خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت نودونه

رمان بهار/پارت نودونه

از کنارم رد شد و با باز کردن در رفت بیرون…
پوزخند محوی زدم و زل زدم به نقطه ی نامعلومی…
واقعا که سخت ترین نقطه ی زندگی من دقیقا همینجا بود.
اینجایی که آدم باخودش میگه چی فکر میکردم و چیشد.
خم شدم و کیفم رو از روی زمین برداشتم.
وقتی به تصوری که تا قبل از این اتفاقات نسبت به زندگی داشتم با چیزی که الان برام رقم زده بود بود فکر میکردم خنده ام میگرفت.
از تاسف زیاد خنده ام میگرفت….
گاهی مثل الان عمیقا فکر میکردم خدا منو از یاد برده!
صدای بوق های ممتد و پی درپی ماشین از بیرون که به گوشم رسید مطمئن شدم نیماست….
خیلی سریع درهارو بستم و از خونه زدم بیرون.
پشت فرمون.
با همون قیافه ی عصا قورت داده اش پشت فرمون نشسته بود و انتظارمنو میکشید.
وسایل رو عقب گذاشتم و خودم رو صندلی جلویی نشستم.
همون اول کار ازش رو برگردوندم و سرمو تکیه دادم به شیشه…
اصلا دلم نمیخواست برم خونه ی مامان.
ولی مثل اینکه چاره ای نداشتم.من به خودم قول داده بودم دیگه نیام پیشش ولی حالا به لطف نیما باز مجبور با انجام کاری شده بودم که دلم نمیخواست.
با یه دستش فرمون رو نگه داشت و با دست دیگه اش از توی کیف پولش یه مقدار پول بیرون اورد و به سمتم گرفت:

-بگیرشون….

سرم رو از تیکه به شیشه برداشتم نگاهی بهش انداختم.یه جوری بهم پول میداد انگار من گدا هستم نه زنش….
با نفرت گفتم:

-نمیخواممم…پیاده میرم و پیاده میام اما پول تورو نمیخوااااام !

پوزخندی زد و گفت:

-مثلا داری لج میکنی!؟

رو برگردوندم و گفتم:

-اسمشو هرچی دوست داری بزار…هرچی…

پولارو با عصبانیت پرت کرد کف ماشین و با کلافگی گفت:

-به دررررک! به جهنم….فقط وای به حالت اگه من هی چک کنم تورو و وقتهایی که بهت زنگ میزنم خونه نباشی.اونوقت حالیت میکنم چه خبره!

هیچی نگفتم و رهاش کردم به حال خودش.
بزار هرچی دلش میخواد بگه و هرچقدر دوست داره تهدیدم بکنه و واسم خط و نشون بکشه.
هیچ چیز و هیچکس دیگه واسه ی من مهم نبود.
هیچ چیز و هیچکس…
تا رسیدن به خونه نه دیگه اون حرفی زد و نه من.
فقط وقتی وارد کوچه شدیم بهم گفت:

-می مونی اینجا تا وقتی که خودم بیام دنبالت…

این رو گفت و ماشین رو نزدیک به خونه نگه داشت تا من پیاده بشم.
هیچی نگفتم.
هیچی…حتی یک کلمه….
پیاده شدم و وسایلم رو از عقب ماشین برداشتم و یعد پیاده شدم و رفتم سمت خونه.
اون هم نموند.
ماشینش رو روشن کرد و از خونه دور شد.
وسایلم رو تو دست گرفتم و به سمت خونه رفتم.
زنگ که زدم خود مامان از پشت آیفن گفت:

-بله !؟

با سگمرمه های توهم و قیافه ی عبوس گفت:

-بهار…تویی!؟

با لحن سردی جواب دادم:

-آره خودمم….درو باز کن!

درو برام باز کرد. چون دستهام بند بود با پا کنارش زدم و رفتم داخل.نمیدونم چراصداش جوری نبود که حس کنم دست کم اون از دیدن من خوشحال شده.
همین که رفتم داخل فورا درهال رو باز کرد و اومد بیرون…
بنظر دستپاچه میومد.
نگران نگاهم کرد.دمپایی هاش رو پوشید و اومد سمتم و گفت:

-بهار…با کی اومدی!؟

تو فاصله چندقدمیش ایستادم و با سگرمه های توهم نگاهش کردم.
من ازش دلگیر بودم.خیلی هم دلگیر بودم.
اون بود که منو وادار به ازداج کرد.
اون بود که منو انداخت وسط این زندگی اجباری …اون!
پوزخندی زدم و گفتم:

-نترس…فرار نکردم…

با نگرامی اومد سمتم.ولوم صداش پایین بود.حس کردم واسه اینکه صداش رو کسی نشنوه اونجوری آروم حرف میزد برای همین حدس زدم مهمون داره.
نگران پرسید:

-پس با کی اومدی؟ چرا تنهایی!؟

بازم پوزخند زدم.
شک نداشتم و حاضر بودم شرط ببندم وحشت اینو داشته که نکنه نیما هم منو انداخته باشه بیرون.
زل زدم به چشمهاش و گفتم:

-نترس…بدبختانه همچنان زن نیما هستم…

روسریش رو مرتب کرد و پرسید:

-پس واسه چی اومدی!؟

اهسته جلو رفتم و جواب دادم:

-اومدم که علی الحساب دو سه روز سربارت باشم…

چندقدمی جلو رفتم.به یه جفت کفش زنونه ی جلوی در نگاه کردم.
پس مهمون داشت که اونجوری آهسته حرف میزد

 

چندقدمی جلو رفتم و به یه جفت کفش زنونه ی جلوی در نگاه کردم.
پس مهمون داشت که اونجوری آهسته حرف میزد.
قدم زنان جلو رفتم.
اولین حدسی که زدم این بود که شایدم آقا صادق خان گل گلاب تشریفش رو آورده باشه اینجا اما اون کفشها زنونه بودن.
چرخیدم سمتش و پرسیدم:

-مهمون دارین؟

سر تکون داد و با همون حالت نسبتا دستپاچه و حتی میتونم بگم نگران جواب داد:

-آره…

چیزی که یکم واسم عجیب به نظر می رسید این بود که برخلاف همیشه اصلا حاضر نبود تعارف بکنه برم داخل پیشش.
این چیزی بود که کاملا برام مشهود و عیان بود.
دوباره نگاهی به در انداخت و پرسیدم:

-مهمونتون کیه!؟

به جای اینکه جواب بده اومد سمتم.سد راهم شد که نتونم قدم بعدی رو بردارم.
رفتارهاش برام عجیب بود.
آخه حس میکردم دوست نداره برم داخل.
زل زد تو چشمهام و پرسید:

-چرا شوهرتو ول کردی و اومدی اینجا؟
مگه شام نمیخواد؟
یه کار نکن فکر کنن از این مدل دخترایی هستی که از زیر کار درویی…از اینا که مدام خونه زندگی رو ول میکنن و میرن پی یللی تللی….

نعجبم بیشتر شد و کنج لبهام رو به پایین خم.
شک کردم یه چیزی شده که اینجوری حرفهای تقریبا بی ربط میزنه.
آهسته گفتم:

-اون خودش منو آورد گذاشت اینجا!

-نمیومدی بهتر بود…

با شک پرسیدم:

-چرا چیزی شده!؟

منکرش شد و جواب داد:

-نه مثلا چی!؟

تا خواستم حرف بزنم بهراد که خیلی اتفاقی متوجه ام شده بود بدو بدو ودرحالی که با صدای بلند اسممو صدا میزد اومد تو حیاط و با گفت:

-آبجی…آبجی… چی برام آوروی…ابجی…

تا اومد بیرون مامان دستشو گرفت و یه پس گردنی بهش زد و گفت:

-ساکت ساکت هیچی نگو…هیچی نگوووو ذلیل شده…

حالا دیگه شک نداشتم یه اتفاق خیلی خیلی بد افتاده.برای همینه که مامان نمیخواست من برم داخل یا سر اینکه بهراد اسممو صدا میزد اونجوری با دست به سر و کله اش میزد.
دست بهراد رو گرفتم و کشیدم سمت خودم تا کتکش نزنه و پرسیدم:

-چیکارش داری آخه؟ چرا میزنیش!؟

تا مامان لبهاش رو باز کرد حرف بزنه خاله تو قاب در نمایان شد.
دستشو روی رون پاش گذاشته بود و با نگاهی شدیدا تلخ براندازم میکرد.قلبم از دیدنش اومد توی دهنم چون شرمنده بودم.
خیلی هم زیاد شرمنده اش بودم.
آب دهنمو قورت دادم و دست بهراد رو به آرومی رها کردم.
پس دلیل اینکه دلش نمیخواست برم داخل همین بود.
خاله اومده بود پیشش!
نفس عمیقی کشید و بعد سرش رو با طمانینه تکون داد و بعد گفت:

-به به! خانمی که نمک دخترمو میخوره و نمک دونش رو میشکنه!

تاسف تو لحن و صداش موج میزد.دلم نمیخواست حتی تو چشمهاش نگاه کنم.
کاش نیومده بودم.کاش…
قدم زنان اومد جلو و گفت:

-تف تو ذاتت دختر…حالا دیگه کمر به ویرون کردن خونه ی دختر من بستی!؟ آره؟ دستت درد نکنه بهار خانم…دستت درد نکنه…

غمگین و شرمنده سرم رو پایین انداختم و هیچی نگفتم.
اصلا چی داشتم که بگم!؟
من هیچ حرفی در این مورد واسه گفتن نداشتم.
بازم اومد سمتم.
پای چپش یکم می لنگید.آب دهنشو تف کرد روی زمین و بعد گفت:

-چطور تونستی اینکارو با اون دختر غریب بکنی؟ تو بی جا و مکان بودی…
من گفتم جا و مکانت بدم…این بود دستمزد نوشین؟
این بود!؟

بغض کردم.
اونا چه میدونستن من تحت فشار بودم.
چه میدونستم من نمیخواستم و همچی زیر سر مهرداد بود.
بازم سکوت کردم.سرمو بالا گرفتم و با چشمهای لباب از اشک تماشاش کردم.
دستشو بالا برد و یه سیلی محکم به گوشم زد و گفت:

-بی حیاااای نمک نشناس…

با سیلی ای که به گوشم زد اشک از چشمم چکید…

با سیلی ای که به گوشم زد اشک از چشمم چکید رو گونه ام.
چقدر سخت هرچی از دهنشون در میاد نثارت کنن و تو حتی نتونی از خودت دفاع کنی.
کار من اصلا جای دفاع کردن نداشت.
وارد رابطه شدن با مهردادی که زن داشت اونقدر اشتباه و غلط و اشتباه بود که حتی اگه خودمم بدونم از یه جایی به بعد همچی تقصیر اون بود و من تمایلی برای ادامه دادن نداشتم هم باز فایده نداشت!
همچی مثل تف سر بالا بود.
ای کاش پام میشکست واینجا نمیومدم.
ای کاش ….
اشک از چشپم چکید و افتاد روی زمین.با بغض گفتم:

-متاسفم….

پوزخند زد و با صدای بلند گفت:

-هه متاسفی؟ گور بابای تاسفت …من تورو فرستادم پیش اون دختر که آواره تهرون بی سرو بی ته نشی نه اینکه با اون پسره ی بی همه چیز حرومزاده ی پدرسگ وارد رابطه بشی…
تف…تف تو دست بی نمک!

سخت بود چشم تو چشم شدن با اون برام.با اونی که منو یه بند متهم میکرد. سرمو بالا گرفتم و با بغض گفتم:

 

-من نمیخواستم…اون خودش…

نذاشت از خودم دفاع کنم و با منتهای تاسف گفت:

-خفه شو…خفه شو دختره ی هرزه…

شنیدن این واژه دلگیرم کرد. دلخورم کرد…پریشونم کرد..قلبمو تو سینه ام مچاله کرد.
خردم کرد.
حس کردم یه بغض بزرگ تو گلوم گیر کرده.
یه بغض به اندازه ی گرفتاری هام.به اندازه ی حسرت هام…دردهام….
دیگه نتونستم اونجا بمونم.کوله ام رو ،روی دوشم انداختم و با برداشتن کیفم بدو بدو از خونه زدم بیردن.
مامان نه دخالت کرد و نه حتی سعی کرد برم گردونه.
اشک می ریختم و تو کوچه می دویدم بدون اینکه پشت سرم رو نگاهی بندازم.
حقم بود.
هرچی سرم میومد حقم بود.
من که از اول میدونستم اون زن داره چرا دل به دلش دادم؟ چرا آخه….
اونقدر دویدم تا وقتی که فهمیدم خیلی از خونه دور شدم و وسط خیابونم.
ایستادم.کیفمو زمین گذاشتم و فورا تلفنمو از جیب لباسم بیرون آوردم و با گرفتن شماره ی نیما گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم.
چندبوق خورد تا بالاخره جواب داد.
با صدای گریه آلودی گفتم:

“نیما تورو خدا ییا دنبالم..خواهش میکنم”

جاخورد و هم با تعجب و هم کمی نگرانی پرسید:

“چرا مگه چیزی شده؟”

درحالی که بی امون اشک می ریختم چواب دادم:

“ته فقط بیام دنیالم….توروخدا…جون مادرت بیا دنیالم”

-خب بگو چیشده؟ اتفاقی افتاده؟ کسی چیزیش شده؟”

باهمون صدای گریه آلود پشت سرهم‌تکرار کردم:

-نه نه…فقط بیا..همین…فقط بیا

خوشبختانه سعی نکرد بشه اون نیمای روی اعصاب.یا گیر بده که حتما همه چی رو همون لحطه بدونه.
نفس عمیفی کشید و گفت:

“خیلی خب…بگو کجایی میام دنبالت الان”

آدرس رو بهش دادم و یه گوشه رو لبه ی فضای سبز بلوار نشستم.
دستهامو رو زانوهام گذاشتم و ماتم زده خیره شدم به نقطه ی نامعلومی ….
آخه چرا خدا….
چرا تهش اون رسوایی به بار اومد؟
من که پا پس کشیدم.من که خودم گفتم نمیخوام دیگه ادامه بدم آخه پس چرااا…چراااا…
آهی کشیدم و خیره شدم به نقطه ی نامعلومی.
ربع ساعتی همونجا نشسته بودم تا این که همون موقع حس کردم یه ماشین کنارم ترمز گرفته.
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم یا سرمو بالا بگیرم نیما رو دیدم که از ماشین پیاده شد و اومد سمتم.
خیلی زود از روی زمین بلند شدم.
سرمو پایین انداختم و خواستم از کنارش رد بشم که دستم رو گرفت و گفت:

-وایسا ببینم!

نگه ام داشت وبهم خیره شد.هنوزم سرمو پایین گرفته بودم.نمیخواستم صورت سرخ و لپ سرخم رو ببینه یا رد انگشتای عمه بابت اون سیلی جانانه اش….
بعداز چند ثانیه گفت:

-سرتو بالا بگیر ببینم….

 

با مکث و تاخیر سرم رو بالا گرفتم و خیره شدم تو چشمهاش…
تا همیشه که نمیشد از دستش فرار کنم.
بالاخره تهش می فهمید.چشمهاش خیره شد به صورتم.درست همون جایی که خاله سیلی زده بود.
اخم کرد و گفت:

-وقتی قراره بود با مادرت دعوا کنی چرا گفتی بیارمت اینجا؟

پس فکر میکرد کار مامان…
آره! احتمالا تصور میکرد من و اون دوباره باهم جرو بحثمون شده و حسابی باهم دعوا کردیم.
بهتر….
بزار فکر کنه با مامان دعوا کردم.این بهتر از این بود که یه چیزایی رو بدونه!
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-میشه منو ببری…منو ببر خونه ی عمو…ترجیح میدم همونجا بمونم!

نفس عمیقی کشید و گفت:

-خیلی خب سوار شو!

رفتم سمت ماشین و با باز کردن در رو صندلی جلویی
نشستم.
چنددقیقه بعد اون هم اومد و پشت فرمون نشست.سرمو تکیه دادم به شیشه و ناخواسته به حرفهای خاله فکر کردم.
فکر کنم تا قیام قیامت دیگه روم نمیشد تو چشمهای هیچکدومشون نگاه کنم.
چشم تو چشم که میشدم باهاش دلم میخواست اب بشم و برم توی زمین…

تا چنددقیقه ای هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
من اصلا حس و حال حرف زدن نداشتم.
خسته بودم و گرفته و پکر.

 

من اصلا حس و حال حرف زدن نداشتم.
خسته بودم و گرفته و پکر.
نفس عمیقی کشید و پرسید:

-تو چرا با مادرت نمیسازی؟ وقتی که باید مخالفت میکردی که این ازدواج سر نگیره نکردی حالا واسه ما غمزه میای؟ بهتره این اخم و تخمهای بیخودی رو بزاری کنار….

سرمو برگردوندم و یه نگاه کوتاه به صورتش انداختم.
اون از هیچی باخبر نبود.از هیچی…
و اگه یه روز بفهمه چی؟
اگه بفهمه من تو گذشته ی نه خیلی دورم چه غلطی کردم نسبت بهم تا چه حد متنفر و بیزار میشه !؟
ماه پشت ابر نمی مونه بخصوص ماه من….
ماه من رسوا بود و عادت دیرینه ای به اینکه خیلی زود از پشت ابر بیرون بیاد داشت!
آب دهنمو قورت دادم و بعد هونطور که با نوک انگشتا و ناخنهام ور می رفتم گفتم:

-من…من نمیخواستم اونطوری بشه…ولی شد…چیکارش میشه کرد!؟

اصلا عجب غلطی کردم بهش گفتم اون خونه حالمو بد میکنه.اونجا بودن و حتی استفاده کردن از وسایل همون عجوزه بهتر از این سرگردانی و شنفتن اون حرفها نبود!؟
بخدا که بود….
زمان برگرده به عقب نمیگم اون خونه حالمو بد میکنه…
نمیکنم‌ بین خونه ی عمو و خونه ی مامان دومی رو ترجیح میدم!
من شک نداشتم این وسط هیچکس مهرداد رو اذیت نمیکنه.
هیچکس شماتتش نمیکنه چون همه ،همه چیز رو از چشم من می دیدن.
همشون فکر میکنن مجرم و گناهکار اصلی منم اون هم بخاطر جنسیتم نه مهرداد !

سرمو دوباره برگردوندم سمتش و بعدهم گفتم:

-من اصلا پشیمونم که گفتم اون خونه رو نمیخوام و حالمو بد میکنه….حاضرم با همون خونه بسازم…

پوزخندی زد و بعد نگاهشو دوخت به رو به روش و پرسید:

-چیه؟ نکنه فکر میکنی من بخاطر تو دارم اینکاارو انجام میدم؟

بدون اینکه بخواد منتظر بمونه تا جواب سوالش رو بگیره پوزخندی زد و ازم رو برگردوند.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره سرم رو به شیشه تکیه دادم.
کل دنیا با من بدن اینم روش!
پلکهام روی هم افتادن و کم کم حتی خوابم گرفت.
خواب خواب خواب …چقدر خوابیدن چیز خوبی بود.آدم پا تو دینایی میذاشت که از همه بدبختی هاش دور میشد.دور و دورتر…جهان بیخبری، جهانی که هیچکدوم از این مشکلات رو نمیشد توش پیدا کرد….

-خوابیدی؟ بیدارشو…بیدارشو رسیدیم!

 

صداهای نیما درست پشت گوشم باعث شد پلکهای روی هم افتاده ام رو وا بکنم.با یه نگاه معمولی به دور و اطرافم متوجه شدم رسیدیم خونه ی عمو.

راستش من اصلا اینجا هم راحت نبودم.ولی خب چیکار میتونستم بکنم.مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم!؟
بدون اینکه حرفی بزنم وسایلم رو برداشتم و پیاده شدم.
اون همچنان پشت فرمون بود و به نظر نمی رسید قصد پیاده شدن داشته باشه.
موبایلش رو چک کرد و گفت:

-من امشب میام…

چرخیدم سمتش و با نگرانی پرسیدم:

-یعنی الان میخوای بری !؟

نگاه ترسناکی حواله ام کرد و با جدیت پرسید:

-نه پس بمونم ور دل تو ؟!برو داخل منم بعدا میام!

آب دهنمو قورت دادم و کاملا به سمتش چرخیدم.نه اینکه ازش خوشم بیاد نه اما نمیخواستم خودم تنهایی برم داخل واسه همین پرسیدم:

-میشه اول با من بیای داخل بعد بری؟

کفری شدنش از قیافه اش کاملا مشخص بود.اما من هم دوست نداشتم تک و تنها برم داخل…
حاضر بودم اونو کفری کنم اما لااقل یه چنددقیقه ای کنارم باشه تا به حضور در اونجا عادت کنم.
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و بعد بدون اینکه حرفی بزنه ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد.
یه نگاه غضب آلود به صورتم انداخت و بعد از کنارم رد شد و رفت سمت زنگ.
دکمه زنگ رو فشار داد تا وقتی که مادرش جواب داد:

-بله بفرمایید!؟

چون آیفونشون تصویری نبود متوجه نشد کیه.نیما ساعد دستشو به دیوار تکیه داد و جواب داد:

-درو وا کن مامان منم ….

زن عمو تا فهمید نیماست شروع کرد قربون صدقه رفتن:

-عه نیما تویی! خوش اومدی قربونت برم.بیا داخل عزیزم بیا…

در که باز شد کنار ایستاد و بااخم گفت:

-جمع کن برو داخل…

وسایلم رو برداشتم و جلوتر از اون راه افتادم ورفتم داخل.خیلی وقت بود از تنهایی هیچ حالت دیگه ای از زندگی رو دوست نداشتم چه برسه به اینکه بخوام همچین جایی بیام.
نیما پشت سرم اومد داخل و درو بست.
ایستادم تا برسه.دست کم وقتی با اون بودم کم تر احساس غربت بهم دست میداد.
زن عمو درو باز کرد و اومد بیرون.
تا فهمید منم بانیما هستم همونجا ایستاد و بهم خیره شد.
نزویک که شدم گفتم:

-سلام زن عمو…

نگاهی به وسایل توی دستم انداخت پرسید:

-سلام عزیرم…خبریه؟ آخه وسیله هات…

حرفش تموم نشده بود که نیما جواب داد:

-گفتم بیان وسایل رویا ببرن یه دستی هم به سرو روی خونه بکشن.تا این دو سه روز ما پیش شما می مونیم

خوشحال شد ولی فکر کنم بیشتر بابت اینکه قراره پسرش اینجا بمونه و بعد هم گفت:

-خوب کردی مادر…خوش اومدی.بیاین داخل….

نیما عقب رفت و گفت:

-نه دیگه.من الان کار دارم همین حالاش هم دیرم شده.بهار می مونه من میرم آخر شب میام…

-خیلی خب به سلامت…

 

سرمو برگردوندم و بهش نگاه کردم.بدون اینکه اهمیتی به حضور من بده از کنارم رد شد و رفت سمت در.

زن عمو در اتاق رو باز کرد و خیلی آروم کنارش زد.
بوی خوب عود که به مشامم خورد یه لبخند ملیح روی صورت خسته ام نشست.
چه بوی خوبی…هیچوقت هیچ بوی عودی به این خوبی ندیده بودم.
شبیه به بوی میخک بود.یه چیزی به همون ملایمی و خوبی
از کنارم رد شد و رفت داخل و گفت:

-اینجا اتاق خود نیماست…

چون اینو گفت با دقت تر به اتاق نگاه کردم و اون ادامه داد:

-بعداز ازدواجش دیگه بقول نوید بایکوت کردیم اینجارو…البته گاهی هم میاد همینجا….خلاصه تا اینجا هستی میت نی از همین اتاق خود نیما استفاده بکنی.

چشم از اتاق برداشتم و گفتم:

-بله ممنون

عقب رفت و گفت:

-تا تو وسایلتو بزاری اینجا و بیای پایین من چایی دم میکنم!

چشم از اتاق نیما برداشتم و سرمو به سمت زن عمو برگردوندم.برام مثل روز روشن بود اون اصلا از بودن من خوشحال نیست.
سرد و آروم و بی شوق حرف میزد.
ذوق و شوقی تو وجودش نمی دیدم. بیتفاوت بود و آروم.
لبخندی تصنعی زدم ولی حتی ب زور هم نتونستم اون لبخند رو واسه چندثاینه هم که شده رو صورتم نگه دارم و خیلی زود گفنم:

-باشه ممنون!

قدم اول رو برداشت و بعد گفت:

-پس من میرم پایین…

اون رفت و من هم وارد اتاق نیما شدم.من همیشه هر زمان، تو هر سنی، هر موقعه ای که اینجا میومدم دلم میخواست اولین جایی که می بینم اتاق نوید باشه.
هر چیزی در مورد اون منو به سمت خودش میکشوند.
یه عشق پاک بچگونه که کم کم تبدیل شد به عشق دوران نوجوونی و بعدهم جوونی ولی…
تهش رسید به پوچی!
میگم پوچی چون این عشق فقط یه طرفه بود.نوید اصلا منو دوست نداشت چون بعدش یه دل نه صددل عاشق مهناز شد.
دیگه کار اصلا به اعتراف کردن هم نرسید.
البته…گاهی شدیدا جاهل و احمق میشدم و به سرم میزد برم و بهش بگم اما خوشبختانه وقتی تصمیم واسه گفتن جدی شد اون با مهناز نامزدی کرد!
حالا الان خوشحال بودم که هیچوقت این موضوع رو بهش نگفتم.
خوشحال بودم که اون زمان که تو تب و تاب دوستش داشتنش بودم دست به همچین حماقت بزرگی نزدم.
درو بستم و نگاهی به اتاق نیما انداختم….
پوزخندی زد.
کی فکر رو میکرد من یه روز به عنوان زن نیما پا به این اتاق بزارم اون هم درحالی که تمام عمرم ازش متنفر بودم.
وسایلم رو کنار تخت گذاشتم و قدم زنان به سمت میز کارش رفتم.
روی میزش یه قاب عکس پایه دار بود.
یه عکس دونفره از اون و زنش رویا !
رویا رویا رویا….
با گند زدنش به زندگیش به زنرگی من هم ناخواسته رنگ سیاهی کشوند.
شاید اگه اوضاع نیما اینجوری نبود عمو اصلا به فکر اینکه براش زن بگیره نمیفتاد.
لباس تنم رو مرتب کردم و بعدهم از اتاق رفتم بیرون.
پله هارو سر حوصله اومدم پایین و به سمت هال رفتم.
آشپزخونه چسبیده به حال بود و من از همون فاصله زن عمو رو دیدم که داشت تو استکانها چایی می ریخت.
نزدیک به اپن ایستادم و پرسیدم:

-کمک نمیخواین!؟

حین چایی ریختن جواب داد:

-نه! بشین تا برات چایی بیارم

بازم یه لبخند تصنعی دیگه زدم و گفتم:

-آخه میفتین تو زحمت!

با همون سر خمیده و لحن سرد جواب داد:

-نه نمیفتم….

لحنش اونقدر سرد بود که دیگه هیچی نگفتم و رفتم سمت مبلهای کنارهم چیده شده.نشستم روی مبل و آرنجمو گذاشتم روی دسته ی مبل و کف دستمو زیر چونه اش گذاشتم.
زل زدم به قاب عکسهای وصل شده به درو دیوار…
چنددقیقه یعد زن عمو با سینی چایی اومد سمتم.
خم شد و سینی رو گذاشت روی میز و رو به روم نشست و بعد هم گفت:

-حال مامانت خوبه ؟

از سر اجبار همچین سوالهایی میپرسید.خب البته…اهمیت نداشت.هیچ چیز این زندگی سر جاش نبود که این یه مورد باشه.
سر تکون دادم و گفتم:

-بله خوبه…ممنون!

دیگه چیزی نگفت.تو سکوت مشغول خوردن چاییش شد.
اون سکوت واسه من خیلی سنگین بود.
میگم خیلی چون هیچ حرفی واسه زدن با زن عمو نداشتم.
هیچ حرفی…هیچ حرفی!
خودم رو با همون چایی سرگرم کردم تا اینکه عمو کلید انداخت و اومد توی خونه.
درحالی که تلفن همراهش رو بین گوش و کتفش نگه داشته بود، خریدهایی که انجام داده بود رو با دو دست گرفته بود و اومد داخل…
لیوان توی دستم رو گذاشتم روی میز و با بلند شدن از روی صندلی گفتم:

-سلام عمو…

تماسش تموم شده بود اما همچنان سرش رو تو همون حالت نگه داشت.خندید و گفت:

-علیک سلام.بدو بیا اینو ازمن بگیر که حسابی از کت و کول افتادم…

بلند شدم و به سمتش رفتم.خریدهارو ازش گرفتم و اون بالاخره تلفنش رو از بین کتفش برداشت و گفت:

-به به! بالاخره شما لطف کردی و اومدی اینجا…ولی خیلی خوبه ها…امشب شام هممون پیش همیم!

لبخندی تصنعی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم….

 

هرچه بیشتر میگذشت من بیشتر اونجا حس معذب بودن بهم دست میداد.
تنهایی رو به هر مورد دیگه ای ترجیح میدادم خصوصا به بودن کنار آدمایی که اصلا باهاشون راحت نبودم.
مثل همین حالا …مثل همین لحظه !
اصلا حس و حالم خوب نبود.کاش میشد برم هتلی، مسافرخونه ای اما اینجا نمی موندم.
یا کاش میشد دست کم برم توی اتاق نیما و اونجا بمونم ولی هیچ کددم ای این موردها ممکن نبود!

عمو اخبار می دید و زن عمو میز شام رو میچید.
هر وقت هم که میخواستم بهش کمک کنم اونقدر اخم و تَخم سردی میکرد که ناخوداگاه عقب نشینی میکردم.
نه حاضر بود ازم کمک بخواد نه حتی اینکه باهام صحبت بکنه.
نمیدونم چرا با من حال نمیکرد.
یعنی واقعا توقع داشت به پسر گند اخلاق و پرخاشگرش دختر ملکه ی انگلستان رو بده؟
چقدر دلم‌میخواست چندتا درشت یارش کنم تا حالیش بشه از سر پسرش هم زیادم!
عمو خسته از تماشای اخبار ،خطاب به زن عمو گفت:

-ساعت ده شده دیگه…میگم دیگه غذارو بزار همون سحری بخوریم!

زن عمو حین چیدن بشقابها روی هم گفت:

-دندون رو جگر بزار…نیما هنوز نیومده بزار بیاد! بعدا!

کلافه گفت:

-ای بابا…خوشبحال نیما!حالا ما باید هی گشنگی بکشیم تا شازده ی شما دل از کار بکنه وبیاد؟

زن عمو از همون جا و از داخل آشپزخونه جواب داد:

-بله تحمل کن…

انگار زور زدنش فایده نداشت.
باید صبر میکرد تا پسرش سر برسه!
یه گوشه نشستم و داشتم بیخودی درو دیوار رو نگاه میکردم که نیما بالاخره سرو کله اش پیدا شد.
در باز بود و اومد داخل.
یه گوشه ایستاد و همونطور که جورابهاشو از پا در میاورد گفت:

-سلام…

عمو که فکر کنم اومدن نیما بیشتر از همه به نفع خودش بود اون هم برای سیر کردن شکمش،همونطور که کانالهارو بالا و پایین میکرد گفت:

-به به آقا نیماااا…چه عجب تشریف آوروی خااااان !

نیما خسته و کوفته کش و قوسی به بدنش داد و همونطور که جلو و جلوتر میومد گفت:

-کار داشتم آقاجون!

خیلی خسته به نظر می رسید.نگاه تندی به من که یه گوشه ایستاده بودم و تماشاش میکردم انداخت و بعد هم با لحنن زننده ای پرسید:

-مامان تو آشپرخونه داره میز میچینه بعد تو اینجا وایستادی بر بر منو نگاه میکنی! برو کمکش…

خجالت زده سرمو پایین انداختم.
حتی نتونستم بگم اون خودش نخواست کمکش کنم.عمو یه چشم غره به نیما رفت و زن عمو هم که متوجه شده بود لحن پسرش خیلی تنده واسه اینکه یه وقت بحثی پیش نیاد گفت:

-دست و صورتتو بشور نیما جان بیا یه چیزی بخور مادر!

نیما چپ چپ منو نگاه کرد و بعد هم وجورابای گوله شدش رو دور از چشم عمو پرت کرد سمتم و رفت سمت سرویس بهداشتی و همزمان گفت:

-باید به یه دزدی بخوره یا نه….

ازش رو برگردوندم تا چشمم بهش نیفته.
پسره ی بی شعور لعنتی.
جوزی با من حرف میزد انگار نوکر خانزادشم.

چنددقیقه بعد هممون به دور میز جمع شدیم.دست خودم بود هیچی نمیخوردم چون واقعا خالی از اشتها بودم.
انگار حتی نمیتونستم به لیوان آب بخورم.
عمو که برخلاف همه کاملا با اشتها غذا میخورد رو کرد سمت من و نیما و گفت:

-دلم میخواد تا زنده ام و سرپام ببینم اون روزی رو که نوه هام ،گلپسرای تاج سرم که پیش پیش قربونشون برم اینجا دور برم نشستن و دارن کنار خودم غذا میخورن!

نیما پورخندی زد و گفت:

-حوصله داری بابا!

عمو اخم کرد و گفت:

-نگو نیما…وقتی اینجوری صحبت میکنی حس میکنم قراره با دل نا آروم بمیرم و اون چیزی که میخوام رو نبینم

واکنش نیما بازم یه پوزخند بود.
به بچه دار شدن خودش وبعد هم گفت:

-شما که نوه داری…پس بچه ی مهناز و نوید چیه؟ چغندره!؟

عمو مکث کرد.یه لیوان پر از آب خورد و بعدهم گفت:

-حواست کجاست نیما! دارم از ادامه ی اصالت و ادامه ی نسل حرف میزنم.زن نوید که بچه دار نمیشه.حالا خانم بخاطر هیکلشه یا واقعا نمیشه رو نمیدونم…ولی نمیشه…پس می مونه کی؟
می مونه تو و بهار! روح من و روح پدربززگتون در عذاب میمونه اگه این نسل به همینجا ختم بشه!

مکث کرد.انگشت اشاره اش رو به سمت من گرفت و گقت:

-عمو تو ول کن این نیمارو.این تمام فکر و ذهنش کار…بهار من از تو یه دونه پسر خوشگل و خوشتیپ عینهو خودم میخوام..

عمو قه قهه زنان خندید اما من بیشتر از قبل تو خودم رفتم.
نکنه واقعا از من بچه بخوان اون هم به این زودی!؟
این یه مورد رو دیگ آخه باید کجای این دل صاب مرده میذاشتم….

 

پشت میز نشسته بودم و کتابم رو مرور میکردم.قاب عکس نیما و زنش رویا درست رو به روم بود.اهمیت نداشت برام چون من قطعا اونی نبودم که عاشق نیما شده بود.
بودن من تو این زندگی کاملا احباری بود.
داشتم عادت میکردم به همچین چیزایی و هین عادت خیلی زود اتفاق افتاد چون برام اهمیت نداشت.
کتاب رو ورق زدم و رفتم سراغ صفحه ی بعدی که همون موقع در باز شد و نیما اومد داخل.
همه جوره مجبور بود توی این اتاق باشه وگرنه دست خودش بود ترجیح میداد جای دیگه باشه…
تیشرت تنش رو درآورد و با گوله کردنش پرتش کرد گوشه ای از اتاق .
قدم زنان رفت سمت پنجره.یکم از پرده رو کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت.
دیگه ندیدمش چون درست پشت سرم ایستاده بود.
اهمیت ندادم و به مطالعه ی کتابم ادامه دادم تا اینکه صدای فندکش به گوشم رسید!
هوووووف! بازم سیگار…
کلافه دستمو ثابت نگه داشتم و زیر لب باخودم زمزمه کردم:

“سیگارسیگاربازم سیگار…”

اومد سمت من.حضورش رو درست پشت سرم احساس میکردم و همین حضور باعث شده بود دیگه نتونم درست و حسابی تمرکز بکنم.
یعنی نگاهم خیره به نوشته ها بود اما واقعا نمیدونستم چی دارم میخونم.
شاید حتی یه متن رو صدبار پشت سرهم خوندم و چون متوجهش نشدم دوباره از از اول شروع کردم خوندنش.
دستشو دراز کرد و بعد قاب عکس رو برداشت.
پاش رو گذاشت رو پدال سطل آشغال و وقتی باز شد قاب عکس رو انداخت داخلش و دوباره ازم فاصله گرفت.
اتود توی دستم رو لای کتاب گذاشتم و به آرومی چرخیدم سمتش و گفتم:

-تو خیلی سیگار میکشی…

شونه بالا انداخت و گفت:

-خب که چی!؟

دستم رو روی دسته ی صندلی گذاشتم تا بهتر به سمتش بچرخم و بعدهم گفتم:

-خودت به اون عادت کردی اما دور و اطرافیانت نه! منم نکردم…

پک عمیقی به سیگارش زد و بعد هم گفت:

-سعی کن بکنی!

این رو گفت و نشست روی تخت.پاهاش رو از هم باز گذاشته بود و با یه دستش نخ سیگار رو به لبهاش نزدیک میکرد و با دست دیگه اش با تلفن همراهش ور می رفت.
اون، اون حالت خودخواهیش رو داشت چه وقتی آروم بود چه وقتی عصبانی….
الان با اینکه آروم بود اما همون حرفهایی رو میزد که وقتی عصبانی بود به زبونش میاورد.
چندثانیه ای تماشاش کردم که همون موقع تلفنش زنگ خورد.
چرخیدم و بیتفاوت مشغول مطالعه ی کتابم شدم اما باز با شنیدن صحبتهاش حواسم از درس و کتاب پرت شد.
صحبتش درمورد رویا بود با کسی که بعدش احتمال دادم از نزدیکای رویا باشه :

“من به خودش هم گفتم….نه تو گوش بده ….به خودش گفتم به توهم میگم واسطه بفرسته بره دادگاه اصن هرکاری میخواد انجام بده بیفایده اس….مهریه اش رو که بخشید، سند خونه رو که برگردوند بعدا بیا درخدمتشم….اسمشو بزار لج کردن…….بزار اصلا بچه بازی هرچی……هرچی دوست داری بزار ولی من کوتاه بیا نیستم……بقول خودت آره …آره مرغم یه پا داره…..”

نفس عمیقی کشیدم و با برداشتن اتود سعی کردم دوباره حواسمو به درسم بدم.
چنددقیقه بعد وقتی تماسش تموم شد خودش رو به کمر انداخت روی تخت و گفت:

-اون چراغ رو خاموش کن رو مخمه!

خب….حالا دیگه وقتش بود نیما عصبانیتش رو از دیگران سر من خالی بکنه.مثل همیشه اش.
چرخیدم سمتش و گفتم:

-ولی من لازمش دارم

 

دستهاشو گذاشت روی شکمش و درحالی که پاهاش رو تو حالت آویزون از تخت نگه داشته بود گفت:

 

-گفتم پاشو خاموشش کن!

نفسم رو باحرص بیرون فرستادم.ظاهرا فعلا باید به سازش می رقصیدم.
کتاب رو بستم و با بلند شدن از روی صندلی راه افتادم سمت چراغ .
کلید رو که زدم چراغ که خاموش شدم برگشتم سمت میز تا چراغ مطالعه رو روشن کنم و وقتی اینکارو وردم نیما نیم خیز شد و باعصبانیت گفت:

-د لامصب مگه نمیگم نمیخوام نور باشه هااان! چرا تو مدار فهم نداری…

جرات پیدا کردم و پرسیدم:

-تو چی؟ مدار ادب نداری؟ نمیتونی حرفتو درست و مثل آدم به زبون بیاری!؟ هاااان…؟

در لحظه چنان عصبانی و کفری شد که واسه خیز برداشتن به سمتم یک ثانیه هم تعلل نکرد اما من که از ترس واسه چند لحظه کپ کرده بودم قبل از اینکه دستش بهم برسه دستمو دراز کردم و گفتم:

-دست بهم بزنی جیغ میزنم…هم جیغ میزنم و هم به عمو که بیصبرانه منتظره ی نوه ی پسرش میگم تا حالا حتی بهم دست هم نزدی!

 

تو اون لحظه فقط میخواستم حرصش رو دربیارم.
آزارش بدم
زجرش بدم تا دلم خنک بشه.
یک قدمیم ایستاد.مکث کرد و بهم خیره شد و بعد پوزخندی زد و با تماشای سرتاپام به طعنه پرسید؛

-چیه ؟ خیلی دوست داری بهت دست بزنم….؟

 

اصلا از نوع نگاهش و این حرفش خوشم نیومد.
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم و بعد آروم آروم عقب رفتم تا ازش فاصله بگیرم…

 

اصلا از نوع نگاهش و این حرفش خوشم نیومد.
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم و بعد آروم آروم عقب رفتم تا ازش فاصله بگیرم.صورتم اخمالود بود و فکر کنم اون صورت عبوس صورت کسی نبود که مشتاق ارتباط جنسی باشه.
اون هم با کی…با نیما.
نیمایی که ازش بیزار بودم!
وقتی قدم زنان به سمتم اومد خیلی جدی گفتم:

-نه! فکرهای که با خودت کردی غلطططططن! من اصلا دوست ندارم همچین چیزی رو با تو تجربه کنم…

ابایی از رک و راست حرف زدن نداشتم.
من مشتاقانه و حتی همین حالاهم آرزوی بیرون اومدن از این زندگی لعنتی رو داشتم.
این زندگی نکبت که هیچ ذوق و شوقی توش نبود.
خالی از حس…خالی از محبت.
خالی از انگیزه…
تو این سینه قلبی وجود داشت که برای مرد دیگه ای می تپید نه برای نیما!
مردی که گناهمو دید و نبخشید.
مردی که حاضر نشد حرفهام رو بشنوه.
مردی که با همه ثزد رفتاری هاص هیچوقت نظیرش رو ندیدم.مردی که بودنم باهاش کوتاه بود اما همون زمان کوتاه زیباترین زمان زندگیم به حساب میومد.
مردی که همجوره ازم دوری کرد درحالی که بیش از همیشه بهش احتیاج داشتم
اما من دوستش داشتم…دوستش داشتم!

قدم به قدم اومدم سمتم.چشمهاش روی صورتم به گردش دراومد و بعد گفت:

-توی تمام طول زندگیم ازدواج با تو تنها کاری بود که هیچ علاقه ای برای انجامش نداشتم!

پوزخند زدم و گفتم:

-از قضا منم همینطور…

انگشت اشاره اش رو مستقیم به سمتم گرفت و گفت:

-پس باخودت به این نتیجه برس لخت مادر زاد هم باشی به چشم من فرقی با درو دیوار و کمد و وسایل این خونه نداری…

چسبیدم به دیوار و نگاهمو دوختم به سمت دیگه ای و گفتم:

-پس ازم فاصله بگیر تا به کسی وه مجبورت کردن باهاش ازدواج کنی و واست فرقی با وسایل خونه نداره نزدیک نباشی!

قاطع و محکم گفت:

-شک نکن همینکارو میکنم!

دوباره سرمو برگردوندم سمتش.با اینکه تختش دونفره بود اما اصلا دلم نمیخواست دونفرمون باهم روی اون تخت بخوابیم برای همین گفتم:

-خیلی خوبه.پس من روی تخت میخوابم تو هم روی زمین…فاصله مون باهم حفظ میشه!

ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:

-نه! اونی که روی زمین میخوابه تویی!

اینو گفت و پشت به من چرخید و قدم زنان رفت سمت تخت.
با نرت براندازش کردم.اینهمه آدم آخه چرا باید سرنوشت من با سرنوشت اون گره بخوره!؟
اقبل از اینکه بره روی تخت و دراز بکشه ، همونجا نزدیک به تخت ایستاد و چند حرکت کششی انجام داد.
شونه بالا انداختم و با تاخیر و مکث زیادی گفتم:

-جهنم ضرر!برو و رو تخت لعنتیت بخواب…

از دیوار فاصله گرفتم و رفتم سمت کمد.درهاش رو باز کردم اما تشک و پتو رو ندیدم.
به اجبار برگشتم سمت تخت.
یکی از بالشها و یکی از پتوها تا خورده ی پایین تخت رو برداشتم.
چشم چشم کردم تا جای مناسبی واسه خوابیدن پیدا کنم.
بهتر از کنار شوفاز جای دیگه ای ندیدم اونجا گرمتر هم میشدم.
بالش و پتورو انداختم همونجا و بعد
مانتوی روی لباس رو درآوردم و گذاشتم کنار.
با همون تیشرت سفید آستین کوتاه و شلوار خونگی دراز کشیدم روی زمین.
سرمو گذاشتم روی بالش و پتورو تا زیر گلوم بالا آوردم.
به پهلو چرخیدم و با برداشتن موبایلم سعی کردم یه جوری خودمو سرگرم بکنم تا خوابم بگیره اما همون موقع یه نفر چند تقه ی آروم به در زد د قبل از اینکه ما بخوایم به خودمون بجنبیم زن عمو درو باز کرد و اومد داخل و اتفاقا اولین کاری هم که کرد روشن کردن چراغ اتاق بود.
خیلی سریع نیم خیز دم و به سمتش چرخیدم.
اومد جلو درحالی که یه سینی که روش پارچ آب و دوتا لیوان آب بود رو تدی دست گرفته بود.
متعجب یه نگاه به نیما که کنار تخت ایستاده بود انداخت و یه نگاه هم به منی که کنار شوفاژ دراز کشیده بودم انداخت و بعدهم گقت:

-وااااا…شما چرا هرکدومتون یه ور میخواین بخوابین !؟؟؟

من و نیما سرهامون رو به سمت هم برگردوندیم و به هم نگاه انداختیم.
نه من و نه حتی اون هیچ کدممون حاضر نبودیم و دلمون نمیخواست که عمو بازبهمون گیر بده.
واسه همین باید قبل از اینکه اون متوجه بشه چه خبره و همچی رو به گوش عمویی برسونه که از قضا منتظر بچه دار شدن ما هم بود دست میجنبیدم که خوشبختانه نیما اینکارو کرد و پرسید:

-چی!؟ هر کدوم یه ور نیستم که…

زن عمو سرش رو به سمت من برگردوند و پرسید:

-پس چرا بهار روی زمین خوابیده تو میخوای روی تخت بخوایی؟

نیما خیلی سریع اومد سمت و همزمان گفت:

-نه…ما کلا گفتیم امشب اونجا رو زمین بخوابیم…پیشنهاد بهاره… گفت کیف و حالش بیشتر!

مکث کرد.رو کرد سمت من و پرسید:

-مگه نه؟ پیشنهاد تو مگه نبود!؟

اول مات و مبهون و گیج نگاهش کردم ولی بعد گفتم:

-چرا چرا…من گفتم…حال میده روی زمین…

 

اول مات و مبهوت و گیج نگاهش کردم ولی بعد گفتم:

-چرا چرا…من گفتم…حال میده روی زمین…

زن عمو بازهم متعجب نگاهمون کرد و پرسید:

-وااا…حال میده!؟؟

دستپاچه جواب دادم:

-آره آره..اینجوری بهتره.گفتیم امتحانش کنیم

نیما دوباره برگشت سمت تخت.بالش رو برداشت و اومد سمت من .نگاهش هنوز پی زن عمو بود.
زن عمویی که با شک نگاهمون میکرد و انگار در جست و جوی حقیقت، موندنش رولفت داده بود.
حس کردم به یه چیزایی شک کرده.
به چیزایی که دلش میخواست توی همون مدت کوتاه کشفشون بکنه!
نیما بالششو انداخت کنار بالش من و بعد کنارم نشست و خطاب به مادرش گفت:

-شما هم امتحانش کن! انگار رو زمین خوابیدن حال میده!

زن عمو قدم زنان اومد سمتمون.
احساس میکردم موندنش رو لفت میداد تا مطمئن بشه ما قراره کنارهم دراز بکشیم.
خم شد و سینی رو با یکم فاصله بالای سرمون گذاشت و خطاب به نیما گفت:

-من میدونم تو همیشه عادت داری بالای سرت آب باشه!گفتم واست بیارم شب تشنه شدی بخوری!

چون نیما کنارم دراز کشیده بود تو خودم مچاله شدم.
یه جورایی در تلاش بودم تا هر جور شده خودمو از اون فاصله بدم که بهش نخورم.
یکم از پتورو روی تنش بالا کشید و بعد خطاب به مادرش گفت:

-باشه دستت درد نکنه….

زن عمو همچنان توی اتاق بود.نیما غرولند کنان حرفی زیر لب زمزمه کرد که برای خودمم چندان واضح نبود.

فقط فکر کنم هردومون منتظر این بودیم که اون بره.
بره تا دوباره هر کدوم دور ازهم یه ور بخوابیم.
زن عمو بلند شد و همونطور که سمت در می رفت پرسید:

-چیزی لازم ندارید!؟

نیما خیلی سریع و واسه اینکه مادرش زودتر از اتاق بره بیرون گفت:

-نه دیگه…دست شما درد نکنه!

زن عمو چپ چپ نگاهمون کرد و بعد هم گفت:

-باشه پس من میرم

زن عمو که رفت بیرون، به محض بسته شدن در نیما خیلی سریع نیم خیز شد.بالش و پتوش رو برداشت که بره سمت تخت اما درست همون موقع زن عمو باز یه ضربه به در زد و باز قبل از اینکه اذن ورد بشنوه خودش ، خودش رو به داخل اتاق دعوت کرد و گفت:

-نیما…

نیما به ناچار دوباره بالشش رو گذاشت سر جاش و بعد سرش رو به همون سمت برگردوند و گفت:

-جان…

-میخوای واستون یه پتو بیارم دراز بکشین روش؟ رو زمین بخوابین کمر درد میگیرین

نیما به من که مثل خودش به ناچار نشسته بودم رو زمین نگاهی انداخت و بعد گفت:

-لازم؟

نگاهی به صورت عبوسش انداختم و بعد سرمو تند تند تکون دادم و گفتم:

-نه نه…راحتیم!

آهسته گفت:

-خیلی خب…پس شبتون بخیر!

تا درو بست و رفت نیما نفسش رو با کلافگی بیرون فرستاد و بعد هم گفت:

-هووووف! عجب گیری کردیمااا

بلند شد و پتوش رو هم برداشت و رفت سمت تخت.بالش رو باخستگی انداخت همونجا و خواست دراز بکشه که باز صدای بالا و پایین شدن دستگیره به گوش رسید.
در کمتر از چندثانیه و مثل قرقی دوباره بالش رو برداشت و دوید سمتم من و کنارم دراز کشید.
زن عمو درو باز کرد و اومد داخل.
یه پتو همراهش بود.
اونو کنارمون گداشت و گفت:

-بهار پاشو اینو پهن کن زیر پاتون…پاشو من دلم راضی نشد کمرتون درد میگیره

نیما زمزمه وار با خودش لب زد” ای خدااااا” و بعد هم سرش رو برگردوند و به مادرش گفت:

-مگه نگفتم نمیخوایم مامان

زن عمو سر تکون داد و گفت:

-جرا گفتی ولی بچه ای تو سرت نمیشه صبح بلند بشین از کمر درد می میرین!

نیما نگاهی به صورتم انداخت و بعد خیلی آروم گفت:

-با سی و چندسال سن شدم بچه.پاشو پهنش کن این تا مطمئن نشه کنارهم نمیخوابیم از اینجا نمیره…..پاشو …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت صد

نیما نگاهی به صورتم انداخت و بعد خیلی آروم گفت: -با سی و چندسال سن …

13 نظر

  1. مرسی علی اقا دلم میخاد آرزو کنم فردا چشمم به جمال پارت 100 روشن شه

  2. آدمين عزیز دمت گرم من عاشق این رمانم خیلی دوسش دارم حس میکنم اتفاقای خوبی برای بهار بيفته بازم دمت گرم

  3. مرسی علی آقا دلم میخاد ارزو کنم فردا چشمم به پارت 100 بیفته

  4. خداکنم از فرزین ومهرادم بنویسه

  5. برای ادمین عزیز آرزوی سلامتی بکنیم بخدا اولین رمانیه دنبالش میکنم و صبر پیشه کردم

  6. پارت جدید داریم امروز آیاااا؟

  7. آقا علی منتظريم هاااا نذار چشممون خشک بشه 😔😔😔😔

  8. دستتون درد نکنه علی آقا . هم شما و هم نویسنده این رمان که به اعتراضا گوش دادن و زودتر پارت میزارن . ممنون

  9. مرسی واسه پارت جدید 🥰🥰یعنی لپام گل انداخت ازخوش حالی امیدوارم خوش قول بمونید وپارت هارازود به زود بزارید 🌹🌹❤️❤️

  10. اقا علی امروز فردا روز الوعده وفاست برای پارت بعدی!! این مدت غیبتتون چشمی برامون نمونده که دیگه بخایم زیاد منتظر بمونیم.مرسی

  11. وای بازم بی نظمی
    میاد قول میده اما عمل نمیکنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *