خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

به حدی دلم پر بود از این آدم از این که به من حق انتخاب نداده بود و تمام بار این درد و خودش به تنهایی روی دوش کشیده بود
دلم می خواست همین الان کوتاه بیاد و تموم کنه این دوری رو

بهش احتیاج داشتم سرم و روی سینه اش گذاشتم و دستامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم
خواهش می کنم این دوری رو تموم کن
واقعا نمیتونم احتیاج دارم که کنارت باشم پیشت باشم
من نمیتونم دور از تو باشم من نمی تونم بدون تو زندگی کنم تو میخوای جونمو بگیری میخوای من بمیرم اگه اینو میخوای باشه بریم اون برگه های طلاق و امضا کنیم
من از تو جدا بشم دیگه به هفته نمیکشه که جون میدم
توان میای سر خاکم

عصبانی من و از خودش فاصله داد انگشتش رو روی دهنم گذاشت و گفت
_هیچی نگو هیچی نگو نمیخوام در این مورد حرفی بزنیم

لبخند غمگینی زدمو گفتم
پس کنارم بمون اگه میخوای زندگی کنم
خودم رو بالا کشیدم اونقدر بالا کشیدم که بتونم لباشو با لبام لمس کنم
وقتی بوسیدمش منو پس نزد کنار نکشید همراهیم نکرد اما ازم فاصله نگرفت
از من خیلی قد بلندتر بود و بوسیدنش برام سخت اما لذت بخش ترین کار دنیا همین بود
وقتی ازش کمی فاصله گرفتم با عشق بهش خیره شدم و گفتم

انتخاب من تویی نمیتونی منو از خودت دور کنی اینو یادت نره هر کاری هم بکنی من توی این خونه کنار تو میمونم…

قلبش طوری می زد که می دونستم اون هم خواهان منه
چشماش طوری نگاهم می کرد که می فهمیدم بی تابم منه
اما عقلش حاکم شده بود و سعی می‌کرد از من دور بشه
دست روی سینش گذاشتم درست روی قلبش و گفتم جای من اینجاست درست مثل تو که جات توی قلب منه
من و تو نمیتونیم دور از هم باشیم بهم احترام بذار سام
به انتخابم احترام بذار
من تورو می خوام نه بچه ای که از یکی دیگه باشه
اصلاً تو طاقت میاری من روی تخت یکی دیگه برم‌؟

 

چنان محکم موهای سرم و چنگ زد که از درد صدای ناله ام کل اتاق پر کرد
من همین آدم میخواستم همین مرد که انقدر عصبیه که انقدر دیوونه است
نمی‌خواستم حتی ثانیه به اینکه بخواد نسبت به من بی تفاوت باشه فکر کنم
از بین دندوناش غرید
_بفهم داری چه زری میزنی همتا…

با لبخندی که روی صورتم کاملا واضح بود گفتم
مگه تو همین نمیخوای ؟
که من طلاق بگیرم برم با یکی دیگه باشم
روی تخت خواب یکی دیگه …
بچه یه نفر دیگه توی شکمم….
برای همین میخوای منو طلاق بدی سام
عصبی از من فاصله گرفت و موهای خودش رو چنگ زد و به ثانیه نکشید که با مشت محکم روی دیوار کوبید و گفت
_من بی‌غیرت نمیتونم
نمیتونم تحمل کنم تو با یکی دیگه باشی
سمتش رفتم بازوشو و چسبیدم و بالبخند به سمت خودم چرخوندمش سرمو دوباره روی سینش گذاشتم و گفتم
قرار نیست من جایی برم قرار
نیست هیچ وقت از این اتاق از این تختخواب دل بکنم
این بازی رو تمومش کن من می خوام کنار تو باشم
مکثش طولانی شده بود سکوتش عذابم میداد
اما بالاخره دستش بالا آمد و روی موهام نشست و من نفس آسوده ای کشیدم
روی قلبش رو بوسیدم و گفتم
هیچ وقت به این فکر نکن که تو نمیتونی پدر بشی
برای من سر سوزنی اهمیت نداره…
خوشبختی من کنار تو کامله هیچ احتیاجی به بچه یا چیز دیگه ای نیست ….
صورتمو با دستای بزرگش قاب گرفت و من دیدم که روی دستش چطور به خاطر مشتی که توی دیوار کوبیده از هم شکافته اما نگاه از چشماش نگرفتم و اون مردد گفت
_ مطمئنی پشیمون نمیشی؟
که هیچ وقت دلت نمیخواد که مثل بقیه یکی مامان صدات کنه ؟

 

دست روی دستش گذاشتم و گفتم من این حس و تجربه می کنم چه فرقی میکنه مگه باید بچه از شکم خودم بیاد بیرون؟
این همه طفل معصوم هست که پدر و مادری ندارن تنهان و
چشمم امیدشون به آدمایی مثل من و توعه
ما می تونیم بچه داشته باشیم هر چقدر که تو بخوای هر چقدر که خودم بخوام فکرشو بکن صدای بچه ها کلی این خونه رو پر میکنه

ولی فقط باید کنار هم باشیم و بقیه این چیزا هیچ اهمیتی نداره

چنان منو محکم به اغوش کشید که احساس کردم تمام استخونام داره از هم میپاشه
دلتنگ بود مرد من …
مدت‌ها بود منو از خودش و خودش را از من دریغ کرده بود و الان که همه چیز روشن شده بود و پرده‌ها کنار رفته بود و حقایق خودی نشون داده بودن داشت این همه دردی که تنهایی به دوش می کشید و بیرون می ریخت و ازوجود من سیراب می شد
همون طوری که من داشتم بی اندازه لذت می بردم از این نزدیکی دستش زیر پاهام رفت و من از زمین جدا کرد که سرم و زیرگردنش پنهان کردم و شروع کردم به بوسیدن پوست مردانه و زبر گردنش
من و که روی تخت گذاشت خودش روی تنم خیمه زد و گفت
_داشتم جون میدادم هر روزی که ازت دور می‌شدم و فاصله میگرفتم نمیتونستم برام سخت بود مثل مردن بود اما تمام این کارها رو به خاطر تو کردم که تو بتونی زندگی آرومی داشته باشی

ته ریشی که روی صورتش بود و نوازش کردم و گفتم من فقط با تو خوشبختم نه هیچکس دیگه به ثانیه نکشید که دیگه لباسی تن هیچکدوممون نبود هر دو تشنه بودیم داشتیم برای اینکه با هم باشیم برای اینکه این همه حس خوب و دوباره تجربه لحظه شماری میکردیم.
دستش تنم و زیر و میکرد و صدای اه ناله ی من از سر لذت اتاق پر کرده بود

 

سلام دوستان میدونم شاکی میشین از حجم پارت ولی نمیدونم چرا نویسنده همین قدر نوشتن من از طرف خودم عذر میخوام

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون …

32 نظر

  1. عاااالی بود… دستتون درد نکنه آقا علی

  2. من این رمان و رمان بهاررامیخونم حداقل دیگه هفته ای یه پارت رابزارین ❤️❤️🌹🌹

  3. ازتون ممنونم💜🙏🏻

    ولی حیف هر هفته یه پارت که اونم یک ذره ست

    واقعا نویسنده به فکر ما خواننده ها نیست
    هروقت دلش بخواد مینویسه و میزاره😑😔

  4. ممنون علی آقا . دست نویسنده هم درد نکنه . زیاد هم پارتش کوتاه نبود . در کل خوب بود

  5. دستتون درد نکنه 🌹ولی خواهشا زود ب زود پارت بزارید و ب نویسنده هم بگید ک اگه میشه خودش بیاد و نگاهی ب کامنتا بندازه و ببینه مردم چقدر شاکی هستن از اینکه دیر ب دیر پارت گذرای میشه و دیدار ب دیر نویسنده پارت میزاره و خیلی هم مقدار پارت ها کم هستن اگه علی آقا این کار رو کنن و ب نویسنده بگن بیان و از سایت بازید کنن و کامنتا رو بخونن خیلی ممنون میشیم🌹🌹

  6. آقا علی پارت بعدی رو کی میزارید؟

  7. امروز پارت جدید رو میزارید؟

  8. الان یه هفته شد پس چرا پارت جدید رو نمیزارید؟

  9. خواهش میکنم‌پارت جدید بزارید یه هفتع شد خواهش میکنم پارت جدید بزارید👌👌👌👌👌👌👌👌

  10. پارت جدید کی میزارید؟؟؟؟

  11. یعنی با این پارت گذاریتون شما هم😒
    بابا ملتو تو خماری نزارین دیگ
    پس چرا پارت جدید نمیزارید الان از ی هفته بیشتر شدا😒
    آقا علی شما چرا رسیدگی نمیکنین البته ک شما هم اگه میخاستین رسیدگی کنین همون اول اینکارو میکردین😒😒

  12. الان یه هفته بیشتر شد پس کی پارت جدید رو میزارید؟

  13. مگه قرار نبود هفته ای یه بار پارت بزارید
    الام چند روز از یک هفته گذشته اما هنوز خبری از پارت جدید نیست😒😒😒

  14. مگه هفته ای یه پارت نبود الان 9 روز شده هنوز پارت نزاشتید.
    پس کی پارت جدید رو میزارید؟
    لطفا زود تر پارت جدید رو بزارید

  15. اقا یه هفته بیشتر شد
    پس کو پارت جدید
    واقعا واسه نویسنده متاسفم که اینقدر بدقوله

    😒😒ما هفته ای یک پارت و به زور تحمل میکنیم
    حالا شده دو هفته یه بار😶😒😒

  16. آقا متاسفم برا خدم و بقیه خواننده های رمان عشق ممنوع ک با انتظار کشیدن فق داریم خودمونو کوچیک میکنیم بابا ما هم الاف شدیم از درسمون میزنیم برای رمان های شما ولی شما هزار روزی ی نصفه پارت میزارید ک اونم ب زور کامنتا و خواهش هایی ک خواننده های رمان میکنن

  17. پس کی دیگه می خواید پارت جدید رو بزارید الان یه هفته و سه روز گذشته
    لطفا زود تر بزارید پارت جدید رو

  18. الان دو هفته شده هنوز پارت جدیدو نزاشتین 😒😒
    چرا ؟!

    • چرا پارت جدید رو نمیزارید خسته شدیم از بس منتظر موندیم الان نزدیک به دو هفته هست منتظریم لطفا پارت جدید رو بزارید 😭😭😭😭😭

  19. کی پارت چهل و دو رو میزارید؟
    لطفا بگید

  20. پس کی پارت جدید رو میزارید الان دو هفته گذشته خسته شدیم از بس منتظر موندیم

  21. پس کی پارت جدید رو میزارید الان دو هفته گذشته
    یکی جواب بده

  22. آقا یکی تکلیف ما رو مشخص کنه کی پارت جدید رو میزارید؟؟؟ چرا انقدر طولش میدید الان دو هفته گذشته شما گفته بودید هفته ای یه پارت میزارید

  23. پس کی پارت جدید رو میزارید؟

  24. پس کی پارت جدید رو میزارید؟ الان سه هفته گذشته

  25. علی آقا انشالله کی این نویسنده با نظم منت سر ما ما می خواد بذاره و یه پارت بنویسه؟؟

  26. علی آقا پس کی نویسنده پارت جدید رو می نویسه؟
    الان چهار هفته گذشته.

  27. نویسنده نمی خواد پارت جدید بنویسه؟ الان یه ماه گذشته
    ما تا کی باید منتظر باشیم

  28. به به!!
    نویسنده جان الان ی ماه گذشته نمیخای خودتو ب ما نشون بدی 😡😡😡😡

    واقعا برای خواننده های این رمان ک یکیش خودمم متاسفم ک نشستیم وقتمون رو تلف میکنیم😡😡

    بابا نویسنده ط ک نمیتونی مسئولیت بپذیر بی جا میکنی ک میای مسئولیت قبول میکنی واقعا ک دلم میخاد فقط بکشمت ک ی ماهه ما رو تو خماری گذاشتی😡😡😡😡😡😒😒😒😒

  29. پس چرا یکی جواب ما رو نمیده؟ علی آقا نویسنده نمی خواد پارت جدید بزاره؟ لطفا جواب ما رو بدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *