خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت نودو هفت

رمان بهار/پارت نودو هفت

داد زد:

“بله که باید بگیری…ببین…تا ربع ساعت دیگه خونه بودی که هیچ نبودی روزگارتو سیاه میکنم…”

کلماتش عین پتک هوار میشد روی سرم.
به اولین چیزی که فکر کردم ابن بود که چطوری میتونستم ربع ساعته خودمو برسونم خونه اون هم درحالی که حتی پول کرایه تاکسی نداشتم.
آخ! لعنت به این شانس.کاش لااقل قبل از رفتن پریزاد به یه بهانه ای ازش پول میگرفتم.
موبایلمو آوردم پایین و بهش خیره شدم.تماس قطع شده بود و من همچنان گیج و منگ بودم.
باید می رفتم.باید هرجور شده خودمو می رسوندم خونه قبل از اینکه اون سر دیر رسیدن هزار بهانه ی مختلف واسه خودش جور بکنه تا منو آزار بده!
اول باعجله از حیاط دانشگاه رفتم بیرون و بعدهم نفس زنان تو همون خیابون شروع به دویدن کردم.
دستم رو روی قفسه ی سینه ام گذاشته بودم و فقط می دویدم…
گاهی نفس بریده می ایستادم.تا زانو خم میشدم و بعد نفس میگرفتم و دوباره شروع میکردم دویدن…
هربار که میخواستم بایستم و نفسی چاق کنم یاد حرفهاش میفتادم.
حرفهای ترسناکش…
خط و نشونهاش، داد و هوارهاش!
ای تف به این زندگی! تف!
بالاخره خودمو رسوندم به خونه.
باورم نمیشد اینجوری خودمو رسونده باشم خونه.
کلید نداشتم.دستهام می لرزید.
انگشت لرزونم رو گذاشتم روی زنگ مضطرب فشارش دادم.
نفسم بالا نمیومد.
رنگم پریده بود و استرس و اضطراب گاهی بدجور ته دلم رو خالی میکرد!
سر پا ، رو به روی در ایستاده بودم که همون موقع درو باز کرد.
خشم از چشمهاش میبارید و یه جورایی کارد میزدن خونش در نمیومد.
نفس بریده و با ترس و صدای خفه ای گفتم:

-س…سلا…م….

دستش به سمتم درازشد.سرشونه ی لباسم رو چنگ زد و بعد کشیدم داخل و پرتم کرد داخل.
تلو تلو خوردم اما قبل از اینکه بیفتم روی زمین دستمو به دیوار تکیه دادم و چرخیدم سمتش…
قلبم تو سبنه ام تند تند می تپید.
همونطور که قدم زنام سمتم میومد با داد و فریاد گفت؛

-واسه چی بدون اجازه ی من از این خونه زدی بیرون!؟هااااان؟

کیفم افتاده بود زو زمین.کف دستم رو روی کاغذ دیواری کشیدم و هموطنور که عقب عقب میرفتم گفتم:

-من…م…من رفتم….رفتم دانشگاه….چون…کلاس داشتم…

بازهم داد کشید:

-تو غلط کردی رفتی.تو مگه زن من نیستی!؟ واسه چی بیخبر و بدون اجازه ی من رفتی؟
بیخود کردی رفتی…بیخود کردی رفتی…

دیوونه شده بود.چشمهام با ترس روی صورتش به گردش دراومد.
هنوزهم واهمه داشتم. نفسم بالا نمیومد هنوز هم.
ته دلم خالی شده بود.
بریده بریده پرسبدم:

-چته تو آخه نیما ؟ مگه من چیکار کردم !؟

رگهای گردنش زده بودن بیرون.شده بود یه گوله آتیش.صداش رو انداخت رو سرش و همونطور که یا عصبانیت به ساعت مچیش اشاره میکرد فریاد کشید:

-مگه من نگفتم ربع ساعته اینجا باش؟ هااان ؟ الان ساعت چند؟؟؟ ساعت چنده؟

زبونم از ترش به لکنت افتاده بود.تته پتان کنان گفتم:

-م…من…من آخه….

بی توحه به من و منهای من باهمون خشم و غیظ گفت:

-واسه چس اینهمه لفتش دادی هاااان، واسه چی؟
کدوم گوری بودی که اینقدر دیر رسیدی؟
کدوم جهنم دره ای بودی…
باکی بودی؟
نکنه…ببینم…نکنه….نکنه دوست پسر داری هاااان!؟ نکنه با کسی رفته بودی بیرون؟ نکنه اصلا دانشگاه نبودی؟

 

حس کردم خون جلو چشمهاش رو گرفته.دیوونه شده بود و چرت و پرت میگفت.
اشک تو چشمهام جمع شد.
با بغض گفتم:

-چیمگی تو نیما…دوست پسر کجا بود؟

صداش پی درپی تو فضای سنگین خونه پیچید:

-خفه شو…خفه شو راستشو بگو…خفه شووو…
واسه چی اومدنت طول کشید هاااان؟
از اون دانشگاه کوفتیت تا اینجا مگه چقدر فاصله اس که اینقدر لفتش دادی؟ به من راستشو بگوووو…

یقه لباسمو تو مشتش چنگ زد.
اگه بهش راستشو نمیگفتم حتما خفه ام میکرد.
بانفرت و خشم نگاهش کردم گفتم:

-پول نداشتم با تاکسی بیام…

جوابم انگشتاش رو به دور لباسم شل و ول کرد.چنددقیقه ای خیره نگاهم کرد و بعد به آرومی لباسم رو ول کرد کو یک گام عقب رفت….

 

جوابم انگشتاش رو به دور لباسم شل و ول کرد.چنددقیقه ای خیره نگاهم کرد و بعد به آرومی لباسم رو ول کرد و یک گام عقب رفت…
نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم و بهش خیره موندم.
حالم از خودم از اون و از اون زندگی اجباری دیگه داشت بهم میخورد.
چند دقیقه ای سکوت کرد و بعد گفت:

-دیگه حق نداری بدون اجازه ی من از این خونه بزنی بیرون…

سگرمه هام رو زدم توهم.من اسیرش نبودم که بخواد باهام اینطوری رفتار کنه.
چشمامو ریز کردم و گفتم:

-اگه یه اسیر میخوای که مدام بهش امرو نهی بکنی برو و یه آدم بخر که تحمل رفتارهات رو داشته باشه….

بازم اومد سمتم.هروقت اینجوری به سمتم قدم برمیداشت قلب هجوم میاورد به سمتم.
بااخم گفت:

-گنده تر از دهنت حرف نزن!

خشمگین و بی طاقت گفتم:

-این‌بزرگتر از دهن‌نیست…داری آزارم‌میدی…

داد زد:

-به جهنم…گمشو یه چیزی درست کن..

با نفرت گفتم:

-ازت متنفرم نیما…متنفرم

چرخیدم و پشت بهش قدم زنان راه افتادم سمت اتاق.
این دیگه چه زندگی مزخرف و حال بهم رنی بود که من داشتم.
خالی از عشق…خالی از محبت…خالی از نبض زندگی!
خودمو رسوندم بالا توی اتاق.درو بست و شروع به باز کردن یکی یکی دکمه های لباس تنم کردم.
اصلا از این شرایط خوشم نمیومد.هیچ دل خوشی ای نداشتم.هیچ دل خوشی ای.
لباسهامو درآوردم و با پوشیدن لباسهای خونگی خودمو پرت کردم روی تخت خواب…

دستها و پاهام رو باز کردم و خیره شدم به سقف.
آخه اصلا مگه میشد اینجوری ادامه داد؟!
نه نمیشد…نه من ذره ای به اون علاقه داشتم و نه اون به من علاقه ای داشت.
پس بهتر بود یکبار واسه همیشه بشینیم و با هم صحبت بکنیم.
عاجز و دردمند باخودم لب زدم:

“آخ این چه بلایی بود که سر زندگی من آوردی مامان.
من میردم بهتر نبود؟ خب منو از خونه پرت میکردی بیرون…میرفتم خوابگاه…
اصلا یه چادر میزدم لب خیابون میخوابیدم …تو منو انداختی تو چاه سیاه بدبختی…”

نیم خیز شدم و از اتاق اومدم بیرون.
تصمیم داشتم باهاش حرف بزنم.بگم میخوام اصلا برم خوابگاه خودگردان.
دیگه نمیخوام توی این خونه ی لعنتی بمونم.نمیخوام…
پله هارو پایین اومدم و به سمت آشپرخونه رفتم.
تلفن دستش گرفته بود و بلند بلند و عصبی صحبت میکرد.
تودست دیگه اش یه لیوان شیشه ای آب بود که هروقت میخواست چند جرعه اش رو بخوره باز دوباره جرو بحثش بالا میگرفت:

“مرد ناحسابی من میگم تا پسفردا مواد اولیه میخوام تو میگی فلان و بهمان و بیسار..ببین گوش کن شفیعی من تا پسفردا نهایت تا چهارروز دیگه مواد اولیه میخوام.
شد شد نشد اخراااجی…وسلام”

از کنارش رد شدم و رفتم تو آشپزخونه.کنار اجاق ایستادم و پرسیدم:

-چی میخوری درست کنم…؟

دستشو توی هوا تکون داد وگفت:

-چه میدونم یه کوفتی درست کن…

دوباده لیوان رو بالا گرفت و از اون آب نوشید و بعد هم لیوان شیشه ای رو محکم گذاشتم رو اپن و رفت بیرون.
پیرهنش رو از تن درآورد و رفت سمت پله ها که خودش رو برسونه حمام.
در کابین مواد غذایی رو باز کردم و سرکی به داخلش کشیدم…
یه بسته ی پاستا بیرون آوردم که همون رو درست کنم.
سریعتر میتونستم آماده اش بکنم….

 

مداد توی دستمو لای کتابی که درحال مطالعه اش بودم رها کردم و از روی تخت اومدم پایین.
فردا صبح باید میرفتم بیمارستان ولس میترسیدم باز نیمارو باخودم سر لج بندازم.
یعنی باید بخاطرش ازش اجازه میگرفتم؟
زیر لب زمزمه کنان باخودم تکرار کردم:

“تو روحت….چقدر من از تو متنفرررررم….”

از روی تخت که اومدم پایین به سمت دررفتم تا از اتاق خارج بشم.
چنددقیقه بعد خودم رو مقابل در قهوه ای رنگ اناق خوابش دیدم.
مردد بودم واسه اینکه به در اتاقش بزنم یا نه.
ازش خوشم نمیومد و دلم میخواست در طول روز اونقدری کار به کارش نداشته باشم و ازش فاصله بگیرم که اصلا حتی فرصت سلام کردن هم پیدا نکنم.
خصوصا اینکه حرفهای عصبی کننده اش هنوز توی سرم بود.
انگ های خیانتی که زده بودن اون هم درحالی که من بدبخت تمام مدت فقط می دویدم که خودمو برسونم خونه!
دستمو بلند کردم بزنم به در اما در لحظه منصرف شدم.
پوووووف!
میگفتم یه درد بود نمیگفتم یه درد دیگه….
اصلا چرا من باید واسه اینکه برم بیمارستان از اون اجازه بگیرم؟ مگه چیکاره اس اصلا؟
ولی نه…میترسم نگم و برم و بعدش یه جنجال مثل امروز به پا کنه….
گور بابای همه ی احساسهای بد!
نفس عمیقی کشیدمو بعد دل رو زدم به دریا و رفتم سمت در اتاق.
با پشت انگشتهام چند ضربه به ار زدم.با تاخیر صداش به گوشم رسید:

-چی میخوای…؟

انگار میدونست منم که همچین چیزی میپرسید.چقدر هم که بد میپرسید. مرتیکه انگار شبانه روز مزاحمش بودم که اینطور میپرسید چی میخوام.
اول کلی زیر لب فحشش دادم و بعد پرسیدم:

-میتونپ بیام داخل!؟

بالاخره عالیجناب اذن ورود داد و گفت:

-بیاااا….

خیلی ازش کفری بودم.در اون حد که دلم میخواست خفه اش کنم.واسه همین نیاز بود اول چندنفس عمیق بکشم بعد برم داخل.
چند نفس عمیق کشیدم و بعد وقتی حس کردم از دروم یکم آروم شدم، رفتم داخل.
دراز کشیده بود روی تخت و پاهاشو انداخته بود روی هم، تلفن همراهشو دو دستی گرفته بود و تند تند تایپ میکرد.
رفتم سمتش.حتی واسه چند لحظه هم که شده گوشیش رو پایین نگرفت و نگاهم نکرد.
بهم برخورد.ولی این کم محلی و بیتفاوتی که بدتر از رفنار ناخوشایند چند ساعت پبشش که نبود.
اون حرفها اون تهمتها….
انگشتهامو تو هم قفل کردم و بعد گفتم:

-من فردا باید برم بیمارستان!

بازهم نگاهم نکرد.انگار که انگار دارم باهاش صحبت میکنم.این رفتارش زننده بود.بهم برخورد.
چون جوابی نداد عصبانی شدم و پرسیدم:

-میشه لطفا وقتی باهات حرف میزنم بهم توجه کنی؟

چون اینو گفتم اول لبهاش رو ازهم فاصله داد و بعد زبونشو به طاق دهنش چسبوند و خیلی آروم سرش رو به سمتم برگردوند.
خط و نشون دار نگاهم کرد و بعد گفت:

-خب بگو…

نفس گرفتم و دوباره تکرار کردم:

-من فردا باید برم بیمارستان.باید برم نمیتونم نرم یا غیبت بکنم….

منتظر بودم بازهم واسم قلدربازی دربیاره ولی اینکارو نکرد.خوشبختانه گفت:

-میتونی بری…

اصلا تصمیمی برای تشکر از همیچن آدمی نداشتم.
آدمی که منو تو این وضعیت انداخت.
وضعیتی که باید بخاطر انجام کارهای معمولیم ازش اجازه بگیرم!
مسخره بود!
اومدم که برم اما همون لحظه صدای زنگ تو خونه پیچید.
من یکی که کسی رو نداشتم نه و نیم شب بیاد دیدنم برای همین گفتم:

-هرکی هست با تو کار داره!

چشمهاشو واسم درشت کرد و با انداختن یه نگاه ترسناک با لحن تندی و با طعنه پرسید:

-چیه!؟ توقع داری الان من برم درو باز کنم!؟

واقعا که لیاقتش فقط همون رویا بود.همون دختر دریده ی پاچه گیر.
آره…لیاقتش همون بود که مثل موم بگیرش تو مشت!
با حرص حواب دادم:

-باشه خودم میرم…

مغرورانه و با تکبر گفت:

-درستش هم‌همینه

نگاه پر نفرتی بهش انداختم و بعدهم با گامهای بلند و سریع از اتاق رفتم بیرون…

نگاه پر نفرتی بهش انداختم و بعدهم با گامهای بلند و سریع از اتاق رفتم بیرون.
نیما جوری با من رفتار میکرد که واقعااااا کم کم داشتم به این باور می رسیدم اون به چشم یه خدمتکار به من نگاه میکنه!
خدمتکاری که باید واسش بشوره بسابه درباز کنه …به یه بله قربان گوی قهار!
از پله ها پایین رفتم و خودم رو رسوندم به آیفن.
تصویر کسی رو ندیدم با اینحال گوشی رو برداشتم و گفتم:

-بله!؟؟

تااینو گفتم بالاخره یه زن پشت به دوربین ایستاد. حتی با وجود اینکه سمتی که من دید داشتم نبود هم احساس میکردم میشناسمش ولی هرچقدر فکر میکردم به خاطر نمیاوردم کی هست. یه مرد که به نظر می رسید راننده ی تاکسی باشه دوتا کیف آورد و گذاشت کنارش.
روسری بزرگش رو مرتب کرد و بالاخره چرخید و گفت:

-واااا…بهار..حالا دیگه عمه ی خودتم نمیشناسی!؟؟؟

ای وای!عمه این موقع شب آخه اینجا چیکار میکرد.دستپاچه لبخندی زدم و گفتم:

-س…سلام عمه.ببخشید.ندیدمتون آخه…

-نمیخوای درو وابکنی بیام داخل؟

دستپاچه دکمه رو فشار دادم و گفتم:

-چرا…چرا بفرمایین داخل!خوش اومدی عمه…

گوشی رو گذاشتم و درو باز کردم.آخه من عمه رو باید میذاشتم کجای دلم.
پا تند کردم سمت در و بازش کردم.
عمه با اون صورت جدیش گفت:

-سلام بهارخانمی که عمه اش رو نشناخت!

عمه یه زن ریزبین حساس بود که مطمئن بودم از الان تا صد سال دیگه قراره سرکوفت همین قضیه رو به من بزنه.
یعنی تا لحظه ی آخر عمرش محال فراموش بکنه اومده بود دم در خونه ولی من نتونستم بشناسمش!
خودم وسایلش رو برداشتم و گفتم:

-ببخشید عمه…آخه نشناختمتون…پشتتون به دورببن بود نفهمیدم کی هستین!

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره.داشتم با راننده تاکسی ای که منو آورده بود صحبت میکردم.خیلی گرون شده این کرایه تاکسی…خیلی…پارچه هم نیست آدم چک و چونه بزنه یکم ارزونتر حساب کنن…هی میگن نرح اتحادیه اس نرخ فلان…نرخ بهمان….

لبخندی تصنعی زدم و با پا درو بستم و همونطور که پشت سرش راه میرفتم گفتم:

-خوش اومدی عمه.چیشد که اومدین تهران؟

عینکش رو از روی چشمهاش پایین آورد و اول به سمت سالن کوچیک نشیمن که حالتی دایره وار داشت رفت.باخستگی نشست روی کاناپه و جواب داد:

-مریم پیش یه دکتر فرنگ رفته که شیش ما ایرون شیش ماه کانادا واسم نوبت گرفته….واسه درد میگرنم. صبح زود نوبت دارم ولی خودشون اینجا نیست.گفت علی الحساب امشب رو خونه ی عموت بمونم تا وقتی خودش بیاد دنبالم …منم تصمیم گرفتم بیام اینجا….

بااینکه اصلا دوست نداشتم تو همچین شرایطی بیاد اینجا اما گفتم:

-خوش اومدین عمه…الان جایی میارم براتون!

وسایلش رو گذاشتم یه گوشه و خواستم برم سمت آشپزخونه که نگاهی به دور و اطراف انداخت و پرسید:

-نیما کجاست ؟؟؟ نیستش؟

ایستادم و جواب دادم:

-چرا هست…بالا تو اتاق.الان صداش میزنم…

راه کج کردم نه برم سمت پله ها اما خوشبختانه سرو کله ی خود نیما پیدا شد.میدونستم اون هم احتمالا از بیخبر اومدن عمه یکم دلخور اما حتی اگه بود هم به ناچار شروع کرد خوش و بش کردن.
فورا رفتم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن چایی شدم.
امیدوار بودم عمه متوجه سردی رابطه ی من و نیما نشه که فردا پسفردا مارو بازهم بندازن سر زبونا….
اعصاب نگاه ها و حرفهایی فامیل رو نداشتم.
چایی که آماده شد سینی به دست اومدم بیرون.
عمه برای نیما از درد میگیرنش حرف میزد و نیما هم فقط گوش میداد.
زن مسنی بود که البته چون زیاد به خودش می رسید نمیشد فهمید و حدس چندسالشه است با اینحال از وقتی بچه بودم یادم عمه همیشه از درد میگرن می نالید.
خم شدم و به اون و نیما چایی تعارف کردم و بعد روی صندلی رو به رویی نشستم و پرسیدم:

-اما شام خوردین یا براتون درست کنم !؟

پشت چشمی نتزک کرد و گفت:

-واااا عمه…که این موقع شب شام میخوره!؟ اصلا دوست ندارم شکم و پهلو بزنم یا تایم غذاییم بهم بخوره…
من شامم سالاد سبزیجاد بود که خوردم!

 

لبخندی تصنعی زدم و گفتم:

-گفتم شاید تو راه بودید گشنه شدین…

-نه عزیز…من حواسم به خورد و خوراکم هست

بله دیگه!عمه ی من همچین زنی بود.
از اون زنهایی که زیاد به خودشون میرسن و خیلی عاطفی نیستن.
اگه بود که دست کم چندسالی یه بار حالا سراغ من و مامان که نه….دست کم سراغ بهراد رو میگرفت…
دیگه چیزی نگفتم و فقط به این فکر کردم که چه جوری باید امشب تحملش میکردم !؟

 

دیگه چیزی نگفتم و فقط به این فکر کردم که چه جوری باید امشب تحملش میکردم !؟
اون هم عمه ای که معمولا خیلی صریح و بی مرده صحیت میکرد و همین خصلتش باعث میشد تو ذوق بزنه.
حالا بماند کنجکاوی و حساسیت های سختگیرانه و بیخودیش که گاهی بوی فضولی بیش از حد هم می دادن!
البته کلا عمه همینجوری بود.یکم بیش از حد خاله زنک تشریف داشت
نیما دستی لای موهاش کشید و گفت:

-اگه مریم فردا نمیتونه بیاد دنبالت خودم یا بهار میرسونیمت دکتر!

خدا خدا میکردم کار به جایی نرسه که اون بخواد بمونه و من‌مجبدر بشم ببرمش دکتر برای اینکه من باید هشت صبح میرفتم بیمارستان.
کنجکاو و منتظر و امیدوار بهش خیره بودم که گفت:

-نه نیما جان! مریم گفته پاشونو که تو شیراز گذاشتن اول میان اینجا منو باخودشون میبرن…
آخه این دکتره خیلی سرش شلوغ عمه….
مریم خودش باید بیاد منو ببره…
اون درجریان پرونده ی پرشکی من!

تا اینو گفت نفس عمیقی از سر آسودگی خیال کشیدم آحه هیچ جوره و هیچ رقمه نمیتونستم به بیمارستان نرفتن و غیبت یا حتی تاخیر فکر کنم.
نیما شونه بالا انداخت و گفت:

-در هر صورت کمکی لازم بود رو ما حساب باز کن

عمه نگاهی اجمالی به دور و اطراف انداخت و بعد بدون اینکه فنجونش رو کنار بزاره گفت:

-نیما جان عمه…آخرین بار که اومدم اینجاهم که خونه ات همین بود!

نیما کنج لبش رو به پوزخندی نه چندان واضح داد بالا و پرسید:

-باید جور دیگه ای میبود عمه!؟

عمه خیلی صریح و قاطع جواب داد:

-خب معلومه! زن جدید…خونه ی جدید… وسایل جدید …همه چیز رو جدید کن.نزار از اون گذشته ی بدت چیزی باقی بمونه!

نیما ابروهاش رو بالا انداخت و پرسید:

-گذشته ی بد؟

عمه با قاطعیت جواب داد:

-بله دیگه…چی بود آخه عمه اون دختره…
سه متر که زبون داشت همینجوریش هم باهمه دعوا میگرفت…تورو هم که از فامیا و دوست و آشنا برید! عرضه ی یه بچه آوردن هم‌نداشت

من یکی که خیلی خوب میدونستم اگه کسی جز عمه همچین حرفهایی به زبون آورده بود نیما روزگارش رو سیاه میکرد.
اما حالا و اینجا جلوی عمه زبونش خیلی کوتاه شده بود با اینحال گفت:

-من زندگی بدی نداشتم عمه….

عمه فنجون خالی شده اش رو گذاشت روی میز و با کشیدن یه آه پر افسوس گفت:

-حالیت نیست عمه وگرنه داشتی…دختره چنان وِردی بهت خونده بود و جادو جنبل واست خوند که اصلا زبونت بسته شد!
هییییی….تو هم‌که مجبوری هی بگی بد نبود…

عمه حرف میزد و نیما تحمل میکرد.
آره…جز کلمه ی تحمل واژه ی بهتری واسه توصیف حال و روزش نداشتم.
البته مجبور هم بود تحمل کنه چون در مقابل عمه گردن کلفتش از موهم باریکتر بود.
بهش نگاه کردم.
لحظه به لحظه داشت اون حرفها روش تاثیر میذاشت و کلافه ترش میکرد خصوصا وقتی عمه دستشو تکون داد و با پایین آوردن ولوم صداش گفت:

-عمه اون اصلا بدکاره بود.
پشتش حرف خوب نمیزدن خوب کردی طلاقش دادی…

حرفهای خاله زنگی عمه نیما رو ناجور کفری کرده بود و من بخاطر خودم و بخاطر اینکه یه وقت اون شدت از عصبانیت رو سر خودم خالی نکنه فورا و با حالتی دستپاچه گفتم:

-عمه جون خسته نیستی؟

عمه بدون اینکه حواسش باشه داره با حرفهاش اون روی سگ نیمارو بالا میاره جواب داد:

-نه عمه جان.

باید هرجور شده راضیش میکردم بلند بشه بره بخوابه برای همین گفتم:

-مسیرت طولانی بوده اگه خسته ای من شمارو ببرم تو اتاق یکم استراحت بکنی….

عمه که انگار تازه فکش مرم شده بود گفت:

-قربونت برم عمه.ولی من خسته نیستم.خوبم نگرانم نباش…

میدونستم اگه یه جوری نکشونمش تو اتاق خواب حتما شروع میکرد بدگویی از رویا و عصبانی کردن نیما.
نیما هم که قطعا اون عصبانیت رو بعدا با یه بهونه ای سر من خالی میکرد پس دوباره گفتم:

-صبح زود شایدم زودتر مریم ممکنه بیاد دنبالت عمه جان پس استراحت بکنین خیلی بهتره….

یکم که باخودش فکر کرد فهمید پر بیراه هم نمیگم برای همین سرش رو متفکرانه تکون داد و گفت:

 

-آره عمه دلم میخواست بشینبم یکم باهم گپ بزنیم ولی فکر کنم استراحت کنم بهتر باشه آخه صبح زود باید برم…میترسم باز این نوبت بخاطر تاخیر کنسل بشه…

یه نفس راحت دیگه کشیدم.
خوشحال یودم از اینکه تونستم بالاخره راضیش بکنم از جا بلند بشه و به خوابیدن فکر کنه….

 

یه نفس راحت دیگه کشیدم.
خوشحال بودم از اینکه تونستم بالاخره راضیش بکنم از جا بلند بشه و به خوابیدن فکر کنه.
دستهاش رو از دوطرف رو دسته های جایی که روش نشسته بود گذاشت و بلند شد.
نیما همچنان نشسته بود و پوکر فیس پاش رو میجنبود.
فقط خدا میدونست تو اون لحظه چقدر کفری و عصبانیه!
من یکی که این رو کاملا احساسش میکردم.
نیم نگاهی بهش انداختم.
غیظ تو صورت و چشمهاش برام عیان و مشخص بود.
خودمم بلند که شدم‌گفتم:

-عمه من راهنماییتون‌میکنم…

بردمش سمت اتاق خواب مهمان.تنها جایی بود که واسه خوابیدنش در نظر داشتم برای همین گفنم گفتم:

 

-اینجا چطوره عمه جان؟ وسایلتونو بیارم اینجا ؟

جلوتر ازش رفتم داخل و چراغ رو براش روشن کردم تا نگاهی به اتاق بندازه.
مگه فرقی هم داشت اصلا که آدم قراره کجا بخوابه !؟
کاش واسه اون فرقی نکنه خصوصا حالا که اومده مهمونی.
لبخند زدم و چرخیدم سمتش و یکبار دیگه پرسیدم:

-وسایلتون رو بیارم عمه!؟

سر جواب مثبتش حساب باز کرده بودم چون قطعا نمیشد بره بالا و از اتاقهای اونجا استفاده بکنه.
یکیش که واسه نیما بود و اون یکی هم که من بودم.
پس نمیشد!
عمه چرخی زد و بعد نچ نچ کنان گفت:

-وا نه عمه! اینجا یه جورییه

نیشخندی زدم و پرسیدم:

-چه جوریه مگه ؟

گویا اصلا به دلش ننشسته بود چکن کنج لبهاش رو داد پایین و جواب داد:

-شبیه پستو ها میمونه….من دلم میگیره اینجا…یه وقت اتفاقی واسم میفته!

ای بابااااا…عجب گیری کرده بودم من با این عمه خانمی که مداااام بهونه ی بنی اسرائیلی میاورد.
مضطرب نگاهش کردم.فقط و فقط امیدوار بودم به سرش نزنه اتاقهای بالا رو هم امتحان بکنه.

لبخندی تصنعی زدم و پرسیدم:

-مگه اینجا چشه عمه!؟خوبه که عمه…

دستشو بالا آورد و با تکون دادنش گفت:

-دلگیر اینجا عمه! من خودمو خوب میشناسم.شب رو اینجا بخوابم ناخوش احوال میشم.
اینجا کوچیک…من جای کوچیک نفس تنگی میگیرم!

اون اتاق اصلا کوچیک نبود اما اگر شما هم یه عمه ی پولدار پر ناز و ادا داشته باشین که اتاقش خواب خونه اش به بزرگی یه سالن پذیدایی هست و کلی قر و ادا داره قطعا به این پی میبرید واقعا اینجا واسش کوچیک.
درمانده نگاهش کردم که پرسید:

-بالا اتاق خاالی داره دیگه!؟ آره!؟

وای نه! این یعنی عمه جان قصد دلشت امشب رو بالا توی اتاق من بخوابه!
وچاره چی بود جز تسلیم شدن!؟
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

-بله عمه جان یه دونه اتاق خالی هست

اومد بیرون و گفت:

-عه خب دختر جان منو ببر همونجا دیگه! ببرم اونو یه نگاه بندازم ببینم اونجا چه خبره!

دلم میخواست داد بزنم.اگه عمه اتاق بالا رو می پسندید اونوقت دقیقا من باید چه گِلی توی سرم می ریختم؟
نفس عمیقی کشیدم و به ناچار گفتم:

-چشم عمه…هرجور که راحت هستید….

به ناجار برگشتم توی نشیمن تا وسایلش رو بردارم.
نیما همچنان نشسته بود و پاش رو مبجنبود.
احساس کردم اونجا نشستنش طول کشیده چون میخواد آروم بشه.
نزدیکش که شدم ،
آهسته و بدون اینکه صدام به به گوش عمه برسه گفتم:

-میخواد بره اتاق بالا …

سگرمه هاش رو زد توی هم.هنوزم رو به راه نبود و اینجور مواقع تا یه نخ سیگار نمیکشید آروم نمیشد برای همین گفت:

-دم به دمش نزار…بزار هرجا میخواد بخواب فردا داستان نسازه

اون هم که اصلا به فکر من نبود و باخودش نمیگفت خب اگه عمه بیاد اونجا اوضاع قراره چطوری پیش بره .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-بعدش من باید کجا بخوابم؟ فکر منم کردی!؟

باعصبانیت سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

-خفه شو بهار…تو یکی دیگه رو اعصاب من راه نرو که زورم به اون نرسه به تو که میرسه….
برو اون غلطی رو بکن که ازت خواسته!

بانفرت نگاهش کردم و لب زدم:

-بی اعصاب!

چپ چپ نگاهم کرد اما خودش رو کنترل کرد فعلا و علی احساب خیلی بهم نپره
شاید برای اینکه تلافی بکنه همچی رو موکول کرد به بعد رفتن عمه خانم!
خم شدم و کیفای عمه رو برداشتم و بعد هم به سمتش رفتم….

خم شدم و کیفای عمه رو برداشتم و بعد هم به سمتش رفتم.
اینجا باید از دست نیما می نالیدم و اونجا از دست عمه!
یکی از اون یکی بدتر!
عمه سر حوصله پله هارو بالا رفت و همزمان گفت:

-وقتی که اون دختره زن نیما بود هیچ دوست نداشتم بیام اینجاااا…تو بگو یک درصد!

پشت سرش خیلی آروم بالا رفتم بدون اینکه علاقه ای به شنیدن حرفهاش داشته باشم.
نه اینکه از رویا خوشم بیاد نه.
همیشه ازش متنفر بودم چون هیچ ویژگی اخلاقی خوبی نداشت اما حالا هم چندان علاقه ای به شنیدن همچین حرفهایی پشت سرش نداشتم.
مکث کرد و سرش رو به سمتم برگردوند اما توقف نکرد. صداش رو آورد پایین وپچ‌پچ‌کنان گفت:

-عمه…میگن جنده بوده! جندگی که شاخ و دم نداره…رقیه دختر دایی رسول میگفت ده بار با یه یارویی دیدش…

واکنشم همون سکوت قبلی بود.همچنان پله هارو بالا رفت و گفت:

-نمیدونی که…مهر این اصلا به ما جوش نمیخورد! خدارو صد هزار مرتبه شکر که شرش از سر زن پسر برادرم کم شد!

بازم هیچی نگفتم. فقط یه لبخند تصنعی زدم و از کنارش رد شدم تا خودمو برسونم به اتاق.
درو براش باز کردم و وسایلش رو گذاشتم کنار صندلی.
نگاهی به پشت سر انداختم.آروم قدم برمیداشت و همین باعث شد با تاخیر به من برسه.
دستپاچه شروع کردم به جمع کردن وسایل خودم.
کیف و کتابهام رو جمع کردم که بالاخره اومد داخل.
گویا این یکی اتاق رضایتش رو جلب کرد چون لبخندی زد و گفت:

-آهااان ! این یکی بهتره!

ای گه تو شانس من.مایوس پرسیدم:

-پس اینو پسندید؟

سر جنبوند و جواب داد:

-آره…دلباز تره…پنجره هم داره! اون چی بود بابااا…پنجره هم نداشت انگار مزار بود!

لبخندی تصنعی روی صورت هول و نگرانم نشوندم و بعد گفتم:

-آره اینجا بهتره!

همه ی وسایل من اینجا بودن.کمد هم که پر بود از لباسهای من.
رو میز مطالعه هم که تمام کتابها و دفتر دستکهام قرار داشتن همین باعث شد یکم به شک بیفته.
نگاهی به تخت خواب و بقیه ی وسایلم که توی دستم بودن انداخت و گفت:

-مگه اتاق خوابتون اونور میست!؟

عمه اونقدر زن تیزبینی بود که میدونستم کوچکیترین سوتی ای ممکنه همه چی رو برای اون عیان بکنه.
بعدش هم که مشخص بود.
میرفت میشنست خونه ی عمو و شروع میکرد حرافی…
که من رفتم خونه ی نیما و زنش یه جا میخوابید خودش یه جای دیگه و فلان و بهمان و بیسار…
برای همین تا اون سوال رو پرسید فورا جواب دادم:

-چرا عمه! اینجا اتاق مطالعه ی منه! معمولا وقتی نیما میره سر کار و تنها میشم میام اینجا درس میخونم!

خوشبختانه خیلی سریع قانع شد و با تکون سرش گفت:

-آهان! متوجه شدم!

مابقی وسایلم رو هم برداشتم.حتی مقنعه و مانتوم شلوارم رو هم گذاشتم توی کیف که فردا اگه من زودتر خواستم برم نشه که لازم بشه بیام تا اینجا و اون رو بیدار کنم.
لبخند زدم و گفتم:

-خب عمه…چیزی لازم نداری!؟

مشغول درآوردن لباسهاش شد و گفت:

-چرا عمه!

-چی عمه؟

– قربون دستت.یه پارچ آب و یه لیوان بیار بزار اینجا من عادت دارم گاه وقتی که از خواب بیدار میشم چند قلپ آب بخورم…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-اون هم به چشم…میارم براتون!

بالاخره ار اتاق اومدم بیرون.
وسایلم رو همونجا گذاشتم روی میز کنار دیوار وبعدهم دوباره رفتم پایین و پارچ آب سرد و یه لیوان براش آوردم و دوباره اومدم بالا.
لباسهاش رو درآورده بود و دراز کشیده بود روی تخت.
پارچ آب رو گذاشتم روی عسلی و گفتم:

-بفرماییو عمه! کار دیگه ای نداری!؟

پتورو روی تنش بالا کشید و گفت:

-نه عمه فقط این چراغ رو خاموش کن عزیزم!

مطیعانه و ناچار لب زدم:

-چشم

حاضر بودم واسه اینکه همچی ختم به خبر بشه هر خدمتی لازم هست بهش بکنم که فقط فردا پسفردا داستان سرایی نکنه!
چراغ اتاق خواب رو خاموش کردم و اومدم بیرون.
در رو به آرومی بستم و اینبار به سمت میزی که وسایلم اونجا بودن رفتم.
همه رو برداشتم و راه افتادم سمت پله ها که بیام پایین.
مجبور بودم امشب رو تو اتاق مهمان بخوابم.
رو کاناپه و تو نشیمن که نمیشد!
میخواستم پله هارو برم پایین که با نیما رو به رو شدم.
اخم کرد و پرسید؛

-کجا میری؟!

آهسته جواب دادم:

-میرمایین تو اتاق مهمان بخوابم…

با همون سگرمه های توهم جواب داد:

-لازم نکرده.میخوای فردا بفهمه بره همه جا داستان بسازه!؟

کلافه و خسته از این موش و گربه بازی ها پرسیدم:

-میگی چیکار کنم!؟

از کنارم رد شد و گفت:

-امشب تو اتاق خودم میخوابی…

متعجب ایستادم و بعد خیلی آروم سرم رو به سمتش برگردوندم.
همونطور که شقیقه هاش رو فشار میداد راه افتاد و رفت سمت اتاقش.
اصلا دوست نداشتم تو اتاقی بخوابم که اون هست ولی مگه دیگه چاره ای هم داشتم !؟
نفس عمیقی کشیدم و دنبالش راه افتادم…..

اصلا دوست نداشتم تو اتاقی بخوابم که اون هست ولی مگه دیگه چاره ای هم داشتم !؟
نفس عمیقی کشیدم و دنبالش راه افتادم.اگه اینکارو نمیکردیم همون مسئله ای پیش میومد که هم من داشتم بهش فکر میکردم هم اون.
یعنی اینکه عمه میرفت و به همه میگفت چه اتفاقایی اینجا داره رخ میده خصوصا به عمو با اینحال دلم‌نمیخواست برم‌پیش اون واسه همین گفتم:

-نمیشه من برم اتاق مهمان؟ نمیزارم بفهمه…

-خیلی جدی جواب داد:

-نه نمیشه…فضول…کنجکاوی میکنه میفهمه.

با استیصال گفتم:

-ای بابااا عجب گیری کردما…

کلی وسیله با دو دستم گرفته بودم که راه رفتن رو برام سخت میکرد.
وقتی رفت داخل بی شعور درو بست تا من مجبور بشم خودم بازش بکنم.
زیر لب و غرولند کنان گفتم:

” عوضیییی…عوضی خل”

به هر بدبختی و مکافاتی بود درو باز کردم و بعدهم رفتم داخل.
کنار پنجره ایستاده بود و سیگار میکشید.
چقدر این آدم سیکار میکشید دیگه داشت شور سیگار کشیدن رو در میاورد.
البته با اون حرفهایی هم که عمه بهش زد کاملا مشخص بود از قیافه اش، تا سیگار نکشه آروم نمیشه.
بدون اینکه حرفی بزنم رفتم داخل.
درو بستم و وسایلم رو یه گوشه کنار دیوار گذاشتم.
مانتویی که روی لباس تنم پوشیده بودم رو درآوردم و کیف و وسایلم رو از همین حالا واسه فردا آماده کردم.
مانتو و شلوارم رو مرتب آویز کردم و نگاهی به نیما انداختم.
همچنان کنار پنجره ی قدی ایستاده بود و سیگار دود میکرد.
ای کاش میدونستم چی توی این سیگار لعنتی هست که هیشکی حاضر نیست ترکش بکنه.
بعضیا هم که مثل نیما وقت و نیمه وقت سیگار پشت سیگار میکشیدن….
پشت سرش ایستادم و گفتم:

-تو خیلی سیگار میکشی!

بدون اینکه بچرخه سمتم درحالی که همچنان از پشت اون پنجره ی قدی خیابون تاریک و ساکت رو تماشا میکرد گفت:

-تو هم خیلی حرف میزنی!

اینبار دیگه این یکی حرفش بهم برنخورد.آخه کم کم داشتم پوست کلفت میشدم برای همین بازهم گفتم:

-سیگار واسه ریه هات خوب نیست! به سلامتیت آسیب میرسونه!

سرش رو به آرومی برگردوند سمتم.سیگارش مابین لبهاش بود.
پک عمیق و آرومی بهش زد بعد اونو مابین دو انگشتش گرفت و با فاصله دادنش از لبهاش و بیرون فرستادن اون دود گفت:

-عه؟ جدا!؟

باهمون قیافه ی عبوس گفتم:

-آره…داغون‌ میکنی ریه هاتو

پوزخندی زد و به طعنه گفت:

-خانم معلم شدی!

بااخم تماشاش کردم و گفتم:

-خانم معلم نیستم اما پرستارم.در اون حدی هم درجریان هستم که بدونم مصرف زیاد سیگار همچین آسیبهایی رو به بار میاره…

بی توجه به تمام حرفها و نکته هام دوباره به سیگارش پک زد و بعد هم گفت:

-تو لازم نیست به من درس سلامت بدی دختر جون!

سگرمه هام رو زدم توهم و گفتم:

-درس نمیدم…فقط دارم میگم من پرستارم و احتمالا بهتر از تو میدونم سیگار چقدر بهت آسیب میرسونه!

پورخندی زد و دود سیگارو از بینی و دهنش بیرون فرستاد و با تکون همون دستش که سیگارو باهاش نگه داشته بود گفت:

-محض اطلاعت اینجانب دکترای داروسازی دارم و علی الحساب یه شرکت واردات و صادرات دارو هم دارم و سر سوزن ذوقی و تیکه نونی و …یه کوچولو هم از این چیزایی که توداری درسش رو میدی سردرمیارم…پس برو بخواب که واست بهتره!

خودشیفته ی خودپسند!
حقش بود کاری نمیکردم عمه به فکر خوابیدن بیفته.میذاشتم همچنان اونجا بمونه و بهش تیکه بپرونه و یورتمه بره رو اعصاب خرابش!
شونه بالا انداختم و گفتم:

-به درک! هرجور دوست داری! اینقدر بکش تا بمیری!

چپ چپ نگاهم کرد اما چیزی نگفت.
انگار اصلا واسه من اهمیت داشت چه بلایی سرش میاد.
اونم منی که چشم دیدنش رو نداشتم.
نگاهی به تخت خوابم انداختم.
نه میتونستم و نه میخواستم که اونجا بخوابم برای همین گشتم تا جای مناسبتری پیدا کنم.
کنارنجه ی کتابخونه اش یه کاناپه ی قهوه ای و کرم بود که فکر کنم واسه یه شب خوابیدن چندان هم جای بدی به نظر نمی رسید.
کوسن رو یه گوشه کشیدم و دراز کشیدم روی کاناپه.
پاهام رو جنین آور جمع کردم و مانتوی خودم رو انداختم روی تنم و بعدهم چشمهام رو بستم…

پاهام رو جنین آور جمع کردم و مانتوی خودم رو انداختم روی تنم و بعدهم چشمهام رو بستم…
کم کم داشت خوابم میگرفت هرچند این روزها این خستگی ها اونقدر زیاد بود که گاهی تا خود صبح هم بیخودی پلک میزدم.
و گاهی هم مثل الان پلکهامو روهم فشار میدادم تا بالاخره خوابم بگیره!
نیما همچنان کنار پنجره ایستاده بود و سیگار میکشید.
انگار قراره نبود از اون سیگار رها خسته بشه شاید هم میخواست اونقدر بکشه که لش کنه رو تخت و دیگه پلک هم نزنه !
آروم آروم نفس میکشیدم که خوابم ببره…
چند لحظه بعد صدای کشیده شدن پرده رو شمیدم و بعدهم صدای راه رفتن و قدم برداشتن نیما روی پارکتها.
چشمهامو وا نکردم.
تو خودم جمع شده بودم که چنددقیقه بعد احساس کردم داره میاد سمتم.
چشمهامو باز نکردم اما گرمی حضورش رو بالای سر خودم احساس کردم. اول مانتوی روی تنم رو برداشت و بعد حس کردم یه چیزی روی تنم پهن کرده.
یه پتوی گرم و نرم….

تعجب کردم.نیما و مهربونی؟ مگه میشد….
گرمی اون پتو تنم رو هم داغ نگه داشت.
از اون لحظه هایی که میشه باخیال راحت خوابید حتی اگه روی یه کاناپه دراز باشی…
قطره اشکی از لای چشمم چکید پایین…
من هم دلم برای خودم میسوخت و هم نیما!
قطعا اگه میدونست من تو گذشته ی لعنتی خودم چه غلطی کردم هیچوقت راضی نمیشد با من ازدواج کنه.

و من اونقدر بدبخت بودم که به راحتی مرد بی نظیری مثل فرزین رو از دست دادم.
فرزینی هنوزم دوستش داشتم.
هنوزم شماره اش رو سیو داشتم.
هنورم عکساشو داشتم…
مگه میشه فراموشش کرد!؟
مگه میشه!
دلم برای روزهایی که باهم داشتیم تنگ شده بود.
دلم‌واسه صداش واسه نگاه هاش واسه همه چیرش تنگ شده بود.
چرا منو نبخشید؟
چرا حاضر نشد یه بار دیگه بهم فرصت بده چرااا
اونقدر زیر همون پتو بیصدا اشک ریختم تا اینکه بالاخره خوابم گرفت….

****

-هووووی…بیدارشو مگه نگفتی میخوای بری بیمارستان…هوووی….

اولین بار بود که دلم میخواست یکم بیشتر بخوابم.فقط یه کوچولو بیشتر…
یه کوچولو…برای همین از زیر همون پتو گفتم:

-بزار یه کم بخوابم…فقط یه کم

دستمو تکون داد و گفت:

– مگه نگفتی صبح زود باید بری بیمادستان! پس پاشو…

اون تکون آروم تاحدودی هوشیارم کرد و همون مقدار هوشیاری هم کافی بود تا یادم بیاد من هفت صبح باید برم و مهمتر از همه ی اینها اینکه عمه خانم اینجا بود و من هنوز براش صبحونه آماده نکرده بودم.
دستپاچه بلند شدم و گفتم:

-وای…عمه…عمه….صبحونه …صبحونه براش درست نکردم وای…

دستپاچه پتورو کنار زدم و نیم خیز شدم.
بدنم درو گرفته بود روی اون کاناپه از کمرم گرفته تا گردنم.
پتورو کنار زدم و دستپاچه موهام رو بالای سرم بستم اما همون لحظه نیما که رو به روی آینه ایستاده بود و وکمه های پیرهنش رو میبست گفت:

-اینقدر به خودت فشار نیار بند نافت میپکه…نیازی به صلحونه واسه اون نیست…

پرسیدم:

-چرا؟

ریلکس جواب داد:

-پنج صبح مریم اومد دنبالش بردش!

چرخیدم سمتش.
موهام شلخته بودن و چشمهام نیمه باز و همچنان خوابالود.
رو به روی آینه ایستاده بود و اینبار به گردن و مچ دستهاش ادکلن میزد.
با صدای دورگه سده و خوابالودی پرسیدم:

-تو تا پنج صبح بیدار بودی!؟

ادکلن رو گذاشت سر جاش و جواب داد:

-آره….

ناخوداگاه پرسیدم:

-تا پنج صبح بیدار بودی و سیگار میکشیدی!؟

پیرهنش رو زیر کمربند زد و حین مرتب کردنش جواب داد:

-اجازه خانم معلم!؟ بله!

پتو از دستم افتاد روی زمین.حتی با جواب دادنش هم گاهی تیکه میپروند.
خودش میدونست من نه علاقه ای بهش داشتم نه دل خوشی…
اما به عنوان یه انسان میدونستم اینجوری داره بدطور به خودش فشار میاره.
دوباره و با همون حالت خوابالود گفتم:

-تا پنج صبح سیگار کشیدن نرمال نیست…

زود از پا در میومد اگه قراره بود اینجوری هی شرایط خودش رو تلخ و سخت بکنه!
کیفش رو برداشت و سوئیچش رو گذاشت تو جیب شلوار مشکیش و گفت:

-تو نرمال من آنرمال…راضی شدی!؟

نیما هر حرفی رو بهونه میکرد تا سر جنگ راه بندازه درست مثل الان و حالا ..

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون …

15 نظر

  1. من اینجا از همه خواننده های این رمان میخام باهم از اقای،اقاپور بپرسن دلیل ای بی نظمی در پارت گذاری چیه ؟؟؟که اینقد بلاتکلیف نباشیم

  2. سلام علی آقا کی پارت بعدی را میزاری؟

  3. لطفا سعی کنید پارت گذاریتون منظم باشه، بعد دوهفته پارت گذاشتید، اینجوری تامابخوایم رمان راتموم کنیم اولش یادمون رفته (ممنون میشم اگه به نظرات خواننده توجه واحترام بزارید) 🌹🌹🌹

  4. میترسم عمرم به دنیا کفاف نده تا اخر این رمانو بفهمم با ای پارت گذاری بی نظم .😢😢

  5. اولین پارت این رمان ۲۷ ژوئن سال ۲۰۱۹ بوده یعنی تقریباً نزدیک به دو سال پیش.احتمالا چهار سالی طول میکشه یه رمان را بخونیم.

    • یا ابوالفضل!!!ینی الان سه ساله هنوز تموم نشده 😨😨😨 .علی آقا مگه ممکنه نویسنده تا حالا اینو تموم نکرده یا خودت کم لطفی میکنی؟؟؟من 6ماهه رمان این سایتو میخونم.

  6. اگه میشه پارت جدیدو زودتر بزارید.مرسی

  7. رمانش واقعا عالی و محشره.😍😍
    خدا کنه زندگی بهار درست بشه.گناه داره.

  8. علی اقا به گذاشتن پارت بعدی فردا یا پس فردا امیدوار باشیم؟؟؟یا همچنان تا انقلاب مهدی منتظر باشیم

  9. ایول داداش انقلاب مهدی راخوب اومدی :یعنی حز کردم 😁😁بابا موهامون سفیدشد این رمان تموم نشد، پارت گذاری هم هزارماشاالله افتضاح، من دیگه گرخیدم 🏃‍♀️🏃‍♀️

  10. پس چی شد این پارت لعنتی

  11. براتون متاسفم مگه یه پارت گذاری چقدر زمان می‌بره که اینجوری می کنید.الان سه هفته اس پارتی نگذاشتید ما که به یه هفته یبارم راضی بودیم.برای خودمم متاسفم که هر روز میام ببینم آیا پارتی هست یا نه.

  12. لطفا حداقل هفته ای یه پارت رابزارید الان سه هفته گذشته، ولی هنوز خبری نیست، اصلا این نویسنده نظرات ما را میبینه؟ اصلا اهمیت میده ما چی میخوایم؟ خیلی ازدست تون شکارم 😠😠😠

  13. آقا علی واقعا اگر این پیامارو میبینی چرا یه ذره اهمیت نمیدی؟مشکل کجاست؟

  14. واقعا دیگه خیلی شورشو در اوردین الان ۳ هفته ست پارت جدید نزاشتین یعنی اگه این رمان پارتاش تموم بشن اصلا سراغ این سایت نمیام دیگه 😠

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *