خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت صد

رمان بهار/پارت صد

نیما نگاهی به صورتم انداخت و بعد خیلی آروم گفت:

-با سی و چندسال سن شدم بچه.پاشو پهنش کن این تا مطمئن نشه کنارهم نمیخوابیم از اینجا نمیره…..پاشو …

مثل اینکه چاره ای نبود و بقول نیما زن عمو تا مطمئن نمیشد یه چیزهایی سر جاش هست از اینجا بیرون نمی رفت.
پتو رو گرفتم و همونجا کنار شومینه پهن کردم و بعد هم گفتم:

-فکر کنم الان دیگه خوبه هان!؟

سرش رو با رضایت تکون داد.نمیدونم…شاید هم واقعا نگران پسرش باشه و بقول خودش برای اینکه کمر درد نگیره واسمون پتو آورد.
درهرصورت محض خاطر جمع شدن خودش و خودمون بالش ها رو مرتب کنارهم چیدم و بعدهم گفتم:

-ممنون زن عمو …

نیما دراز که کشیدم پتو رو تا زیر گلوش بالا آورد و برای اینکه خیال ناجمع مادرش جمع و راحت بشه گفت:

-من اصلا شدیدا خستمه پس شب بخیر.

اونجا پنهان شدن خوب بود.
منم دلم میخواست برم زیر پتو و اصلا هم از اون زیر بیرون نیام.
همونجا اونقدر بمونم تا هم نیما محو بشه هم مادرش!
زن عمو پرسید:

-چیزی لازم ندارید؟ بمیرم برا نیما…بچه ام خیلی خستشه…

اوووه! چقدر این زن عمو نیمارو دوست داشت.
نفس عمیقی کشیدم و بعد موهام رو پشت گوش زدم و گفتم:

-نه دیگه چیزی لازم نیست.

صدای بسته شدن در که به گوشم رسید ولو شدم رو زمین و سرم رو باخستگی روی بالش گذاشتم.
خداروشکر که بالاخره زن عمو بیخیال شد و رفت.
سرمو چرحوندم سمت نیما و گفتم:

-خب فکر کنم حالا دیگه میتونی بری…

با چشمهای بسته گفت:

-میدونم که بازم میاد و چک میکنه…

سگرمه هامو زدم توی هم باخستگی پرسیدم:

-خب که چی؟

ساعد دستشو گذاشت رو چشمهاش و جواب داد:

-خب که چی نداره! من حال و حوصله ی اینکه باز بیفتن به جونمو ندارم…اونم سر تو.

خوشم نیومد از این طرز رفتارش واسه همین ازش رو برگردوندم و گفتم:

-من دیگه دوست ندارم اینجا بمونم.دلیلش هم یه همچین چیزاییه‌
دلم نمیخواد مجبور بشم پیش تو بخوابم..پس زودتر منو از اینجا…

چون صدای نفسهای عمیقش رو شنیدم
حرفمو نیمه رها کردم. نیما خوابش گرفته بود.نفس های عمیق میکشید و انگار نه همین چنددقیقه پیش بلکه ساعتهاست خوابیده.
پوزهندی زدم و گفتم:

-جالبه….داشتم با درو دیوار حرف میزدم مثل اینکه

نفس عمیقی کشیدم و دیگه هیچ حرفی نزدم.
مجبور بودم یه امشب همچین چیزی رو تحمل بکنم.

**

چشمهام رو به آرومی باز کردم اما دوباره و خیلی زود بستمشون.
تمایل شدیدی به خواب داشتم و از طرفی حتی تو اون حالت هم میدونستم خونه ی خودمون نیستم که بتونم تا هر موقع میخوام بخوابم.
خونه ی عمو بودم و باید سحرخیزی میکردم.

خواب خواب خواب…چه اتفاق خوبی بود این خواب.غرق میشی تو عالمی که جهان بیخبریه….
نه دردی، نه حرفی، نه طعنه ای…
نه بی آبرویی ای….

تکون آرومی خوردم و با برداشتن دستم از روی سطحی که به آرومی بالا و پایین میشد موهایی که هرازگاهی اعصابم رو بهم می ریختن رو کنار زدم و بعد دوباره دستمو همون جای قبلی گذاشتم بدون اینکه چشمهام رو باز نگه دارم.

نیما بدون اینکه بیدار بشه یا چشمهاش رو باز بکنه گفت:

-دستتو بردار…

صداش به وضوح به گوشم رسید برای همین فورا دستمو برداشتم و چشمهامو وا کردم.
متحیر به اون که کنارم دراز کشیده بود خیره بودم که دوباره گفت:

-پات رو هم بردار!

چشمم فورا به سمت پام رفت که روی پاش بود.بی فوت وقت کشیدمش عقب. من اصلا کی دستم رفت رو سینه اش و کی پام رفت روی پاش ؟؟؟
این سوالی بود که خودمم نمیدونستم…

ازش که فاصله گرفتم دوباره سرمو روی بالش گذاشتم.رفته رفته دوهزاریم افتاد اصلا ما چرا اینجا و کنارهم دراز کشیدم.
پای اجبار در میون بود….یه اجبار بد….

 

رفته رفته دوهزاریم افتاد اصلا ما چرا اینجا و کنارهم دراز کشیدم.
پای اجبار در میون بود….یه اجبار بد….
نفس عمیقی کشیدم و دستهامو رووی صورتم بالا و پایین کردم و موهامو از روی پیشونیم کنار زدم.
چقدر ضایع!
سابقه نداشت وقتی خوابم دست و پام هر کدوم یه وری برن.امشب رو سیاهم کردن لامصبا!
خوابالود بودم همچنان اما باید بیدار میشدم وخودمو آماده میکردم چون باید میرفتم بیمارستان!
پتورو از روی تنم به آرومی کنار زدم و بلند شدم.
قدم نان رفتم سمت مانتوم تا روی تاپ تنم بپوشمش.
قدم هام شل و ول بودن و نامتعادل…
هی چشمهام رو بازو بسته میکردم تا هوشیارتر بشم و نیفتم روی زمین اما یهو پام خورد به میز و تا بخوام به خودم بیام با صورت افتام رو زمین و از شانس بد صورتم خورد به تخت و آخم در اومد.
این کوبیده شدن من که نمیدونم چرا اینقدر گیج خواب بودم که تهش برسه به همچین اتفاقی، حتی نیما رو هم از خواب بیدار کرد.
فورا نیم خیز شد.
پتورو روی تنش نگه داشت و سرش رو برگردوند سمتم و گفت:

-چی بود!؟

دستمو به همون تخت تکیه دادم از روی زمین بلند شدم و همزمان جواب دادم:

-هیچی…

همچنان داشت نگاهم میکرد.متوجه شد افتادم روی زمین به هر حال خنگ و نادون که نبود.دستی لای موهاش کشید و پرسید:

-این صدای افتادن تو روی زمین بود؟

زیر چشمم درد گرفته بود.انگشتمو زیر چشمم کشیدم و با مرتب کردن لباس تنم گفتم:

-آره من بودم خوشحال باش!

پوزخندی زد و باخودش گفت:

-به درککککک!

رفتم بیرون و از امون سرویس بهداشتی توی راهرو استفاده کردم دست و صورتمو شستم و نگاهی به صورتم انداختم.
کبود شده بود.
لبهامو جمع کردم و گفتم:

“اوخ اوخ….چه کبود شده.تف تو این شانس”

درست مثل این بود که یه نفر با مشت زده باشه زیر چشمم.
یکم آب یخ به صورتم ریختم.درست به همون جای کبودشده.امیدوار بودم یکم این کبودی کمتر بشه.
چند برگ دستمال جدا کردم و اومدم بیرون.
صورتمو خشک کردم و برگشتم توی اتاق. باید زودتر لباس میپوشیدم و آماده ی رفتن میشدم. یه شلوار هشتاد سانتی مشکی پوشیدم و یه مانتوی بنفش آستین پاکتی کوتاه.
رفتم سر وقت کیف نوچسک لوازم آرایشیم.
از اونجایی که نه حوصله اش رو داشتم و نه وقتش رو فقط ار رژم استفاده کردم و ریمل بعدهم مقنعه ام رو پوشیدم و با برداشتن کیف و وسایلم رفتم سمت نیما.
بالای سرش ایستادم و بهش نگاه کردم.
اصلا دوست نداشتم ازش پول بخوام اما چاره ای نداشتم.
من پول میخواستم و جز اون باید از کی میگرفتم !؟
نفس عمیقی کشیدم و
آهسته صداش زدم و گفتم:

-نیما…

اون خودش هم باید می رفت شرکتش اما انگار واقعا دراز کشیدن و خوابیدن روی زمین بهش چسبیده بود که همچنان دوست نداشت بلند بشه.
اما با صدا زدنهای من چشمهاش رو باز کرد و پرسید:

-چیه!؟

خیره به صورت خوابالودش جواب دادم:

-پول میخوام…

بلند شد و با کنار زدن پتو پرسید:

-کجا میخوای بری!؟

چقدر متنفر بودم از این سوال و جوابها.ابروهام رو درهم گره زدم و جواب دادم:

-کجا قراره برم….؟خب معلوم بیمارستان

انگشتاشو چندبار لای موهاش بالا و پایین کرد و بعد رفت سمت شلوارش.از توی جیب شلوارش کیف پول کوچیکش رو بیرون آورد.
چندتا تراول بیرون آورد و به سمتم گرفت.
با عجله به سمتش رفتم.دست دراز کردم تا پولارو ازش بگیرم اما اون دستشو پس کشید و گفت:

-وای به حالت اگه جز بیمارستان جای دیگه ای بری!حالیته!؟

با نفرت نگاهش کردم و گفتم:

-پولت ارزونی خودت پیاده میرم….

با عصبانیت از کنارش رد شدم اما قبل از اینکه دور بشم دستمو گرفت و کشوندم همون جای قبلی.
پولارو گذاشت کف دستم و گفتم:

-زنگ میزنم…سر ساعت خونه نبودی هرجا باشم برمیگردم و هرجا باشی پیدات میکنم…

 

اینو گفت و ازم رو برگردند و زودتر از من از اتاق بیرون رفت…

اسکناسهایی که بهم داده بود رو چپوندم توی کیفم و با عصبانیت از اتاق زدم بیرون.
پسره ی لعنتی فکر میکرد من یه بچه گدام.یه وسیله.یکی از اسبابهای خونه اش.
یکی که هیچ اختیاری از خودش نداره ….
نمیدونم چرا میتونست با من اینطور رفنار بکنه؟
دلش نمیخواست من زنش بشم؟ خب مگه به خواست من بود اصلا….؟
منم دوست نداشتم زن اون بشم.
منم به اجبار وادار به پذیرش این ازدواج شدم حالا باید بخاطرش این حرفهارو میشنیدم؟

همینکه از پله ها پایین رفتم عمو صدام زد و گفت:

-بهار…صبح بخیر عموجان!

میخواستم یه راست از خونه بزنم بیرون اما تا عمو صدام زد یادم اومد که اینجا خونه ی نیما نبود.
اینجا خونه ی عمو بود و من باید با وسواس بیشتری رفتار میکردم.
چرخیدم سمتش و گفتم:

-سلام عمو…صبح شما هم بخیر!

فاصله مون زیاد بود.
اون نزدیک سرویس و من نزدیک به راهروی منتهی به در خروجی.با لبخند پرسید:

-علیک سلام! جایی میخوای بری عموجان!؟

بند پهن کیفم رو گرفتم و جواب دادم:

-بله باید برم بیمارستان.

پرسید:

-صبحونه خوردی!؟؟

کیفمو توی دست جا به جا کردم و با نگاه به ساعت مچیم جواب دادم:

-نه عمو جان…نیازی نیست نمیخورم….باید برم بیمارستان گفتم همونجا یه چیزی میخورم

سرش رو به نشانه ی فهمیدن تکون داد ولی بعد با اشاره به آشپزخونه گفت:

-پس اول بیا صبحونه بخور رمق بگیری…موندنت اونجا طول میکشه.باید جون داشته باشی سرپا باشی…بیا عمو..بیاعمو…

به ناچار همراه عمو رفتم تو آشپرخونه. صندلی رو کشیدم عقب و پشت میز نشستم و خطاب به زن عمو گفتم؛

-سلام صبح بخیر

با لحن سرد و نه خیلی گرمی بدون اینکه نگاهم بکنه جواب داد:

-صبح بخیر!

عمو رو صندلی رو به رویی نشست.فلاسک چایی رو برداشت و بعدگفت:

-بزار چایی برات …

حرفش تموم نشده بود که چشمش رفت پی کبودی زیر چشمم.متحیر و متعجب نگاهم کرد و بعد فلاسک رو گذاشت روی میز و پرسید:

-بهار جان عمو.. زیر چشمت چیشده؟

من خودمم یادم رفته بود زیر چشمم بحاطر افتادن کبود شده.
عمو هم تا پیش از این فاصله اش اونقدر زیاد نبود که متوجه بشه.
لب باز کردم که بهش بگم افتادم زمین اما همون موقع نیما اومد داخل.
امروز صبح و همین چنددقیقه پیش خیلی خیلی بد باهام صحبت کرد و حالا وقتش بود کارشو تلافی بکنم برای همین با مکثی طولانی و به دروغ اما تلافی گویانه گفتم :

-نیما زده ….

نیما که تازه وارد آشپزخونه شده بود تا جواب من رو شنید بی حرکت ایستاد و بهم خیره شد.
لبخندی خبیثانه زدم.این هم به تلافی رفتار مزخرفت آقا نیما!
عمو ناباورانه نگاهم کرد و پرسید:

-نیماااااا !؟ نیما زده؟

خود نیما هیچی نگفت.فقط بربر داشت من رو نگاه میکرد تا حرفمو پس بگیرم اما من اینکارو نکردم.
زن عمو با دست راستش به پشت دست چپش زد و گفت:

-خاک بر سرم! نیما اینکارو کرده!؟ نیما که اینجوری نبود!

وقتش بود اساسی حال نیمارو جا بیارم. با بغضی ساختگی صرفا جهت مظلوم‌نمایی گفتم:

-بله عمو…نیما اینکارو باهام کرد…بار اولش نیست.همیشه میزنه!

هم زن عمو هم عمو تا این جمله رو از دهن من شنیدن متحیر و ناباورانه سرشون رو به سمت نیما که همچنان هاج و واج تو چهار چوب ایستاده بود خیره شدن.عمو از روی صندلی بلند شد و باعصبانیت پرسید:

-نیماااااا….چرا زدیش؟ دست رو زنت بلند میکنی؟ قد بلند کردی و گردن کلفت که زنتو بزنی؟؟هاااان ؟

نیما لبهاشو باز کرد و گفت:

-من؟ من اصلا…

تاخواست حرف بزنه زدم زیر گریه .گریه های الکی واسه تحت تاثیر قرار دادن عمو و زنش….یه دستمال برداشتم و با اشک و زاری گفتم:

-بهش گفتم میخوام برم بیمارستان نه گذاشت نه برداشت زد زیر چشمم…یکم دیگه بالاتر زده بود چشمم کور شده بود…

حرفهای من عمو رو به حدی آتیشی کرد که به جرات میتونستم بگم این اولینباری بود که اون رو تا به این حد عصبانی دیده بودم.
صداشو انداخت رو سرش و با صورتی برافروخته از خشم درحالی که از عصبانیت زیاد بدنش به لرزه افتاده بود گفت:

-نیما چطور تونستی همچین کاری انجام بدی هاااااان ؟ چطور تونستی و به خودت اجازه دادی دست رو این دختر بلند کنی هاااااان؟ من واقعا از تو همچین توقعی نداشتم….
من اونو ندادم دست تو که کتکش بزنی…اون امانت برادر منه…حقش نبود باهاش اینکارو بکنی…

عمو یه بند حرف میزد و حرف بار نیما میکرد.
آی آی آی….
دلم اونقدر خنک شده بود که دوست داشتم بلند بشم و از خوشی زیاد جیغ بکشم و بگم نوش جونت آقاااا نیما!

 

دلم اونقدر خنک شده بود که دوست داشتم بلند بشم و از خوشی زیاد جیغ بکشم و بگم نوش جونت آقاااا نیما!
منم بلدم حالتو بگیرم….
منم بلدم بزنم تو پرت که دلم خنک بشه…
شاید نتونم مثل خودت صدا بندازم رو سرم و داد و هوار کنم و کتکت بزنم اما بلدم اینجوری نقش بازی کنم که تو کیش و مات بشی!

خم شدم و از روی میز یه دستمال برداشتم و اشک تماسحمو خشک کردم.
انصافا نیما اینبار هیچ دخالتی تو این بادمجون زیر چشمم نداشت اما حقش بود یه کوچولو اینجوری تنبیه بشه!
باید بدونه که دستش همچین واسه آزار و اذیت من باز نیست و هستن کسایی که اگه اون دست از پا خطا بکنه اهاش بحث کنن!
نفس عمیقی کشید.
تمام مدتی که عمو حرف بارش میکرد صم بکم ایستاده بود. و هیچی نمیگفت.
نگاه هاش اما نگاه های معنی داری بودن.نگاه هایی که باهاشون واسه من خط و نشون میکشید!

کلا ای صورتش پیدا بود منتظر یه فرصته تا گیرم بندازه و حالمو بابت این دروغ گنده بگیره.

زبونشو توی دهن چرخوند و دستهاش رو به پهلوهاش تکیه داد و بعد رو برگردوند سمتم و پرسید:

-که من اینکارو باهات کردم آره؟

ق به جانب و خیلی قاطع گفتم:

-آره پس کی!؟تو دیگه….

دندون قروچه ای کرد و بعد تهدید کنان گفت:

-یه حالی از تو بگیرم من!

تا اینو گفت رو کردم سمت عمو و گفتم:

-دیدی عمو…دیدی چجوری تهدیدم کرد الان؟؟ کار همیششه!

بگوگوهاشون شدت گرفت.
عمو آتیشی تر شد و با تکون دادن جفت دستهاش گفت:

-نیما این قد و بالات و این زور بازو واسه این نیست که زنتو بزنی….
تو چطور دلت میاد رو بهار دست بلند بکنی هااااا؟
زورت به اون یکی نمی رسید سر این تلافی میکنی؟ بخدای احدو واحد که اگه بخدای یکبار دیگه این دخترو بزنی نیما دیگه نه من و نه تو…

نیما کلافه گفت:

-ای باباااا

عمو خصمانه و عصبانی ادامه داد:

-مرد نباید زنشو بزنه…نبااااید…کارت غلط بود نیما منو مایوس کردی…مردم صدرت این دخترو ببینن هزارو یه حرف پشت سرمون درمیارن.
آبروی خودت میره…
آبروی ما میره

خیلی راضی به اینکه بحث بینشون شدید بشه نداشتم واسه همین گفتم:

-ایراد نداره عمو…من میبخشمش! عادت کردم دیگه…

نیما که دیکه حتی از خیر تهدید کردنمم گذشته بود اول یه چشم غره ی ترسناک بهم رفت و بعد رو کرد سمت عمو گفت:

-بابا من نزدم…

عمو باز با عصبانیت گفت:

-تو همین الان جلو چشمهای خودم تهدیدش کردی بعد میگی نزدیش؟

نشست رو صندلی.دستشو رو قلبش کشید و چندثانیه ای اعلام آتش بس شد.
فکر نمیکردم با دروغم کار رو به اینجا برسونم اما احساس میکردم لازم بود.
لازم بود نیما این تذکرات رو ببینه و بشنوه که دیگه با من اونجوری بدرفتاری بکنه!
زن عمو شونه های عمو زو ماساژ داد و گفت:

-بسه دیگه اینقدر به خودت فشار نیار فشارت میره بالا سکته میکنیااااا….

عمو با حرص گفت:

-چشم دخترو مگه نمیبینی؟ چه جوری آروم باشم!؟
بازو کلفت کرده که زنشو بزنه!؟
من جواب مادر این دخترو چی بدم اگه این ریختی ببینش…

نیما با کلافگی دستهاش رو به پهلوهاش تکیه داد و گفت:

-ای بابا….

از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت عمو و گفتم:

-عمو بخدا من اینبار میبخشمش.دیگه تکرار نمیکنه…

نیما اومد سمتم.دستشو دور کمرم حلقه کرد و بعد درحالی که بدنم رو با عصبانیت چنگ میزد و فشار میداد گفت:

-آره صدرصد تکرار نمیشه.

صورتم از درد توی هم مچاله میشد.دستشو به زور از گوشت تنم جدا کردم و رو به عمو گفتم:

-عمو جان خوبی!؟

بااخم از نیما رو برگردوند.خیلی ازش دلخور بود و حتی خودمم فکر نیمکردم تا به این حد رو من حساس باشه.
سرش رو به آرومی تکون داد و گفت:

– خوبم….برو به کارت برس عموجات!

واسه زودتر دررفتن از این ماجرا گفتم:

-پس بااجازتون من برم!

کیفم رو برداشتم و برای فرار از نگاه های نیما همونطور که سمت در می رفتم گفتم:

-خداحافظ….

 

کیفم رو برداشتم و برای فرار از نگاه های نیما همونطور که سمت در می رفتم گفتم:

-خداحافظ….

قبل از اینکه از خونه بزنم بیرون عمو کف دستش رو به میز تیکه داد و بعد با بلند شدن از روی صندلی گفت:

-بهار عمو…

ایستادم و به سمتش چرخیدم.کیفمو توی دست جا به جا کردم و منتظر موندم ببینم چی میخواد بگه.
سرش رو بالا گرفت و
با حالتی شرمنده و ناراحت نگاهم کرد و بعد گفت:

-عمو جان…بخاطر من آبرو داری کن و اگه کسی ازت پرسید چیشده یه جورایی قضیه رو ماس مالی کن کسی نفهمه پسر من اینجوری مشت زده زیر چشمت!

نیما از سر ناباوری خندید و گفت:

-چیمیگی پدر من !!! نکنه واقعا …

عمو حرف نیما رو یرید و حتی اجازه نداد حرف بزنه و بعد هم گفت:

-کارت اصلا جای توجیه نداره..میفهمی؟

نیما کفری تر از قبل اون هم درحالی که تلاش زیادی داشت صدای خودش رو برای پدرش بالا نیره گفت:

-ای بابااا… هرچی ما میگیم غلطی نکردیم هی….عجب!

عمو زیر یار نرفت و باصدای بلند گفت:

-دیگه این کارتو تکرار نکن نیما …نمیخوام مردم دروغهای که رویا جونت پشت سرمون گفته رو با این دسته گلت باور کنن…

نیما عصبانی و کفری لقمه توی دستشو محکم پرت کرد روی میز و گفت:

-حالا هی پیاز داغشو زیاد بکنین…هی زیادش بکنین! اهههه!

خیلی عصبانی و کفری شده بود.از آشپزخونه بیرون رفت و حتی یه نگاه ترسناک هم به صورت من انداخت.
از اون نگاه ها که شک نداشتم معنیش میشه:

“مگه دستم بهت نرسه ”

تنه ای بهم زد و بعد از کنارم رد شد و رفت سمت اتاقهای بالا.
زن عمو با ناراحتی پرسید:

-ببین چیکار کردی! اونقدر کشش دادی اعصابش خرد شد و رفت!خوب شد؟ راضی شدی الان؟

عمو با لحنی کفری و عصبانی جواب داد:

-به درک! زیر چشم دختره رو نگاه کن…چندتا از در و همسایه اینو اینجوری ببینن شرف و آبرومون میره…
البته…آبروی ما که البته خیلی وقته رفته…
اونم با زن گرفتن آقا…زنی که باهمه بود!

زن عمو دلخور و دلگیر گفت:

-بسه دیگه این ماجرارو کش نده!

اصلا راضی نبودم بحث به اینجا کشیده بشه.
من فقط میخواستم یکم حال نیما گرفته بشه و رفتارهای بدش رو تلافی بکنم همین.
واسه اینکه یه جورایی یه این بگو مگوها خاتمه بدم گفتم:

-عمو نگران نباش…من به کسی حرفی نمیزنم.خیالتون راحت باشه! بااجازتون!

سرش رو به آرومی تکون داد و گفت:

-خیلی خب..به سلامت!

اینبار با عجله ی بیشتری از خونه ی عمو زدم بیرون.
فکر کنم با دروغم یه جنجال راه انداخته بودم و صبحشون رو به هم ریختم.
از حیاط زدم بیرون.
دستهامو تو جیبهای مانتوی تنم فرو بردم و قدم زنان به راه افتادم.
یه پیامک برام اومد.
تلفنم رو از جیب کیفم بیرون آوردم و پیام رو باز کردم.
از طرف پگاه بود.
با چشم خوندمش و همزمان لبخندی بی رمق زدم:

” سلام خانم بی وفا…سلام رفیق بد…سلام دوستی که دوستشو فراموش کرده.بیا تو تلگرام چندتا عکس برات فرستادم”

لبخندم عریضتر شد.چندبار باخودم اسمشو نجوا کردم.
پگاه پگاه…
چقدر دلم واسش تنگ شده بود.
انگار سالها از ندیدنش میگذشت.
اونقدر این مدت درگیر اتقاقات جدید زندگیم بود که هیچوقت فرصت نکردم حتی یه پیام خشک و خالی براش بفرستم.
اینترنتم رو روشن کردم و رفتم توی تلگرام .
چندتا تصویر واسم فرستاده بود.
عکسهارو باز کردم و نگاهی بهشون انداختم.
لبخندی از سر دلتنگی روی صورتم نشست.
از کلاسهامون، از پاتوقهام از جاه هایی که همیشه اونورا می چرخیدیم.
از نیمکتی که همیشه روش مینشستیم.
چقدر احساس دلتنگی بهم دست داد.
دلتنگی برای روزای خوبم.
برای روزای خوبی که حضور فرزین توشون پررنگتر از همیشه بود.
لبخند تلخی زدم و زمزمه کنان باخودم گفتم:

“چقدر ولم واسه اون روزا تنگ شده….
روزایی که فرزین هم جزشون بود”

تاخواستم جواب پیامهاش رو بدم صدای ترمز ماشین توجه ام رو جلب کرد.
وقتی سر برگردوندم شیشه ی پایین اومده و صورت برافروخته از خشم نیما رو به رو شدم…

 

تاخواستم جواب پیامهاش رو بدم صدای ترمز ماشین توجه ام رو جلب کرد.
وقتی سر برگردوندم شیشه ی پایین اومده و صورت برافروخته از خشم نیما رو به رو شدم.
آخ آخ…کارم تموم شد! لب گزیدم و عقب عقب رفتم.
از ماشین پیاده شد.
ترسیدم اما دلم نخواست این ترس رو بروز بدم.
واسه همین تظاهر به خونسردی کردم.
صاف و شق ایستادم تا وقتی که اومد سمتم.
رو به روم ایستاد و پرسید:

-اون مزخرفات چی بود به بابا گفتی!؟ هااااان ؟

صدای هان گفتنش چهار ستون بدنم رو لرزوند اما من همچنان سعی داشتم خودمو خونسرد نشون بدم.
فقط یکی دو قدم عقب رفتم و گفتم:

-من یه کار بد کردم و تو اینقدر بهت فشار اومد.ببین در حق من چه کارها که نمیکنی و ببین من چه فشاری رو تحمل میکنم!

داد زد:

-تو گه خوردی اون دری وری هارو گفتی…من کی زدم زیر چشمت!؟

پوزخندی زدم.صورتم به وضوح ترس درونم رو نشون میداد هر چند تلاش زیادی داشتم این ترس و نگرانی رو بروز ندم.
سگرمه هامو زدم تو هم و گفتم:

-یه جوری میگی من کی زدم زیر چشمت انگار تا حالا یه بار هم دستت رو صورت من بلند نشده….تو خیلی اینکارو انجام دادی…خیلی.
الان هم خوب گوشاتو وا کن آقاااا نیمااااا…فقط یه یار دیگه.یه بار دیگه دست رو من بلند بکنی یا باهام بد رفتار کنی یه راست میام پیش عمو…
ظاهرا اون خوب میدونه چه جوری حقتو کف دستت بزاره….

دندونهاشو روی هم فشرد و بعد فاصله اش رو باهام به حداقل ممکن رسوند و گفت:

-تو خیلی غلط میکنی.من تورو میکشمت بهار

یقه لباسمو به زور از چنگش بیرون کشیدم و یازهم در حد یکی دو قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم:

-حتی تو کوچه هم صداتو واسه من بالا میبری!؟

با غیظ و خشم زیادی گفت:

-لازم باشه وسط همین خیابون مثل سگ میزنمت تاحالیت بشه با کی طرفی.حالا دیگه پشت سر من دری وری میگی؟
بابا رو میندازی به جون من!؟

پوزخندی زدم و با تاسف پرسیدم:

-چیه؟ میخوای بزنی!؟ باشه… باشه بزن…هرچقدر دوست داری بزن…منم اونقدر تو همین کوچه داد و هوار راه میندازم که تمام عالم و آدم خبر دار بشن….

از خشم زیاد به نفس نفس افتاده بود.
خوب میدونستم اگه جایی بودیم که خلوت تر و خصوصی تر از کوچه بود پدرمو درمیاورد و حسابمو می رسید.
نفسش رو داد بیرون و گفت:

-خب! فعلا تو شاد باش…ما که باهم تنها میشیم…ما که بالاخره میریم خونه ی خودمون!

عوضی.واسه من خط و نشون می کشید.
اصلا خوب کردم.
حقش بود اون دروغ رو پشت سرش گفتم.دستم درو نکنه.
رفت سمت ماشین.
درو باز کرد و گفت:

-برو بتمرگ!

ابروهامو درهم گره کردم و گفتم:

-نمیخوام…راحتم…خودم میرم!

کفری شد و اومد سمتم.بازوم رو گرفت و کشون کشون بردم سمت ماشین.خودش درو باز کرد و انداختم داخل و بعد گفت؛

-وقتی یه چیزی بهت میگم
فقط بگو چشم….

چون با خشونت پرتم کرد داخل و آرنجم ضربه دید با عصبانیت گفتم:

-وحشی…

توجهی نکرد.درو خیلی خیلی محکم بست و بعد هم ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست.

درو خیلی خیلی محکم بست و بعد هم ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست.
چسبیده بودم به در که بیشترین فاصله رو باهاش داشته باشم.
زد رو فرمون و حین رانندگی گفت:

-تو یه یار دیگه چرند و دری وری پشت سر من بگو ببین چه جوری حالتو جا میارم!

وقتی باهم تنها بودیم خیلی صلاح نبود تو روش بایستم.
اصلا دلم نمیخواست بازم کتک بخورم.
فقط خیلی آروم و آهسته گفتم:

-فکر کنم اونی که باید حواسش رو جمع کنه تویی…تویی که باید رفتارتو با من درست کنی!

دستشو بلند کرد که بزنه تو صورتم و همزمان گفت:

-دهنتو میبندی یا خودم ببندمش!؟

دستهامو سپر سروصورتم کردم و خودم رو کشیدم عقب.خوشبختانه نزد.اما من به اندازه ی اینکه اون کتک رو خورده باشم ترسیدم واسه همین داد زدم:

-خیلی وحشی هستی…خیلی نیما!

صداشو انداخت روی سرش.برافروخته و خشمگن داد زد:

-من یا تویی که گه زدی به صبحمون و همه ی خانواده رو ریختی به هم هاااان ؟

بلافاصله جواب دادم:

-توووو….چون تو کارو رسوندی به اینجا….توووو
تو همش به من میپری.

داد کشید:

-چون تو خوااااستی…چون تو میخواااای‌‌‌‌‌‌…

جو بینمون بدجور متشنج شده بود.
نه من با اون میساختم نه اون با من.
دستهامو مشت کردم و گفتم:

-من هیچوقت همچین چیزی نخواستم .من نمیخوام..توی خودشیفته ای که فکر میکنی عالم و آدم دشمنتن…از یکی دیگه ناراحتی اما تلافیشو سر من درمیاری…

 

کف دستش رو محکم زد رو فرمون و با صدای بلند گفت:

-تو خواست من نبودی….هیچوقت انتخاب من نبودی و نیستی…
اگه گرفتمت به اجبار بود.
وقتی به زور اومدی توی یه زندگی اجباری مثل آدم توی اون زندگی بمون و زر مفت نزن و کاری نکن دُمتو بگیرم و حتی از همین زندگی اجباری هم پرتت کنم بیرون…حالیته؟

دستهام رو به آرومی از روی سر و صورتم پایین آوردم و ناباورانه نگاهش کردم.
راستش دلم شدیدا از شنیدن اون حرفها شکست.
ببیین چه جوری ییچارگی و نداریم رو میزد توی سرم.
بدبختیامو…گرفتاری هامو
با تاسف نگاهش کردم و گفتم:

-خیلی حال بهم زنی نیما.

پشت دستشو زد توی دهنمو گفت:

-خفه شو باباااا….من به تو محل سگ هم نمیدم بجای تشکر کردن واسه بودن توی این زندگی که از سرتم زیادیه اظهار تاسف میکنی نکبت…

دیگه حتی یک ثانیه هم تحملش رو نداشتم دستمو رو دهنم گذاشتم و داد زدم:

-ماشین رو نگه دار…همین حالا نگهش دار میخوام پیاده بشم..

نه تنها نگه نداشت بلکه سرعت رو هم زیادتر کرد.
اما من اصلا تحملش رو نداشتم واقعا نداشتم برای همین درو باز کردم و با صدای بلند داد زدم:

-این لعنتی رو نگهش میداری یا خودمو پرت کنم بیرون!؟

زد زوی ترمز و گفت:

-برو به درک!

به محض اینکه ماشین توقف کرد درو وا کردم و با برداشتن کیفم پریدم بیرون.
تو همون خیابون با قدم های سریع و لا پای پیاده به راه افتادم.
اونقدر سریع قدم برمیداشتم که به نفس نفس افتاده بودم.
دستمو از روی دهنم برداشتم و نگاهی به انگشتام انداختم که مطمئن بشم خونی از دهنم بیرون نیومده.
خوشبختانه زخم نشده بود اما عوضش اشک از چشمم سرازیر شد.
بعضی وقتها درد شنیدن بعضی حرفها خیلی بیشتر از شنیدن درد بعضی از همیجن موردهایی یود.
اونقدر دلم پرشد که تلفنمو برداشتم و شماره فرزین رو گرفتم.
انگار خودم نبودم که شماره اش رو گرفتم.فقط منتظر بودم جواب بده…
منتظر شنیدن صداش…
منتظر یه الو …
اگه باهام حرف بزنه اگه بهم فرصت بده همین حالت همچی رو ول کردم و برمیگشتم تهران…
ایستادم.به خودم اومدم و خیلی زود تماس رو قطع کردم.
من چیکار میکردم ؟
من یه ارتباط تموم شده داشتم و فرزین بخاطرش واسه همیشه قیدمو زد حالا اگه میفهمید ازدواج کردم چیکار میکرد؟
منو می پذیرفت ؟ نه…قطعا نه…
شک نداشتن دیگه حتی اجازه نمیداد کار به بوق خوردن هم برسه!
اشکهامو پاک کردم و یه تاکسی گرفتم و زودتر خودمو رسوندم بیمارستان!

 

قاشق باریک رو توی لیوان چرخوندم تا قندهارو حل بکنم و بدم دست منیژه…
یه دختر ساده دل دوست داشتنی بود که نمیدونم چرا وقتی از خون و امپول زدن تا یه این حد می ترسید همچین رشته و شغلی رو انتخاب کرده بود.
لیوان رو به سمتش گرفتم و گفتم:

-بیا منیژه جان. یکم از این این رو بخور حالت جا بیاد! فشارت افتاده بود…

نفس عمیقی کشید و بعد لیوان رو ازم گرفت و یکمش رو چشید.با دست بیجونش خودشو باد زد و پرسید:

-میگم احمدوند…کسی که نفهمید!؟هااان؟

خندیدم.اولین پرستاری بود که دستش موقع آمپول زدن لرزید و لی خوشبختانه قبل از اینکه گند بزنه به دست بیمار و دردسر برای خودش درست کنه یه کوچولو فشارش افتاد و از حال رفت!
سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:

-نه خیالت راحت! فقط یکی دوتا از بچه ها پرسیدن چی شدی منم گفتم پریودی و ناخوش! البته استادهم سراغتو پرسید که خب منم همین جواب رو بهش دادم

انگار جوابم خیلی حالش رو خوب کرد چون نفس راحتی کشید و گفت:

-وای مرسی…نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم.اصلا دلم نمیخواد مسخره ی اینو اون بشم!

کمر تاشده ام رو بلند کردم و با جدا کردن دستم از شونه اش گفتم:

-خب دختر خوب تو که میترسی چرا این رشته رو انتخاب کردی یا لااقل حالا که انتخاب کردی سعی کن به ترسات غلبه بکنی!

دستی به سرو صورتش کشید و جواب داد:

-چیبگم…اصرار خانواده…

صدای استاد از پشت سر باعث شد مکالمون طولانی تر از اون نشه :

-شماها چرا اینجایین!؟ احمدوند…دو نفر زخمی اومدن اورژانس…بدو برو رسیدگی کن .بدو!
منیژه جعفری…توهم دیگه ناز نکن همه دخترا پریود میشن…پاشو…پاشو

چشمی گفتم و خیلی تند و سریع بلند شدم.
روپوش منیژه رو مرتب کردم و آهسته گفتم:

-استاد مهربونه . الانم داره شوخی میکنه.میخوای بهش بگم حالت بده و بری خونه!؟

همراهم اومد و گفت:

-نه …بالاخره که چی! تهش که باید بقول تو به این ترس غلبه بکنم…

 

هردو باهمدیگه از اتاق استراحت اورژانس بیرون اومدیم .
راهمو از منیژه جدا کردم و با برداشتن وسایل بانداژ و ما مابقی وسایل مورد نیازبا عجله به سمت تخت هایی ردیف شده که حائل بینشون پرده های سبز رنگ بودن رفتن…

یه مرد روی تخت دراز کشیده بود و ناله میکرد و یکی دیگه پشت به من و رو به اون مرد کنار تخت ایستاده بود.
هرچه جلوتر می رفتم بیشتر حس میکردم اونی که سر پا ایستاده نیماست.
پا تند کردم سمتش. وقتی خواستم از کنارش رد بشم بالاخره سرش رو برگردوند سمتم و نگاهم کرد.
اون لحظه بود که چشم تو چشم شدیم.
اون اینجا چیکار میکرد؟
دست خودش هم زخمی بود اما ظاهرا بیشتر نگران اون یکی مَرد بود.
بدون اینکه از خودش چیزی بپرسم کنار کارگر ایستادم.
پاش زخمی شده بود.
نگاهی بهش انداختم و پرسیدم:

-چیشده!؟چه اتفاقی واستون افتاده…!؟

با آه و ناله جواب داد:

-خانم پرستار قفسه های سنگین افتادن رو پام….وای ننه…آاااای….آخ پام!

 

قبل از اینکه بخوام کاری بکنم استاد با کمی فاصله از پشت سر نیما گفت:

-احمدوند!؟

سرمو برگردوندم سمتش و جواب دادم:

-بله استاد…

-جواب عکس اومده.خوشبختانه پاش نشکسته.زخمشو تمیز و باند پیچی کن عفونت نکنه!

اهسته گفتم:

-چشم استاد….

مرد که از روی نوشته ی روی روپوش آبی رنگش مشخص بود کارگر انباره زیادی آه و ناله میکرد.زخمشو با الکل و احتیاط زیادی تمیز کردم و همزمان پرسیدم:

-خیلی درد داری؟

دست از داد و هوار و ناله کردن برداشت و نگاهی به صورتم انداخت و جواب داد:

-خیلی…

یه جوون حدودا بیست و چندساله بود.لبخند زدم و واسه اینکه آروم بشه گفتم:

-مسکن زدم برات الان دردتون کم میشه آروم میگیرین…نگران نباش…

بازم بهم نگاه کرد اما نیما یه چشم غره بهش رفت و همون چشم غره باعث شد دوباره چشم ازم برداره و ریز ریز ناله کنه.
سرمو برگردوندم سمت نیما و پرسیدم:

-دستت چیشده!؟

با اون یکی دستش گرفته بودش.خون تو مشتش بود.فکر کنم زخمی شده بود…
قبل از اینکه خودش چیزی بگه کارگره گفت:

-آقای مهندس خواسته منو کمک کنه وسایل قفسه افتادن رو دستش.. آخ…وای…وای پام…

سرم رو پایین انداختم و مشغول کارم شدم…

 

سرم رو پایین انداختم و مشغول کارم شدم.با اینکه بخاطر رفنار صبحش بدجور ازش ناراحت و عصبامی و دلگیر شده بودم اما نمیتونستم ذهنم رو از زخمش منحرف بکنم.
برای همین بدون اینکه نگاهش کنم به صندلی پایه بلند کنار دیوار اشاره کردم و گفتم:

-اینجا بشین یه نگاه به زخمت بندازم….

با اخم گفت:

-لازم نکرده…کار اونو انجام بده!

بی شعور ! لایق توجه و دلسوزی من نبود.
من الا بابت رفتارهای صبحش حتی دیگه دلم نمیخواست چشمم به ریختش بیفته.
کارگره آرومتر شده بود. با مهربونی نگاهش کردم و پرسیدم:

-الان بهتر شدی؟

چون مسکن زده بودم مطمئن بودم که باید آرومتر شده باشه.
دستشو از روی پیشونیش برداشت و با صدای ضعیفی جواب داد:

-بله…یکم کمتر شده…

پسر باحالی بود.لبخند زدم و گفتم:

-بهتر هم میشی…پات هم که خداروشکر نشکسته…فقط چند تا بخیه خورده…

نیششو وا کرد و گفت:

-دست شما شفا بخش…دست شما درد نکنه…

خنده ام گرفت.خیلی بامزه بود.نیما یک قدم اومد جلو و با اخم و عصبانیت پرسید:

-همیشه با همه ی بیمارها اینجوری بگو بخند میکنی!؟

بالاخره سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.
خیلی پررو تشریف داشت.
حتی به این موثوع ساده هم گیر میداد.
پوزخندی زدم و گفتم:

-تو مثل اینکه باید هی به این و اون گیر بدی تا روزت شب بشه آره؟ هه….

سرش رو آهسته جنبوند و گفت:

-شیطونه میگه…

 

حرفش رو نزد.شاید هم زده بود و من نشنیدم. نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:

-کارای من به کسی جز خودم مربوط نمیشه

باند رو بستم و بعد رفتم جلوتر تا زخمهای صورتش رو هم ببینم.
دیگه جرات نداشت مستقیم نگام کنه اما به همین بهونه بهم خیره شد و گفت:

-خانم پرستار دست آقای مهندس هم زخمی شده…

سرمو بالا گرفتم و نگاهی بهش انداختم.
حتی پیرهنش هم پاره شده بود.
دوباره گفتم:

-بشین دستتو نگاه بندازم!

لج نکرد.
گویا تو اون لحظات نیت کرده بود واسه چنددقیقه هم که شده دست از لجاجت برداره و از خر شیطون بیاد پایین.
از کنارم رد شد و رفت روی صندلی نشست.
کارای اون کارگر رو که تموم کردم رفتم سمت نیما.
دستمو دراز کردم و با گرفت دستش نگاهی به زخمش انداختم.
زخم خیلی ساده ای هم نبود.
بعد از اون نگاه و بررسی زخمش گفتم:

-اینجا فایده نداره…بیا برو رو تخت بغلی بشین درست و حسابی بهش رسبدگی کنم…

همزمان که آماده ی رفتن میشدم دوباره رو به کارگر پرسیدم:

-خوبی الان دیگه!؟

بعد از اونهمه مدت آخ و ناله کردن بالاخره یکم حالش خوب شده بود.
لبخندی از سر فارغ شدن از درد روی صورت نشوند و گفت:

-بله…دس شوما درد نکنه خانم پرستار…

نیما با اون یکی دستش بازوم رو محکم گرفت و رو به جلو هلم داد و گفت:

-به تو چه که حالش بدتر شده یا نشده!

با حرص نگاهش کردم و گفتم:

-من پرستارشم باید مطمئن بشم حال و احوالش خوبه یا نه!

دستمو رها کرد و گفت:

-دوبار پرسیدی کافی بود لازم نکرده دیگه بپرسی…

وای که حتی چشم دیدن نیما رو هم نداشتم.
متنفر بودم ازش متنفررررر!
پرده رو کنار زدم و اون رفت داخل.
رو صندلی مخصوص نشست و دستشو روی دسته اش گذاشت.
آستین پاره ی لباسش رو به آرومی تا زدم و با احتیاط و صبر و حوصله ی زیادی مشغول رسیدگی به دستش شدم و گفتم:

-یه چندباری هی باید باندش عوض بشه…خودم تو خونه واست عوض میکنم!

چیزی نگفت.دست برد تو جیبش که پاکت سیگارشو بیرون بیاره اما من اجازه ندادم و خیلی زود قبل از اینکه حتی بهش فکر کنه گفتم:

-اینجا سیگار کشیدن ممنوع!

غرواند کنان دستشو از جیب شلوار مشکی زنگش بیرون آورد و گفت:

-گه تو این قوانین بیمارستان!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودونه

از کنارم رد شد و با باز کردن در رفت بیرون… پوزخند محوی زدم و …

21 نظر

  1. آقا علی دمت گرم

  2. سلام ممنون میشه زود به زود پارت بزارید من کنجکاوم میخام بدونم چی میشه 😅

  3. داستان داره هیجانی میشه خففننن. علی آقا دستتون بابت پارت جدید درد نکنه که سر تایم گذاشتین

  4. به نظر من نویسنده نباید پای مهرداد و فرزین رو به رمان باز کنه بهار گناه داره همینجوری نیما عذابش ميده وای به روزی که بفهمه گذشتش چی بوده

  5. سپاس برای پارت جدید 🙏🙏🌹🌹نویسنده باید حق این مهرداد رابزارکف دستش که زندگی بهارراخراب کرد. ویکم هم حال روحی فرزین راخرابه کنه، بهاربیچاره چه گناهی داره تنها تنها زجربکشه 😁😁😁

  6. نازنين جون من فک میکنم بهار و نیما عاشق هم بشن ولی خب یکم سختی بکشن اينجوري بهتره من اينجوري دوس دارم رمان تمام شه

  7. ازتون میخام که نذارید مهرداد حذف بشه میدونم این جمله رو چندین بار ازم شنیدین دلیل دارم چون مهرداد تا موقعی که تو داستان بود نصف رمان با اون پیش میرفت بعد الان خیلی کلیشه ای شده اتفاقای بین نیما و بهار و حتی خوده مهردادی که خواهان بهار بود بخواد پا پس بکشه پس باید خودش بهارو پیدا کنه و یه زمانی و یه جایی پیداش بشه که هم ما خواننده ها و هم خود شخصیت های توی رمان رو تو بهت و تعجب بذاره، البته این نظر من بود ولی چون من این رمان رو از اول تا این پارت چندین مرتبه خوندم متوجه شدم مهرداد نباشه نصف رمان در اصل ناقصه و از نویسنده هم میخام اگه براشون مقدوره این فرضیه (برگشتن دوباره مهرداد) رو انجام بدن تا ببینن رمان چجوری پیش میره!👌👌

    • مهرداد به نظرم با اینکه بخش زیادی از رمان رو بوده اما هیچوقت شخصیت اصلی نبوده چون همیشه نوشین بوده و ما می دونستیم با وجود نوشین و بچه مهرداد این رابطه سرانجامی نداره و به نظرم اگر کسی بخواد از گذشته بهار بیاد فرزینه چون در این بازه زمانی بهار عاشق فرزین هست.و من میگم بهار با نیما هم ماجراهای زیادی داره و اگر اینا رابطه ای داشته باشند به این آسانی تموم نمیشه ماجراشون.و ته این رمان به نظرم به مهرداد ختم نمیشه و فرزین هم که بهار رو ول کرد و به حرفاش گوش نکرد.پس میگم که با این حساب بازم یا به نیما میرسه یا به فرزین.

  8. من کی گفتم مهرداد شخصیت اصلی بوده شما کامنت بنده رو مجددا بخونید متوجه میشین منطورم این بوده که نصف رمان با ایشون پیش میرفت غیر از اینه ،بعد من خودم به شخصه رمانای زیادی خوندم و بر اساس همون منطق نظرمو گفتم حالا اگه شما نظر دیگه ای داری جای خود داره اما خوب این دلیل نمیشه تهش بازم به مهرداد ختم نشه ،اما درمورد فرزین اینکه اون خودش رفت و قید اون کسیو که دوس داشت زد کسی اجبار به رفتنش نکرد که خیلی راحت گذاشت و رفت و برگشتنش دیگه فایده ای نداره ولی مهرداد که با پای خودش و خواسته ی خودش نرفت که دیدار دوباره مهرداد و بهار چیز غیر منتظره ای باشه و اما بازم زندگی نیما و بهار عاقبت چندانی نداره و پایه ی زندگیشون محکم نمیشه ولی با برگشتن دوباره مهرداد چرا ،اصلا از کجا معلوم مهرداد زمانی که بهارو پیدا کنه مثل سابق متاهل باشه شاید با یه روند جدید پیداش بشه اما من مطمعنم مهرداد برگرده رمان درصد هیجان و قشنگیش بالاتره👊

    • نظر شما هم درسته.من با توجه به اینکه به نظرم رابطه با مهرداد یه جورایی از اولش برای بهار اجباری بود و از ته دلش دوست نداشت با مهرداد باشه چون شوهر نوشین بود گفتم.و در رابطه با نیما به نظرم به این سادگی کارشون با هم تموم نمیشه.ولی خب با برگشتن مهرداد هیجان رمان هم بالاتر میره درسته.

  9. لطفاً پارت بزارید.🙏🏻🤩

  10. سلام فردا پارت جدید میزارید؟

  11. اقای اقا پور در خواست میکنم به نویسنده بگید از زبان شخص خود مهرداد هم داستان رو بازگو کنه اینکه بفهمیم بعد رفتن بهار مهرداد چیکار کرد تلاش کرد برا پیدا کردنش یا فهمید رفته شهر خودش.ممنون میشم درخواستمو قبول کنید

  12. علی اقا لطفا پارت بعدی رو بذارید این تنها بازمانده رو هم دریغ نکنید

  13. تورا من چشم در راهم پارت جدید😢😢😢آقا علی تورو خدا بذار این پارت جدیدو نذار پارت جدید نخونده از دنیا بریم🙏🙏

  14. سلام دوستان عزیز منم جز خوانندگان این رمان هستم فقط عقب تر از شماها پارت 90 هستم بهم بگید ادامه بدم خواندنم رو یا نه چون خیلی راحت حال روحیم بهم میریزه و اگر چنین چیزی شد به کارهای روزانم نمیرسم

    سپاس از راهنمایی هاتون

    • سلام
      نویسنده یکم تنبل یه وقت میبینی بعد از سه ماه هنو یه پارت ‌نزاشته.
      اینجور نی که پارتها منظم باشه.
      آخرش دنیا تموم میشه و این رمان بعد سالها همینجور میمونه 😄😁

    • سلام اگه منظورتون از ادامه ،خوب بودن رمانه بله رمان خوبی هست ولی اگه روحیت حساسه ممکنه تو خماری ادامش بمونی چون این تنها رمانه که فعلا داره پارت گذاری میشه بقیه متوقف شدن به دلایل نامعلوم نیمکاره بودن اینم امکان داره

    • دوست عزیز تا حالا چیز ناراحت کننده ای به جز اینکه بهار مجبور شد با نیما ازدواج کنه نداشتیم و مادرش و نوشین و داییش و اینا فهمیدند بهار با مهرداد رابطه داشته و از تهران آوردنش شیراز و مجبورش کردند با نیما ازدواج کنه.

    • سلام عزیزم آره ادامه بده من زیاد رمان تو این سبک خوندم ولی این جالب تره بیشتر به واقعیت نزدیکه داره داستانش جالب ميشه

  15. سلام
    بنظرم دیگه خیلی داره تو حق بهار ظلم میشه همش دارن باهاش بد رفتاری میکنن دیگه بسه یکار کنید این بهار هم یه روی خوشی از زندگی رو ببینه اگه رفتار نیما با بهار بهترشه رمان عالی میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *