هام کاشت و سینی غذا رو روی تخت اورد

دانیار_اینایی که میخوری کجا میره پس

خجالت زده نگاهش کردم
اب مرغ رو روی برنج ریخت و یه قاشق برنج با یه تیکه مرغ رو جلوی دهانم گرقت

دانیار_خیلی خوشم میاد که غذا زیاد میخوری نهان اشتهاتو دوست دارم

محتوای قاشق رو وارد دهانم کردم و سعی کردم خجالتم رو از خودم دور کنم

_قابلی نداره

در دل غر زدم حالا یه بار من گرسنه م شد هی باید بگی بهم
بعضی از رفتارهاش خیلی رو مخم میرفت

بعد از صرف غذا سینی رو کنار گذاشت و روی تخت دراز کشید و من هم تو اغوشش کشید

دانیار_درو قفل کردی ؟

_نه

دانیار_منم حال ندارم بلند شم ولش کن

با بخیال بودنش دل من هم گنده کرد و به در اهمیتی ندادم

سرم رو روی سینه ش گذاشتم

دانیار_ قبل از اینکه بیای سمیه زنگ زده بود

_چی میگفت

دانیار_هیچی خواست ببینه رسیدیم یا نه

به حرف های رد و بدل شده ی بینمون لبخند زدم
شبیه زن و شوهر ها حرف میزدیم

مثل وقتایی که مامان و بابا گزارش روزانه بهم میدادن

دانیار_به چی میخندی ؟

ابروی راستم بالا پرید دیگه ندیده میدونست چیکار میکنم

_به حرفای بینمون … شیرین بود برام

بوسه ای روی سرم زد و من چشم بستم

کم کم چشم هام سنگین شد و به خواب رفتم

 

با صدای هین خدمتکار پلکم باز شد و سریع روی تخت سیخ نشستم

دختر دم در وایساده بود و به منو دانیار با بهت نگاه میکرد
دانیار چشمش رو با دستش مالوند و نیم خیز شد

دانیار_چته؟

دختر سعی کرد با لکنت حرفش رو بزنه ولی قادر نبود

به تنبلیم لعنتی فرشتادم و شریع از روی تخت بلند شدم و شروع کردم به فسلم بازی کردن

_ببخشید ارباب نمدونم کس خوابم برد داشتم کمرتونو طبق گفته تون ماساژ مسدادم انگار خوابم برده ….

دانسار که تازه متوجه اوضاع شد با اخم رو بهم توپید

دانیار_هر روز به سر هواییات زیاد میشه هواستو جمع کن دفعه ی دیگه چشم پوشی نمیکنم

سرم رو پایین انداختم و خودم رو شرمنده نشون دادم

_شرمنده ارباب

دانیار_برو پایین نمیخوام ببینمت

سریع خدمتکار رو از درگاه در کنار زدم و از پله ها پایین رفتم

با رسیدن به اخرین پله در باز شد و اوات و خاتون وارد شدن و پشت سرشون دو برادر خانزاده که یکی خان بود و دیگری مستشارش

سرم رو به زیر انداختمو سلام کردم

اوات با خوشحالی زیر پوستی جوابم رو داد
ایرج خان هم مثل همیشه مشکوک نگاهم کرد و بقیه بدون توجه از کنارم رد شدند

خان _ روژان … روژان

روژان با صدای بلند خان سریع از گوشه ای خودش رو به خان رسوند

خان_سلام خان خیلی خوش اومدین

خان بادی به غبغب انداخت و پر غرور پرسید

خان_ ارباب کجاست ؟

نیشخندی زدم از وقتی دانیار رو به عنوان ارباب معرفس کرده بود خودش شده بود خان
ولی همچنان دستور دستور خودش بود

 

روژان_داخل اتاقشون در حال استراحت هستند

خان_برای شام باهاش هماهنگ کنید امشب همگس دور هم شام صرف میکنیم

روژان که همون خدمتکار شخصی خان بود سری تکون داد و به سمت پله ها رفت

خلن نیم نگاهی بهم انداخت و از پله ها بالا رفت

ایرج خان هم سراغ نیلو رو گرفت و بعد از اینکه شنید خوابه اون هم به دنیال برادرش راه افتاد
خاتون جعبه ای که دستش رو بود و به خدمتکار داد و روی کاناپه نشست

خاتون_برای منو عروسم چای بیار

اوات _من برم بالا لباسامو عوض کنم میام

کیفش رو به سمتم گرفت

اوات _این رو تا بالا برام میاری ؟

_اطاعت میشه بانو

لبختد شیرینی زد و از پله ها بالا رفت پشت سرش راه افتادم جلوی اتاق شخصیش وایستاد و با کلیدی درش رو باز کرد

از قفل بودنش تعجب کردم

پشت سرش وارد اتاق شدم و به اطراف نگاه کردم

اوات_ چه خبر

لبخندی زدم و به صورتش نگاه دوختم

_سلامتی … خوش گذشت

چشمانش رو ریز کرد و روی تخت نشست

اوات_خوش گذشت به شما خوش گذشت

خندیدم و پدر صلواتی نثارم کرد

_خوب بود … یه هفته پر از ارامش

اوات_دانیار دل بسته بهت

_کی فکرشو میکرد اون صیغه کار رو به اینجا برسونه

دستم رو گرقت و من رو به سمت خودش کشوند و روی تخت نشوندتم
دستش رو روی گونه م گذاشت

 

اوات_هیچوقت یادم نمیره که تو و نازنین زندگی رو بهم برگردوندین … من به دانیار خیلس بدهکارم … قول بده حواست همیشه بهش هست … بذار حداقل خسالم راحت باشه که یه زن عالی براش انتخاب کردم

لبخند تلخی زدم و دستمو روی دستش گذاشتم

_همیشه هستم کنارش … ولی اون تو قلبش یه حجم بزرگ خالی داره … اون هم جای شماست … پس سعس کنید اون جا رو پر کنید

قطره ی اشکش که روی گونه ش جاری شده بود رو با دست پاک کرد و سرم رو در اغوش گرفت

اوات_خوشحالم که نازنین تو رو برام گذاشت

با صدای ضربه ای که به در خورد سریع از اوات جدا شدم و با فاصله ازش گوشه ی اتاق ایستادم

اوات_بیا تو

دختری که همزن چند دقیقه پیش مچ منو دانیار رو گرفته بود وارد اتاق شد
نیم نگاهی به طرفم انداخت و دوباره به اوات نگاه کرد

_سلام خانم خوش اومدین … این مدت که نبودین عمارت حسابی ساکت بود و صفا نداشت

اوات بهش لبخند مهربونی زد و زیپ کیفش رو باز کرد

_ممنون معصومه … داروهای پای مادرت رو گفتم خان از المان اورد

بسته ی دارویی رو جلوی دختر گرفت

دختر با چشمای تر شده جلو رفت و دارو رو از دست اوات گرفت

_خدا از بزرگی کمتدن نکنه خانم … سایه تون همیشه رو سرمون باشه … ایشالا ارباب هم دختری لایق برای خودشون انتخاب کنند

و دوباره نیم نگاهی به سمت من انداخت … خنده م گرفت … انگار داشت گوش من رو پر میکرد

_من با اجازتون مرخص میشم بانو

اوات سری برایم تکون داد و بدون توجه به حرف های رد و بدل شده ی بینشون از اتاق خارج شدم

باند دورم کمی شل شده بود نا چار از پله ها پایین رفتم و از عمارت خارج شدم و به سمت کلبه ی ته باغ راه افتادم

وارد کلبه شدم و پیراهنم روودراوردم و باند رو سفت کردم

دوباره پیراهنم رو پوشیدم و از کلبه خارج شدم … اسمون گرگ و میش شده بود و کم کم داشت تاریک میشد

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون …

یک نظر

  1. سلام میشه لطفا زودتر پارت بزارید 😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *