خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت نودو هشت

رمان بهار/پارت نودو هشت

نیما هر حرفی رو بهونه میکرد تا سر جنگ راه بندازه درست مثل الان و حالا.
دلگیر نگاهش کردم.چی تو این نگاه های گله مندانه بود!؟
هیچی…هیچی…
اون‌نمیتونست خودش رو عوض بکنه چون پر از خشم و نفرت بود.
پر از کینه ونفرت بود.پر از خشم.انتقام.
سرم رو به آرومی تکون دادم و گفتم:

-نه نیما…من …من همچین فکری نکردم.من…من نگفتم تو آنرمالی! من فق….

دستشو تو هوا تکون داد و با خم شدن و برداشتن کیفش جواب داد:

-خب خب…لازم نکرده حرفی بزنی!

خودمم دیگه علاقه ای به حرف زدن نداشتم.
خم شدم و پتوی افتاده رو زمین رو مرتب کردم و رفتم سمت تخت .
گذاشتمش یه گوشه و بعد موهای ریخته رو صورتم رو پشت گوش زدم و برگشتم که برم سمت سرویس بهداشتی اما همون موقع نیما گفت:

-هوی…بیا اینجا!

اصلا خوشم نمیومد از اینکه اینجوری صدام میزد.پوزخندی زدم و با حرص گفتم:

-من هووووی نیستم. اسم دارم.اسمم بهار…

مثل جن بی بسم الله با همون خوابالودگی و شلختگی ظاهری رو به روش ایستاده بودم و تماشاش میکردم.اهمیتی به حرفم نداد.
اومد سمتم.یک قدمیم ایستاد و گفت:

-خوب گوش کن ببین چیمیگم!

با پوزخندی محو کنج لبم رو دادم بالا و گفتم:

-قبل از رفتن میخوای امرو نهی هات رو شروع بکنی!؟

انگشت اشاره اش رو به نشونه ی خفه شدن روی لبهام گذاشت و گفت:

-هیششش! من میگم تو میشنوی…میبندی دهنتو و فقط گوش میدی!

اصلا بلد نبود عین آدمیزادا حرف بزنه.بی ادب و بددهن و بچه پررو!
من از این جامعه ی مرد سالاری بیزار بودم.
از اینکه بعضی مردها به خودش اجازه ی هر نوع رفتاری رو میداد!
با خشم و پوزخند بهش خیره بودم که پرسید:

-از ساعت چند تا چند باید اونجا باشی!؟

این حساسیتهای بیخودی و سخت گیری و بی اعتمادی و سوال جواب کردنهاش حالمو بهم میزد. چندثانیه ای دلگیر نگاهش کردم تا از این نوع نگاه هام بخونه چقدر ازش بدم میاد و درآخر هم با ابروهای درهم گره خورده جواب دادم:

-یه شیفت کاری کامل…هشت تا 3 !

نفس عمیقی کشید.زبونشو توی دهنش چرخوند و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:

-زیادیه.خوش ندارم تا این موقع بیرون باشی ولی استثانا این رور رو میزارم…حالا خوب گوش کن ببین چیمیگم…مثل یه دختر خوب میری و مثل یه دختر خوب هم برمیگردی…

هصبی شدم و پرسیدم:

-چرا اینجوری با من حرف میزنی؟ چرا یه جوری…

نذاشت حرف بزنم و داد زد:

-حرف نزن فقط گوش بدههههههه! ببین…راس سه و نیم زنگ میزنزم رو تلفن خونه…بهار وای به روزگات اگه زنگ بزنم و نباشی که جواب بدی…خونه رو رو سرت خراب میکنم!

کارد میزدن خونم در نمیومد.نفس میکشیدم ولی به سختی.
دندونهام رو هم فشرده شدن و صدایی ازم درنمیومد.
دستهام رو مشت کردم و اونقدر انگشتام رو فشار دادم که فرورفتن ناخنهام تو کف دستم رو کاملا احساس کردم.
تندتند نفس کشیدم و پرسیدم:

-من اسیر تو نیستم….من اسیر تو نیستم….عصبی…تو یه آدم عصبی و روان پریشی که دکتر لازمی…باید بری پیش روان پزشک تو یه …

حرفم تموم نشده بود که دستشو بالا برد و یه سیلی محکم به گوشم زد.
سیلی ای که باعث شد برق از چشمهام بپره و سرم کج بشه…
این ضربه اونقدر محکم و کوبنده بود که هم قاچ خوردن لبم رو حس کردم و هم جاری شدن خون رو از کنج لبم…
صداش رو انداخت رو سرش و شروع کرد داد و هوار کشیدن و دعوا کردن و حرفهای زوری زدن:

-هر حرفی بهت میزنم فقط باید یه کلمه بگی باید بگی چشمممممم…چشمممم…میفهمی!؟ فقط باید بگی چشمممم!

 

سر کج شده ام رو صاف نگه داشتم و دستمو زیر چونه ام گرفتم که قطره ی خون نچکه روی زمین.
ازش متنفر شدم.متنفر و متنفر تر….
نگاه آخرو بهم انداخت و برای چندمین بار تاکید کنان گفت:

-راس سه و نیم زنگ میزنم خونه ..نباشی و جواب ندی هرجا هستی پیدات میکنم بهار و….

ادامه ی حرفش رو نزد.
اجازه داد خط و نشونهاش فقط تا همینجا ادامه داشته باشن.
نفس عمیقی کشید و بعدهم یقه لباسش رو مرتب کرد و از اتاق زد بیرون…
من موندم و یه حس مزخرف…
حس اضافی بودن وسط زندگی مزخرف مرد دیوونه ای که هنوز درگیر زندگی قبلیشه….

نفس عمیقی کشید و بعدهم یقه لباسش رو مرتب کرد و از اتاق زد بیرون…
من موندم و یه حس مزخرف…
حس اضافی بودن وسط زندگی مزخرف مرد دیوونه ای که هنوز درگیر زندگی قبلیشه…
مردی که به همچی مشکوک و به زمین و زمان شک داره و حس میکنه همه ی دور و اطرافیانش میخوان بهش خیانت بکنن خصوصا زنش!
موندم با این دیدگاهی که اون داره چرا مامان و عمو راضی شدن دست به دست هم بدن و اتحاد بکنن من باهاش اردواج کنم.
تو فکر بودم که در باز شد و دوباره اومد داخل.
فکر نمیکردم برگرده واسه همین
از ترس اینکه باز هم بخواد کتکم بزنه یکی دو گام عقب رفتم.
نفس عمیقی کشید و بعد دست کرد توی جیبش و از کیف پولش چند اسکناس به همراه یه دسته کلید بیرون آورد و گفت:

-راس سه و نیم نبودی فاتحه ی خودت رو بخون!

با تنفر نگاهش کردم.نگاه غضب آلودی به صورتم انداخت و بعدهم دوباره از اتاق رفت بیرون.
سرم رو با تاسف تکون دادم و رفتم سمت آینه .
یه یرگ دستمال کاغذی برداشتم وگذاشتم روی زخن لبم و اون خون جاری شده از لبم رو تمیز کردم.
سوزش داشت چون قبلا هم زخم بود و این یکی سیلی هم تبدیلش کرد به یه شکاف باز….
دستمال خونی رو مچاله کردم و پرت کردم جلوی آینه و با غیظ گفتم:

” کثافت عوضی…دستت بشکنه ”

نگاه پرنفرتی حتی به تصویر خودم انداختم و بعد هم از اتاق رفتم بیرون….
نیما اونقدری عصبانیم کرده بود از خودم و ازهمه که حتی باخودمم مشکل پیدا کرده بودم.

*

هول و دستپاچه درحالی که هر چند ثانیه یکبار ساعت مچیم رو نگاه میکردم از تاکسی پیاده شدم.
وحشت اینکه ساعت سه بشه و نیما زنگ بزنه خونه و من نباشم باعث شده بود بدجور به تب و تاب بیفتم. دست بردم تو کیفم و چند اسکناس مچاله شده بیرون آوردم و به سمت راننده گرفتم و بعدهم در حالی که توی کیف دنبال دسته کلید میگشتم دویدم سمت خونه.
سرم خم بود و دلم پر آشوب و دستم در جست و جوی دسته کلید.
پیدا نمیشد….
غرولند کنان گفتم:

“لعنت….لعنت….کجایی؟ پیداشو لعنتی…پیداشو…”

ساعت تقریبا نزدیک به سه و نیم بود.قلبم داشت تالاپ تلوپ تو سینه ام میتپید چون شک نداشتم نیما اهل شوخی نیست و اگه راس سه و نیم زنگ بزنه و خونه نباشم پدرمو درمیاره.
بالاخره دست کلید رو پیدا کردم و با باز کردن در فورا رفتم داخل.
تلفن داشت زنگ میخورد و من حتی کفشهام رو هم درنیاوردم و فقط میدونم با تمام توان خودمو رسوندم به تلفن و درست لحظه آخر گوشی رو برداشتم و نفس زنان جواب دادم:

“الو….”

نفسم بالا نمیومد.قلبم بی وقفه و با ریتمی سریع می تپید و قفسه ی سینه ام تند تند بالا و پایین میشد.
بی سلام و علیک و هر حرفی پرسید:

“کی رسیدی؟”

نفسم بالا نمیومد و من توی همین شرایط بریده بریده جواب دادم:

“همین الان….”

ولو شدم رو صندلی.لعنت به تو نیما.لعنت که منو تو این وضع انداختی.دستی روی پبشونیم کشیدم و، چون نمیخواستم بازم بهونه واسه عصبانیت دستش بدم پرسیدم:

“اوامر دیگه ای نداری حضرت والا ؟ حالت میتونم …”

حرفم رو کامل نزده بودم که حس کردم از پشت در با فاصلهی خیلی نزدیکی، سروصدا میاد و بدتر اینکه یکی از بیرون کلید کرده بود توی قفل .
این واسه من که تنها بودم و انتظار اومدن کسی رو نداشتم هم عجیب بود هم ترسناک همین باعث شد دستپاچه و با ترس بپرسم:

‘تو الان پشت دری میخوای بیای داخل؟”

زود جواب داد
:

“نه معلوم که که”

باور کردم و دوباره گفتم:

“خواهش میکنم سر به سرم نزار.اگه واقعا پشت دری بگو…”

با کلافگی جواب داد:

“گفتم نه من الان انبارم”

من من کنان و بریده بریده گفتم:

“ی..یکی …یکی پشت در…”

خودش هم تعجب کرد برای همین پرسید:

“یعنی چی یکی مشت در؟چیمیگی تو ؟؟؟”

بلند شدم و نگاهی به سمت در انداختم.از پشت در صدای مکالمه ی چندنفر میومد.
حتی میتونم یگم صدای چند مرد.
نگران پرسیدم:

“منتظر کسی بودی تو؟کسی که بخواد بیاد اینجا”

یلافاصله جواب داد:

“نه معلوم که نه”

چون این جواب رو داد ترس من بیشتر شد برای همین گفتم:

“یکی پشت در نیما…یکی پشت دره…یکی که نه.چندنفرن…مرد هستن..چندتا مرد”

متعجب پرسید:

“یعنی چی؟؟چی میگی تو؟ کی پشت در؟”

در که باز شد گوشی هم از دست من افتاد روی زمین.
واقعا ترسیده بودم از اون صدا های کلفت خصوصا اینکه نیما اینجا نبود و انتظار اومدن هیشکی رو هم نداشتم.
تازه هرکسی هم که قرار بود ییاد اینجا قطعا کلید نداشت.
کنجکاو چندقدمی به جلو رفتم که همون کلید تو قفل چرخید و با باز شدنش لنگه ی در به آرومی کنار رفت..

کنجکاو چندقدمی به جلو رفتم که همون لحظه کلید تو قفل چرخید و با باز شدنش لنگه ی در به آرومی کنار رفت…
نفسم تو سینه حبس شده بود و من همزمان به دو چیز فکر کردم.
به اینکه کی پشت در و اینکه اگه طرف یه دزد باشه که تو روز روشن هوس دزدی به سرش زده چی باب دستمه که میتونم پرت کنم سمتش…
تو تب و تاب بود که خلاف انتظارم صدای پاشنه ی کفش زنانه ای تو سکوت سنگین راهرو پیچید.
دزد زن دور از انتظار بود!
جلوتر رفتم تا اینکه بالاخره با رویا چشم تو چشم شدم.
صاف و شق و رق ایستاد و به من خیره شد.
مانتو وشلوارش مشکی بودن و کفشها و شالش عسلی.
لباسهاش ترکیب و هماهنگی زیبا از
یه شلوار فاق کوتاه هشتاد سانتی و یه مانتوی آستین پاکتی مدل گشاد بود که تبدیلش میکرد به یه خانم خوش لباس.
به پاهاش خلخال بسته بود و رنگ ناخنهای پاش با رنگ ناخنهای انگشتای دستش یکرنگ بودن…
موهاش رو لایت کلاهی کرده بود و با رژ خوشرنگی لبهاش رو بیش از اعضای دیگه ی صورتش تو معرض دید گذاشته بود.
پس اونی که واسه دقایق طولانی منو مضطرب کرده بود رویا خانم بود!

کیف خوش مدلش که همرنگ با شال و کفشهاش بود رو تو دستهاش جا به جا کرد و پوزخند زنان گفت:

-هه ! جالب شد…

چیزی نگفتم.سرش رو خم کرد و خندید اما از سر تاسف.
سگرمه هام رو زدم توهم و پرسیدم:

-شما اینجا چی میخواین؟!

هی پوزخند پشت پوزخند.
در تلاش بود با این پورخندها من رو تحقیر بکنه.
با مکث دوباره سرش رو بالا گرفت و گفت:

 

-من اینجا چیکار میکنم!؟ خدای من ! جُک سال میگی!؟ این سوال رو که من باید از تو بپرسم آویزون هَول….
تو وسط زندگی منی بعد از خودم این سوال رو میپرسی!؟ قربون سنگ پای قزوین….

حرفهاش خیلی واسم اهمیت نداشتن چون همیشه با من حال نمیکرد واحتمالا الان هم بیشتر از قبل ازم بیزار شده بود چون گمون میکرد به خواست خودم و با اشتیاق حاضر شدم زن نیما بشم.
در صورتی که واقعا اینطور نبود.
من همین حالاش هم حاضر بودم با جون و دل ازش جدا بشم و حتی صادقانه باید اعتراف میکردم به امید اینکه یه روز ازمون ناامید بشن و راضی به طلاقمون بشن این روزا رو تحمل میکردم برای همین گفتم:

-فکر کنم اینجا لازم اوم ضرب المثل قدیمی رو به کار ببرم…
همون که میگه کافر همه را به کیش خود پندارد!

من حرف خیلی خاصی نزدم اما همین مثل ساده اونو کفری تر کرد برای همین با نفرت و عصبانیت گفت:

-خیلی زبون داری…البته از اول هم معلوم بود از اون مارهای زیر گلیمی..از اول چشمت پی زندگی ما بود آره؟
منتظر بودی ببینی چی میشه که بپری وسط این زندگی..کلا تفاله پسندی!

دیگه داشت زیادی گنده تر از دهنش حرف میزد.
منم خوشم نمیوند باهاش بحث و بگو مگو کنم.
آخه اصلا اون چه جوری کلید ایمجارو داشت؟
یه نفس عمیق دیگه کشیدم و کفتم:

-من بازهم رجوع میکنم به همون ضرب المثلهای قدیمی.
همون که میگه جواب ابلهان خاموشیست!

دیدم که خشم و نفرت چه جوری تو صورتش نمایان شد.
دست آزادشو مشت کرد و چون فقط میخواست خودش رو خالی بکنه گفت:

-تو اونقدر بدبخت و حقیری که تهش چون فهمیدی هیشگی نمیگرتت اومدی اینجا آره؟ اومدی که بشی زن دوم نیما ؟ تفاله بودن خیلی حال میده آره !؟

خواستم جوابش رو بدم اما همون موقع تلفن همراهم تو جیب مانتوم زنگ خورد.
به آرومی بیرونش آوردم و نگاهی بهش انداختم.
نیما بود و چون میدونستم اگه جواب ندم بعدا خیلی شاکی میشه به اجبار اما شماره رو وصل کردم و گفتم:

“الو…”

بدون هیچ مقدمه ای خیلی سریع و فوری پرسید:

” کجایی؟ کی پشت در بود؟ کسی اومد داخل خونه ؟”

خیره به رویا جونش که البته ادعا داشت قیدش رو زده جواب دادم:

“آره…زنته…”

تا قبل از این دستپاچه و تند و عجله ای به نظر می رسید اما وقتی این جواب رو بهش دادم چنددقیقه ای ساکت شد و بعد پرسید:

“الان اونجاست ؟!”

“آره…میشه بیای”

“نزدیک خونه ام”

این رو گفت و تماس رو بی خداحافظی یا زدن حرف دیگه ای قطع کرد.
با اینجال مشخص بود تا بهش گفتم یکی داره میاد اینجا فورا سوار ماشین شده و اومده سمت خونه.
رویا با انزجار نگاهم کرد و بعد نگاهی به دور و اطراف انداخت.
دکوراسیون خونه اش و چیدمان وسایلش همچنان مثل سابق بود.
چرخید سمت در و خطاب به کارگرهایی که همراهش بودن گفت:

-بیاین داخل !

بااخم پرسیدم:

-همیشه عادت داری دعوت نشده بری خونه ی این و اون؟!

سرش رو با غیظ برگردوند سمتم و با نفرت و صدای بلند و حالتی عصبی گفت:

-اینقدر واسه من خزعبل نگو…اینجا هنوز خونه ی من دخترهیچی ندار هَول….
پاشدی بی هیچ و پوچ و جهاز اومدی تو خونه ی من حالا واسم نطق هم میکنی؟

نفس عمیقی از سر عصبانیت کشیدم و بعد یک گام عقب رفتم و دست به سینه ایستادم.
اصلا خوشم نمیومد باهمچین آدمی دهن به دهن بشم.
یه دختر حسود عقده ای عصبی که از زمین و زمان طلبکاره

نفس عمیقی از سر عصبانیت کشیدم و بعد یک گام عقب رفتم و دست به سینه ایستادم.
اصلا خوشم نمیومد باهمچین آدمی دهن به دهن بشم.
یه دختر حسود عقده ای عصبی که از زمین و زمان طلبکاره و همچنان فکر میکنه این جا خونه اش و این منم که دعوت نشده اومدم اینورا…

نفس عمیقی از سر عصبانیت کشیدم و بعد یک گام عقب رفتم و دست به سینه ایستادم.
اصلا خوشم نمیومد باهمچین آدمی دهن به دهن بشم.
یه دختر حسود عقده ای عصبی که از زمین و زمان طلبکاره و همچنان فکر میکنه این جا خونه اش و این منم که دعوت نشده اومدم اینورا…

کارگرها که اومدن داخل گفت:

 

-چندتا ساکت و قاب عکس تو زیر پله دارم…
تابلو عکسایی که فقط عکس خودمن بردارین….
کیف و وسایل رو هم بردارین و ببرین بزارین تو ماشین!

کارگرها هردو و باهم مطیعانه گفتن:

-چشم خانم….

چیزی نگفتم و تصمیم گرفتم اصلا در این مورد دخالت نکنم تا وقتی که خود نیما سر برسه.
کنار یکی از مبلها ایستادم و بهش تکیه کردم.
تلفنش زنگ خورد.
نگاهی تحقیر آمیز از کنج چشم به صورتم انداخت و بعد مشغول صحبت با تلفن همراهش شد و من هم ناخواسته حرفهاش رو میشنیدم:

” الو….سلام…..آره اومدم اینجا…..نه خودش نیست…..آره باید باهاش صحبت کنم زودتر بیاد و پای برگه لعنتی طلاق رو امضا بکنه……
هه….آره …..دخترعموش…از اول هم چشمش پی این زندگی بود…..نه بابا……فکر میکنی واسه دخترای بدبخت بیچاره ای واسه اون فرق داره طرفشون هنوز طلاق نگرفته؟ اونا فقط میخوان بپرن وسط زندگی این و اون…..”

 

خدایااااا…..چقدر آدم چندش و حال بهم زنی بود رویا.
نفرتی هم که نسبت به من داشت کاملا از سر حسادت بود.
یه حسادت و نفرت احمقانه.
و یه جوری حرف میزد انگار پاک دامن ترین و پولدارترین دختر شهر بود و اصلا هم به یه ورش نبود جلو چشمهای خودم اومد و رفت پیش دکتر اونم بخاطر سقط جنین از مردی که شوهرش نبود !
عصبی وار پامو تکون میدادم که بالاخره در باز شد و نیما اومد داخل…
اولینبار بود از دیدنش خوشحال میشدم چون فقط خود اون بود که میتونست زنش رو تحمل بکنه.
رویا که همچنان مشغول صحبت تلفنی بود با دیدن نیما فورا به کسی که پشت خط بود تند تند گفت:

” من بعدا باهات صحبت میکنم….آره…..فعلا…..”

 

تلفن همراهش رو گذاشت کیفش و صاف ایستاد و با ابروی بالا رفته خیره شد به نیما.
چشمهام زوم شدن رو صورت نیما.
اخمو و عبوس تر از همیشه بود.کیف و وسایلشو انداخت روی میز و خطاب به رویا پرسید:

-اینجا چیکار میکنی!؟

رویا مغرورانه نگاهش کرد و جواب داد:

-اول اینکه اومدم وسایل شخصیمو جمع کنم و ببرم و دوم اینکه بهت بگم اینقدر بیخودی این موضوع طلاق رو کش نده….
چرا نمیای و توافقی همچی رو حل نمیکنی هاااان ؟

مکث کرد.با حدیت زل زد تو چشمهای نیما و گفت:

-نیمااا….من دیگه به این زندگی برنمیگردم پس بیخودی واسه نگه داشتنم تو روند طلاق سنگ اندازی نکن!

کنج لب نیما به زهرخندی بالا رفت.یکی دو تا از دکمه های پیرهنش رو باز کرد و بعد کتش رو از تن درآورد و پرت کرد سمت من.
تو هوا گرفتمش.
ابروهاش رو درهم گره زد و بعد گفت:

-چرا فکر میکنی من میخوام تورو توی این زندگی نگه دارم!؟ هان؟؟ اصلا چیشد باخودت به همچین نتیجه ای رسیدی!؟

دسته کیفش رو سفت گرفت و با قدم های سریع اومد جلو و پرسید:

-پس چرا حاضر نمیشی توافقی همچی رو تموم کنی!؟

نیما دستهاش رو به کمرش تکیه داد و بعد گفت:

-طلاقت میدم ولی زمانی که از تمام حق و حقوقت بگذری! مهریه بی مهریه….
یه خونه هم واسه تولدت به نامت کردم…اون رو هم باید برگردونی!

رویا ناباورانه نیما رو نگاه کرد وبعد خیلی سریع جلو اومد و گفت:

 

-چی ؟؟؟ داری گرو کشی میکنی؟ یعنی چی که نمیخوای مهریه ام رو بدی؟ یعنی چی که خونه رو میخوای؟ آخه این حرفها یعنی چی؟

نیما خیلی ریلکس و راحت جواب داد:

-همون که شنیدی! مگه طلاق نمیخوای!؟

رویا با صدای بلند داد زد:

-میخوام ولی بیخیال مهریه ام و خونه نمیشم!

نیما ریلکس شونه بالا انداخت و گفت:

-خب پس برگرد سر خونه زندگیت….من طلاق نمیدم مگر به شرط بخشیدن مهریه و پس دادن خونه…میخوای بخواه نمیخوای هم نخواه.
اونارو پس بده طلاقتو بگیر و برو…نمیخوای پس بدی هم خب اوکی…مشکلی نیست.برگرد سر خونه زندگیت…

پوزخندی زد و گفت:

-هدیه میدی و هدیه پس پیگیری؟ یادمه اون خونه رو واسه سالگرد عقدمون بهم هدیه دادی!

نیما دستهاش رو از دو طرف کمرش برداشت و همونطور جدی اما خونسرد گفت:

-آره…هدیه دادم و حالا همین هدیه رو میخوام پس بگیرم!

عصبی شد کاملا مشخص بود. بازهم به سمت نیما قدم برداشت و گفت:

-خیلی رفتارهات بچگونه ان نیما خیلی…

نیما نیشخندی زد و آهسته و لش گفت:

-ببین این دهن منو وا نکن….این دهن لامصب منو وا نکن….

نیما نیشخندی زد و آهسته و لش گفت:

-ببین این دهن منو وا نکن….این دهن لامصب منو وا نکن …وا نکن!

از لحن تند و نوع حرف زدن و اخم و تخم نیما پر واضح بود حسابی با رویایی که قبلا جونش رو هم براش میداد سر جنگ داده.
من که هیچی…اون خودش هم از این رفنار نیما حسابی به تعجل افتاده بود.
دستشو تکون داد و گفت:

-چیه؟ سیگار نکشیدی که اینجوری داری واسه من داد و هوار میکشی!؟
میخوای بری یه پاکت بکشی بعد بیای واسه من صداتو بندازی رو سرت…بلکه اعصاب نداشته ات اومد سرجاااا…

نیما بی توجه به حرفهای رویای که همیشه عاشقش بود و جونش رو هم بخاطرش میداد پرسید:

-اصلا تو واسه چی اومدی خونه ی من!؟ هااااان!؟
سر چی بیخود اومدی اینجااا؟

نیما اونقدر عصبانی شده بود که حتی منی هم که طرف حسابش نبودم تو اون لحظه، و تازه فاصله هم داشتم باهاش تنم از ترس داشت می لرزید.
رویا مثل خود نیمای بی اعصاب با لحن تندی گفت:

-یه جوری میگی اینجا انگار دزدکی اومدم…نصف وسایل اینجا جهاز منه پس اینجا هنوز هم خونه ی منه!

صدای نعره ی نیما چهار ستون خونه رو لرزوند:

-اینقدر خومه ی من خونه ی من جهاز من فلان من بهمان من نکن…
اینجا یه زمانی میشد گفت خونه ی توئہ نه الان…اصلا تو بیخود کردی وقتی زن من خونه تنهاست دست دوتا غریبه رو گرفتی و آوردی اینجا…

من یکی که کپ کردم.
باورم نمیشد واقعا این خود نیماست که داره سر رویا داد میکشه.
چشمم از نیما به سمت رویا رفت.
اون خودش هم شوکه بود ولی خیلی زود اون حالت بهت زده ی صورتش پر کشید و جاش رو به یه پوزخند عصبی داد و به طعنه پرسید:

-هه…زنت !؟

نیما باهمون تحکم و صدای بلند جواب داد:

-آره…به چه حقی عین گاو سرتو انداختی پایین و با دوتا مرد غریبه اومدی داخل اون هم وقتی زن من تو خونه تنها بود…؟

رویا اگه تا پیش از این فکر میکرد همچی شوخیه حالا دیگه کم کم دوهزاریش افتاد دور و برش چه خبره. واسه چند لحظه نیمارو با تعجب نگاه کرد و بعد وقتی به خودش اومد با جدیت گفت:

-بسه دیگه اینقدر صداتو واسه من بالا نبر.تا وقتی جهاز من اینجاست پس اینجا خونه ی من…

نیما سگرمه هاش رو بیشتر توهم زد تا صورتش رو اخمالود تر نشون بده و بعد کف دستشو به سمت رویا دراز کرد و گفت:

-رد کن بیا دسته کلیدو…زودباش!

جدی تر از اونی بود که بشه گفت سر شوخی یا حتی لجاجت داره.
رویا به ناچار دسته کلیدش رو کف دست نیما گذاشت و گفت:

-واقعااااا که خود واقعیتو نشون دادی!

نیما دسته کلید رو گرفت و گفت:

-جمع کن هرچی خنزر پنزر داری و بزن به چاک!

رویا با حالتی عصبی گفت:

-اگه منظورت از خنزر پنزر همون وسایلیه که هرکدوم دوبرابر قیمت خون دوروبری هات قیمت داره ،اونارو که صدرصد میام جمع میکنم و میبرم…
فقط…من دیگه نمیخوام این قضیه کش پیدا کن…بیا و به این قضیه ی طلاق خاتمه بده و تمومش کن…
دیگه یک ثانیه هم نمیخوام اسم مزخرف تو توی شناسنامه ام باشه!

نیما دسته کلید رو پرت یه گوشه و گفت:

-قبلا گفتم الان هم میگم…طلاقت میدم به دو شرط..
شرط اول بخشیدن مهریه اس شرط دوم پس دادن خونه!

رویا که کاملا مشخص بود اصلا علاقه ای به اینکه از خیر این دو مورد رو نداره گفت:

-واقعا که برات متاسفم…محاله از مهریه ام بگذرم.خیلی پستی خیلی …درضمن.فکرش رو هم نکن بخوای با این دو مورد منو دوباره برگردونی به این زندگی…

واکنش نیما یه پوزخند طعنه امیز بود.
کنج لبشو یه وری کرد و گفت:

-باشه تو هرجور دوست داری فکر کن…

تلفن همراه و سوئیچش رو گذاشت کنار و اینبار رو کرد سمت من و گفت:

-یه لیوان آب برام بیار…

آهسته گفتم:

-باشه…

نگاهی به رویا که میدونم چقدر از اینکه من داشتم از وسایل و جهازش استفاده میکنم کفریه انداختم و بعد از کنارش رد شدم و رفتم توی آشپزخونه تا واسه نیما آب بیارم درحالی که همچنان کتش رو دو دستی تو بغلم‌نگه داشته بودم……

 

از کنارش رد شدم و رفتم توی آشپزخونه تا واسه نیما آب بیارم درحالی که همچنان کتش رو دو دستی تو بغلم‌نگه داشته بودم…
اصلا دوست نداشتم وقتی اونها اینجا هستن و بحث و بگو مگو میکنن من هم کنارشون باشم.
رفتم تو آشپزخونه و با یه لیوان آب برگشتم پیش نیما.
هنوزم عصبی بود.
اما چیزی که توجه من رو جلب میکرد نگاه های معنی دار رویا بود.
یه جوری با چشم تعقیبم میکرد که اون‌نگاه هام از صد تا فحش هم بدتر بود.
لیوان رو به سمتش گرفتم اماهمون موقع رویا که راه به راه به اون دو کارگر دستور میداد با زدن پوزخند و طعنه گفت:

-هه! لیوان آبشم مال منه بعد زبونشون سه متر درازه…شک ندارم با یه چمدون لباس کهنه اومده اینجا…

تا اینو گفت سرم رو خیلی آروم به سمتش برگردوندم.خب فکر کنم حق هم داشت.
وقتی همینجوری زوری و هول هولکی منو عقد میکنن و بدون جهاز میفرستن اینجا باید هم همچین حرفهایی بشنوم….
نیما خواست لیوان رو ازم بگیره اما دستمو پس کشیدم.
با یکم تعجب نگاهم کرد اما دیگه دوست نداشتم اون هر آبی که بقول اون تو لیوانهای جهازشه خورم.
نه دلم‌میخواست خودم‌بخرم و نه حتی نیما.
کت نیما رو گذاشتم رو تکیه گاه مبل و بعدهم برگشتم تو ی آشپزخونه.
اون لیوان رو انداختم تو سینگ و بعد از داخل یخچال یه بطری آب معدنی بیرون آوردم و دوباره برگشتم پیش نیما.
بطری رو به سمتش گرفتم و با صدای بلند جوری که به گوش رویا هم برسه گفتم:

-این بطری دیگه فکر نکنم جهاز کسی باشه!

نیما پوزخند محوی زد و بعد سر بطری رو باز کرد و یکم از اون آب رو خورد.رویا قدم زنان اومد سمتم.
با تاسف و پوزخند سر تاپام رو برانداز کرد و بعد گفت:

-زبون تند و تیز درازی داری.باهمین زبون هم مخ تیلیت کردی و اومدی اینجا آره ؟

جوابشو ندادم.من مثل اون عقده ای نبودم.هیچ علاقه ای هم به شوهرش نداشتم.
نیما بطری رو پایین آورد و بعدگفت:

-وسابلتو جمع کن زودتر برو…واسه بردن جهازتم ار دادگاه نامه بیار در خدمتتم!

حتی من هم متوجه شدم نیما قصد داره رویا رو یکم اذیت بکنه.
اول رو کرد سمت کارگرش و گفت:

-اون قاب عکسهای تکی رو فقط ببر…بعدشم بیا ساک لباسمو ببر…بجنب..

امرو نهیش که تموم شداینبار اومد سمت نیما و گفت:

-لج کردی با من آره؟ لج کردی نیما؟

نیما کم‌محلش کرد و فقط گفت:

-همون که شنیدی…

دنبالش رفت و خیلی شاکیانه گفت:

-من واسهوجهازمم باید برم از داداگاه نامه بیارم؟
چه وِردی تو گوشت خوندن که اینجوری واسه من لجوج شدی هاااان ؟!

با حرص انگشت اشاره اش رو به سمت من گرفت و گفت:

-این ؟ اینی که حتی یه لیوان هم باخودش اینجا نیاورده این زیر گوشت خونده که با اینجوری تا کنی؟؟؟ آرهههه؟

بدجور کفری شده بودم از دستش. چی باخودش فکر میکرد؟!
اینکه من با میل خودم پا تو این خونه گذاشتم؟
به خواست خودم میخواستم زن نیما بشم؟
به سمتش رفتم و با عصبانیت گفتم:

-اینقدر این این نکن و عین سگهای نااهل هاپ هاپ راه ننداز ..شوهرت ارزونی خودت!

نمیدونم چرا اینقدر یهو بی هوا عصبانی شده بودم.
فقط میدونم بدجور اعصابم از دستش بهم ریخته بود.
مغزم سوت میکشید وقتی این این میکرد و همه جور تهمتی بهم میزد.
قلبم تند تند تو سینه ام می تپید و نفسم از خشم بالا نمیومد.
با خشم و عصبانیت ازش رو برگردونم و سمت پله ها پا تند کردم چون دیگه نمیخواستم حتی یه لحظه ریخشتو ببینم….
اما صداش رو شنیدم که بلند بلند و با حرص میگفت:

-به من میگفت سگی که هاپ هاپ میکنه؟
سگ خودتی و هفت جد آبادت دختره ی عوضی …بی صرف بی پدر….تو کی هستی که بخوای به من همچین حرفی بزنی!؟

ایستادم.
گوشهام درست شنیدن!؟
به من گفت بی پدر…
سرم رو برگردوندم سمتش و بهش نگاه کردم.
باورم نمیشد بخواد اینجوری توهین بکنه.
دل شکسته نگاهش کردم اما قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم نیما به سمتش رفت و یه سیلی محکم به گوشش زد و گفت:

-قدر خدا هم بخوامت به عموم توهین کنی جوابت اینه….

 

نیما به سمتش رفت و یه سیلی محکم به گوشش زد و گفت:

-قدر خدا هم بخوامت به عموم توهین کنی جوابت اینه….

شوکه وار بهشون خیره شدم.از نظر من نیما همچنان عاشق رویا بود هرچند خودش این رو باور نداشت و میگفت قیدش رو زده اما هرگز فکرش رو هم نمیکردم که یه روز بخواد اینجوری باهاش رفتار کنه….
حتی کارگرها هم دست از کار کشیدن و اون دوتارو تماشا میکردن.
رویا با نفرت به نیما خیره شد و گفت:

-حالم ازت بهم میخوره نیما..واقعا که برای اونهمه سالی که کنارت زندگی کردم از خودم متنفر و بیزارم…

نیما به در اشاره کرد و گفت:

-جمع کن و از اینجا برو بیرون…زود باش!

رویا با نفرت و صدای بلند گفت:

-معلکم که میرم…فکر کردی می مونم؟ لیاقت تو همین دختره ی هول هیچی نداره پاپتیه…فقط همین لیاقت تورو داره …

اینبار سکوت کردم و چیزی نگفتم.نمیخواستم پیاز داغ این دعوا رو بیشتر بکنم.
نیما دستهاش رو به کمرش تکیه داد و گفت:

-برو…وسایلتو که جمع کردی پس برو

با نفرت و تحقیر سر تا پای نیما رو برانداز کرد و با پایین آوردن دستش از روی صورتش گفت:

 

-میدونی چیه؟اصلا از اینکه بهت خیانت کردم و مهر و محبتمو به یکی دیگه دادم پشیمون نیستم…نیستم….

نیما با صدای بلند داد زد:

-خفه شو و گورتو گم کن..

رویا دیگه نتونست اونجا بمونه.یعنی براش ممکن نبود.کارگرا که وسیالش رو بردن بازهم یه نگاه سراسر نفرت به پا انداخت و بعدهم از خونه رفت بیرون.
نیما که هرگز فکر نمیکردم روزی دست روی دست بلند بکنه دستهاش رو از دو طرف کمرش برداشت و راه افتاد.
از کنار من رد شد و به سمت پله ها رفت.
چرخیدم و بهش نگاه کردم.
حس کردم خیلی ناراحت …
سعی کردم نسبت به این موضوع بیتفاوت باشم ولی نتونستم.
تصمیم گرفتم برم تو آشپزخونه و یه نوشیدنی براش درست کنم.
نه اینکه دلم باهاش صاف شده باشه نه….
ولی حس کردم نباید تو همچین شرایطی تنهاش بزارم خصوصا اینکه بخاطر من و پدرم تو گوش کسی که خیلی دوستش داشت سیلی زده بود.
یه گل گاو زبون براش درست کردم و بعد هم از اونجا بیرون اومدم و راه افتادم رفتم سمت اتاق خواب.
پله هارو آروم آروم رفتم بالا
چند ضربه به در زدم و رفتم داخل…
روی تخت نشسته بود و سیگار میکشید.
قدم زنان به سمتش رفتم و بدون اینکه حرفی بزنم کنارش، با کمی فاصله روی تخت نشستم.
سیگارو بین لبهاش گرفت و دودش رو بیرون فرستاد.
نمیدونستم سر حرف رو چه جوری باهاش وا بکنم.
سختم بود.
اون واسه من نه یه همسر، نه یه پسرعمو بلکه یه غریبه بود.
یه غریبه که انگار هیچوقت نمیشناختمش !
وقتی سیگارو لای لبهاش گذاشت،
جرات به خرج دادم و دستمو سمت سیگارش دراز کردم و خیلی آروم اونو از لای لبهاش بیرون آوردم.
سرش رو به آرومی برگردوند سمتم و نگاهم کرد.
آهسته و آروم گفتم:

-میشه به جای سیگار اینو امتحان کنی…واسه اعصاب خوبه!

سرش رو به سمتم برگردوند و خیلی آروم با صدای نسبتا خفه ای پرسید:

-میخوای بگی من بی اعصابم؟

تند تند جواب دادم:

-نه نه…م…من…من همچین منظوری نداشتم.ببخشید…فقط…

وسط من من کردنهان لیوان رو از روی پیش دستی برداشت و بعد کم کم شروع به خوردنش کرد.
با اینکه از هیچکدومشون خوشم نمیومد اما گفتم:

-متاسفم…من اصلا قصد نداشتم بگو مگو پیش بیاد!

لیوان رو از دهنش فاصله داد و بعد گفت:

-تو مقصر نیستی …

انگشتامو توی هم حلقه کردم و یه نفس عمیق کشیدم.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز زندگیم این شکلی بشه.
یه دوستی احمقاته با یه آدم اشتباه مسیر آینده ام رو به کل تغییر داد و عوض کرد.
من همچی رو با فرزین تصور کرده بودم.
زندگی و آینده…
نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم و پرسیدم:

-تو هنوزم اونو دوست داری!؟

نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم و پرسیدم:

-تو هنوزم اونو دوست داری!؟منظورم…منظورم رویاست…..

ابروهاش رو درهم گره کرد و بااخم بهم خیره شد.
صورتش اونقدر جدی و عصبانی شده بود از پرسیدن سوالم پشیمون شدم اما اون خودش به حرف اومد و پرسید:

-برای چی همچین سوالی میپرسی!؟

چند لحظه ای ساکت موندم و بعد همونطور که با پوست کنار ناخنم ور میرفتم و میکندمش، سر خم کردم و جواب دادم:

-اگه دوستش داری برگردونش! من مال این زندگی نیستم….تو هم اون رو دوست داری…پس برگردونش!

پوزخندی زد و گفت:

-جرا اینقدر اصرار داری که من اونو دوست دارم؟

از نظر خودم اون همچنان رویا رو دوست داشت.دوست که نه.. عاشقش بود.اونقدر عاشقش بود که هنوز طلاقش نداده بود.
سرمو بالا گرفتم و جواب دادم:

-من اصرار ندارم من میگم اگه دوستش داری خب برش..

خیلی سریع و بااخم حرفم رو برید و گفت:

-کی حاضره زندگیش رو با زنی که بهش خیانت کرده رو ادامه بده؟
زنی که با معشوقه ی دوران نوجوونیش ریخته روهم ؟! هان ؟
من رویا رو بیشتر از خودم دوست داشتم…بیشتر از جفت چشمهام ولی همچی رو بهم ریخت…
خودش نخواست….
منم دیگه نمیخوامش…

دوباره سرمو خم کردم و همونطور که با پوست دستم در میرفتم پرسیدم:

-اگه نمیخوایش پس چرا طلاقش نمیدی!؟

ته مونده ی گل گاو زبون روهم خورد و جواب داد:

-باید یه کوچولو اذیت بشه…باید قید مهریه رو بزنه به هزار دلایل…هدیه هایی هم که گرفته پس بده اون هم به هزار دلیل….
زحمتی واسه این زندگی نکشید که چیزی به پاس زحماتش بهش بدم….

اینو که گفت دستهامو ازهم جدا کرد و گفت:

-این چه کاریه دیگه….نکن دیگه!

دست از اون کار عصبی برداشتم.خیلی دلم میخواست بگم منم یکی رو دوست دارم خیلی هم دوستش دارم….هنوزم دوست داشتم.
هنوزم تو فکرش بودم.
بعضی شبها قبل از خواب اونقدر بهش فکر میکنم که شب تو خواب خوابش رو می دیدم ولی با خطایی که من کردم، با اون گناه بزرگم نتونست ببخشم…
چه راحت و ساده از دستش دادم.
چه راحت….
دوباره ذهنم رفت پی اون…پی مردی که همچنان داغش رو دلم‌بود.
سکوت رو شکست و گفت:

-عصر یه نفرو میارم قفلهارو عوض کنه….

اینو گفت و دراز کشید روی تخت درحالی که پاهاش آویزون بودن.
سرمو به سمتش برگردوندم و پرسیدم:

-میتونم یه چیزی بگم؟

دستهاشو روی شکمش گذاشت و تو همون حالت نگاهی به صورتم انداخت و گفت:

-بگو…

مردد بودم واسه گفتن این حرف ولی موضوعی بود که خیلی آزارم میداد و مدتها بود مدام میخواستم به زبون بیارمش برای همین تردید و دو دلی رو کنار گذاشتم و گفتم:

-من حس خوبی به این خونه ندارم…وقتی اینجام احساس میکنم تو زندگی رویام…
تمام وسایل اینجا مال اونه…حتی لیوانی که باید توش آب یا چایی بخورم ….

تا چنددقیقه ای چیزی نگفت.
امیدی به این زندگی نداشتم وگرنه براش میجنگیدم.
من حتی حالا هم منتظر فرزین بودم.
منتظر یه نشونه….یه خبر از فرزین.
اون بخواد من این زندگی اجباری رو ول میکردم و برمیگشتم هرجا که اون بخواد!
نیم خیز شد.یه نفس عمیق کشید و خیره شد به رو به رو و بعدهم گفت:

-خیلی خب…چندتا کارگر میارم کل وسایل رویارو جمع کنن….

وسط حرفهاش گفتم:

-میشه از اینجا بریم؟ از این خونه؟

دوباره صورتش عبوس شد.واسه اینکه فکرهای اشتباه به سرش نزنه فورا گفتم:

-ببین…من حاضرم تو یه چادر زندگی کنم…حتی توی یه اتاقک.همه جای این خونه رد اونه…
اون این خونه رو متعلق به خودش میدونه…
راضی نیست من اینجا باشم.

با سگرمه ها توی هم گفت:

-بهش فکر میکنم…حالا برو یه چیزی درست کن گشنمه!

در همین حد هم که حاضر شد بهش فکر کنه هم کافی بود.
بلند شدم و پرسیدم:

-چی دوست داری درست کنم!؟

یکم فکر کرد و بعد گفت:

-قورمه هات چه جورن…؟

کنج لبهامو رو به پایین خم کردم و جواب دادم:

-بد نیستن!

پاهاش رو برد روی تخت و درحالی که آماده ی چرت زدن میشد گفت:

-پس همینو درست کن…

آخرین چیزی که باید روی میز میگذاشتم نوشیدنی بود.
هم دوغ از یخچال بیرون آوردم و هم نوشابه و بعد هم بشقابهارو مرتب و منظم گذاشتم روی میز.
همونطور که خودش خواست براش قورمه سبزی درست کردم. درسته یکم طول کشید ولی خب…
خودش خواست من هم که زودتر از اون نمیتونستم آماده اش کنم.
دستهامو روی میز گذاشتم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم.
چهار و نیم شده بود ولی بیتفاوت شونه بالا انداختم و راه افتادم سمت پله ها….
این یه مورد اصلا تقصیر من نبود چون من نخواستم که همچین بشه.
به اتاق که نزدیک شدم اول چند ضربه و تقه ی آروم به در زدم.
جواب نداد.
بنا رو گذاشتم بر اینکه دستش بند باشه برای همین چند لحظه ای رو منتظر موندم اما وقتی دیدم خبری ازش نمیشه،
خیلی آروم درو وا کردم و رفتم داخل.
چندقدمی جلو رفتم و سرم رو به سمت تخت بر چرخوندم.
همچنان روی تخت دراز کشیده بود و بنظر خواب بود.
ساعد دست راستش روی چشمهاش بود و دست دیگه اش روی سینه ی ستبرش.
اولش خواستم بیخیالش بشم و برم بیرون چون حس میکردم اگه بیدارش کنم باز یه بهونه واسه جرو بحث و جنجال پیدا میکنه….
چنددقیقه ای ول معطل همونجا ایستادم ولی بعد دل رو به دریا زدم و رفتم سمتش.
کنار تخت ایستادم و بعد یه کوچولو خم شدم و دستش رو آهسته تکون دادم و گفتم:

-نیما….نیما…

یه کوچولو تکون خورد اما بیدار نشد.
دوباره تکونش دادم و گفتم:

-نمیخوای بیدارشی؟ ناهار درست کردم آماده اس….

ساعد دستش رو خیلی آروم از روی چشمهاش برداشت.
صورتش خوابالود بود.
چندبار پلکهاش رو باز و بسته کرد و بعد پرسید:

-چیه؟ چیشده؟

کمر تا شده ام رو صاف نگه داشتم و یک قدم عقب رفتم و جواب دادم؛

-چیزی نشده…من…من فقط ناهار درست کردم میز رو چیدم گفتم بلند بشی بیای بخوری…

خیلی آروم نیم خیز شد و کش قوسی به بدنش داد.
دستشو پشت کتفش کشید و یکم جلو وعقبش کرد.
بی حرکت ایستاده بودم و تماشاش میکردم.
انگار که اصلا من نباشم دستهاشو با کرختی سمت دکمه های پیرهنش دراز کرد و شروع کرد باز کردن دونه دونه دکمه های پیرهنش کرد.
وقتی کنارش زد چشمهام روی بدن عضلانیش به گردش دراومد..اهل ورزش بود و بدنسازی واسه همین تنش رو فرم بود.
نگاه خیره ی من رو که دید سرش رو بالا گرفت و گفت:

-چیه ؟ چی رو نگاه میکنی؟

سوالش منو از هپروت کشوند بیرون.سرمو تکون دادم و با درهم گره زدن ابروهام یه چهره ی اخمالود به خودم گرفتم و جواب دادم:

-هیچی….

ابروی راستش رو بالا انداخت و گفت:

-آره مشخص…

اخم کردم و گفتم:

-نه پس میخواستی مشخص نباشه…

کنج لبش رو داد بالا و گفت:

-آره ارواح عمه مون…

بحث رو ادامه ندادم و فقط گفتم:

– بیا پایین غداتو بخور تا سرد نشده

خیلی سرد و یخ گفت:

-تو برو من میام

چیزی نگفتم و بی ثرو صدا از اتاقش رفتم بیرون و دوباره خودمو رسوندم به آشپزخونه
برام مهم نبود اون الان میاد یا ده دقیقه دیگه یا اصلاا هیچوقت…
اون در هیچ موردی برای من اهمیت نداشت همونطور که من نداشتم.
صندلی رو کشیدم عقب و روش نشستم.
یکم برنج تو بشقابم ریختم و غرق در فکر مشغول خوردن شدم.
بعضی وقتها جرات روشن نگه داشتن تلفن همراهمو نداشتم چون جرات جواب دادن به پیامهای پگاه یا حتی سهند رو نداشتم.
من حتی می ترسیدم.
می ترسیدم وسوسه بشم دوباره سرکی به گالریم بزنم و محو بشم تو عکسهای فرزین…
و باز فیل لعنتیم یاد هندستون بکنه!

بیخودی داشتم با غذام ور می رفتم که همون موقع نیما اومد داخل اتاق.
چیزی تنش نبود و فقط یه شلوارک ساده پاش بود.
پشت میز نشست و برای خودش شاید در حد چند قاشق برنج ریخت….
فکر میکردم وقتی تا الان هیچی نخورده حتما خیلی گشنه اس و قراره زیاد غذا بخوره اما حالا این چند قاشق نشون میداد خیلی هم تمایلی به خوردن نداره….

 

فکر میکردم وقتی تا الان هیچی نخورده حتما خیلی گشنه اس و قراره زیاد غذا بخوره اما حالا این چند قاشق نشون میداد خیلی هم تمایلی به خوردن نداره….
سرمو پایین انداختم و بجای بازی بازی کردن با غذام سعی کردم چند قاشق غذا بخورم.
بی حوصله بودم و دلگیر…
تمایلی به ادامه ی این زندگی نداشتم چون خالی از انگیزه بودم.خالی از عشق…خالی از حس دوست داشتن و یا حتی دوست داشته شدن!
ما هردومون آدمایی بودیم که خانواده هامون فکر میکردن میتونن به زور بچپوننمون تو قلب همدیگه…
غافل از اینکه هرچه بیشتر بهمون فشار میاوردن بیشتر مچاله میشدیم!.
منتظر بودم دو سه لقمه اش رو که خورد بلند بشه و بره ولی فکر کنم تازه اشتهاش باز شده بود آخه خیلی سریع بشقابش رو از برنج پر کرد و کاسه ی قورمه رو هم کشید سمت خودش …
شاید اولش فکر نمیکرد غذا خوش طعم‌باشه.
اینبار نه آروم بلکه تند تند و با اشتها سرگرم خوردن شد و همزمان گفت:

-نه مثل اینکه همچین بدک هم نی!

آهاااان! پس خوشش اومده بود از مزه اش و به همین خاطر نظرش عوض شد.
لبهای چربمو روهم مالیدم و گفتم:

-من غذا دوست دارم.منظورم آشپزیه…هر چیزی که سرگرمم کنه رو دوست دارم…

چیزی نگفت.به غذاخوردنش ادامه داد و بعد خیلی بی هوا و بی مقدمه گفت:

-فردا چندتا کارگر میان اینجا وسایل های رویا رو جمع بکنن!

دست از خوردن کشیدم و سرمو بالا گرفتم.
فکرشم نمیکردم واقعا بخواد اینکارو بکنه
آخه اون همچنان رویا رو دوست داشت این غیر قابل انکار بود.
متعجب نگاهش کردم و آروم پرسیدم:

-واقعا میخوای اینکارو بکنی!؟

میخواست نوشابه بخوره اما تا من این رو پرسیدم سگرمه هاشو زد تو هم و با بالا گرفتن سرش گفت:

-من شبیه کسی ام که قصد شوخی داره؟ تو مودشم ؟

لبهامو رو هم فشار دادم.واقعا نه…جدی بود.کاملا جدی .جدی تر از همیشه.
بهش خیره شدم و بعد آهسته لب زدم:

-فکر کنم نه…

صدام ضعیف بود.خیلی ضعیف
یه جورایی جرات توش موج نمیزد ولی اون نه…
خیلی قوی و محکم و جدی گفت:

-گفتم بیان کاغذدیواری هارو هم عوض کنن…فعلا نمیتونم اینجارو بفروشم یا عوض کنم.
باید یه دستی به سرو روش بکشم.بعدش یه فکری به حالش بکنم…
اوضاع درهم…نمیدونم…شاید هم یهو اومدم و گفتم دیگه قرار نیست اینجا باشیم.

اون انگار اصلا من رو داخل آدم حساب هم نمیکرد که قبلش بخواد در موردش یه حرفی بهم بزنه یا باهام مشورت کنه با لااقل منو با کارهاش هماهنگ بکنه!
قاشق و چنگال رو رها کردم و به کل دست از خوردن کشیدم و پرسیدم:

-فردا ؟

حین خوردن جواب داد:

-آره فردا…

متعجب نگاهش کردم.فکر نمیکردم یه روز بیاد اینجوری و خیلی بی مقدمه همچین حرفی بزنه.
آب دهنمو قورت دادم و دوباره پرسیدم:

-خب من باید چیکار کنم!؟

همچنان مشغول خوردن جواب داد:

-فردا میری خونه ی پدرم..یه چند روز اونجا می مونی تا وقتی اینجا آماده بشم

بدترین خبر ممکن همین بود.
اینکه ازم بخوان برای یه مدت ولو اصلا چند ساعت برم پیش کسایی که باهاشون راحت نیستم برای همین خیلی سریع گفت:

-نههههه…

درحالی که همچمنان قاشق و چنگال رو تو دست نگه داشته بود واسه چند لحظه دست از خوردن کشید و بعد سرش رو خیلی آروم بالا گرفت و پرسید:

-نه؟ یعنی چی نه!

با همون قیافه ی نگران ودرهم جواب دادم:

-یعنی من اونجا راحت نیستم!

به کل دست از خوردن کشید.یه دستمال برداشت و همونطور که مشغول تمیز کردن لبهاش بود گفت:

-وقتی من میگم باید بری اونجا یعنی باید بری….

اینو گفت و با گوله کردن دستمال پرتش کرد روی میز و از روی صندلی بلند شد….

 

اینو گفت و با گوله کردن دستمال پرتش کرد روی میز و از روی صندلی بلند شد.
نمیتونست امینجودی به من بگه از فردا باید برم خونه ی عمو بدون اینکه نظر خود رو هم بپرسه…
رو همون صندلی چرخیدم سمتش و گفتم:

-من اونجا راحت نیستم…

با بیتفاوتی گفت:

-نیستی که نیستی….

کلافه میشدم وقتی اینطور خودخواهانه حرف میزد.با حرص و حتی استیصال گفتم:

-فردا هم باید برم بیمارستان.میشه من همینجا بمونم !؟

چرخید سمتم و با عصبانیت جواب داد:

-نه نمیشه…میخوای با چند مرد اینجا تنها بمونی که چی هااااان ؟ خیلی دوست داری با چندتا مرد تنها باشی!؟

انگشتامو مشت کردم و باعصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:

-یعنی چی این چه حرفیه؟؟؟ چرا بیخودی تهمت میزنی…من فقط میگم اونجا راحت نیستم همین…

با انگشت اشاره اش بهم اشاره کرد و تاکید کنان و عصبی گفت:

-من هرکاری بگم تو باید انجام بدی.حالیته؟ وقتی هم بهت میگم باید چند روز خونه ی بابا بمونی یعنی باید بری و اونجا بمونی پس حرف اضافه نشنوم….

مکث کرد و بهم خیره شد.
حالم ازش بهم میخورد خصوصا وقتی اینجوری مجبورم میکرد کاری رو انجام بدم که دوست ندارم.
زمرمه کنان اما شمرده شمرده گفتم:

-من اونجا راحت نیستم!

دستهاش رو بازو بسته کرد و گفت:

-خیلی خب ..یا اونجا یا خونه ی مادرت.کدوم !؟

حرف از مادرم که شد خیلی چیزها واسم مرور شدن.
از مهرداد گرفته تا اون افتضاحی و رسوایی و ازدواج زوری و ….
نه! ترجیح میدادم برم خونه ی عمو اما نرم پیش مامان.
خسته بودم از حرفهای تکراریش.
از اینکه صاف صاف تو چشمهام نگاه بکنه و بگه من خوبیت رو میخوام که اینکارو کردم و اونکارو کردم.
از یه طرف شکنجه روحیم میداد و از طرف دیگه منت میذاشت رو سرم.
نفس عمیقی کشیدم.
انتخابم بین و بدتر بود….
حوصله ی زن عمو رو هم نداشتم خصوصا وقتی با زبون بی زبونیش بهم میگفت اصلا دوست نداشته منو بده به پسرش.
اه عمیقی کشیدم و بهد از کلی فکر کردن با خودم گفتم:

-میرم پیش مامان…

همونطور که از آشپزخونه بیرون می رفت گفت:

-خیلی خب….پاشو آماده شو میبرمت پیش مادرت!

اینکه در لحظه تصمیم گرفتم برم پیش مامان این بود که نگاه های زن عمو اونقدر سنگین بودن که حتی یاداوریشون هم آزارم‌میداد برای همین لحظه آخر ترجیح دادم برم و همون شر و ورهای مامان رو گوش بدم.
بلند شدم و رفتم بالا توی اتاق .
اول غذاهارو برداشتم و بعد از شستن ظرفها رفتم‌بالا توی اتاق.
وسایلم مورد نیاز و ضروریم رو که برای این مدت لازمم میشدن رو جمع کردم.
دلم گرفته بود.
نمیدونم چرا هیچ کس حاضر نبود آخه منو داخل آدم حساب بکنه.
هر کسی داشت به ساز خودش می رقصید و من هم مجبور بودم هرچی که برام تعیین میکنن همون رو انتخاب کنم.
نمیدونم….
نمیدونم تا کی میتونم دووم بیارم و همچین روزایی زو تحمل بکنم.
شاید یه روزی کم آوردم.
کم اوردم و بریدم و جون خودمو گرفتم….شاید!
وسایلم رو که جمع کردم، لباس پوشیدم و حاضر آماده اومدم بیرون.
تو راهروی طبقه ی بالا ایستادم و با صدای بلند خطاب به نیما که میدونستم تو اتاق خواب خودشه گفتم:

-من آماده ام….

خیلی طول نکشید که از اتاق خواب اومد بیرون.
یه تیشرت پوشیده بود و یه شلوار جین مشکی.
سوئیچش رو تو مشت گرفت و قدم زنان اومد سمتم.
رو صورتش اخم بود.
منتهای لطفی که آقا بهم کرد این بود که بزاره بین خونه ی خودشون و خونه ی مامان یه کدوم رو انتخاب بکنم.
این واقعا نهایت بدبختی من رو نشون میداد!
دستی توی موهاش کشید و از کنارم رد شد و همونطور که پله هارو پایین می رفت گفت:

-راه بیفت….

حتی حرف زدنش هم عین آدم نبود.
کیفم رو برداشتم و پشت سرش به راه افتادم.
همونطور که راه می رفت و چون میدونست من پشت سرش هستم تند تند گفت:

-هر روز چکت میکنم….

یه جوری میگفت هرروز چکت میکنم انگار قرار بود زیرآبی برم.
یا مثلا با دوست پسرم تیک بزنم.
با اخم گفتم:

-خب که چی؟

پاشو که از آخرین پله پایین گذاشت جواب داد:

-یا باید خونه ی مادرت باشی یا بیمارستان.هیچ جای اضافی ای حق نداری بری…هیچ جای اضافی ای….

اصلا از طرز حرف زدنش خوشم نیومد.اصلا….
پوزخندی زدم و به عصبانیت اینبار من از کنارش رد شدم و بعد هم گفتم:

-واقعا که….یه جوری حرف میزنی انگار من قراره تو مسیر خونه تا بیمارستان چه گهی بخورم….

دستمو از پشت گرفت و کشید سمت خودش.
ایستادم.
یکی از کیفها از دستم افتاد زمین.
بهم چسبید و نگاه پر خشم و نفرتشو دوخت به چشمهام و گفت:

-بهار…دم به دم من نزار…مود منو عوض نکن…منو سگ نکن….منو سگ کنی بد میبینی….

چشمهای خیره بود به چشمهای سرد و بی احساسش.
دندون قروچه ای کردم و گفتم:

-تو حق نداری اینجوری باهام حرف بزنی….حق نداری یه جوری باهام صحبت کنی انگار…

حرفمو برید و هلم داد به عقب و تند تند و عصبی گفت:

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت صد

نیما نگاهی به صورتم انداخت و بعد خیلی آروم گفت: -با سی و چندسال سن …

12 نظر

  1. پارت بعدی کی هست؟

  2. میشه اگه کسی داره لینک کانالشو بذاره ممنون میشم
    من واقعا این رمان و دوست دارم و مدت پارتگذاری خیلی طولانیه

  3. سلام مرسي بعداز سه هفته پارت جدید گذاشتين، رمان خوبيه پس لطفا زود زود پارت بذارين بخدا چشم انتظاری خیلی سخته

  4. رمانش خیلی خوبه، من یه خواهشی دارم این که همون یه هفته ای یه پارت راکه خودتون گفتین رابزارین دیگه! ویه پیشنهاد به نویسنده این که از، زبان فرزین ومهرداد هم بنویسن 🌹🌹

  5. سلام لطفا زندگی مهرداد هم بگین چیشد بعد بهار و اینکه انقدر مارو ت انتظار نزارید حداقل هفته یه پارت بزارید ممنون بابت رمانتون خیلی جالبه💜💜🥰🥰🥰🥰

  6. رمانش خیلی قشنگیه نمیشه واقعا پارتگذاری هفته ای یه بار باشه هی میایم نگاه میکنیم بلکه پارت بذارید خیلی حس بدیه

  7. سلام‌مرسی پارت گذاشتین من هرروز سرمیزدم‌ ولی خبری نبود میشه‌پارت‌هارو مرتب بزارین وازفرزین هم‌بنویسن

  8. سلام بعد از۳هفته انتظار چیز خاصی هم ننوشت همش یا بهار خوابه یا داره از پله ها بالا پایین میره یا آشپزی میکنه
    یکم هیجان بدنیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *