خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت شصتو پنج

رمان شاهدخت/پارت شصتو پنج

با صدای پچ پچ دو نفر سرجام وایستادم

_اگر ارباب دانیار بفهمه خان براش چه خوابی دیده عمارتو بهم میزنه

_ولی به نظر من دختر اتابک خان خیلی دختر خوبیه … حداقل بهتر از دوست دختر قبلی خود ارباب دانیاره

اخم هام در هم فرو رفت متوجه نشده بودم از چی حرف میزدن

کمی جلو تر رفتم تا واضح تر بشنوم ولی با صدای زنی هردو سریع به سمت عمارت دویدن

استرس به جونم افتاده بود نمیدونستم باید‌منتظر چه سوپرایزی باشم

نفسم رو بلند بیرون فرستادم و به اسمون نگاه کردم

_خودت حواست باشه بهم … فقط تو رو دارم‌

به سمت عمارت قدم برداشتم و وارد شدنم همزمان شد با پایین اومدن ایرج خان و نیلو

ایرج خان نیم نگاهی بهم انداخت و شقیقه ی دخترش رو بوسید محو بوسه ی پدرانه ش شده بودم

نیلو چشمکی بهم زد که سریع چشم برداشتم و قبل از ضایع شدنم یه گوشه ایستادم

ایرج خان_چرا اینجایی … بیا برای صرف شام

نمیدونستم دانیار بالاست یا تو سالن غذا خوری مستاصل به نیلو نگاهی انداختم ولی با صدای دانیار که از پشتم سرم به گوش میرسید باعث شد نفس راحتی بکشم

دانیار_ شما برید عمو ما هم تا چند لحظه دیگه میایم

بهم چشم روخت و اروم لب زد

دانیار_یه کار کوچیک دارم باهاش

ایرج خان نگاه تیزش رو رومون چرخوند و همزمان با نیلو وارد سالن غذا خوری شدند

دانیار از پشت بهم چسبید و اروم بوسه ای روی گردنم گذاشت

دانیار_خدا سومیشو بخیر کنه

ریز خندیدم … چند ساعت پیش جلوی خدمتکار تو بغل هم بیدار شدیم و الان هم درست وقتی که نمسدونستم دانیار کجاست ایرج خان میخواست مچ گیری کنه

با صدای سرفه ای از پشت از جا پریدم و از دانیار کمی فاصله گرفتم

 

با دیدن دایان که نیشش تا بناگوش باز شده بود نفس راحتی کشیدم و دوباره کنار دانیار وایستادم

با خنده دستشو سر شونه دانیار گذاشت

دایان_از وقتی به عنوان خان معرفیت کردن بی احتیاط تر شدی؟
یا نیازتم با خان شدن برگشته به شاهزاده های قاجار

دانیار با اخم مصنوعی پشت دستش کوبید وغرید

دانیار_بنداز دستتو با اربابت درست صحبت کن

هردوخندیدن که یهو صورت دایان جدی شد
خودم رو جمع و جور کردم و رد نگاه دایان رو گرفتم

لیدا با غرور و ناز خاص خودش سمتمون میومد
قد بلند و اندام توپرش میتونست هرمردی رو اغوا کنه و سمتش بکشونه

لباس هاش به عنوان مهمان نسبتا باز بود ابرویی بالا انداختم کی اومده بود ؟

دایان دستشو سرشونه دانیار کوبید باخنده لب زد

دایان_اوه اوه ما که رفتیم داداش ولی ببینیم تو چه میکنی مرد

دانیار سری به تاسف تکون داد که دایان قبل از رسیدن لیدا داخل رفت

با صدای پر حرص دانیار چشم از لیدا برداشتم

دانیار_ول کن اونو داغونش کردی

لبم رو بین دندونم رها کردم حتی متوجه نشدم که با دیدن این دختر به جون پوست و گوشت لبم افتاده بودم

لیدا رو به روی دانیار وایستاد و دستشو روی بازوی دانیار گذاشت
دلم میخواست تواناییشو داشتم و گردنشو میشکوندم و همه رو راحت میکردم … البته که لیدا برای کسی جز من جنگ عصاب درست نمیکرد

لیدا_از اینکه بالاخره به طور رسمی به عنوان ارباب معرفی شدی واقعا خوشحالم دانیار جان
پدر گفته بودن که تو مرد با لیاقت و موفقی هستی

دانیار نیشخندی زد و اروم دست لیدا رو از روی بازوش کنار زد

_پدرتون به من لطف دارن…. اما دیگه بیشتر از حدت به من‌نزدیک نشو ….

بی توجه به نگاه متعجب و وارفته لیدا داخل رفت و من هم به دنبالش ،،روی صندلیه خالیه که دانیار نشستم و نگاهی به ورودی در انداختم

همه‌‌ی چشمها به لیدایی بود که با حرص و عصبانیت وارد سالن شده بود و روی صندلی کنار اردشیر خان جا گرفت

بجز ایرج خان که نگاه مشکوکش روی من میچرخید

با اجازه اردشیر خان همه مشغول خوردن شدن
لیدا گاهی آروم توی گوش اردشیر خان پچ پچ میکرد و یه قاشق از غذاشو مزه میکرد

نگاهم رو سمت اوات سر دادم که اون هم با حرص و ناراحتی به لیدا و شوهرش نگاه میکرد

با حس گرمیه دستایی روی پام جا خوردم و خودم رو جمع و جور کردم

دانیار بدون هیچ عکس العمل خاصی که کسی متوجهش بشه دستشو روی پام لغزوند و رون پام رو فشار داد

زیر نگاه های ایرج خان نمیتونستم کاری کنم
قاشق رو پر کردم توی دهنم گذاشتم که انگشت اشارش رو به نازم رسوند و اروم حرکت داد

قدرت جویدن غذا رو نداشتم و عرق روی تیره کمر م پایین میچکید

با فشار بیشتر انگشتش کم مونده بود اهم در بیاد
که باصدای اردشیر خان دستش از حرکت واستاد و روی پام برگشت

اردشیر خان_چند مدتی هست که رسما ارباب اینجا معرفی شدی اما به کارهای روستا و مردمت هیچ نظارتی نداری دانیار

دست دانیار روی پام مشت شد

اردشیرخان _ زمین دارها بیشتر از قبل صداشون دراومده و یه عده دارن از هرج و مرج استفاده میکنند ولی تو دنبال خوش گذرونیتی

 

یعد از پایان جنله ش آخرین تیکه گوشت توی بشقابش رو هم با چنگال توی دهنش گذاشت و کمی عقب کشید

نگاه دانیار و اردشیر خان باهم دوئل داشتند و بقیه هم گاهی زیر چشمی میپاییدنشون تا ببینند قراره این بحث به کجا برسه

اردشیرخان دور لبش رو بادستمال گرفت

اردشیرخان_البته حق هم داری، ارباب اینجا بودن اونقدر هم راحت نیست
من که مدتهاست دارم به این مردم رسیدگی میکنم هنوز نتونستم دست تنها از پس این ملت و ثبت و ضبط کارها بربیام

کمی مکث کرد و به برادرش نیم نگاهی انداخت و دوباره ادامه داد

اردشیرخان_همیشه ایرج همراهیم کرده تو کارها

به پشت سرش اشاره زد و مرد کت و شلواری و شسته رفته ای که تمام مدت گوشه ای ایستاده بود و به غذا خوردن ما نگاه میکرد جلو اومد
کاغذی رو از کیفش بیرون کشید و دست اردشیر خان داد

اخرین قاشق غذام رو قورت دادم و کنجکاو به اردشیر خان خیره شدم

نمیفهمیدم اون کاغذ چرا باید دانیارو بهم بریزه
صحبت اون دخترهای جلو در عمارت تو ذهنم بود
اما متوجه‌ی اصل قضیه نمیشدم،،با صدای اردشیر خان از فکر دراومدم

_به کمک ایرج یه کاغذ تنظیم کردیم،،درسته که من کناره گیری کردم اما دلم نمیخواد یک باره تنهات بذارم دانیار،

هرچی که هست تو پسر منی و این روستا حاصل یک عمر تلاشم

دوست دارم از این به بعد هم بتونیم با اقتدار جلو بریم

اگر خودت دوست داشته باشی و اجازه بدی
با امضا این کاغذ به من اختیار تام میدی
تا مدتی هم تو رو با امور آشنا کنم و هم به زمینهایی برسم که یک مشت مزدور میخوان بالا بکشن

و خودت هروقت لازم بود به مردمت سرکشی کنی

این رعیت چموشن،،سر برگردونی میبینی با تفنگ روی سر خانوادتن

دانیار قاشقشو توی بشقاب انداخت و غرید

دانیار_تو مجبورم کردی اربابی رو قبول کنم و حالا اونا مردم منن اردشیرخان، نه رعیتم

اردشیر خان برای رفع و رجوع تند تند سری تکون داد

_آره..آره همون…اما یادت باشه مردمت همیشه هم شکر گزار کارهایی که براشون میکنی نیستن

مرد کاغذ رو همراه با یه روان نویس جلو دانیار گذاشت

_البته هرطور که خودت صلاح میدونی چون هنوز هم زمینها رو برای امسال تفکیک نکردیم و اراضی رو دست کارگرها و کشاورزا نسپردیم و…

دانیار سری تکون داد و کاغذ رو‌ جلوش کشید، بین حرف اردشیر خان پرید و لب زد

_باشه مشکلی نداره،،تا منم کارهام رو راست و ریس کنم و شرکتم رو دست بقیه بسپارم طول میکشه
اتفاقا مدت کوتاهیو به کمک نیاز دارم

دوباره دست دانیار از زیر میز روی رون پام نشست که دستشو توی دستم نگه داشتم

بلکه زیر نگاه مشکوک ایرج خان پیشروی نکنه

دانیار بی صدا شروع کرد به خوندن که یکی از نگهبانهای عمارت جلو در سالن پیداش شد

نگهبان_دانیار خان یک نفر با شما جلو در کار داره

اردشیر اخم هاشو توی هم کشید

اردشیر خان_هرکی هست بگو منتظر بمونه،،خودتم از این بعد یه لنگه پا بپری وسط غذا خوردنمون بعد از مجازاتت دنبال یه کار دیگه بگرد

نگهبان ترسیده ببخشید قربانی گفت و خواست برگرده که دوباره با صدای دانیار ایستاد

دانیار_اونی که پیگیرمه اسم نداشت؟نگفت کی هست

_پرسیدم ارباب،،جوابمو ندادن،،یه خانوم جوونن
وقتی پرسیدم گفتن شما درجریانی بهتون اطلاع بدم

دانیار بدون اینکه بقیه کاغذ رو بخونه نگاه سرسری به محتواش انداخت و پای برگه رو امضا کرد و انگشت زد

کاغذ رو دست اردشیر خان دادو بلند شد

به اجبار باهاش بلند شدم و به لبخند پیروز مندانه ایرج و اردشیر خان خیره شدم

دندونامو روی هم فشردم سعی کردم نذارم زیر نگاه تیز بین بقیه دستام مشت بشن

لیدا کاغذ رو نگاهی انداخت و با لبخند محو و نامحسوسی به صندلیش تکیه داد

حالا مطمین بودم کاسه ای زیر نیم کاسه بود که دانیار سرسری و بی فکر ازش گذشت

دنبال دانیار پا تند کردم و توی اون جمع مسموم و پر از حقه بازی نموندم

یه زن جوون..جلوی در عمارت منتظرش بود…اینبار با دستای مشت شده تندتر راه افتادم

چقدر هم عجله داشت واسه رسیدن به اون زن …. چند لحظه قدمهام کند شد و چیزی توی قلبم به حرکت دراومد

دستمو روی قلبم گذاشتم و فشار ناخواسته دندون هام روی همو کم کردم

من چه مرگم شده بود،،منی که برای انتقام از این خاندان به هزار بدبختی پا توی این عمارت نفرین شده گذاشتم الان حسادت میکردم و خودمو از درون عذاب میدادم

خب…مشخصه که برام فرقی نداشت اون زن کی هست

قدمهای شل و وارفتم سمت کلبه چرخوندم سعی کردم به ورودی عمارت نگاهم نکنم

داشتم خودمو گول میزدم اما با این قلبی که به طغیان افتاده بود و حالم رو داشت بدتر میکرد چکار میکردم؟

دوباره وسطای راه واستادم و چرخ زدم،،به هرحال که من بادیگارد مخصوصش بودم و باید همه جا کنارش می بودم….

چه فرقی میکرد اون کسی با دانیار خان کار داره زن باشه یا مرد

پوف کلافه ای کشیدم و دوباره سمت در عمارت راه افتادم که صدای منو از جا پروند و متوقفم کرد

_تو اینجا چکار میکنی بادیگارد ؟

سمت ایرج خان چرخیدم و بهش خیره شدم
سیمایی شبیه به اردشیر خان داشت اما بر خلاف اردشیر خان که چهرش پر از صلابت و اقتدار بود این مرد عجیب تصویر یه ادم حیله گر رو داشت

موهای جو گندمی و کلاه متفاوتی که همیشه روی سرش داشت اونو ترسناک میکرد

چندسالی از اردشیر خان بزرگتر اما کوتاه قدتر بود

چقدر خوب که هیچ کدوم از بچه های اردشیر به عموشون نرفته بودن

اخمامو توی هم کشید همونطور که صاف به چشمهاش نگاه میکردم غریدم

_انتظار داشتید کجا باشم پس؟توی عمارت پیش دختر شما؟

عصبی یک قدم جلو اومد و رو به روم ایستاد
یک لحظه از اینهمه نزدیکیش ترس بع دلم نشست
که مبادا متوجه گریم صورتم بشه و لو برم

اما حتی یک قدم عقب نشینی من میتونست ضعف و ترسمو نشون بده و بیشتر مشکوکش کنم

ایرج خان _داری گنده تر از دهنت لقمه برمیداری جوون ….مگه نه اینکه الان باید مراقب و محافظ اربابت باشی

این عمارت و باغ جای خوش گذرونی و الواتی های امثال تو نیست

دلم میخواست مشتمو پای چشمش بکوبم تا بفهمه الوات و خوش گذرون یعنی چی اما برعکس پوزخندی زدم و سرمو با تاسف تکون دادم

لب باز کردم تا جوابش رو بدم که با صدای دانیار ساکت شدم

دانیار_خودم ازش خواستم مزاحم صحبت های خصوصی من نشه عمو جان…فکر نمیکردم برای دستوراتم به بادیگارد خودم هم باید با شما مشورت کنم

با حضور دانیار نفس راحتی کشیدم و یک قدم عقب رفتم
دانیار جای منو پر کرد و لبخند محکمی روی صورتش نشست

وقتی کنارش می ایستادم تازه میفهمیدم چقدر خان و ارباب بودن به این مرد میومد

خیلی بیشتر از اردشیر خانی که خون مردمشو توی شیشه میکرد و میمکید

_شما نگران چی هستی ایرج خان؟؟

ایرج خان که موقعیت رو مناسب نمیدید از موضع خودش پایین اومد و نگاه پر تهدیدش رو به من انداخت

دانیار رو مخاطب حرفاش قرار داد

_تو دیگه خان یک روستایی پسر جان…دیگه یک بادیگارد سر به هوا و بی مسئولیت از پس خطرهایی که تهدیدت میکنه برنمیاد

ما باید کم کم دنبال یک بادیگارد واقعی باشیم برات

دانیار سر چرخوند و به من نگاه کرد

_برگرد کلبه و کاری که ازت خواسته بودم رو انجام بده تا بیام

دوباره سمت ایرج برگشت و ادامه داد

_شما نگران من نباش عمو جان…من تمام این سال ها خودم از پس دشمن های خودم براومدم

از این به بعدش هم میتونم ،،بماند که خودم الان یک بادیگارد هم دارم که ازش راضیم

من بهتره نگران دوستهایی باشم که از پشت خنجر نزنن

وگرنه دشمن که مدتهاست نقششو رو بازی میکنه برای ما

قدمهامو تندتر کردم و‌دیگه مکالمشون رو نشنیدم

بی اختیار چشمم به بالکن عمارت افتاد که اردشیر خان تکیه زد روی عصای چوبی و پر از نقش و نگارش به ایرج و دانیار خیره نگاه میکرد

درسته که چندان دیدی به کل این عمارت خان و خان زاده ایه بزرگ و در ان دشت نداشت اما همینکه هردوی اونها نگران بودن خودش مشکوک بود

دستمو با حرص کف دستم کوبید و غرزدم

_لعنت بهم که نرفتم و ببینم اون زن کیه که بزرگای عمارت رو به وحشت انداخته
خودمو به کلبه چوبی رسوندم و رو تخت نشستم

اونقدر دانیار دیشب شیطنت کرد و نذاشت بخوابم که الان دلم یه خواب بی سر و صدا عمیق میخواست

روی تخت دراز کشیدم و به سقف چوبی کلبه نگاه کردم

نمیدونستم چرا باید منو به اینجا بفرسته
اما ازش ممنون بودم که منو از اون ایرج خان روی اعصاب نجات داد

چون قطعا تضمینی نبود که مشتم توی صورتش نزنم و خودمو کمی به ارامش نرسونم

با همین افکار کم کم چشمام گرم شد و پلاکهای سنگینم روی هم افتاد

صدای ملایمی توی گوشم پیچید

صدای نرم و آشنایی که آهنگ صداش بیقرارم میکرد
چشمامو اروم باز کردم
صورت نگران مادرم جلو چشمام اومد،باورم نمیشد با شوک روی تخت نشستم و به صورتش خیره شدم

لبخند تلخ و چشمای نم دارش تنم رو به لرزه مینداخت

بغضم گرفت

دلم براش یه ذره شده بود و این همه سال ازش دور بودم….چطور ممکن بود، حضورش اینجا کنارم چطور ممکن بود، با گریه سمتش دویدم تا بغلش کنم

تا بهش بگم چقدر بی طاقت گرفتن دستاشم،بغضم بالاخره ترکید و اشکام سرازیر شدن
دستاشو با محبت سمتم گرفت و لبخند زد

_نترس دختر قشنگم،نترس نهان….دیگه من اینجام…خیالم راحته که دانیار کنارته مادر

به دوقدمیش رسیدم و خودمو رها کردم تا توی بغلش اروم بگیرم

 

هنوز دستام تنشو لمس نکرده بود که صدای شلیک گلوله توی عمارت پیچید

مامان از جلوی چشمام محو شد و من وحشت زده چشمام رو باز کردم….
روی تخت نشستم و اشکهایی که صورتمو خیس کرده بودند کنار زدم

نفسم بالا نمیومد و بدنم حسابی عرق کرده بود هنوز بغض بدی گلوم رو چنگ میزد….ز شیر اب لیوان ابی پر کردمو سر کشیدم

با نیومدن دانیار جلوی آینه دستی به صورتم کشیدم و بعد از مرتب کردن کلاه گیسم از کلبه بیرون زدم

هوا خنک و دلچسب بود و باد ملایمی بین شاخه درختها بازی میکرد با صدای شاکی دانیار از جا پریدم و سمت صداش چرخیدم

دانیار_خیال کردم بهت گفتم بری توی کلبه تا بیام

نگاهی به ساعت مردونه روی مچم انداختم و اونو سمتش گرفتم

_خیلی ببخشید که چند ساعت منتظرت گذشتم

بدون هیچ حرفی با دوسه قدم فاصله بینمونو پر کرد و مچ دستم رو گرفت….به دستم خیره شد و بدون هیچ نرمشی مچ دستم رو فشار میداد و هیچ حرکتی نمیکرد

شاکی دستمو کشیدم و غر زدم

_شکستی دستمو نره ول کن دیگه چته تو

انگشت شصتشو روی شیشه ساعت کشید و به چشمام نگاه کرد

از فشار زیاد دستش دیگه داشت اشکم درمیومد و جلو خودمو گرفته بودم تا پیشش کم نیارم
با دست دیگم مشتی به بازوش کوبیدم نالیدم

_دانیار باتوام استخونم شکست

انگار که تازه به خودش اومده باشه دستمو سریع ول کرد و عقب کشید،چنگی به موهای خوش حالتش زد و ببخشیدی زیر لب گفت

دانیار_این ساعت رو از کجا آوردی؟

دوباره به ساعت روی دستم نگاه کردم
_ اینو چند ماه پیش توی وسایلای نازنین و دانیال پیدا کردم

دوباره به چشمای بهم ریخته و صورت پریشونش نگاه کردم…حدس اینکه چرا بهم ریخته سخت نبود

قبل از اینکه من چیزی بگم خودش به حرف اومد

دانیار_اینو من برای دانیال فرستاده بودم….چون خیلی از این مارک خوشش میومد

نفس خستشو بیرون داد و قدم زنون سمت کلبه رفت و منم دنبال خودش کشوند

دانیار_با همه بزرگیش اما به دستای توام خیلی میاد

خودمو بهش رسوندم و پابه پاش راه افتادم
گاهی راه رفتن با مردی که غرور و قدرت داشت
حس لذتی به ادم میداد که من تا به حال حسش نکرده بودم

من یاد گرفته بودم که همیشه به خودم متکی باشم

و خودم از پس خودم بر بیام،قدرت زندگی من خودم بودم

_پدر و عموت مشکوکن

نیم نگاهی بهم انداخت و وارد کلبه شد….
پشت سرش راه افتادم،نمیدونستم وقتشه که حرف مستخدم ها رو به گوشش برسونم یا ممکنه اشتباه کنم و بحثشون مربوط به اون کاغذ نباشه اصلا

با طولانی شدن سکوتش منم کنارش روی تخت نشستم

_وقتی ایرج خان دنبالمون اومده بود دیدم که اردشیر خان هم داشت از دور با نگاه دنبالت میکرد

سری تکون داد و به دیوار تکیه زد

دانیار_منم دیدم

متعجب نگاش کردم که بی هوا من رو توی بغل کشید
و کلاه گیس رو آروم و با دقت از سرم جدا کرد

 

موهای بلندم رو باز کرد و انگشتش رو بین موهام حرکت داد و موهای مواجمو پخش کرد

خم شد و بوسه کوتاهی روی پیشونیم گذاشت

دستمو روی سینه پهنش گذاشتم و به چشماش خیره شدم

کلافه ذهنمو متمرکز کردم و غریدم

_اما من فکر میکنم رفتارشون مشکوکه دانیار
اونا دنبال چیزین که ما نمیدونیم و اونوقت تو اون کاغذ رو…

بین حرفام پرید و اینبار گونم رو بوسید

دانیار_فکر میکردن اون زنی که جلو در عمارت منتظرم بود توهستی
واسه همین ترسیده بودن و دنبالمون اومدند

متعجب نگاهش کردم که لباس پسرونه و‌گشاد توی تنمو نگاه کرد و مرموز خندید
سرمو به سینش چسبوندم و بادم خالی شد یعنی واقعا من اشتباه میکردم؟

_خب…خب حالا…اون زن کی بود؟

اولین دکمه‌ی پیرهنم رو باز کرد که دستم رو روی پیرهن گذاشتم و دوباره دکمه رو بستم

دستم رو گرفت و با یک دستش نگه داشت

سرشو زیر گردنم برد و بو کشید

دانیار_بوی بهار میدی ….بوی خوبی که تا به حال جایی به مشامم نخورده
مثل گلهای جنگلی

نامحسوس خندیدم و خودمو بیشتر توی بغلش جا کردم

اخمام رو مصنوعی توی هم کشیدم و با انگشت اشاره
به سینش محکم ضربه زدم و کمی عقب هولش دادم

_داری حرف توی حرف میاری که بحثو عوض کنی دیگه؟فکر نکن حواسم نیست

دوباره همونجور که یه دستم توی دستش بود با دست دیگش به سختی دکمه اول و دوم لباسم رو باز کرد

موشکافانه و مشکوک با یه لبخند خبیث نگام کرد

دانیار_مگه مهمه برات که اون زن کی بود؟

اینبار واقعا اخم هام توی هم رفت و‌ابروهام گره خورد
خودمو بالا کشیدم و دستمو از دستش در آوردم

_نه…فقط به عنوان بادیگاردت…

بلند خندید
حرفم رو باز هم نیمه کاره گذاشت و سرش رو توی یقه‌ی بازم فرو برد

دانیار_بهانه‌ی خوبی بود اما میگم برات ….
یه جور جاسوس بود که داشت اطلاعات میاورد برام

ابروهام بالا پرید و با تعجب سعی کردم به نیم رخش نگاه کنم و یقم رو ببندم

_اطلاعات؟؟ چجور اطلاعاتی…درباره کی؟؟

عصبی و کلافه سرشو بالا اورد و دستامو نگه داشت

دانیار_انقد وول نخور دختر،
در ضمن تو بهتره پیگیر این چیزا نباشی
هرچی باشه من الان ارباب هستم و باید حواسم به اطرافم باشه

منم متقابلا اخم کردم و سعی کردم دستام رو از دستش ازاد کنم

_اونوقت با یه زن دیگه قراره حواست به اطراف باشه؟؟؟
مثلا نمیشد با یه جاسوس مرد حواستو بدی به اطراف؟؟

تو گلو خندید و گوشه‌ی لبم رو‌ بوسید
بوسه‌ی کوتاه دیگه ای رو چونم نشوند و لبخندش پر رنگ تر شد

دانیار_حسودی کار خوب نیست نهان خانوم

تو دلم پوزخندی زدم که کمرنگ روی لبم نشست
توی سرم با خودم غر زدم

حسادت به چی؟؟ به زنی که کنار تو بایسته ؟
تو هنوز نهان رو خوب نشناختی

پووف کلافه ای کشیدم و خواستم بلند بشم

که بوسه ای به سیبک گلوم زد و زبون داغشو اروم روی گردنم کشید

سرش رو بالاتر آورد و لاله گوشمو توی دهنش کرد و مک زد

نفسم توی سینه حبس شد و چشمام رو بستم

دستش حرکت کرد و روی شکمم نشست

انگشتشو دور نافم چرخوند و گردنم رو مکید
کمرمو بالا بردم که دستشو زیر کمرم قلاب کرد
سرشو پایین آورد بالای سی‌نم رو بوسه زد و بو کشید

دوباره کنار کشید و به چشمام نگاه کرد

به دام افتاده بودم،به دام چشمها و قدرت مردی که تا همین ماه پیش مطمئن بودم دشمن منه
دشمنی که باید از خودش و پدرش انتقام میگرفتم

دستم رو آروم بالا بردم و بین موهای خوش حالتش فرو کردم

به دام چشمهایی افتاده بودم که علاوه بر خواستن….‌ میشد توش هزار جور غم و گذر سختی رو دید

این چشمها اشنا بودن اونقدر آشنا که من
هرروز صبح توی آینه یک جفت دیگه از این چشمها رو نگاه میکردم و بخاطرش تا اینجا اومدم

برای انتقام….. خاموش شدن برق چشمهام
خاموش شدن آتیش خنده و خوشی توی زندگیم
و حالا به جز خواهر زاده هام مرد دیگه داشت
به صفحه زندگیم اضافه میشد و به دامش میفتادم

بدون چشم برداشتن ازم تا آخرین دکمه رو هم باز کرد

با هربار برخورد انگشتاش با تنم نفسم وایمیستاد
وقتی پیرهن سر خورد و کنارم افتاد چشماش برق زد

با حوصله منو توی بغلش بالا کشید و مشغول باز کرد باندی دور سی‌.نم شد

یکی از دستام از بین موهاش لغزید و روی گردنش نشست

خودمو بالا کشیدم و لبهای گوشتیمو روی گردنش گذاشتم

من منتظر عطر تلخ و متفاوت مرد زندگیم نبودم
این مرد خودش بوی متفاوتی داشت،بوی مردونگی میداد

بوی قدرت میداد،،بوی اقتدار میداد
لبمو برداشتم دوبارع روی گردنش گذاشتم و اینبار مک زدم

دستاش چند لحظه از حرکت ایستادن
لبخند رضایت روی لبام نشست و به موهاش چنگ زدم

تند تر باند دور سینه هامو باز که سینه هام
با درد خفیفی بیرون افتاد و توی دستاش جا گرفت

منو کمی از خودش فاصله داد بهم خیره شد
خودمم از اینکه قبل از اون شروع کرده بودم
متعجب بودم و کمی خجالت کشیدم

میدونستم الان زیر این نگاه متعجب و حریصش
حتما لپام گل انداخته و دماغم سرخ شده
من دختر خجالتی نبودم …

اما وقتی که خجالت میکشیدم همه عالم و ادم با خبر میشدن

خودمو جمع کردم که وحشی به سمتم اومد و
لبامو توی دهنش کشید،با ولع میخورد و مک میزد
دستش روی سی‌نه های درشتم نشست و همزمان
که بهشون چنگ میزد و نوکش زیر انگشتش میمالید لبامو دیوونه وار میخورد،نفس کم اوردم
و با یه نفس عمیق عقب کشیدم هردومون نفس نفس میزدیم

دستشو اروم توی شورتم فرو کرد و نازمو لمس کرد

سرشو بین سی.‌نه هام برد و نوک یکیشو بین دندونش گرفت

چنگی به موهاش زدم و اهههه کشیدم که
همه رو توی دهنش برد و مشغول خوردن شد

هورت میکشید و نوک زبونشو روی نوکش
تندتند حرکت میداذ و دورانی میچرخوند
دیگه ناله های بیقرارم دست خودم نبود

از سی.‌نه هام جدا شد و اونا رو توی مشتش گرفت
پایین رفت و بوسه ای به شکمم زد

به سختی اسمش رو لب زدم که نگاهم کرد

_نترس…میدونم دارم چکار میکنم نهان،با قرار گرفتن سرش بین پاهام و برخورد زبونش چشمامو بستم و آههه کشیدم

 

خسته و کوفته توی جام غلتی زدم و پتو رو بیشتر روی خودم بالا کشیدم
لای چشمم رو باز کردم

توی کلبه بودم و بخاطر پرده های ضخیم تقریبا اتاق تاریک بود،
نمیدونستم اصلا الان شبه یا روزه، چندساعته خوابم اینجا،کی اومدم

مثل بچه گربه به بدنم کش و‌قوسی دادم که دست مردونه ای روم افتاد و بغلم کرد

ترسیده تکونی خوردم و گارد گرفتم که با دیدن دانیار چشمام گرد شد
تازه همه چیز یادم افتاد، من…دانیار…یه رابطه ناتموم و خوابی که انگار اندازه خوابای کل زندگیم بهم چسبیده بود

اروم دستش رو از روم برداشتم و توی تخت نشستم نور از بین پرده ها پیدا بود

نگاهی به ساعت انداختم که ساعت11 رو نشون میداد

بی صدا از تخت پایین اومدم و داخل سرویس کوچیک ته کلبه دست و رومو شستم
جلوی آینه واستادم و موهامو بالای سرم‌جمع کردم

عجیب بود که تا الان کسی دنبالمون نگشته بود
هرچی که باشه دانیار ، دیشب ارباب رسمی این عمارت شده بود و دیگه نمبتونیت قِسِر در بره

کلاه گیسم رو روی سرم تنظیم کردم و محکم چسبوندم
لباسمو از پایین تخت برداشتم و تنم کرد
از ضعف زیاد ، دستی به شکم خالیم کشیدم

دانیار_هرچی تو رو بیدار نکنه گرسنگی و اسم غذا تو رو بیدار میکنه

سمت صدا چرخیدم و به دانیار که با چشمهای بسته دراز کشیده بود نگاه کردم

_بیداری؟ منو بگو آروم کارامو انجام میدادم بیدارت نکنم

یکی از چشماشو باز کرد و خندید

دانیار_فکر نمیکنی اگه یه خان موقع حرکت و بیداری بقیه خواب باشه و متوجه اطرافش نشه دیگه به درد نگهبانی عمارتم نمیخوره چه برسه اربابی؟؟

خندیدم حرف پدرش رو به مسخره بیان کرده بود توی تخت نشست و لباسش رو مرتب کرد

_چطوره تا این موقع کسی سراغ ما رو نگرفته ؟

از جاش بلند شد و دستی توی موهاش کشید

دانیار_چون به ایرج گفتم دارم از عمارت بیرون میرم
موبایلش رو هم از پاتختی برداشت و به صفحش نگاه کرد

دانیار_و البته اینو هم خاموش کردم، دیگه فکر نمیکنم نیازی باشه به آدمهای این عمارت جواب پس بدم

پرده های کشیده شده کلبه رو کمی کنار زد و به بیرون نگاه کرد

دانیار_الانم بهتره زودتر بریم قبل از اینکه کسی متوجهمون بشه

انگار که مطمئن شده باشه کسی اون بیرون نیست

قفل در رو باز کرد و با هم خارج شدیم

به در سالن عمارت که رسیدیم متوجه تکاپوی عجیب و زیاد خدمتکارها شدم
برای اینکه صورت دانیار رو ببینم سرمو بالا گرفتم

و به صورتش که حالا اخم هم روی ابروهاش نشسته بود نگاه کردم، پس اون هم از چیزی خبر نداشت

وارد سالن شدیم و نگاه هردومون سمت آوات کشیده شد که روی مبل نشسته بود و عصبی به نظر میومد

دانیار قدمهاشو تندتر کرد و به مادرش نزدیک شد

دانیار _اینجا چه خبره ؟ مهمونیه؟ بدون خبر به من؟

صدای اردشیر خان از پشت سرمون بلند شد

اردشیرخان_درسته که ارباب شدی دانیار…اما قرار نیست برای رفت و آمد های عمارت من هم تصمیم بگیری
به عنوان پدرت و خان سابق میتونم هر کسی رو به عمارت خودم دعوت کنم پسر جان

دانیار شدت اخم هاش بیشتر شد و سمت اردشیر خان چرخید

دانیار_چرا که نه اردشیر خان…انگار وقتش رسیده که من هم برای خودم عمارت داشته باشم
مسلما حق با شماست،،اینجا صاحب و ارباب داره

دانیار عقب گرد تا از درعمارت بیرون بره

اردشیر خان رنگ عوض میکرد و با حیرت خیره دانیار بود

عصاش رو محکم زمین کوبید و دادی زد

کع برای چند لحظه همه از دست از کار کشیدن و سرجاشون خشک شدن

اردشیرخان_تو بزرگ شدی دانیار….. ارباب یک ملتی… هنوز دست از بچه بازی های مغرورانه و سرکشت برنداشتی
تا کی میخوای بی فکر و سرسری زندگی کنی
هرچی باشه من اگر از ارباب بودن کناره گیری کردم پدرت که به حساب میام…تو باید…

دانیار با خشم برگشت و حرف اردشیرخان رو قطع کرد

دانیار_شما حتی حق پدری هم به گردن من نداری
روزی که به محبت های پدرانت نیاز داشتم
پشتم رو خالی کردی اردشیر خان،،تنهام گذاشتی
روح من حاصل عذاب هاییه که تو و آوات به زندگیم تحمیل کردین،،اما دیگه نه

صورت اردشیر کبود شده بود و با رگ گردنی که از عصبانیت بیرون زده بود به رفتن دانیار خیره نگاه میکرد

قدمهای خشک شدم رو تند کردم و دنبال دانیار راه افتادم

درست جلوی ورودی عمارت دانیار متوقف شد
صدای نا اشنایی به گوشم رسید و کسی دانیار رو بغل کرد

زودتر خودمو بهشون رسوندم،مرد حدودا40ساله ای روبه روی دانیار ایستاده بود و با شوق نگاش میکرد

عملا میشد گفت خیلی بیشتر از اردشیرخان و آوات دانیار به این مرد شباهت داشت

انگار که نسخه قدیمی و‌پیر شده دانیار رو میشد توی صورت این مرد خنده رو پیدا کرد

پشت سرش لیدا و پدرش و همراهانشون ایستاده بودن

سردر نمیاوردم که چه ربطی بین این جمع هست
دستشو دوبار دوسمت بازوهای دانیار قلاب کرد و برای بار چهارم اون رو بغل کرد و به پشت کتفش کوبید

_باورم نمیشه پسر،،از وقتی که ندیدمت خیلی بزرگتر شدی،،مردی شدی برای خودت،،خواهرم حق داشت که چنین جشنی رو برای پسر عزیز دردونش ترتیب بده

دانیار لبخند کم جونی زد و کمی کنار ایستاد

دانیار_خوشحالم که دوباره بعد از سالها میبینمت دایی جان

با کمی مکث ادامه داد

دانیار_خیال میکردم از وقتی اون شرکت اروپایی رو
تاسیس کردی دیگه خاندان مارو به فراموشی سپردی

مردی که حالا تازه فهمیده بودم برادر آوات هست
با خنده دستشو دور کمر دانیار حلقه کرد و اونو با خودش داخل عمارت کشید

_ای پدرسوخته…حقا که پسر اون اردشیری..حالا دیگه به داییت تیکه میندازی پسر

لیدا نگاه مغرور و پر افاده ای حواله من کرد و دست توی دست پدرش از کنارم رد شدند و دنبال دانیار راه افتادن

همراهانشون سینی های بزرگ و هدایایی رو مثل قدیمی ها با خودشون حمل میکردن

دندونامو با حرص روی هم فشار دادم و پا تند کردم

نباید اهمیت میدادم که کی اومده من باید به عنوان بادیگارد دانیار کنارش قرار میگرفتم

خودم رو به جمع رسوندم و سمت صندلی بزرگی که دانیار بالای مجلس روش نشسته بود و به خوش و بش های بقیه نگاه میکرد رفتم

تمام مدت مجلس با شوخی های برادر آوات و اخم های دانیار گذشت

موقع ناهار یکی از خدمه جلو اومد و اعلام کرد که میز رو چیدن و برای غذا تشریف ببرن

دانیار بلند شد و بقیه هم بعد از خاتون و آوات راه افتادن خواستم خودم رو به دانیار برسونم که با صدای پچ پچی که از یکی از اتاق ها میمومد سرجام ثابت نگهم داشت

به خاطر خالی شدن سالن خیلی واضح مشخص بود

آروم خودم رو به اتاق رسوندم و پشت در ایستادم

ایرج خان_همه چیز به نفع توعه اردشیر،،حتی نیازی نشد تا برای متنی که به قرار داد اضاف کرده بودی برای پسرت توضیحی بدی

حرفمو گوش کن برادر عزیز،،بیا و همین امشب که همه چیز جوره عاقد بیار و به این ترس خاتمه بده

بعد از مکث کوتاهی صدای کلافه اردشیر اومد

_اینطوری این بچه مجلس امشب رو عزا میکنه
نمیخوام جایی که خاتون و آوات حضور دارن ریسک کنم ایرج
اون زن مدتیه از روی عذاب وجدان پشت سر پسرش واستاده و کوتاه نمیاد
بذار تا اول لیدا تلاشش رو بکنه من نقشه بهتری دارم

ایرج هووومی گفت و صدای قدمهاش اومد

_هر لحظه ممکنه دانیار دست اون دختر رو بگیره و بیاره اینجا، اون روز اگه برسه دیگه کاری از دستمون برنمیاد، هرچه زودتر تمومش کن اردشیر

صدای قدمهاش به در نزدیک شد که از در فاصله گرفتم و دوباره صداش به گوشم رسید

_هنوز برام نگفتی این نقشه که لیدا امشب قراره….

_تو اینجا چکار میکنی

با صدایی که از پشت سرم اومد از جا پریدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای هین دخترونم بلند نشه

وحشت زده چرخیدم که دایان ابروهاش رو بالا انداخت و به در اشاره کرد

دایان_دوباره فالگوش واستادی دختره گستاخ و خیره سر

اخم کردم و مشتمو محکم توی بازوش کوبیدم

_زهره ترک شدم احمق این چه طرز اومدنه

توی گلو خندید و دستش رو روی بازوش کشید

دایان_خیلی ممنون حالا دیگه یه چیزم طلبکار شدم، دستتم که هرز شده دختر، آخ آخ ببین چجوری بازوی نازنینمو خرد کرد

از قیافه مظلومی که به خودش گرفته بود خندم گرفت

برای اینکع خندم رو نبینه سمت سالن غذا خوری راه افتادم

_حقته…باید محکمتر میزدم

پشت سرم راه افتاد و نیشگونی از پهلوم گرفت

دایان_حالا داشتی زاغ سیاه کیو چوب میزدی جناب بادیگارد
جون عمت که چه بادیگاردی هم هستی واسه داداشم
حتی متوجه منی که مثل اسب تاپ تاپ پشت سرت راه میرفتم هم نشدی، انتظار داریم بدخواه مدخواهمونم کتلت کنی

سمتش چرخیدم و خواستم یه ضربه دیگه حوالش کنم که جا خالی داد و با خنده از کنارم رد شد

سری به حالت تاسف واسش تکون دادم و نگاهم روی اردشیرخان و ایرج که با غرور سمتمون قدم برمیداشتن قفل شد

خودم رو مرتب کردم و وارد سالن غذا خوری شدم
لعنت به دایانی که همیشه مثل خروس بی محل همه تلاش های من رو خراب میکرد

سمت دانیار رفتم ولی با دیدن لیدا که صندلی کنار دانیار رو پر کرده بود بادم خالی شد

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت صد

نیما نگاهی به صورتم انداخت و بعد خیلی آروم گفت: -با سی و چندسال سن …

12 نظر

  1. پارت بعدی رو زود تر بزارین لطفا

  2. من قبلا این رمانو با شوق دنبال میکردم ولی دیگه حوصلشو ندارم از بس پارت گذاریش طول میکشه.الانم چند خط اولو حوصله داشتم بخونم و این نظرو بدم

  3. خوب معلومه پارت گذاری به موقع نه سالی یکبار و بعد با نویسنده های خوش قول همکاری کنید که همه شما رو مقصر ندونن

  4. یعنی چی یکی از رمان هارو یه پارت امروز میزارین یه پارت فردا در صورتی که بعضی از رمان هارو ماه به ماه میزارین لطفا در کارتون نظم رو رعایت کنین

  5. لطفا پاسخگو باشین

  6. سلام ببخشید پنج روز گذشته ها

  7. مرسی از پارت گذاری🙄

  8. واقعا دیگع دارم شاخ در میارم از این یرعت عمل تون 😒😕حیف این رمان که تو این سایت اپلود میشه ….
    در ضمن اقای اقاپور شما میتونین با نویسنده یه صحبت جدی داشته باشین که اینقد مردم رو با این کار پارت گذاری ها و زمان بندی مزخرف معطل نکنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *