خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت صدو یک

رمان بهار/پارت صدو یک

 

غرولند کنان دستشو از جیب شلوار مشکی رنگش بیرون آورد و گفت:

-گه تو این قوانین بیمارستان!

با همه سر جنگ داشت.با من باخودش با بیمارستان و قوانیش.با همه چی…
میدونم چقدر اهل سیگار بود و تا نمیکشید آروم‌نمیشد.
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:

-درهر صورت نمیتونی بکشی‌…

نفسش رو با کلافگی بیرون فرستاد.همینجور که داشتم به زخمش می رسیدم پرسید:

-مسکن داری؟

نیم نگاهی به صورتش انداختم و گفتم:

-واسه چی؟

آهسته جواب داد:

-سر درد دارم…یه قرص میتونی برام بیاری…

بهش خیره شدم.مشکلات من هزار برابر مشکلات اون بود اما اون بیشتر از من خودش رو درگیر میکرد.
آهسته گفتم:

-راه حل سردرد تو خوردم یه مسکن که چند ساعت آرومت بکنه نیست…تو باید بری خونه.
یه دمنوش بخوری…یکم استراحت بکنی و بخوابی…

چیزی نگفت.
فکر کنم خودش هم بدش نمیومد یکم استراحت بکنه.
باند دستش رو بستم. طاقت نیاورد و پرسید:

-مسکن‌میتونی بیاری یا نه؟

زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-میتونم بیارم اما تو نخور…تو خونه واست دمنوش درست میکنم.
هرچه کمتر به مسکن وابسته بشی بهتره….

نفس عمیقی کشید و ساکت موند.
زخمش نیازی به بخیه نداشت فقط یکم خون زیادی ازش رفته بود.
آهسته پرسیدم:

-جای دیگه ات زخمی نشده؟

سرش رو به عقب تکیه داد و گفت:

-نه!

وسایل رو جمع کردم.پنپه های آغشته به خون رو انداختم توی سطل آشغال و گفتم:

-پس تموم!

پیچیدم که برم اما همون موقع از پشت سر گفت:

-تا چند اینجایی؟

مکث کردم.نگاهی به ساعت مچیم انداختم و بعد نفس عمیقی کشیدم و با نگاه به صورتش جواب دادم:

-الان دیگه تمومه!

از روی صندلی بلند شد و گفت:

-خیلی خب…کارای شریف رو که انجام دادم بیرون بیمارستان تو ماشین منتظرتم!

بلند شد.مشتشو باز و بسته کرد و با رد شدن از کنارم به سمت کارگرش رفت.
کارهام رو که انجام دادم لباسهامو عوض کردم و با پوشیدن مانتوی خودم و برداشتن کیف از اونجا اومدم بیرون.
منیژه هم همراهم بود.
دیدنش لبخندی روی صورتم نشوند.
دکمه های مانتوش رو تند تند بست و گفت:

-یه امروز رو هم خدا بخیر کرد!

خندیدم.
با این راه و رو به پیش می رفت یا کار دست خودش میداد یا بیمارها.
سرمو برگردوندم سمتش و پرسیدم:

-به نظرم یه فکری به حال این مشکل بکن!
سعی کن تمرین کنی…

دستهاشو بالا آورد و گفت:

-باورت میشه دستهای کل خانواده رو بخاطر همین جریان آمپول زنی تیکه تیکه کردم!؟ منو میبینن در میرن …

بازهم خندیدم.این دختر همکلاسزم بود اما هیچوقت فرصت اینکه بخوام باهاش همکلام بشم پیش نیومد اما هربار که بیمارستان میومدم هم شیفت بودیم واسه همین بیشتر از بقیه باهاش صمیمی شده بودم خصوصا اینکه خنده رو بود و مهربون…
دوباره گفتم:

-ولی سعی کن به ترست غلبه بکنی…پرستار باید قوت قلب باشه…

آهی کشید و گفت:

-آره میدونم…ولی خب چیکار کنم دست خودم نیست…

از در بیمارستان که رد شدیم چشمم افتاد به نیما.
کنار ماشینش ایستاده بود و سیگار میکشید.
مکث کردم.چشم از نیما برداشتم و رو به منیژه گفتم:

-خب دیگه منیژه جان…با من کاری نداری!؟

باهام دست داد و گفت:

-نه عزیزم..مرسی بابت کمکهای امروزت!

لبخند ملیحی زدم و گفتم:.

-خواهش میکنم…کاری نکردم..

ازش خداحافظی کردم و به سمت نیما که کنار ماشینش ایستاده بود رفتم…

 

 

از منیژه خداحافظی کردم و به سمت نیما که کنار ماشینش ایستاده بود رفتم.
رفتار صبحش اصلا واسم قابل گذشت نبود چون هنوز هم حرفهاش توی سرم رژه می رفتن.
حرفهای گزنده و تلخی که هرکسی میشنیدشون محال بود دیگه حتی به اون کسی که این حرفهارو زده بود نگاه هم نمینداخت!
اگه هم داشتم به طرفش می رفتم صرفا واسه این بود که بهش بگم نمونه و بهتره بره.
من حاضر بودم با پای پیاده این مسیر رو طی بکنم اما با اون نرم. تکیه داده بود به ماشینش و به دور دست خیره شده بود.شاید به انتهای خیابون…
نزدیکش که شدم دستهامو تو جیبهای لباسم فرو بردم و چندقدمیش ایستادم.
متوجه ام شد و فورا سرش رو به سمتم برگردوند.
خیلی سرد و بیقدمه گفت؛

-سوار شو…

خواست در ماشین رو باز کنه و پشت فرمون بشینه که خیلی سریع گفتم:

-سوار نمیشم چون خودم میخوام برم!

خیلی فوری بود پرسید:

-چی!؟

تای ابروم رو بالا دادم و بعد جواب دادم:

-خودم دوتا پا دارم…راه رو هم بلدم…میتونم برم خونه!

با گفتن این حرفها ازش رو برگردوندم و قدم زنان به راه افتادم.دنبالم اومد و پرسید:

-کجا به سلامتی!؟

مکث کردم و ایستادم.سرمو به سمتش برگردوندم و جواب دادم:

-گفتم دوتا پا دارم که بلدم باهاشون راه برم و خودمو برسونم خونه…رمزگشایش هم که بکنی مفهوم اصلی ای که از توش درمیاد اینه…
من ازت متنفرم و ترجیح میدم از اینجا تا خونه پیاده کز کنم اما با تو نرم!

دوباره به راه افتادم درحالی که هنوزم داشتم به تک تک حرفهاش فکر میکردم .
حرفهایی که با بی رحمی حواله ام کرده بود.
حرفهایی که نمیتونستم از یاد ببرمشون…
حرفهایی که هنوزم باهاشون درگیر بودم.حرفهایی که بی رحمانه تو سرم تکرار میشدن و مشقتها و سختی هام رو برام یاداور میشدن!

دستم از پشت کشیده شد.
نیما بود که اینجوری نگه ام داشت.
سگرمه هاش رو زد توی هم و گفت:

-بیا برو سواد ماشین شو کم مزخرف بگو…

پوزخندی زدمو به طعنه پرسیدم:

-عه؟ مزخرف…حرفهای که بهم زدی مزخرف بودن؟ منظورت اوناست ؟؟؟ توهین تحقیر دیگران از کی تا حالا اسمش اونیه که تو میگی!؟

نفس عمیقی کشید از اون مدل نفسهای که حرص زیاد شخص مقابل رو نشون میداد و بعد هم هلم داد سمت ماشین و گفت:

-کاری نکن اینجا و جلوی بیمارستان کار به دعوا و بگو مگو بکشه….عین بچه آدم بیا برو سوارشو….

از این زور گویشش…از این بدخلقی هاش…از این مرد سالاری هاش حالم بهم میخورد.
چنددقیقه ای با نفرت نگاهش کردم و بعد
دستمو به زور از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم؛

-خیلی عوضی هستی.امیدوارم خیلی زود از شرت خلاص بشم….

گرچه این حرفهارو زدم اما درنهایت از ترس عملی نشدن تهدیدهاش رفتم و سوار ماشین شدم.
راستش از اون هیچی بعید نبود و من اصلا دلم نمیخواست جلوی بیمارستان آبرو ریزی به پا بشه.
همین که ماشین رو به حرکت درآورد گفت:

-ببین…من اصلا حال نمیکنم با بیمارها اونقدر راحت بگو بخند میکنیااااا….شنفتی یا نه؟

سرمو برگردوندم سمتش و به نیمرخش نگاه کردم.
باورم نمیشد ذهنش تا به این انداره خراب باشه.
ابروهام رو درهم گره کردم و گفتم:

-بگو بخند ؟ چه بگو بخندی؟ توقع داری لال بازی دربیارم؟ با ایما و اشاره باهاشون صحبت بکنم؟

دستش رو بالا آورد و با عصبانیت گفت:

-واسه من نطق نکن…تو حق نداری تو بیمارستان به بهانه ی شغلت با مردها لاس بزنی…

ناباورانه نگاهش کردم و پرسیدم:

-من کجا لاس زدم!؟

با صدای بلند و حالتی عصبی جواب داد:

-تو جلوی خود من صدبار با بگو بخند حال شریف رو پرسیدی….این یه نمونه اش بود که من پیشت بودم …

کلافه و با حرص گفتم:

-من یه پرستارم…باید با مریض صحبت کنم…

داد زد:

-غلط میکنی….بخوای اینجوری ادامه بدی دیگه حتی اجازه نمیدم بری بیمارستان…بری که با این و اون لاس بزنی…

بازم با بهت نگاهش کردم و تو همون حالت جاخوردگی گفتم:

-لاس چیه؟ چرا اینجوری میکنی؟ من با کی لاس زدم آخه…

باز هم صداش رو برد بالا و گفت:

-واسه من ادای آدم خوبا رو درنیار…یا عین آدم میری و میای یا قید اینکارو میزنی

چشمامو یه دور بازو بسته کردم و نفسم رو با کلافگی بیرون فرستادم.
حرفهاش حرف زور بودن…
حرفهای زوری که مغز آدمو به درد میاوردن.
اصلا صحبت با همچین آدمی بیفایده بود برای همین گفتم:

 

-نیما من اصلا دیگه با تو حرفی ندارم….

سرمو برگردوندم سمت پنجره تا حتی چشم هم بهش نیفته.
اصلا من چه حرفی میتونستم با یه آدم غیر منطقی داشته باشم!؟
هوووووف….
چرا آخه اون اینجوری بود؟ چرا بیخودی داشت اوقات من و خودش رو تلخ میکرد…
نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و آهسته با خودم لب زدم:

” خدایا منو صبر بده….”

 

من زودتر از ماشین پیاده شدم و به سمت در خونه پا تند کردم.
حاضر بودم چندتا خرس و پلنگ وحشی دوره و احاطه ام بکنن اما کمتر پیش نیما بمونم.
ماشین رو خاموش کرد و اومد سمت من.
چون دست راستش زخمی بود ،دسته کلید رو با دست چپش از جیب شلوارش بیرون آورد و همزمان گفت:

-نیمخوام مامان بفهمه دستم چیشده..متوجهی؟

زهر خندی زدم و گفتم:

-چرا باید در مورد تو اصلا حتی حرف بزنم…هه!

 

-گفتم که بدونی…

هیچی نگفتم و فقط وقتی درو باز کرد جلوتر از اون رفتم داخل.
درو بست و پشت سرم اومد داخل.
زن عمو توی حیاط بود و سینی میوه هایی که میخواست خشکشون بکنه رو یکی یکی روی تخت های توی حیاط چیده بود.
سرم رو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-سلام زن عمو…

مثل همیشه آهسته و نه چندان با اشتیاق جواب داد:

-سلام…

درست به فاصله ی یکی دو دقیقه بعد نیما هم که پشت سر من بود خطاب به مادرش گفت:

-سلام…

برخلاف رفتار سردش با من خیلی گرم با پسرش سلام کرد.کمر تا شده اش رو صاف نگه داشت و گفت:

-سلام عزیز دلم….خوش اومدی قربونت برم….چیزی میخوری برات بیارم!؟ چایی ای آبی…

نیما با خستگی جواب داد:

-نه میرم اول یه چرت بزنم.یکم خستمه….

زن عمو با نگرانی گفت:

-چیه؟مگه ناخوشی فدات شم….لااقل ناهار بخور

نیما خیلی سریع و درحالی که کلا در تلاش بود مادرش دستش رو نبینه جواب داد:

-نه نه نیازی نیست…من خوبم…

واسم مهم نبود دوستم نداره.حتی مهم نبود که پسرشو تحویل میگیره اما منو نه.
کفشهام رو از پا درآوردم و رفتم بالا توی اتاق.
داشتم لباسهام رو از تن درمی آوردم که اومد داخل.
اونقدر خسته بود که حتی حال نداشت جورابهاش رو از پا دربیاره.
همونجوری بیحال خودشو انداخت روی تخت و فقط با دست چپش دو سه تا از دکمه های پیرهنش رو وا کرد.
چشماش رو بسته بود و ساعد دستشو گذاشته بود روی چشمهاش….
لباسهامو که عوض کردم رفتم بیرون و آبی به دست و صورتم زدم و بعد دوباره اومدم سمت اتاق.
تو چهارچوب ایستادم و نگاهش کردم.
پاهاش از تخت از آویزون بود و کمرش روی تخت.
بی تفاوت ازش رو برگردوندم و فاصله گرفتم از قاب در.
به سمت پله ها رفتم تا خودمو برسونم پایین .احساس تشنگی داشتم.
تو آشپزخونه ی ساکت و آرومی چرخی زدم و سرکی هم به یخچال کشیدم ودرنهایت یه نوشیدنی خنک خوردم تا رفع عطش کنم.
همین که خواستم از آشپزخونه بیرون بیام ذهنم رفت پی نیماو سردردش…
خیلی ازش عصبانی و دلخور بودم اما نتونستم هم نسبت به بدحالیش بیتفاوت بمونم و فکر کنم این برمیگشت به همون حس پرستار بودنم!
دوباره برگشتم توی آشپزخونه.
اونقدر کابینتهارو زیرو رو کردم تا بالاخره تونستم چیزایی که لازم دارم رو پیدا کنم و وقتی کردم براش یه دمنوش شفا بخش درست کردم.
یادمه یه استاد داشتیم که زیاد در مورد خواص داروهای گیاهی صحیت میکرد و همیشه میگفت خودش تا اونجایی که راه داشته باشه سعی میکنه در مواقع لازم از همین داروهای گیاهی استفاده کنه البته به حد نیاز و تا جایی که ضرری نداشته باشن و منم از همون استاد یه سری چیزا یاد گرفتم که همچین مواقعی به دردم میخوردن!
راه افتادم سمت اتاق.
درو کنار زدم و رفتم داخل.
خواب خواب بود.
کنارش روی تخت نشستم و به صورتش خیره شدم.
لبهای صورتی برجسته و خوش رنگی داشت و چونه ای خوش فرم…
من از اون زاویه فقط همون دو عضو از صورتش رو می دیدم.
رنگش پریده بود و حتی تو خواب هم اخمهاش توی هم بود.
نیما بود دیگه…یه موجود وحشی که هیشکی تحملش نمیکرد.اون از بیرون جذاب بود.
حس میکردم حتی توی خواب هم سردرد داره….
آهسته صداش زدم و گفتم:

-نیما…آقای زورگو….نیما

جوابی نداد.دستشو تکون دادم و اون لحظه بود که بالاخره بیدار شد.
ساعد دستش رو به آرومی از روی چشمهاش برداشت و گفت:

-چیه چیشده!؟

یکم خودمو کشیدم عقب و جواب دادم:

-چیزی نشده…یه دمنوش آوردم واسه سردردت خوبه.پاشو یکمشو بخور….

چپ چپ نگاهم کرد وبه طعنه پرسید:

-توش زهر ریختی!؟

کنج لبمو دادم بالا و گفتم:

-اینطور فکر میکنی…؟

ابروهاش رو بالا و پایین کرد و گفت:

-آخه تا چنددقیقه پیش میخواستی سر به تنم نباشه..

دمنوش رو به سمتش گرفتم و گفتم:

-همین حالاش هم نمیخوام…ولی الان نترس..من واسه کشتن تو هیچوقت راهی به این آسونی رو انتخاب نمیکنم…

لبخند تلخی زد و لیوان دمنوش رو ازم گرفت…

 

لبخند تلخی زد و لیوان دمنوش رو ازم گرفت. کاملا مشخص بود حالش اصلا خوب نیست.
حس میکردم مشکلش فقط سردرد نیست.
شبیه کسی بود که دچار مسمویت غذایی شده.
یکم از دمنوش رو که خورد صورتش رودرهم کرد و بعد گفت:

-اههه! این چه کوفیته! مزه زهرمار میده….

پشت دستمو چسبوندم به پیشونیش تا دمای بدنش رو بسنجم و همزمان گفتم:

-آره مزه زهرمار میده اما عوضش سردردت رو خوب میکنه…کامل بخورش!

دستمو از روی پیشونیش کنار زد.و به هر بدبختی ای بود اون دمنوش رو خورد.
صورتش کاملا درهم شده بود.اَه اَه کنان لیوان رو به سمتم گرفت و گفت:

-اههههه…تاحالا این حجم از زهرمار رو نچشیده بودم

ایوان رو ازش گرفتم و پرسیدم:

-فقط سردرد داری!؟

دوسه دکمه باقیمونده ی پیرهن تنش رو باز کرد و همزمان جواب داد:

-بله خانم دکتر!

حتی تو این موقعیت هم طعنه و کنایه میزد.ولی به درک.
بزار هرچی دلش میخواد بگه.
واسه من حکم یه بیمار رو داشت. خم شدم و نشستم روی زمین.جورابهاش رو از پا درآوردم و گذاشتم کنار و همزمان گفتم:

-همینو بخوری یکم بخوابی خوب میشی! البته اگه درست و حسابی دراز بکشی روی تخت!

از کنارش بلندشدم.کمربندشو وا کرد و مستقیم دراز کشید روی تخت و یکی از بالش هارو برداشت و گذاشت روی صورتش و همزمان گفت:

-من ناهار نمیخورم فعلا…بگو بیدارم نکنن…

آهسته گفتم:

-باشه.حتما…ندیدنت سر میز شام خیلی هم خوبه!

پوزخندی زد و گفت:

-پس برو و ناهارتو کوفت کن و لذت ببر از اون غذا خوردن…

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-حقت بود اینو بهت نمیدادم تا از سردرد…

وسط حرفهام گفت:

-وراجی نکن…بروووو

لیوان دمنوش رو از روی تخت برداشتم که از اتاق برم بیرون اما همون لحظه بالش رو از روی صورتش برداشت و گفت:

-یه مامان نگو من ناخوشم و سردرد دارم…

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:

-باشه بچه ننه!

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-حالا گم شو برو بیرون!

پوزخندی زدم و گفتم:

-واقعا که غیر قابل تحمل و چندشی…

بالش رو دوباره گذاشت روی صورتش اما چیز دیگه ای نگفت.
از اونجا زدم بیرون.
چه بهتر که قرار بود همینجا بمونه و نیاد بیرون چون من یکی دگه اصلا تحملش رو نداشتم.
ار پله ها رفتن پایین و قدم زنان به سمت آشپزخونه رفتم.
اینبار زن عمو توی آشپزخونه بود.
منو که دید گفت:

-نیما رو صدا بزن بیاد پایین ناهار آماده است!

لیوان رو توی سینک گذاشتم و گفتم:

-نمیخوره…

کنار اجاق ایستاده بود که سر قابلمه رو برداره اما تا این رو شنید متعجب برگشت سمتم و پرسید:

-چی؟ نمیخوره؟

-بله زن عمو…

نگرانتر از قبل پرسید:

-چرا مگه حاش بده؟ چیزیش شده؟

میدونستم اون چقدر رو پسرش حساسه.
حتی نیما به همین دلیل اونقدر تاکید داشت ماددش متوجه نشه.
انگار از حساسیتش باخبر بود.
لبخندی تصمعی زدم و گفتم:

-نه چیزیش نیست…فقط گفت خستشه…

تا اینو شنید نفس راحتی کشید و بعد گفت:

-خب خداروشکر…من ناهارمو خوردم.نیما هم که میگی نمیخوره….
تو اگه میخوری بریز واسه خودت و بخور….

درحالی این حرفهارو میزد که به سمت خروجی می رفت.
شونه بالا انداختم..
هم باید با اون میساختم هم‌پسرش….

کنار باغچه نشسته بودم و به گل قهر نگاه میکردم.
لمسش که میکردم پژمرده میشد.
چقدر گلها به آدما شباهت داشتن…
پژمرده میشدن اگه بهشون توجه نمیشد.اگه با غیظ لمسشون میکردیم.اگه آزارشون میدادیم.
اگه بیتفاوتی میکردیم.
آره..گلها خیلی به آدما شباهت داشتن.خیلی زیاد.
تو خودم بودم و غرق تماشای گلدونهای پر تعداد لب باغچه که زن عمو قدم زنان اومد سمتم.
چادرش سرش بود و کیفش توی دست.
به نظر می رسید قصد داره بره بیرون.
همونطور که سمتم میومد شماره آژانس رو گرفت و مشغول صحبت شد:

“الو…یه ماشین بفرستین منرل احمدوند اشتراک 4022…فقط بی زحمت زودتر عجله دارم…بله بله….زودتر فقط…ممنونم”

 

تماسش که تموم شد.کنارم نشست و گفت:

-مواظب باشن این گلها نیفتن…

از تذکر بچگونه اش خوشم نیومد.دلخور نگاهش کردم.البته سعی کردم این دلخوری خیلی توی صورتم مشخص نباشه اما….
مگه میشه آدم همچین برخوردهایی ببینه و دلش نشکنه؟!
همچین سردی هایی….
یا همچین حرفهایی بشنوه و خم به ابرو نیاره ؟
آهسته گفتم:

-باشه حواسم هست…

سرم رو پایین انداختم و از گلدونها یه کوچولو فاصله گرفتیم که یه وقت اتفاقی واسشون نیفته و خاطر عزیز همایونی زن عمو مکدر نشه!
سرم رو برگردوندم به طرف دیگه ای و انگشتهامو تو خنکی علفهای باغچه فرو بردم.
حس خنکی خیلی خوبی بود.لبخند ملیحی زدم که زن عمو پرسید:

-تاحالا دکتر زنان رفتی؟

از سوالش یکم‌جاخوردم.با مکث جواب دادم:

-نه…

خونسرد گفت:

-من یه خوبش رو سراغ دارم…

نفهمیدم و نگرفتم چرا داره این حرف رو به من میزنه‌.گیج و سردرگم بهش خیره شدم که گفت:

 

-دختر یکی از دوستای قدیمیم خیلی وقت بود که بچه دار نمیشد…قریب به 13سال ازدواج کرده بود اما بچه دار نشد…تا اینکه یکی یه فوق تخصص بهشون معرفی کرد که شش ماه ایرون و شش ماه آلمان.
اتفاقا چوم بچه شیرازه شش ماهی که ایرانه میاد همینجا.
الان دختر دوستم پنج ماهه بارداره…
ده روز دیگه هم دکتره میاد ایران و نوبت دهی انجام میدن…
من کارت ویزیت مطبش رو از دوستم گرفتم گفتم توهم بری پیشش…

متعجب بهش نگاه کردم.
یعنی یه این زودی از من بچه میخواست؟؟؟
ما که نازه ازدواج کرده بودیم.چرا اینقدر نگران بودن که مبادا نازا باشم….
فکر کنم اصلا حالیش نشده بود من هنوز دخترم….
با همون حالت جاخورده پرسیدم:

-من؟ برم پیش دکتره؟

کارت توی مشتش رو به سمتم گرفت و جواب داد:

-آره…فردا یه زنگ بزن و نوبت بگیر.این خیلی سخت نوبت میده چون سر دکتره خیلی شلوغ …هرچی زودتر اقدام کنی بهتره

پوزخندی زدم و گفتم:

-زن عمو مگه چه مدت از ازدواج ما میگذره که شما باخودتون به این نتیجه رسیدین من باید برم پیش دکتر؟

اخم کرد و گفت؛

-حالا بهت برنخوره…ولی لازمه..تحت نظر پزشک باشی بهتره.
وقتی به مهناز میگفتم همینجوری واسم ادا میومد..بهش بر میخورد اما تهش شد این…
دیگه بچه دار نمیشه!
واسه پسر من پسر نمیاره…خودش که میگه من خودم‌نمیخوام اما میخواد…دربدر هم دنبال دوا درمونه…
منتها دیر اقدام کرد.تو نمیباس اشتباه اون رو تکرار کنی…

بدون حرف به صورتش خیره بودم که کارت رو تکون داد و گفت:

-بگیرش …

به ناچار کارت رو ازش گرفتم اما گفتم گفتم:

-من بچه نمیخوام فعلا..

لب گزید و با چشمهای گرد شده گفت:

-این حرف رو دیگه نزنیااا.
میخوای امید عموت ناامید یشه؟
بعدشم…تو بیست یکی دوسالته اما نیما سی و پنج شش سالشه…
نکنه میخوای وقتی چهب سالش شد براش یچه بیاری؟
چشم عموت به شما دوتاست…مبادا همیچن حرفی پیشش بزنی…

 

نگاهی به کارت توی دستم انداختم.
عجب گیری افتاده بودم.چرا اینجوری با این حرفهاشون تحت فشارم میذاشتن آخه؟
چرا؟…

صدای بوق ماشین که از بیرون اومد فورا بلند شد و گفت:

-فکر کنم آژانس اومده…فردا حتما زنگ بزن یه نوبت بگیر.
نیما هم بیدار شد براش غذت آماده بکن…

تذکراتش رو که داد و فرمایشاتش رو به زبون آورد با عجله به سمت دررفت و بعد هم درو باز کرد و رفت بیرون…

 

تذکراتش رو که داد فرمایشاتش رو که به زبون آورد با عجله به سمت دررفت و بعد هم درو باز کرد و رفت بیرون…
حالمو داغون کرد و روزم رو خراب…
خودم کم بیچارگی و بدبختی نداشتم بچه هم به دردسرهام هم اضافه شده بود!
من اصلا از نیما خوشم نمیومد چه جوری باید می رفتم پیشش و بهش میگفتم لطفا بیا سکس کنیم که یه پسر تپل مپل برای حفظ نسل خونواده بیاریم؟
سر خم کردم و دوباره نگاهی به کارت توی دستم انداختم.

“دکتر ویکتوریاامیرسلیمانی”

پوزخندی زدم.ویکتوریا….
حالا ما نخوایم این ویکتوریا خانم رو ببینیم باید کی رو می دیدیم….؟
از منی که تاحالا نیما دستش به دستم نخورده بود انتظار یه بچه ی فوری فوتی داشتن!
ولی….
اونا باید از لک لک ها بچه بخوان نه مایی که ازهم متنفریم!
تو خودم بودم که نیما صدام زد و گفت:

-هوووی بهار…

سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:

-هوووتو کلاته!

دستهاشو گذاشته بود لب پنجره و با صورت خوابالودش نگاهم میکرد.
تنش لخت بود.شونه اش رو تکونی داد و گفت:

-تا برم دوش بگیرم غذا گرم کن بخورم…

نه خیلی دوستانه اما محض تذکر گفتم:

-مراقب زخمت باش نباید خیس بشه…

بی اهمیت گفت:

-بجای این حرفها پاشو غذا آماده کن…بچه که نیستم حواسم به خودم هس

ملکه از یه طرف امر و دستور صادر میکرد و پادشاه از طرف دیگر.
نفس عمیقی کشیوم و حین بلند شدن از لب باغچه باخودم گفتم:

“خدایا تو فقط به من صبر بده”

رفتم تو آشپزخونه.کارت توی دستمو گداشتم رو اپن و سرگرم گرم کردن غذاشدم.
ربع ساعت بعد وقتی همه چیز رو براش آماده کردم بالاخره سروکله اش پیدا شد درحالی که داشت با حوله موهاش رو خشک میکرد.
صندلی رو کشید عقب و وقتی روش نشست پرسید:

-نوشیدنی گاز دار هست تو یخچال؟

-نمیدوم…باید نگاه کنم

رفتم سمت یخچال.درش رو باز کردم و نگاهی به داخل انداختم.یه پپسی بیرون آوردم و اومدم سمتش. پپسی رو گذاشتم مقابلش و گفتم:

-همین بود فقط…

-همینم خوبه

خیلی خونسرد مشغول خوردن شد. نگاهی به صورتش انداختم و
پرسیدم:

-دیگه سردرد نداری!؟

بدون اینکه سرش رو بالا بگیره خیلی آروم و خونسرد و آروم جواب داد:

-نه!

از رنگ و روش مخص بود حسابی حالش جا اومده.سرحال و قبراق شده بود.رفتم سمت اپن و همزمان گفتم:

-من که بهت گفته بودم اون دمنوش تلخ از سیگارایی که میکشی بهترن!

کارت ویزیت دکتر رو برداشتم و رفتم سمتش.رو به روش نشستم و کارت رو گذاشتم کنار بشقابش.
مکث کرد.قاشق رو رها کرد و بجاش قوطی پپسی رو برداشت و با باز کردن درش نگاهی به کارت انداخت و پرسید :

-این چیه!؟

نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

-کارت تماس نوبت دهی پزشک فوق تخصص زنان و زایمان و ناباروری و بلان و بهمان و بیسار…

سرش رو بالا گرفت و با تعجب نگاهم کرد.
با یه مکث کوتاه پرسید:

-این حرفها چیه میزنی؟بنال ببینم چیشده؟

غمگین و دپرس نگاهش کردم و با حالتی دلخور جواب دادم:

-اینو مادرت بهم داده…تو حیاط قبل از رفتنش بهم داد.گفت فردا زنگ بزنم نوبت بگیرم از دکتره…

-چرا مگه مشکلی داری؟

ابروهاموبالا انداختم و گفتم:

-نه اما اون فور میکنه دارم که تاحالا حامله نشدم.وقتی هم بهش گفتم من فعلا بچه نمیخوام حسابی کفری شد
محض رضای خدا یه جوری فکر بچه رو از سرشون بنداز…

یکم از نوشیدنیش رو خورد و بعد گفت:

-توجه نکن…اون نگرانه.فکر میکنه اگه از الان نفرستت پیش دکتر مثل مهناز نمیتونی بچه دار بشی توجه نکن…

بیتفاوتی و خونسردیش عصبانیم میکرد.
اونکه تحت فشار نبود ببینه من چی میکشم.
با حرص و جوش گفتم:

-تو خیلی بیخیالی…ولی من نمیتونم باشم..چون مدام میاد و در مورد بچه باهام حرف میزنه…
از یه طرف عمو از یه طرف مادرت…
اونا که به تو چیزی نمیگن.
منو تحت فشار میزارن…

عصبی شد و پرسید:

-چیه؟ میگی چیکار کنم؟ پاشم بکنمت بریزم توش صبح یه توله تو شکمت بکارم؟ هااات؟

یا منتهای تاسف نگاهش کردم.
سرم رو تکون دادم و با بلندشدن از روی صندلی سمت خروجی آشپزخونه رفتم و زمزمه کنان گفتم:

“مرده شور این زندگی زوری و اجباری رو ببرن”

 

با بلندشدن از روی صندلی سمت خروجی آشپزخونه رفتم و زمزمه کنان گفتم:

“مرده شور این زندگی زوری و اجباری رو ببرن”

از آشپزخونه بیرون رفتم.خداروشکر که باز اینجا کسی نبود و میتونستم یه گوشه بشینم و یه جوری خودمو سرگرم نگه دارم.
نمیدونم اگه عمو و زنش بودن چه جوری میتونستم اصلا خودم رو آروم نگه دارم.
لم دادم روی کاناپه و کنترل رو برداشتم و با روشن کردن تلویزیون سعی کردم ذهنم رو از این موضوع پرت نگه دارم.
اما مگه میشد !؟
عمو و زنش مدام منو تحت فشار قرار میدادن و هی حرف از بچه میزدن. اصلا هم واسشون اهمیت نداشت و مهم نبود که خود من چی میخوام!؟
خود من بچه میخوام یا نه…
من واسه هیچکدومشون مهم نبودم.
من یه آدم اجباری بودم که وسط یه زندگی اجباری گیر کرده بود.
پامو روی مخالفم انداخته بودم و حین جویدن ناخنم بیخودی صفحه نمایش تلویزون رو نگاه میکردم که اومد و کنارم نشست.
همون قوطی آبی رنگ پپسی دستش بود.
ذره ذره ازش چشید و گفت؛

-چی ور ور میکردی چنددقیقه پیش…؟!

پوزخندی زدم و به طعنه، بدون اینکه نگاهش کنم پرسیدم:

– مودبانه تر از این بلدی نیستی سوال یپرسی ..

خیلی بیخیال و بیتفاوت گفت:

-نه…

چرخیدم سمتش که باعصبانیت و توپ و تشر چندتا درشت بارش کنم اما پیش دستی کرد و یه کوچولو چرخید سمتم و با بالا آوردن دستش به نشانه ی اینکه حرف نزنم گفت:

-هووووشه! آروم…عین آدم حرفتو بزن…صداتم واسه من بالا نبر…حرفهاتو آروم بزن ببنیم چی میخوای بگی.

چند ثانیه ای مکث کردم.نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و بعد آب دهنمو قورت دادم و یه کوچولو که آرومتر شدم گفتم:

-من تحت فشارم…

سگرمه هاشو زد توی هم و پرسید:

-چراااا؟ اب نداری نون نداری دون نداری لباس نداری…چته؟ چرا تحت فشاری؟

پورخندی عصبی و هیستریک زدم و گفتم:

-تو واقعا داری جدی جدی حرع میزنی یا شوخی میکنی!؟

پورخندی زد و دویاره چرخید و رو برگردوند و نگاهشو دوخت به تلویزیون و گفت:

-من جدی ام…

تو همون حالت نشسته کاملا چرخیدم سمتش.
بهش خیره شدم.زل زدم به نیمرخش و گفتم:

-من تحت فشارم…تحت فشار بودن یعنی نه اینکه آب نداشته باشی…نون نداشته باشی…غذا یا لباس نداشته باشی…پدر مادرت…اونا مدام از من بچه میخوان.
من نمیخوااام…من بچه ای نمیخوااام….باهاشون حرف بزن…حرف بزن و بگو که بچه نمیخوای…اصلا…

مکث کردم.نفس گرفتم و گفتم:

-اصلا تو بچه میخوای ؟!

پوزخند زد.خیره به تلویزیون جواب داد:

-من تورو هم نمیخوام چه برسه به بچه…

بااینکه دوستش نداشتم، بااینکه ازش بیزار بودم، بااینکه دلم هنوز پی فرزین بود اما نمیدونم چرا این جوابش بدجور ویرانم کرد.
بغضمو قورت دادم و ازش رو برگردوندم و آهسته زمزمه کردم :

-آره…میدونم.باید با این واقعیت کنار بیام اینجام چون تو باید یه پسر داشته باشی

بیتفاوت گفت:

-اهمیت نده…خودشون یه روز خسته میشن…

با عصبانیت داد زدم:

-خسته نمیشن…اونا هرروز هر ساعت اینو به من میگن.مادرت کارت ویزیت به من داده که بدم متخصص زنان و مطمئن بشه من احیانا نازا نیستم …انگار که بیست سال زنتم…

از خشم زیاد به نفس نفس اقتاده بودم.
خیلی آروم سرش رو برگردوند سمتم و بهم خیره شد.
نمیدونم چطور میتونست اینقدر خونسرد باشه وقتی خودش هم تحت فشار بود.
اون یه زخم خورده بود.
زخمی آشناترین آدم زندگیش.
زنی که بهش خیانت کرد.
زنی که از یکی دیگه باروار شد.
اما منم سختی کشیدم.
منم درد کشیدم.
منم عزیرترین مردی که دوستش داشتم رو مفت از دست دادم.
وگرنه عاقبت این نبود.
میتونستم الان تو بغل فرزین باشم.
مردی که عمیقا دوستم داشت.
مروی که عاشقم بود.مردی که خیلی دوستم داشت.
مردی که مثل یه پرنسس باهام رفتار میکرد اما با وجود همه ی اینها این دلیل نمیشد که من بخوام تلافی بدبختیامو سر اون دربیارم کاری که اون داشت با من انجام میداد.
یکبار دیگه همون حرفهای معمولی خودش رو تکرار کرد:

-من که بهت گفتم…بزار هرچی میخوان بگن بگن…بزار روزی ده بار بهت بگن بچه بیار.
من بچه نمیخوام تو هم نمیخوای تموم شد رفت….

سرم رو افسوس وار تکون دادم و زمرمه کردم:

“تو منو نمیفهمی…تو منو نمیفهمی…”

 

سرم رو افسوس وار تکون دادم و زمرمه کردم:

“تو منو نمیفهمی…تو منو نمیفهمی…”

حرفهای من زمزمه و نجوا بودن اما انگار به گوش اون رسید چون مثل آدمهای بی اعصاب کفری شد و داد کشید:

-بسه دیگه! بسه…تمومش کن.اینقدر رو مخ من راه نرو.اینقدر بیخ گوش من دری وری نگوووو! نگو و نرو رو مخ من…

خودمو کشیدم عقب و چون زیاد داد و هوار میکرد دستهام رو گذاشته بودم روی گوشهام تا صداش رو نشنوم.میترسیدم باز بخواد کتکم بزنه.
کوسن رنگی کنج کاناپه رو برداشت و پرت کرد سمتم و غرولند کنان درحالی که به سمت آشپزخونه برمیگشت گفت:

-هی ور ور ور…بچه بچه بچه! حرف حالیت نمیشه تو…باید سرت داد بکشم باید حتما بخوری تا حرف بره تو سرت…

من هنوز دستهام روی گوشهام بود.
چیکار میکردم با یه آدم بی اعصاب و بیفکر و بی درک.
یکی که از نظر همه عالیه اما واسه من هیولاست!
قوطی توی دستشو پرت کرد توی سطل زباله و بعد دوباره راه رفته رو برگشت
سوئیچش رو از روی کمد برداشت و بعدهم از خونه زد بیرون…
دستهام رو از روی گوشهام برداشتم و سرمو به سمت در برگردوندم و با نفرت گفتم:

” به جهنممممم به درک..برو بمیر اصلا…خل دیوونه”

بلندشدم و راه افتادم رفتم سمت آشپزخونه.
از چاله در اومده بودم و افتاده بودم توی چاه.
از چاله ی مهرداد یه چاله ی مامان از چاله ی مامان به به چاه نیما….
خدایا چقدر خسته شده بودم!
ظرف های نشسته رو شستم و برگشتم بالا توی اتاق.
دراز کشیدم روی تخت و چون دوباره دلم هوای فرزین رو کرد شماره ی پگاه رو گرفتم شاید از طریق اون خیری ازش بگیرم.
اول صدای بوق های آزاد بود که میشنیدم اما بعدش صدای شاد پرانرژی پگاه جایگزینش شد:

” به به! چه عجب خانم اونور آبی”

آهسته و بی رمق خندیدم و گقتم:

” اونور آبی؟”

شوخ طبعانه جواب داد:

“بله دیگه…لابد اونور آب زندگی میکنی که وقت نمیکنی گاهی به ما زنگ بزنی یا لااقل پیام بدی….”

خیره شدم به سقف و گفتم:

“خیلی دیوونه ای…اون رگ دیوونگیت مثل اینکه همچنان پا برجاست…سلام.چطوری پگای من…؟”

رفت رو مود خوبش و جواب داد:

“قربونت برم من الهی…چقدر دلم واست تنگ شده بود.بهار تو که عین بهار خوشگل وسر سبز ی بگو چرا همیشه عین فصل بهار دیر به دیرازت خبر میشه!؟”

دستمو روی قلبم گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم و گفتم؛

“یه روز مفصل برات توضیح میدم پگاه…حالا بگو چه خبر؟ از…از استاد حاتمی چه خبر ؟”

خندید و شروع کرد سر به سر گذاشتنم:

“آهاااان ! پس بگو…دلت واسه فرزین جون تنگ شده بود که زنگ زدی وگرنه تورو چه به احوالپرسی از من…”

بی رمق گفتم:

“لوووس نشو…من دلم واسه خودت تنگ شده بود گفتم حالا سراغ اونارو هم بگیرم”

صدای خنده اش تو گوشهام پیچید.میدونم باور نکرد اما گفت:

“یه مدت قرار بود بره اونور..حتی بچه ها هم میگفتن کارهاش رو هم ردیف کرده که بره اما رئیس بیمارستان انگار ازش خواهش کرد یه مدت دیگه بمونه…فعلا که هست…”

در موردش حرف که میزد ضربان قلبم من تند تند میشد.
دلم میخواست تاخود صبح در موردش حرف بزنه
حتی …حتی بهم بگه پیرهن تنش امروز چه رنگی بود…
کلی دل دل کردم تا در نهایت جرات پیدا کردم و پرسیدم:

“هنوز مجرده یازن گرفته؟”

” نه من که ندیدم حلقه ملقه دستش باشه…”

تا اینو گفت چشمهامو بستم و یه نفس راحت کشیدم.
اشک از کنج هردو چشمم سرازیر شد.
دیگه نمیدونم مابقی حرفها و صحبتهامون چه جوری گذشت.
فقط میخواستم مکالمون زودتر تموم بشه و وقتی شد گوشی رو پرت کردم کنار و شروع کردم گریه زاری کردن.
دلم پر بود…دلم خیلی پر بود.
و چون اینبار خوشبختانه دیگه کسی خونه نبود که صدای هق هقهام رو بشنوه بی واهمه و با خیال راحت شروع کردم هق هق کردن.
نیم خیز شدم.دستهامو دور پاهام حلقه کردم و سرم رو گذاشتم رو زانوهام….
یه دل سیر گریه و هق هق کردم.
برای دل خودم که به مرادش نرسید.
برای وضعیتم الانم….
برای این شرایط سختم.برای بدبختی هام.
برای بی کسیم…تنهاییم…غلطهایی که کردم….رسوایی هایی که از سر نادونی به بار آوردم…
اونقدر یلند بلند هق هق میکردم که گاهی حس میکردم صدام خش برداشته و حتی متوجه نشدم نیما کی اومده داخل…

اصلا متوجه حضورش نشدم تا وقتی که پرسید:

-چرا عین بچه ها نشستی و گریه میکنی!؟

و تا اینو گفت فورا سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.
اصلا متوجه نشدم کی اومده.
دماغمو بالا کشیدم وخیلی سریع اشکهای سرازیر شده از چشمهای شرخ شده ام رو کنار زدم و گفتم:

-هیچی همینطوری….

خیلی سریع اشکهای سرازیر شده از چشمهای سرخ شده ام رو کنار زدم و گفتم:
-هیچی همینطوری..

تمام صورتم خیس اشکهام بودن.اشکهایی که عین آب چشمه ای که یه سنگ گذاشته باشن تو جریان مسیرش و حالا اون سنگ رو برداشته باشن از چشمهام سرازیر شدن…
دو سه قدمی جلوتر اومد و پرسید:

-سر خاطر هیچی اینجوری هین بچه ها هق هق میکنی!؟

هه! عین بچه ها..انگار اشک ریختن فقط واسه بچه ها بود.
با لحن تلخی جواب دادم:
-آره فکر کن من بچه ام!

نیشخندی زد و گفت:
-اون که توش هیچ شکی نیست!

دوباره دماغمو بالا کشیدم و موهای چسبیده به صورت خیس اشکم رو از پوست یخ و سردم جدا کردم.
حرفی نزدم چون دلم گرفته بود…
چون حس و حالم، حس و حال خوبی نبود.
قدم زنان رفت سمت میز مقابل آینه.
چندتا دستمال کاغذی از جعبه بیرون کشید و اومد سمتم.
رو به روم ایستاد و دستمالهارو به سمتم گرفت و گفت:
-بگیر…اشکهاتو پاک کن!

وقتی اینکارو میکرد یعنی پشیمون بود از داد و هوارهاش!؟
در هر صورت دیر سعی کرد از دل من دربیاره…
منریه هام رو کردم.
هق هقهامو کردم. لطف اون دروی رو دوا نمیکرد.
دستشو پس زدم و گفتم:
-نمیخوام..

حالا که دلم واسه فرزین تنگ شده بود بیشتر از قبل از اون متنفر شدم بیشتر از قبل ازش بدم اومد.
اگه اون از زن عوضیش جدا نشده بود منم الان تو این وضعیت نبودم.
مجبورم نمیکردن تن یه این ازدواج اجباری بدم.

وگرنه الان پیش فرزین بودم. پیش اونی که دلم پی دلش بود.نه کسی که رک و راست تو صورتم زل میزنه و میگه ازم بدش میاد.
دوباره دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-گفتم بگیر و اشکاتو پاک کن…اینقدر هم عین بچه ها اشک نریز..

با غیظ دستمالهارو ازش گرفتم و گفتم:
-گریه واسه بچه نیست..

با پوزخند بداندارم کرد و گفت:
-ولی تو الان عین بجه ها داری اشک می ریزی!
شونه بالا انداختم و با بی عاری گفتم:

-مهم نیست..هرجور دوست داری فکر کن.

آب سرازیر شده از بینیم رو با دستمال تمیز کردم و از روی تخت بلند شدم.
اون جایگزین من شد.
دستمالها رو پرت کردم تو سطل زباله و بعد هم حوله ام رو از توی کمد درآوردم و راه افتادم رفتم سمت حموم

دلم الان فقط یه دوش آب میخواست.
یه چیزی که یه کم حالم رو جا بیاره.
اول آب رو تنظیم کردم و بعد زیر دوش ایستادم.چشمامو بستم و اجازه دادم آب روی سرو صورتم سرازیر بشه.
قفسه ی سینه ام آهسته بالا و پایین شد.
باید فرزین رو فراموش میکردم.
باید می پذیرفتم مامان در نهایت اگه نیمایی در کار نبود من رو یه زور به خیک یکی دیگه میبست..
آره! من باید با واقعیت تلخ زندگیم کنار میومدم!
باید یه سری مسائل و مخصوصا ازدواجم با نیما رو می پذیرفتم.

چشمامو باز کردم شامپو رو برداشتم و روی تنم مالیدم.
یکی دیگه از شامپوهارو که مخصوص مو بود رو هم برداشتم و به موهام مالیدم.
ربع ساعتی همونجا موندم و بعد شیر آب رو بستم.
حوله ی کوچیک سفیدی که تا روی رون پام بود رو دور تن خیسم پیچوندم و بدون پوشیدن دمپایی ار حمام اومدم بیرون..
در اتاق خواب نیما رو باز کردم و اومدم داخل..
نشسته بود روی تخت.آرنجهای دوتا دستشو گذاشته بود روی زانوهاش و با گوشیش ور می رفت اما تا من اومدم داخل سرش رو بالا گرفت و بهم خیره شد
بی توجه بهش رفتم سمت کمد و پشت بهش کنار کمد ایستادم
میتونستم تصویرش رو توی آینه ی در کمد ببینم
هنوز هم داشت متفکرانه نگاهم میکرد.
سوتین زرشکی رنگی از کمد بیرون آوردم که چشمم به نیما افتاد.
گوشی موبایلش رو کنار گذاشت و قدم زنان اومد سمتم
پشتم ایستاد.
توجهی نکردم تا وقتی که دستهاش روی شونه هام نشستن..
هیچ کاری نکردم.قلبم از هیجان تند تند می تپید.آب دهنمو قورت دادم و قفل سوتین دستم رو وا کردم که خیلی آروم منو چرخوند سمت خودش.

به همدیگه خیره شدیم.
آب از موهام چیکه میکرد و میفتاد روی تنم.
نفهمیدم چی توی سرش هست تا وقتی که دستش رو سمت گره ی حوله ی دور تنم فرو برد.تا خواست بازش کنه ناخواداگاه دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم:
-نه..

میخواست چیکار کنه !؟
میخواست من پریشون رو پریشونتر از حالا بکنه !؟
وای که چقدر احساسات درهمی داشتم.

این سوال ذهنم رو بهم ریخت.دستمو به آرومی از روی دست خودش جدا کرد و پرسید:

-مگه نمیخوای تمومش کنیم!؟

دستمو به آرومی از روی دست خودش جدا کرد و پرسید:

-مگه نمیخوای تمومش کنیم!؟

میخواستم!؟ نمیدونم…واقعا نمیدونستم.انگار هنوز به فرزین امید داشتم.
امید اینکه بتونم بهش برسم.
اما اگه اینکارو انجام بدم دیگه نمیتونستم…
ولی مگه الان میتونستم؟ اصلا اون اگه بدونه اردواج کردم دیگه حتی نمیزاره جزء کوچکی از خاطراتش باشم.
خدایاااا….
چه احساسات ضد و نقیضی…
چقدر گیج و سردرگم شده بودم.
نفس عمیقی کشیدم.آروم و بی حرکت بودم تا وقتی که سرش رو آورد جلو…
فکر کنم میخواست لبهام رو ببوسه…
ضربان قلبم دوباره وجار تغییر شد.
لبهاش یه سانتی لبهام بود. با نفسی حبس شده تو سینه ام گفتم:

-الان وقتش نیست…

آهسته و لب زنان گفت:

-از نظر خودم الان وقتشه…

عقب رفتم تا وقتی که کمرم خورد به دیوار و همون لحظه یدون اینکه شجاعت زل زدن تو چشمهاش رو داشته باشم گفتم:

-ولی…

چکن مکث کردم پرسید:

-ولی چی!؟

خیلی آروم جواب دادم:

-من هنوزآمادگیشو ندارم…

اهسته و سرد گفت:

-آمادگی نمیخواد…

با زدن این این حرف بدون اینگه مکالمه رو کش بده چشمهاش رو بست و لبهاش رو گذاشت روی لبهام.
نفسم تو سینه حبس شد.
اولش حس این رو داشتم که دارم با یه غرییه اینکارو انجام میدم.
بوسه اش آروم بود اما رفته رفته یه ریتم تند پیدا کرد.
دستهاش روی شونه هام نشستن و لبهام رو مابین لبهاش میک زد.
یه سرو گردن از من بلند تر یود و واسه همین گاهی مجبور میشد کمرش رو یکم تا بکنه.
اون چشمهاش بسته بود اما من باز…
رفته بودم تو فکر فرزین و آخرین بوسه مون!
خدایاااا…دیگه نمیخواستم خیانت کنم.
دیگه نمیخواستم حتی اگه این خیانت توی دلم باشه …

چشمهام رو بستم و تو اون بوسه همراهیش کردم.دستش از شونه ام پایین رفت و رسید یه گره ی حوله.همین که بازش کردم حوله افتاد روی پاهام….

چشمهای بسته ام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
حالا لخت مادرزاد رو به روش ایستاده بودم.برای اولینبار…
سرم رو پایین انداختم و نگاهمو دوختم به زمین.
دستهام بالا اومدن.
یکیش روی سینه ام نشست و اون یکی روی وسط پاهام.
بر خلاف من اون بی نهایت خونسرد بود اما حس کردم متوجه خجالت توی نگاه من شده چون پرسید:

-خجالت میکشی!؟

حرفی نزدم.دستمو از روی سینه هام برداشت و اون یکی دستم رو هم پایین آورد و چون جوابی بهش ندادم خودش گفت:

-خجالت نکش…

لبم رو زیر دندون فشردم.و بازهم سکوت کردم
مطمئن نبودم میتونم این کار رو باهاش انجام بدم.
سرمو بالا گرفتم و بهش خیره شدم و گفتم:

-واسه رفع تکلیف میخوای اینکارو بکنی!؟

چشمهاش روی بدنم به گردش دراومد.روی سینه های درشت و بزرگم.کمرباریک و بلندم.رونهای پر و ….
به سختی جهت نگاهش رو از بدنم به صورتم تغییر داد و و بعد گفت:

-نه!

با گفتن این حرف دستشو سمت دکمه های لباس تنش دراز کرد.دکمه اول رو خودش وا کرد اما بعد دستهاش متوقف شدن.
دوباره به من خیره شد و پرسید:

-میخوای تو باز بکنی!؟

هنوزم سر سنگین بودم و هنوزم نمیدونستم میتونم بااون اینکارهارو انجام بدم.
مضطرب بودم.
فکر نمیکردم به این زودی بخوام همچین کاری رو باهاش انجام میدم….
یعنی حتی تصورش رو هم نمیکردم.
اما درنهایت قبول کردم این کار رو انجام بدم برای همین دستمو سمت پیرهنش دراز کردم و شروع کردم باز کردن دکمه های پیرهنش.
نگاه های سنگینش رو کاملا روی خودم احساس میکردم اما سعی میکردم تعادل فکریم رو از دست ندم….

آخرین دکمه ی پیرهنش رو باز کردم و بعد دستهامو به آرومی پایین گرفتم.
خیلی خونسرد خودش پیرهن رو از تنش درآورد و انداختش کنار و گفت:

-به همین راحتی…

لبهامو روی هم مالیدم و گفتم:

-به همین راحتی هم نیست..

سر تکون داد و گفت:

-چرا…وقتی انجامش بدی میشه به همین راحتی…

با گفتن این حرف دستم رو گرفت و بردم سمت تخت.من لخت بودم و همین لخت بودن در برابر اون یه کوچولو معذبم میکرد…

دستم رو گرفت و بردم سمت تخت.من لخت بودم و همین لخت بودن در برابر اون یه کوچولو معذبم میکرد.
مونده بودم آخه چطور یهو تصمیم گرفت اینکارو انجام بدیم!؟
همونطور یی مقدمه و یهویی اون هم درحالی که قبلش باهم بحث کرده بودیم.
گمونم وقتی رفت بیرون سرش خورد به یه جایی.
دستمو گرفت و نشوندم روی تخت.
بخاطر لخت بودن هنوزم خجالت میکشیدم مستقیم تو چشمهاش نگاه کنم.
کمربندش رو باز کرد و شلوارش رو کشید پایین.
چیزی جز شورت پاش نبود.
کنارم نشست و گفت:

-خب…مشخصه دیگه میخوام چیکار کنم هان؟ سکس میکنیم…من بعلاوه ی تو!

 

مشکوک نگاهش کردم و پرسیدم:

-چرا یهویی تصمیم گرفتی انجامش بدی!؟

مکث نکرد.خیلی سریع جواب داد:

-فکر کن تنتو دیدم حشری شدم…

جواب صریحی بود اما نمیدونم راست بود یا دروغ.
یا تن رو فرمش پیش روم نشسته بود و حرف از سکس میزد.
این خودش یه مرحله از تحریک شدن بود.
اولینبار نبود که تن رو فرمش رو بدون لباس می دیدم.
عضله ای و سرحال….درست عین بدن یه جوون بیست ساله….
بهمدیگه خیره بودیم بدون اینکه کاری انجام بدیم.
سر انگشتاش رو از روی پوست صاف و نرم صورتم آروم آروم پایین آورد.
تنم بی اراده ی خودم تکون خورد و شونه هام یکم جمع شدن…

اون انگشتها آروم آروم تا روی سینه هام پایین اومدن.
چیزی نگفتم.
کف دستش روی سینه ام نشست و خیلی آروم مالوندش…
اینبار تنم به وضوح لرزید و اون متوجه این لرزش شد چون دیگه مکث نکرد.
خودش رو کشید جلو…

اینبار دوتا دستش روی سینه هام نشست.
فهمیده بود اینجوری تحریک میشم و وقتی شدم سرش رو برد جلو و دهنشو روی دهنم گذاشت.
چشمام ناخوداگاه روی هم افتادن و همراهیش کردم.
دستهاش رو از روی سینه هام برداشت و گذاشت روی شونه هام و درازم کرد روی تخت و بعد هم به آرومی خیمه زد روی تنم.
خیلی عمیق و طولانی لبهام رو میخورد و همزمان دستهاش رو روی رونهای پر و سفیدم بالا و پایین میکرد.

مسیر لبها و بوسه هاش رو تغییر داد.
سرش رو که برد توی گردنم وا رفتم و ناله کردم.
نگران بودم مبادا کسی بیاد واسه همین بی هوا پرسیدم:

-اگه کسی بیاد…

حرف و جمله ام تموم نشده بود که خودش انگار که فهمیده باشه چی میخوام بگم پیش دستی کرد و گفت؛

-کسی فعلا نمیاد….

بازهم با نگرانی پرسیدم:

-اگه اومد چی!؟

کفری گفت:

-گفتن که …نمیان فعلا…

اینو گفت و دوباره سرش رو برد توی گردنم و به بوسه هاش ادامه داد.
دستهام دو طرفم بود بدون اینکه ازشون استفاده بکنم یا اونو نوارش بکنم.
پلکهامو روی هم فشردم و آه ریزی کشیدم.
این آه از دهنم دررفته بود.انگار که کاملا بی اراده ی خودم باشه….
دوباره دستهاش رو بالا آورد و سینه هام رو مالوند.یه جوری پهن شده بودن و اون وقتی تو مشت جمعشون میکرد و فشار شون میداد لذتش دو چندان میشد.

سرش رو از توی گردنم بیرون آورد و پرسید:

-نمیخوای تنمو لمس کنی؟

منظورش دستهام بود.
دستهایی که هیچ استفاده ای ازشون نمیکردم. کلا اون بود که همه کار میکرد و من فقط یه تماشاگر بودم.
تماشاگر که نه…
یکی که بی حرکت دراز کشیده بود تا طرف مقابل هرکاری دلش میخواد با تنش بکنه.
دستهام رو به آرومی بالا گرفتم و گذاشتم روی کمرش و آهسته نوازشش کردم.
با همون قیافه ی جدی و لحن آروم و صدای بمش گفت:

-آهان…حالا شد یه چیزی…

آروم شده بود.من میذاشتمش پای مسائل جنسی.
همه ی مردها به وقت سکس آروم میشن….مهربون میشن…چشمشون که به تن خوش تراش یه دختر میفته سگ اخلاق هم که باشن دیگه پاچه نمیگیرن.
زبونشو رو گردنم کشید و لیسش زد.

رفته رفته ذهنم از تمام دغدغه هام تهی و خالی شد.دیگه حواسم پی خیلی چیزا نیود.
یعنی کارهای نیما اجازه نمیداد که باشه…
خودش رو کشید پایینتر.
دستهاش رو قاب سینه هام کرد و با چسبوندن و نزدیک کردنشون به هم شروع کرد میک زدن نو*ک سینه ام.
اونقدر عمیق میبوسید و میخورد که ناله هام زیاد و زیادتر شدن…

آه هام سکوت خونه رو پر کرد جوری که حس میکردم این صدا قراره تا توی کوچه هم بره.
ملچ ملوچ بوسه هاش حسابی با آه کشیدن ها و ناله های من قاطی پاتی شده بود.

سرم رو به عقب خم کردم و آاااااه کشیدم و همزمان انگشتهامو روی کمرش یالا و پایین کردم و رسوندم به باسنش…
چنگش زدم و دهنمو روی شونه اش گذاشتم و بوسیدمش.

احساسم بهم میگفت اون هم همینطوره.درست مثل من.
ذهنش از مشکلات ، درگیری ها و بگو مگو هامون خالی شده و جاش رو به لذت داده.
سینه هامو رها نکرد اما خودش رو کشید پایین.
همه جای شکمم رو بوسید وبعد شورتش رو کشید پایین.
به محض انجام اینکار مردونگیش انگار که تا پیش از این اسیر شده بود پرید بیرون..

شورتش رو کشید پایین.
به محض انجام اینکار مردونگیش انگار که تا پیش از این اسیر شده بود پرید بیرون…
تو دست گرفتش چشمم که به سایزش افتاد با ترس شونه هام رو جمع کردم و گفتم:

-میترسم…

یک کلمه گفتم تنها یک کلمه…اما همون هم بیان کننده ی احساساتم بود توی اون لحظات بود.
من واقعا میترسیدم.دست خودم نبود.همه چیز خیلی یهویی بود و بابتش می ترسیدم.
حس میکردم خیلی درد دارم.خیلی زیاد…
بوسه هاش رو متوقف کرد و پرسید:

-از چی میترسی!؟

دستهامو روی دو طرف بازوهاش قرار دادم و آهسته و آروم جواب دادم:

-از سکس…

دستشو روی بازوم گذاشت و پرسید:

-سکس یعنی لذت…کجاش ترسناک!؟

یا کمی خجالت جواب دادم:

– پارگی بکارت!

دستشو روی موهام کشید.اینکارشو دوست داشتم.
اونارو داد بالا و بعد سرم رو کج کرد و آهسته گفت:

-نترس! این اولینبار ممکنه واسه هرکسی ترسناک باشه ولی نیست …یه درده که با یه مسکن حل میشه…

اینو گفت و دوباره مردونگیش رو توی دست گرفت و با بدنم تنظیم کرد.
لنگهام رو از هم فاصله دادم و بهش خیره شدم.
رو تنم خیمه زد اما وزنشو ننداخت رو بدنم.

برخورد کلاهک مردونگیش رو شکاف وسوسه انگیز بدنم احساس کردم.
آروم بهش مالوندش و بعد دوباره نوک سینه ام رو توی دهنش گذاشت و زبونش زد.
وسوسه و تحریک شده بودم.
حتی حس میکردم وسط پاهام خیس خیسه…
سینه ام رو رها کرد و گفت:

-میخوام بکنمش تو…آماده ای؟

لوس نبودم اما واقعا آماده نبودم.نگران نگاهش کردم و دوباره با ترس گفتم:

-نه…میترسم…

نفس عمیقی کشید و گفت:

-نترس…گفتم که دردش خیلی نیست.همین یه باره…

نگران و پریشون گفتم:

-اما…

چشمهتش روی صورت مرددم به گرشو در اومد و پرسید:

-اما چی!؟

نفس زنون و با دل ناگرونی جواب دادم:

-من از همین یه بارش هم میترسم…

انگار که ندونه چی بگه تا من آروم بشم کمی باخودش فکر کرد و بعد نفسش رو فوت کرد بیرون و گفت:

-تحمل کن…

انتظار شنیدن حرفهای دیگه ای رو داشتم واسه همین پرسیدم:

-همین !؟

آروم ولی نه با بداخلافی جواب داد:

-خب چیبگم !؟راهی اگه داری که من اینکارو انجام بدم بدون اینکه دردت بگیره بهم بگو…

یه کوچولو فکر کردم و بعد گفتم:

-نه…راهی بلد نیستم…

 

چشمهاش رو خمار کرد و گفت:

-پس بزار کارمو انجام بدم

اینو گفت و از اونجایی که خودش سرم رو کج کرده بود دهنشو گذاشت رو لاله ی گوشم و شروع کرد میک زدنش.

همین کار ساده و معمولیش باعث شد دوباره ناله ام به هوا بره.
صدای ناله های من و ملچ ملوچهای اون فضا رو دوباره سکسی کرد.
انگار متوجه شد زیادی رفتم تو حس چوم همون لحظه از فرصت استفاده کرد و آلتشو یه ضرب وارد بدنم کرد و تا فهمید میخوام جیغ بکشم فورا گوشمو رها کرد و دهنشو گذاشت روی دهنم تا من به جای جیغ کشیدن با میک زدن و خوردن و کشیدن لبهاش خودمو تخلیه بکنم….

 

 

خیلی آروم از روی تنم کنار رفت.
بدنش خونی شده بود اما این خونه خیلی زیاد و در اون حدی نبود که آدم از دیدنش وحشت بکنه.
درد بدی زو توی وجودم احساس کردم.
دردی شبیه به درد پریودی.
بغض کردم.
من فکر میکردم…من ایمان داشتم…من آرزو داشتم یه روز همیچن چیزی رو با فرزین تجربه کنم.
با اون….
چقدر دلم هواشو کرد.بعنی هربار بغض میکردم اینجوری بهم می ریختم و یادم می رفت سمتش.
کاش که زندگی من ختم نمیشد به اینجا !
کاش زندگی من کنار فرزین ادامه پیدا میکرد نه نیما…

نامحسوس اهی کشیدم.اصلا اگه از من بپرسن بدترین قسمت زندگی دقیقا کجاست میگم اونجایی که به اونی که دلت تمیخواد برسی!
نیما از روی تخت رفت پایین.سراغ اولین چیزی که رفت جعبه دستمال کاغذی بود.چند برگ دستمال بیرون کشید و خون روی بدنش رو تمیز کرد.
سرم رو کج کردم و از کنار خودم یه بالش سفید نرم برداشتم.
اونو گذاشتم روی صورتم.
نمیخواستم کسی منو ببینه.حتی نمیخواستم کسی منو ببینه…

حسم، اصلا حس خوبی نبود.
من دختری نبودم که همچین اتفاقی رو با کسی که دوستش داره تجربه کرده.
توی یه روز معمولی، از سر ناچاری شدید و خستگی با کسی که به زور مجبور شدم باهاش ازدواج بکنم انجامش دادم.
چنددقیقه ای تو همون حالت موندم درحالی که حتی تو اون حالت هم سرازیر شدن مایع داغ خون رو از بین پاهام احساس میکردم.
دلم میخواست گریه بکنم.
اونم نه آروم و بیصدا بلکه با صدای بلند…
عین اینایی که میرن تو کوه دردهاشون جاااار میزنن!

بالش از روی صورتم برداشته شد.چشمهامو وا کردم اولش نور اذیتم کرد و باعث شد چشمهام میلیمتری باز بشه اما کم کم تونستم اینکارو بکنم.
نیما بود.
زل زد به صورتم و گفت:

-بلندشو ! خودتو تمیز کن.

بغضم رو به آرومی قورت دادم.شبیه این برگهای بارون دیده بودم.
برگهای شبنم خورده و خیس….
یه دست بهم میخورد یه باد میومد اشک ازم میچکید.
دماغمو بالا کشیدم و پرسیدم:

-یه لیوان آب برام میاری!؟

چیزی نگفت.فقط قدم زنان از اتاق رفت بیرون.
تو اون فاصله نیم خیز شدم.
چشمهام رو روی هم فشردم و به سختی جلوی خودم رو گرفتم که اشک نریزم.
نگاهی به وسط پاهام انداختم.رو تختی خونی شده بود اما این خون خیلی نبود ولی درد…درد…امان از دردش…!
هرچقدر جلوی خودم رو گرفتم فایده نداشت و آخرش زدم زیر گریه اما تا صدای نیما رو شنیدم به هر سختی ای بود جلوی خودمو گرفتم.
درو کنار زد و اومد داخل…
به تخت که نزدیک شد لیوان آب رو یه سمتم گرفت و گفت:

-بگیرش…

اشک همینطور از چشمهام سرازیر میشد و تلاش من هم برای کنترل خودم بیفایده بود.
درد روی درد…غم روی غم.
کمرم تیر میکشید و دلم انگار که توش ولوله ای به پا شده باشه لحظه ای آروم نمیشد!
با انگشتای لرزونم لیوان رو ازش گرفتم.
متوجه رنگ پریده و لرزش انگشتام شد و پرسید:

-حالت بده….؟

فقط دو کلمه به زبون آوردم:

-مهم نیست…

چند لپ از اون آب خوردم و بعدهم سعی کردم یکم خودم رو کج کنم لیوان رو بزارم روی عسلی اما انگشتام شل شدن و لیوان افتاد روی زمین.
نیما اول نگاهی عبوس یه صورتم انداخت و بعد هم خم شد و با برداشتن لیوان گفت:

-وقتی حالت بده چرا جواب سر بالا میدی…بپوش ببرمت دکتر!

عصبی شدم.سرمو بالا گرفتم و با لحن تندی پرسیدم:

-میخوای ببریم دکتر بگی چی؟ هاااان ؟ بگی زنمه…بگی عصر زفاف داشتیم؟ بگی تو اولین رابطمون حالش بد شده…چی میخوای بگی!؟

 

عصبی شده بودم.دست خودم نیود.ولوم صدام رفته بود بالا.
انگار جایگاه هامون عوض شده بود.
اون ساکت بود و من داد و هوار میکردم.جالب اینجا بود که هیچی نمیگفت واسه اولینبار هم سعی نکرد زور بازوش رو به رخم بکشه!

رفت سمت کمد.
خودش گشت و گشت تا بالاخره لباس زیر و پد بهداشتی واسم پیدا کرد اومد سمتم.
اونارو داد دستم و بعد لباس هم واسم آورد و گفت:

-بپوش میبرمت اورژانس…مگه دخترا بعضیاشون تو پریودی ناخوش نمیشن؟ فشارشون نمیفته…؟ میگم پریود شدی….پاشو…

دماغمو بالا کشیدم و با همون حال نامیزون گفتم:

-گفتم که نمیخوام…

فکر کنم رنگ پریده و لرزش نگرانش کرده بود.
نگران اینکه مبادا حالم بد بشه و بیفتم رو دستش چون با عصبانیت گفت:

– میرم پایین…تا ماشینو میبرم تو کوچه بپوش و بیا…

فکر کنم رنگ پریده و لرزش نگرانش کرده بود.
نگران اینکه مبادا حالم بد بشه و بیفتم رو دستش چون با عصبانیت گفت:

– میرم پایین…تا ماشینو میبرم تو کوچه بپوش و بیا

لبهامو باز کردم خواستم حرف بزنم و یه بار دیگه یهش بفهمونم دوست ندارم همراهش برم اما نشد….
نشد چون اون خیلی سریع و در چشم بهم زدنی از خونه رفت بیرون.
به ناچار از روی تخت اومدم پایین و همونطور لخت مادر زاد ورحالی که خون مثل یه مسیر باریک روی رون پام به سمت مایین حرکت میکرد، قدم زنان با برداشتن لوازم ضروری به سمت سرویس بهداشتی توی راهرو رفتم.
پاهام رو تمیز کردم و با پوشیدن لباس زیر و پد بهداشتی برگشتم توی اتاق.

کمرم اونقدر درد میکرد که اصلا نمیتونستم صاف نگهش دارم ولی بیشتر شبیه کسی بودم که فشارش افتاده و رنگ به رو نداره….
لباسهامو که پوشیدم خم شدم و ملحفه خونی رو جمع کردم و گذاشتم زیر تخت تا در اسرع وقت بشورمش.
اصلا دلم نمیخواست مادرش متوجه بشه این اولین ارتباطمون هست.
شالی سیاه که توپهای ریز سفیدی روش نقش بسته یود سر کردم و از اتاق و خونه زدم بیرون.
نیما تو ماشین منتظر من بود که سر برسم.
درو باز کردم و بدون اینکه حرفی بزنم روی صندلی نشستم.
تنم یخ بود و سرد بود.
دستهامو دور خودم حلقه کردم و سرم رو به شیشه تکیه دادم.
حین رانندگی پرسید:

-بهتر نشدی !؟

جوابی ندادم.اگه یهتر شده بودم اصلا الان کنارش بودم ؟
من حال روحیم خوب نبود.شبیه افسرده ها بودم.
شبیه آدمایی که دلشون میخواد یه مدت طولانی بره و یه جایی گم و گور بشه…
نه کسی رو ببینه نه کشی ببینش !

چون جوابی بهش ندادم با کمی بدخلقی گفت:

-لال شدی دیگه آرههههه!

بازهم هیچی نگفتم.بدتر و بدحالتر از اونی بودم که بخوام باهاش بگو مگو کنم واسه همین صم بکم نشستم تا وقتی که بردم اورژانس
همون حرفهایی رو به پزشک اورژانس زد که به خودم گبته بود.
اینکه پریود شدم…
برام یه سرم نوشت چون حسابی از حال رفته بودم.

دراز کشیده بودم روی تخت و ساعد دستمو گذاشته بودم روی چشمهام.
نیما کنارم روی صندلی نشسته بود و آروم آروم پاش رو تکون میداد.
تلفنش زنگ خورد. خیلی سریع و پیش از اینکه صدای زنگخور موبایلش سکوت اون فضای آروم رو بشکنه تماسش رو جواب داد و مشغول صحبت شد:

” جونم مامان….بیرونم…..آره اون هم همراهمه….بیرونیم اومدیم یه گشتی بزنیم…..میایم حالا….واشه شام؟ نه…نه همین بیرون یه چیزی میخوریم…..دیر اومدیم شما نگران نشو…باشه….باشه….فعلا….”

هرچه بیشتر میگذشت اون درد کمتر و کمتر میشد و حال من یهتر و بهتر.
دلم خواب میخواست.
نمیدونم بخاطر مسکن بود یا نه اما دوست داشتم بخوابم همونجا روی همون تخت.
نیما صندلیش رو کشید جلوتر تا بهم نزدیک تر بشه و بعد پرسید:

-بهتر شدی….؟

دستم رو به آرومی از روی چشمهام پایین آوردم و خیلی آروم سرم رو کج کردم و جواب دادم:

-آره…بهترم…

سگرمه هاش توی هم بود.انگار اصلا نمیتونست اخمهاش رو وا بکنه.
با همون ریخت و قیافه گفت:

-سرمت که تموم شد میریم کبابی اونجا یه چیزی بخوری حالت بهتر هم میشه!

نگاهی به سرمم انداختم.چیزی ازش باقی نمونده بود.نیم خیز شدم و گفتم:

 

-میشه بگی پرستار بیاد.میخوام همین حالا از اینجا برم …سرم هم تموم شده.
دلم نمیخواد اینجا بمونم…
هم گشنمه هم خستمه….

بلند شد و گفت:

-خیلی خب….

بلند شد و رفت بیرون .چنددقیقه بعد یه پرستار اومد سراغم.
سرم رو درآورد و منم همراه نیما از اونجا بیرون رفتم.
در ماشین رو باز کردم و کنارش نشستم.
یه موسیقی فرانسوی پلی کرد و پرسید:

-کباب بیشتر دوست داری یا…

کار به یا گفتن نرسید چون من خیلی سریع از ا نجایی که به شدت گشنه ام بود جواب دادم:

-همون کباب….

باهمدیگه رفتیم یه سفره خونه.
رو یه روی هم روی یه تخت نشستیم.سفارش کوبیده زعفرونی مخصوص داد و بعد تیکه اش رو داد به تخت و دست به سینه با صورتی عبوس خیره شد به دور دست.
سرم رو به سمتش برگردوندم و پرسیدم:

-کی میریم خونه ی خودمون ؟

چشم از اون نقطه ی نامشخص برداشت و با چرخوندن سرش به سمتم جواب داد:

-چرا ؟ اونجا خیلی بهت بدمیگذره….؟!

با صدای خسته ای گفتم:

-نه فقط خیلی راحت نیستم.

چشم از صورتم برداشت و جواب داد:

-دو سه روز دیگه تحمل کن.!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودونه

از کنارم رد شد و با باز کردن در رفت بیرون… پوزخند محوی زدم و …

19 نظر

  1. آقا علی،بابا با مرام دمت گرم خوشحالم کردی😄 تا باشه از اين پارت ها

  2. مررررسی علی اقا

  3. داره جالب میشه.
    اومدن فرزین و مهرداد واحتمالا درگیری جدید .
    منتظر پارت بعدی هستیم.
    ای ول نویسنده و ادمین گرامی

  4. آقا علی دمت گرم خیلی خوشحالمون کردی 👌🏻✌🏻مرسی که به موقع گزاشتی🤩🤩

  5. ممنون ولی کاش میشد بیشتر پارت بزارید ☺️

  6. خیلیییییییییی خوب بود پارت ها رو زودتر بزارید
    فقط یه سوال هر چند روز یکبار پارت میذارید؟؟

  7. تشکر ویژه که دیگه پارت ها رابه موقع میزارید بازهم ازاین کارهای خوب خوب بکنید 😁😁🥰🥰 نویسنده جان توحرکتی بزن و رمان رابه مرحله ی پایانی برسان البته خلاصش نکنی 🌹🌹

  8. چند شنبه ها پارت جدید میزارین؟

  9. علی اقا اگه میشه پارت گذاری رو هفته ای دوبار انجام بدین چون بقیه رمانهای اینجا تقریبا متوقف شدن.

    • به نظرتون نویسنده ای که هنوز بعد چند سال یک رمان رو تموم نکرده ، توانایی شو داره ،هفته ای دوبار پارت بگذاره ؟!!!!

  10. سلام فردا پارت جدید هست آیا؟ 😁

  11. پارت بعدی پلیز

  12. به نظرتون نویسنده ای که هنوز بعد چند سال یک رمان رو تموم نکرده ، توانایی شو داره ،هفته ای دوبار پارت بگذاره ؟!!!!

  13. سلام چرا امروز پارت گذاری نشده؟؟؟/

  14. امشب پارت داااریم؟؟؟؟
    .

  15. این رمان پیرم کرد بخدا لطفا پارت جدید رو بذاريد آقا علی 🙏🙏

  16. امروز پارت نیست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *