خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت صدو دو

رمان بهار/پارت صدو دو

خودش پیاده شد و رفت سمت در.
کلید انداخت و با باز کردن لنگه های در دوباره برگشت سمت ماشین.پشت فرمون نشست و ماشین رو برد داخل.
شال آویزون شده ام رو روی شونه ام انداختم و دست در جیب به سمت سکوی جلوی ورودی رفتم.
دو سه پله رو که بالا رفتم چشمم افتاد به کفشهای جلوی سکو…
مشخص بود مهمون دارن. ایستادم تا وقتی نیما در ماشین رو بست و اومد سمتم.
برخلاف من اون همچنان متوجه کفشها نشده بود چون نزدیک که شد پرسید:

-چیه؟ چرا وایستادی؟ چرا نمیری داخل….

به کفشهای جلوی در که یه جفت کفش مردونه و یه جفت کفش زنونه بود اشاره کردمو و جواب دادم:

-مهمون دارین!

خودش هم تعجب کرد.سر خم کرد و نگاهی به کفشها انداخت و بعد هم خیلی ریلکس درو باز کرد و گفت:

-غریبه نیستن.نوید و مهنازن!

نوید…نوید…یه زمانی این اسم به گوشم که می رسید ته دلم یه جوری میشد و قلبم به لرزه میفتاد.
حتی دست و پاهام شل و ول میشدن اما حالا…
نمیشه که آدم همچنان عاشق و کشته مرده ی بردار شوهرش باشه!
نه…من چشم داشتی یه مردی که زن داره نداشتم.این یه توبه بود.
یه توبه ی بزرگ…
یه بار اینکارو کردم حماقت کردم…غلط کردم…و تهش شد این!
آدم یه خطارو که دوبار انجام نمیده!
اون رفت جلو و منم پشت سرش رفتم داخل.
تازه حالم یه کوچولو جا اومده بود و دلم میخواست یه راست برم توی اتاق و استراحت بکنم نه اینکه بمونم اینجا و به صورت دکوری لبخند ژکوند تحویل نوید و زن از دماغ فیل افتادش بدم !
قبل از اینکه از راهرو رد بشیم و بریم ایستادم و گفتم:

-نیما…

مکث کرد و به آرومی چرخید سمتم.حرفی نزد و فقط پرسشی بهم خیره شد.خودم به حرف اومدم و گفتم:

-من دلم میخواد برم تو اتاق.اونقدری میزون نیستم که بخوام بشینم پیش نوید و مهناز…

شونه بالا انداخت و گفت:

-میل خودته!!!

بی توجه به من جلو و جلوتر راه رو رو طی کرد و رفت.کاش واقعا میتونستم یه راست برم بالا اما حیف که نمیشد…
مهتا، دختر کوچولوی مهناز و نوید تا نیما رو دید بدو بدو اومد سمتش.
نیما دستهاشو باز کرد و درآغوشش کشید و گفت:

-جوووون…ببین کی اینجاست! مهتای عمو….خوشگل کی بودی تو عروسک !؟ چرا تو اینقدر ملوسی…؟

با تعجب از کنارش رد شدم و به سمت بقیه رفتم که سلام بدم.
تا حالا ندیدم نیما اینجوری با کسی خوش و بش کنه و تحویلش بگیره…
یا بهتر بود بگم اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر بچه دوست باشه.
آخه تا همین چنددقیقه پیش سگرمه هاش تو هم بود و مثل همیشه با صد من عسل هم نمیشد قورتش داد!
وارد سالن پذیرایی خصوصی که شدم گفتم:

-سلام…

سرها به سمت من چرخونده شد.عمو زودتر از بقیه و با صدای رساتری جوابم رو داد:

-سلام عمو جان! خوش اومدی…بشین.بشین چایی بخور.تازه دم…

میخواستم برم اما مطمئنن در برابر اون چشمها و نگاه ها می رفتم بالا توی اتاق، فکرها راجبم میکردن اولیش هم بی احترامی و کم محلی بود،برای همین چشمی گفتم و همونجا روی یکی از مبلها نشستم.
نوید که خیلی خوش اخلاق و مهربون بود گفت:

-بهار چرا نمیاین به ما سر بزنین ؟ البته ما خواستیم بیایم منتها نیما گفت که فعلا خودتونم در گردشین…

تو گلو خندید و مشغول پوست کندن سیب شد.
عمو با اونهمه بزرگیش خودش خم شد و یه لیوان چایی برام برداشت و باکش آوردن دستهاش اونو به سمتم گرفت و گفت:

-بگیر بهار…تازه دم بخوره میچسبه!

بااینکه اصلا قصد خوردن همچین چیزی رو نداشتم اما چون همو تعارف کرد به اجبار اونو ازش گرفتم و آهسته گفتم :

-ممنون عمو…نیازی نبود شما زحمت بکشین!

این کار عمو مهناز رو عبوس کرد.میتونستم حدس بزنم چه حسی داره.
لابد از اینکه عمو همچین محبت کوچیکی کرده خیال برش داشته که عه آره…
نو که اومد به بازار کهنه میشه دل ازار.
من عزیز دردونشونم و اون از مد افتاده!
کاش میتونستم برم و بهش بگم نه…
اینچوریا که تو فکر میکنی نیست.
اینا منو گرم تحویل میگیرن تا شاید یه پسر بزام و نسل رو از انقراض نجات بدم…هه!
شاید…

یه تیکه خرما دهنم گذاشتم که با چاییم بخورم اما همون لحظه مهناز که مبل کناری نشسته بود پرسید:

-تو خونه ی رویا زندگی میکنین؟

یه تیکه خرما دهنم گذاشتم که با چاییم بخورم اما همون لحظه مهناز که مبل کناری نشسته بود پرسید:
-تو خونه ی رویا زندگی میکنین؟

از خوردن اون خرما منصرف شدم و سرم رو خیلی آروم به سمتش برگردوندم
حس کردم نیما هم متوجه این حرف شد چون دقیقا پشت ما ایستاده بود و با مهتا بازی میکرد و سر به سرش میذاشت
احساسم بهم گفت اون به عمد همچین حرفی زده..نمیدونم
شاید هم عمدی نبود در هر صورت من با پرسشش خیلی حال نکردم
دستمو پایین گرفتم و به آرومی جواب دادم:
-آره..ولی نیما داره یه تغییراتی توش ایجاد میکنه
مثل کاغذ دیواری ها و..

وسط های حرفم بودم که گفت:
-بیخودی دارین خرج میکنین مثلا کاغذ دیواری هارو بکنین و طرح جدیدی جایگزینش کنین فضا تغییر میکنه یا سایه سنگین رویا از اونجا میپره؟
من که همچنان حس میکنم چشمش پی اونجاست…به هرحال اونجا هنوز خونه زندگی اون به حساب میاد دیگه..

حرفی نزدم چون در این مورد اصلا حرفی واسه گفتن نداشتم
نفس عمیقی کشیدم و یه کوچولو و به زور از اون چایی ای که عمو داده بود دستم چشیدم
ساکت بودم که دوباره پرسید:
-راستی نیما هنوز رویا رو طلاق نداده آره !؟

معنی این سوالهای مهناز رو نمی فهمیدم
حتی نمیفهمیدم با این حرفها دقیقا میخواد چی رو بهم ثابت بکنه!
آهسته و آروم جواب دادم:
-من تو جریان این مسائل شخصی اونا نیستم..

یکی از ابروهای رنگ کرده اش بالا رفت و اون یکی چسبیده شد به پلکش
دستش راستش که النگوهای ظریف پر تعدادی روش خودنمایی میکرد رو تکون داد و گفت:
-خوشبحالت..تو چقدر سهل میگیری..از ازدواجت گرفته تا خونه و..
من با آبجیام..

مکث کرد و ادامه داد:
– مهین و ماهرخ و مهرانه و مرجان رو میگم..با اونا که راجبت حرف میزدم اونا هم همینو گفتن..گفتن خوشبحالت که ملاک خاصی واسه ازدواج نداری و حتی حاضر شدی با کسی با شرایط نیما ازدواج بکنی..
کاش مرجان ما هم مثل تو اینقدر سخت نمیگرفت..ته تغاریه دیگه..چیکارش میشه کرد

 

هیچی نگفتم حتی یک کلمه اصلا چی باید میگفتم؟
وقتی من رو مجبور میکنن تو همچین شرایطی قرار بگیرم و به زور با کسی که دوستش ندارم ازدواج کنم خب تهش میشه همین دیگه..
بهتر از این نمیشه!

نیما که نمیدونم حرفهای مارو شنیده بود یا نه مهتارو بغل کرد و به جمع پیوست
یکم اخمهاش تو هم بود
خم شد و مهتارو گذاشت زمین با کف دست یه ضربه زه باسنش زد و گفت:
-بدو توله…بدو برو پیش بابات!

نوید دستهاش رو ازهم باز کرد و با مهربونی و چشمهای براق و لب خندون گفت:
-بدو بیااااا بغل بابا پرنسس خوشگلم پرنسسم دختر یه ملکه اس! نه !؟

مهتا خودشو واسه باباش لوس میکرد و نوید هم باحوصله و عشق سرگرمش میکرد
دختر دوست بود…هم زن دوست و هم دختر دوست
باحسرت نگاهشون کردم من یه زمانی عاشق این مرد بودم
و اگه بجای نیما زن نوید شده بودم آیا من رو هم ملکه خطاب میکرد؟
چقدر خوبه آدم‌همسرش یکی مثل نوید باشه…
که مهناز جان صداش بزنه..
که بهش بگه ملکه…

حس میکنم اینکارو انجام میداد.اون خیلی مهربون و رئوف بود.
کاملا بر خلاف نیما..
در هر صورت حسی خوبی به حضورشون نداشتم و دلم میخواست هرچه زودتر از اونجا برن.
و اونقدر ثانیه شماری کردم تا بالاخره این اتفاق لعنتی افتاد

بعد از رفتنشون وقت رو واسه رفتن به اتاق تلف نکردم
همه ی لباسهام رو از تن درآوردم. یه تیشرت مشکی رو که قسمت سمت چپش عکس یه خرس و یه قلب قرمز بود تنم کردم و یه شلوارک کوتاه هم پوشیدم
از اتاق رفتم بیرون و خودمو رسوندم به سرویس بهداشتی
پدم رو تو عوض کردم،آبی به سرو صورتم پاشیدم و دوباره برگشتم توی اتاق..
از سوتین بیزار بودم
دست بردم پشت کمرم و قفلش رو باز کردم و مشغول درآوردنش شدم که همون موقع نیما درو باز کرد و اومد داخل
دکمه های پیرهنش رو یکی یکی باز کرد و خیلی بی مقدمه گفت:
-شِر و وِر گفت..

اول از توی آینه نگاهش کردم و بعد سرم رو برگردوندم سمتش و پرسشی بهش نگاه کردم
پیرهنش رو از تن درآورد و گفت:
-خودش و ننه اش و مابقی خواهرهاش سخت در تلاص بودن آبجی کوچیکشون مرجان رو بندازن به ریشم من راضی نشدم..
حتی خود وختره یکی دوباره به بهونه های بهم‌پیام داد

اینبار کاملا چرخیدم سمتش و متعجب نگاهش کردم.
و بی حرف..و بی حرف
فکر کرد متوجه منظورش نشدم چون توضیح کامل تری داد و گفت؛
-مهنازو میگم.. چرت و پرتهاشو باور نکن.
چند ماهی به هزارو یک بهونه سعی داشتن مرجان رو به من نزدیک کنن !
من از خود مهنازهم خوشم نمیاد چه برسه به خواهرهاش اللخصوص اون کوچیکه مرجان که قد کایلی جنر به خودش میرسه و قد قاطر مش صفر هم خوش گل نمیشه !

ناخوداگاه لبهام از هم باز شدن و خندیدم
فکر کنم تنها شنیدن همچین حرفی میتونست آرومم بکنه
یه جورایی دلم میخواست دلم خنک بشه که شده بود

 

ناخوداگاه لبهام از هم باز شدن و خندیدم.
فکر کنم تنها شنیدن همچین حرفی میتونست آرومم بکنه.
یه جورایی دلم میخواست دلم خنک بشه که شده بود.البته اون این حرفهارو پیش خود من زد اما این چیزی از لذت شنیدنش کم نمیکرد.
با صدای آرومی پرسیدم:

-مرجانشون همونی نیست که همه جا میگن روزی صدتا مهندس و دکتر واسش میاد!؟

پوزخندی زد و با باز کردن کمربندش جواب داد:

-آره ارواح همه اش همون!

سوتین رو به کل از تنم جدا کردم و بعد گفتم:

-البته خیلی خوشگله! من آخرین بار تو عروسی نوید دیدمش…موهای سیاهی داشت وابروهای قهوه ای که همرنگ چشمهاش بودن …آره…خوشگل بود! خیلی خوشگل بود…

واکنش خاصی نسبت به این موضوع نشون نداد.با بیتفاوتی گفت:

-خوشگله که خوشگله…مبارک صاحابش…خودت از اون خوشگلتری!

با اینکه تیکه آخر حرفش رو خیلی خیلی آروم به زبون آورده بود اما من جدا یه لحظه از همون تیکه آخر حرفش به تعجب افتادم.
منظورش من بودم !؟
از نیما زدن همچین حرفی واقعا بعید بود….
سرم رو به سمتش برگردوندم و باهمون حالت متعجب نگاهش کردم.
واقعا این واکنش نیما جز عجاب و غرائب بود!
در هر صورت واکنشی نشون ندادم و حتی وانمود کردم اصلا نشنیدم !
نیما لباسهاش رو از تن درآورد و اومد کنار من.در کمد کناری رو باز کرد.
یه شلوارک چارخونه که خونه هاش سفید بود و خطوطش آبی و یه تیشرت به رنگ آبی پوشید و بعد هم رفت سمت تخت و خودشو پرت کرد روش…!
سوتینم رو که درآوردم، تاش کردم و منظم و مرتب گذاشتمش توی کشو وباخاموش کردن چراغ به سمت تخت رفتم.
با فاصله از نیما دراز کشیدم و زل زدم به سقف…

اون سرگرم گوشی همراهش شد و حتی تو تاریکی اتاق صورتش به خاطر نور صفحه موبایلش روشن شد.
ساکت بودیم تا اینکه گفت:

-من خونه رو اجاره دادم!

دستامو گذاشتم روی شکمم و همونطور که آروم و آهسته می مالیدمش متعجب سرم رو به سمتش برگردوندم و پرسیدم:

-چی؟؟؟ اجاره دادی..؟!

بدون اینکه جهت نگاهش رو تغییر بده و سرش رو به سمتم برگردونه جواب داد:

-آره .همه وسایلشو گذاشتم تو انبار و خونه رو اجاره دادم…

نگران شدم چون این موضوع به ذهنم اومد که نکنه توقع داشته باشه کلا اینجا زندگی کنیم واسه همین دوباره پرسیدم:

-یعنی باید اینجا زندگی کنیم!؟

خبر خوشی بهم داد و گفت:

-نه! خونه ی دیگه ای خریدم.وسیله می خریم خونه جدید رو میچینیم و میریم همونجا…

احساس میکردم تو این شرایط خبری بهتر از این نمیتونستم بشنوم!
من حس میکردم اینجا چیزی به نام حریم خصوصی ندارم.
همینکه راحت نمیتونستم یه حموم برم یا لخت بگردم واسم از همچی بدتر بود!
گذشته از این برخوردهای زن عمو رو اصلا دوست نداشتم…
اینجا به نوعی رفت و آمد هم زیاد بود بنابرین
اینکه آدم حس کنه دوباره قراره صاحب حریم خصوصی بشه لذت بخش بود.
اما واقعا عجیب بود که اون بالاخره تصمیم گرفت تو اون خونه زندگی کنیم.

کنجکاو پرسیدم:

-خونه ی جدید کجاست!؟

گوشیش رو کنار گذاشت و بکم انگشتهاش رو خم و راست کرد تا از اون ورختی دربیان و همزمان جواب داد:

-حالا فردا که رفتی خودت میبینی!

جوابش ناواضح بود و کنجکاوی منو ارضا نیمکرد.پرسیدم:

– فردا واسه همیشه میریم اونجا!؟

ابروهاش رو بالا انداخت و با بالا کشیدن پتو تا زیر گلوش جواب داد:

-نه! فردا میریم خونه رو نگاه میندازی بعد میریم خرید
فردا تنها روزیه که کارارو سپردم دست بقیه….
بیشتر از این نمیتونم…خودم باید بالا سر کارا باشم…

دیگه سوالی نپرسید.همین هم خبر خوشحال کننده ای بود.همین که قرار بود به زودی از اینجا بریم.
قبل از اینکه بخوابم نگاهی به دستهام انداخت و پرسید:

-هنوزم حالت بده!؟

به خودم اومدم و تند تند جواب دادم:

-نه…خوبم…بهترم!

چیزی نگفت.پشت به من چرخید و بدون هیچ حرف دیگه ای خوابید!

 

رو به روی آینه ایستادم و نگاهی به سر و وضعم انداختم.
آینه قدی نبود یه حالت قاب مانند مستطیلی کشیده بود که روی یه میز قهوه ای رنگ قرار داشت.میزی که رنگش با رنگ تخت هماهنگی بود و ست بودن!
مردد دستم رو به سمت رژ لب دراز کردم و برداشتمش. نیما کلا آدمی بود که به همچی گیر میداد.
یادمه که درمورد زنش قبلیش رویا اینطور تفکراتی نداشت آخه همیشه کلا تو تیپ زدن و بزک دوزک شهره ی عام و خاص بود اما خب از شانس بد من آقا به همچی گیر میداد!

و اما در نهایت تردید رو گذاشتم کنار و رژ لب رو باجرات روی لبهام کشیدم.
سرخ بودن و ابن سرخی به پوست روشن و صورتی لپهام میومد و به جورایی جلوه بخشیده بود به صورتم!
تلفن روی میز ویبره خورد.
نگاهم از صورتم به سمت بک گراند کشیده شد.
اسمشو هیولا سیو کرده بودم و بجای عکس خودش تصویر یکی از این دلف های ارباب حلقه هارو گذاشته بودم
از اون موجودات ترسناکی که تکلیف جنسیتشون مشخص نبود اما وحشی بکدن و عوضی!
خیلی سریع تلفن همراهم رو برداشتمش و گفتم:

-الو….؟!

با عصبانیت پرسید:

-کدوم گوری موندی؟ بزن بیرون ازخونه دیگه اهههههه!

از تعلل و دیر رفتنم عصبانی شده بود.خیلی سریع و قبل از اینکه کفرش دربیاد و کار برسه به بحث و بگو مگو خیبی زود و سریع گفتم:

-الان میام….

بازهم باعصبانیت گفت:

-بهارت الانت حتی بشه دو دقیقه دیگه اصلا بیرون نیااااا

تماس رو قطع کردم.کیف طرح چرمم رو برداشتم و روی دوشم انداختم و بعدهم باعجله از خونه زدم بیرون.
به قدمهام سرعت داده بودم تا اونو بیشتر از این از خودم عصبانی نکنم و بعد هم بالاخره خودمو رسوندم به ماشینش.
همینکه درو باز کردم سگرمه هاش رو زد توی هم و گفت:

-جتما باید با بحث و زور از خونه بکشمت بیرون ؟

بدون اینوه حرفی بزنم روی صندلی جلو نشستم.
چپ چپ نگاهم کرد و باهمون نگاه ها بهم حالی کرد چقدر از دستم کفریه!

اخم کردم و با گله مندی پرسیدم:

-چیه!؟ چرا عصبانی هستی؟ خب باید یه گهی بپوشم یا نه…؟توقع که نداشتی با لباسهای خونه بیام بیرون…؟

به جای اینکه ماشین رو روشن بکنه خم شد و از جعبه دستمال کاغذی جمع و جور یه دستمال سفید بیرون آورد و اونو به سمتم گرفت و گفت:

-پاکش کن !

پرسشی نگاهش کردم و گفتم:

-چی رو ؟

زل زد تو چشمهام.جدی بود و عصبانی.با صدای بمش جواب داد:

-رژتو…

هووووف! میدونستم تهش قراره بهش گیره بده.
بجای اینکه دستمال رو بگیرم شاکیانه پرسیدم:

-چراااا ؟ چشه مگه !؟مشکلش چیه….؟

دستشو تکون داد و دوباره تکرار کرد:

-پاکش کن…

نمیخواستم بپذیرم.برای همین اخم کردم و تو روش وایستادم و گفتم:

-دلیلی نمیبینم پاکش کنم..

 

دستش رو توی همون حالت نگه داشته بود وزل زده بود تو چشمهام.
با نگاه قلدرانه اش بهم فهموند چی ازم میخواد.
پوفی کردم و با فشردن دندونهام روی هم عصبانی و کفری پرسیدم:

-زوره دیگه آره !؟

دیگه نتونست صبوری بکنه.
ولوم صداش رو برو بالا و با عصبانیت گفت:

-منو مجبور نکن حرفم رو بار سوم هم تکرارش کنم.

زور زور زور….پذیرش همین حرفهای زور بود که کارمو رسوند به اینجا.
دستمال رو از لای انگشتهاش پس کشیدم و گفتم:

-زورگو….فقط بلدی حرف زور بزنی!

دستمال رو با عصبانیت روی لبهام کشیدم.
به من اصلا این کارا نمیومد.
تمام رژ رو که پاک کردم با گوله کردن دستمال پرتش کردم تو کوچه و دست به سینه رومو برگردوندم.

حرفی نزد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.همین رفنارهای بیخودیش بود که همیشه اوقات من رو تلخ میکرد!

 

آخرین چیزایی که سفارش دادیم سرویس خواب بود.
خیلی خسته بودیم.هم من و هم نیما که البته انتخاب تمام وسایل خونه رو به عهده ی خود من گذاشته بود.
از طبقه ی چهارم فروشگاه که پایین اومدیم به خواست اون به سمت فست فودی ای که توی خود اون فروشگاه بزرگ بود رفت و پرسید:

-چی میخوری من سفارش بدم!؟

براش فکر نکردم و خیلی سریع جواب دادم:

-فرق نمیکنه! هرچی برای خودت گرفتی برای منم بخر!

نگاهم کرد و با لحن خاصی پرسید:

-مطمئنی؟

سر جنبوندم و خونسزد جواب دادم:

-آره…

باخستگی پشت میزی که کنارحفاظ های شیشه ای مانندی که به طبقات پایینتر دید داشت بود نشستم.
سرو صدا زیاد میومد.
نگاهی به پایین انداختم.خیلی شلوغ و پرتردد بود.
هنوز خیلی چیزا مونده بود که بخریم اما خب…وسیله های اصلی رو گرفته بودیم.
مثل تلویزیون، یخچال، وسایل برقی آشپزخونه فرش ،موکت ،پتو،مبلمان و خیلی چیزای دیگه…
فکر کنم این خرید به یکی دوروز ختم نمیشد و باز هم نیاز بود بیایم بیرون و مابقی خریدهارو انجام بدیم.
تو فکر بودم که بالاخره نیما اومد و رو به روم نشست.
یه سینی پلاستیی نارنجکی رنگ دستش بود که تا اونجایی که راه داشت روش غذا چپونده بود.
یه پیتزا و یه هات داگ و یه کباب ترک فقط رو به روی من گذاشت و حتی نوشابه و سالاد.
متعجب به چیزایی که رو به روم بود نگاه کردم و پرسیدم:

-اینا الان مال منن !؟

خودش اول از مینی پیتزاش شروع کرد.لقمه اول رو برداشت و گذاشت دهنش و همزمان جواب داد:

-آره پس کی!؟

من چطور میتونستم هم اون پیتزارو بخورم هم اون هات داگ هم کباب ترک و ….شونه بالا انداختم و گفتم:

-من کی گفتم اینهمه میخوام!؟

بدون اینکه نگاهم بکنه جواب داد:

-من گفتم چی میخوری تو گفتی هرچی خودت خودری همون…من پرسیدم‌مطمئنی تو هم گفتی آره پس دبه نکن…

به سرعت گفتم:

-دبه نکردم ولی من از کجا جمیدونستم معده ی تو گنجایش اینهمه فست فود رو داره….؟

-دیگه دیگه…

نفس عمیقی کشیدم.من عمرا اگه میتونستم همه ی اینهارو بخورم.
درهرصورت از همون پیتزا شروع کردم.
اون تند تند و با اشتها میخورد و من آروم و سر حوصله.
جالب اینجا بود که اونقدر سرعتش موقع خوردن زیاد بود که در عرض چنددقیقه هم پیتزاش رو خورد هم هات داگشو.
جعبه خالی پیتزارو کنار زدم و با خوردن چندقلپ نوشابه گفتم:

-من سیر شدم!مرسی!

چیزی نگفت.خوراکی های خودش رو که خورد مال منم خورد و بعد با دستمال صورتش رو تمیز کرد.متعجب نگاهش کردم و پرسیدم:

-معده ات یکم عجیب غریب نیست؟ به نظر نرمال نمیاد!

نوشابه اش رو هم یه نفس خورد و بعد بطری خالی رو گذاشت روی میز و گفت:

-معده ی منه منم ازش راضی ام!

اینو گفت و بلند شد که بره حساب بکنه.
از پشت میز بلند شدم و قدم زنان از اون فست فودی که خیلی زیادهم شلوغ بود دور شدم.
یکم پایینتر یه فروشگاه اسباب بازی بود.
مقابل ویتریتش ایستادم و نگاهی به داخل انداختم.
نمیدونم چرا با دیدن اینها ذهنم رفت سمت بهراد.
دلم واسش تنگ شد.
چند روز بود که ندیدمش!؟
حسابم از دستم دررفت….

روز آخر حرفهای خاله اونقدر برام سنگین بود که دیگه توان برگشتن به خونه رو نداشتم.
تو فکر بودم که حضور نیما رو کنار خودم احساس کردم.
آهسته پرسید:

-چرا هرچی صدات زدم جواب ندادی!؟

اصلا متوجه نشدم که صدام زده.چشم از اون اسباب بازی ها برداشتم و سرم رو به سمتش برگردوندم و پرسیدم:

-منو صدا زدی!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره!

نفسم رو آه مانند دادم بیرون و گفتم:

-ببخشید.نشنیدم…بریم…

گام اول رو که برداشتم بدون اینکه همراهیم بکنه پرسید:

-میخوای بری داخل یه چیزی واسه بهراد بخری؟

فقط بهش نگاه کردم.حس کردم ذهنم رو خونده.
با اینحال سرم رو تکون دادم و گفتم:

-نه نه! نیاز نیست!

 

باهام موافقت نکرد.راه افتاد سمت ورودی اون فروشگاه اسباب بازی فروشی وگفت:

 

-بیا بریم داخل یکم اسباب بازی واسش بخر….بیا!

ته دلم یکم خوشحال شدم وقتی این پیشنهاد رو داد و اینبار دیگه مخالفت نکردم.
نفس عمیقی کشیدم و پشت سرش وارد اون فروشگاه اسباب بازی فروشی شدم….

باهمدیگه از ماشین پیاده شدیم.
من اما به طرز مسخره ای می ترسیدم به خونه نزدیک بشم.و این ترس برمیگشت به آخرین باری که اینجا اومدم و با خاله رو به رو شدم و بعدهم که اون حرفها و توهین هارو شنیدم.
و اون قضاونهای سرسختانه و ترسناک…

نیما از کنارم رد شد و رفت سمت خونه.زنگ رو فشرد و رو کرد سمت منی که هردو دستم بخاطر نگه داشتن پلاستیکهای پر از اسباب بازی پر بود.
نگاه هاش متعجب بودن.فکر کنم خشک و بی حرکت ایستادن من واسش یکم عجیب بود.
اما اگه بگم قلبم بی رحمانه تو سینه ام می تپید دروغ نگفتم.
آب دهنمو قورت دادم و جلوتر رفتم.
در باز شد و مامان جارو به دست تو قب در نمایان.
چشمش که به نیما افتاد به گرمی شروع به صحبت کرد:

-سلام نیما جان! خوش اومدی…

چشمم رفت سمت حلقه ی توی دستش.
پس عقد کرده بود و احتمالا به زودی هم می رفت خونه ی حاج صادق پول و پله دار!
کناررفت و گفت:

-بفرما داخل نیما جان…بیا تو…بیا…

نیما انگار بدش نمیومد بره داخل واسه همین یک قدم برداشت اما من خیلی سریع و برای اینکه اون داخل نره زود و سریع گفتم:

-ممنون اما ما باید بریم.بگو بهراد بیاد دم در…

هم مامان و هم نیما همزمان باهم سرشون رو به سمت من برگردوندند.
من نمیخواستم برم داخل چون…چون حقیقتا ترس داشتم.
ترس از حضور ناگهانی خاله یا هرکسی که بدونه من تو گذشته چه غلطی کردم و اگه نیما این مسئله رو متوجه میشد چی پیش میومد!
مامان گفت:

-خب بیاین داخل…چرا دم در!

قبل از اینکه نیما حرفی بزنه سرم رو تکون دادم و گفتم:

-نه! ما باید بریم…بهراد رو صدا بزن میخوام ببینمش!

پوزخند کمرنگی زد.نفس عمیقی کشید و با رها کردن لنگه ی در، برای اینکه به من اثبات کنه متوجه شده که بخاطر خودش نمیخوام بیام داخل گفت:

-من میرم داخل شماها بیاین تو حیاط.میگم بهراد بیاد تو اتاق…

اون رفت و نیما سرش رو برگردوند سمتم.نگاهی به صورت رنگ پربده ام انداخت.
من از خود عصبانی بودم و از مادرمم همینطور…
اون میتونست توی اون رمان حامی من باشه.
کمکم بکنه و درکم بکنه اما هیچکدوم از اون کارارو نکرد و آخرش هم واسه اینکه بتونه با صادق ازدواج کنه هرجور شده منو به زود وادار به ازدواج با نیما کرد.
چقدر بده و سخته آدم یه چیز بدی تو زندگی گذشته اش باشه که هی از رو شدنش بترسه.
نیما رو کرد سمتم و درحالی که به نظر می رسید از درک رفتارهام عاجز شده پرسید:

-تو چرا همچین میکنی!؟خب بیا برو داخل…ناز میکنی واسه مادرت!

درو کنار زد و رفت داخل…
با مکث و تردید پشت سرش وارد حیاط شدم.
بهراد بدو بدو از خونه اومد بیرون.
یه راست اومد سمتم و پرید توی بغلم!
پلاستیکهارو زمین گذاشتم و محکم بغلش کردم و گفت:

-چطوری تپل؟تو چقدر تپلو شدی…قربونت برم من الهی….تپل من!

سرش رو به شکمم فشار داد و گفت:

-بهار چرا اینقدر دیر اومدی پیشمون!؟ من دلم واست تنگ شده بود…

خم شدم و با بوسیدن پیشونیش گفتم:

-ببخشید…آره من دیر اومدم.ولی قول میدم از این به بعد زود به زود بیام پیشت.میام میبرمت شهربازی…هرجا که دوست داشته باشی… حالا
ببین نیما برات چی گرفته…کلی اسباب بازی …

تا اسم اسباب باری به میون اومد بیخیال خودم شد.ازم فاصله گرفت و رفت سراغ اثباب باری ها.
نیگاش کردم و باخنده پرسیدم:

-به نیما سلام کردی؟ اون اینارو برات خریده…

بلند شدو تند و سریع به سمت نیما رفت و باهاش دست داد.
نیما انگشتاشو لای موهای بهراد تکون داد و گفت:

-لباس مهدی طارمی پوشیدی اره!؟

بهراد خندید و گفت:

-آره میخوام وقتی بزرگ شدم مثل بشم…

-باریکلااااا….پس پرسپولیسی هستی؟

-آره پس چی…

نیما دستشو برد بالا و گفت:

-عه! تو هم قرمزته؟پس بزن قدش …

دستشو برد بالا و زد به دست نیما.
خندید و دوباره اومد سمت اسباب بازی هاش.
نگاهم رفت پی کارتنهای گوشه ی حیاط…اینا نشونه ی خوبی نبودن.
این یعنی مامان درحال جمع کردن بسازشه که واسه همیشه از اینجا بره….
بره و بشه ساکن خونه ی حاج صادق جانش!

 

نگاهم رفت پی کارتنهای گوشه ی حیاط…اینا نشونه ی خوبی نبودن.
این یعنی مامان درحال جمع کردن بساطشه که واسه همیشه از اینجا بره….
بره و بشه ساکن خونه ی حاج صادق جانش….
اصلا بخاطر همون بود که منو مجبور به ازدواج با نیما کرد.
اگه اینکارو نکرده بود من صبر میکردم.صبر میکردم تا روزی برسه که بتونم به فرزین اثبات کنم از کاری که کردم پشیمونم….
اما الان هیچ فرصتی برای رسیدن به اون نداشتم.
هیچ فرصتی…
چون تمام این فرصتها با این ازدواج زوری احمقانه از من گرفته شد.
مامان سینی به دست اومد داخل.
شربت آبالو درست کرده بود.اومد سمت نیما و گفت:

-بفرما نیما جان…این دختر که نمیزاره بیاین داخل.لااقل یه چیزی بخور!

نیما لیوان رو برداشت و گفت:

-ممنون! نیازی نبود ولی حالا که زحمت کشیدین من بر میدازم…

اومد سمتم و اینبار سینی رو مقابل من گرفت.به چشمهاش خیره شدم و با اشاره به حلقه اش پرسیدم و گفتم:

-عقد کردی!؟

سوال من باعث شد نیماسرش رو به سمت مامان برگردونه و با یه کوچولو تعجب نگاهش کنه.
از کنج چشم نگاهی به نیما انداخت و بعد با صدای نسبتا رسایی، که به گوش نیما هم برسه جواب داد:

-آره…عقد کردیم!

پوزخندی زدم و گفتم:

-هه! منم که قاقم…؟

آروم اما جدی جواب داد:

-نه تو قاق نیستی اما فکر کنم تو دختر منی نه من دختر تو که بخوام برای تشخیص صلاح زندگی خودم ازت نظر بخوام

نیما که برخلاف من انگار این موضوع کاملا واسش عادی بودچرخید سمتمون و گفتم:

-تبریک میگم زن عمو…این چیزی نیست که بشه براش خجالت کشید.گوربابای حرف بقیه..مبارکتون باشه!

مامان سینی رو پایین گرفت و گفت:

-ممنون نیما جان…به هرحال من توی این جامعه نیاز داشتم به یه پشت و پناه به کسی که حامی خودم و بچه ام باشه….
صادق آدم خوبیه.شرایطش هم شبیه خودمه…
همسرش فوت کرده و یه دختر کوچیکتر از بهراد داره..یه دختر سه ساله…
اون شرایط منو درک میکنه.مرد خوبیه…مطمئنم میتونه واسه بهراد جای خالی پدرشو پر کنه!

به در میگفت که دیوار بشنوه.با عصبانیت گفتم:

-واسه من و بهراد هیچ مردی نمیتونه جای باباموک رو بگیره! هیچ مردی حتی حاج صادق شما بیخودی با این حرفها این موضوع رو توجیه نکن

نیما نگاه تندی حواله ام کرد و گفت:

-بسه دیگه…بیا بریم!

آره. رفتن فکر بهتری بود.ترجیح میدادم از اینجا برم اما دیگه نمونم که همچین مزخرفاتی رو بشنوم.
نیما رو کرد سمت مامان.لیوان رو توسینی گذاشت گفت:

-کمکی چیزی احتتاج داشتین زنگ بزنین من حتما میام.هر زمان و هرموقع…فعلا بااجازتون!

مامان به آرومی سرش رو تکون داد و گفت:

-ممنون نیما جان!به سلامت

نیما دستی به سر بهراد کشید و بعد از یه خداحافظی مفصل و گذاشتن یه مقدار پول تو جیبش ازخونه رفت بیرون.اصلا دلم نمیخواست اونجا بمونم که باز هم حرفهای مامان رو بشنوم.
حرفهایی که شبیه به داغ می موندن….
بهراد رو بوسیدم و به سمت دررفتم اما همون موقع مامان صدام زد و اومد سمتم:

-وایسا بهار…

نرسیده به در ایستادم و به آرومی چرخیدم سمتش و پرسشی بهش نگاه کردم.
نزدیکتر که شد گفت:

-صابخونه فردا رهن اینجارو میریزه به حسابم.من میدونم تو اون پولو از اون پسره مهرداد گرفته بودی…خودتم اینو خوب میدونی.
پولو میریزم به حسابت خودت یه جوری پسش بده.یا بده به داییت یا اگه شمارشو داری بریز به کارتش!

حرفی نزدم.یه نفس عمیق کشیدم و بعدهم از خونه زدم بیرون.
نیما پشت فرمون منتظر بود که من زودتر برم و سوار بشم.
همینکه نشستم گفت:

-اون چرت و پرتها چی بود به مادرت گفتی؟توقع داری تا همیشه تک و تنها با یه پسر کوچیک تو این نیم وجب جا زندگی کنه…!؟

سرمو به سمتش برگردوندم و با خشم گفتم:

-تو هیچی نمیدونی.. اون بخاطر اینکه از شر من خلاص بشه مجبورم کرد به کاری که بهش میل ندارم… با عمو دست به یکی کرد که منو به زور وادار به ازدواج باتو بکنن! من نمیخواستم باتو ازدواج بکنم… من از تو هیچوقت خوشم نمیومد و نمیاد… هیچوقت…

وسط پرحرفی هام، وسط حرفهایی که ازعصبانیت زیاد به زبون میاوردم یهو مکث کردم و ساکت شدم چون متوجه نبودم دارم چه حرفهایی به زبون میارم…
اما کار از کار گذشته بود
پوزخندی زد و گفت:

-خیلی نگران نباش! خود من هم چندان علاقه ای به زندگی کنار تو ندارم…به موقعش طلاقت میدم برو همونجا که بهت خوش میگذره زندگی کن!

پوزخندی زد و گفت:
-خیلی نگران نباش! خود من هم چندان علاقه ای به زندگی کنار تو ندارم…به موقعش طلاقت میدم برو همونجا که بهت خوش میگذره زندگی کن!

گفته بودم! به خودم اومدم اما خیلی دیر! خیلی خیلی دیر!
سعی کردم گندمو جمع کنم اما خودمم نمیدونستم باید چه جوری اینکارو انجام بدم واسه همین گفتم:
– ببینن..من..من حواسم نبود یه لحظه قاطی کردم نفهمیدم چی.

نذاشت حرفهامو کامل بزنم.دست راستشو بالا آورد و گفت:
-هیشششش! بتمرگ سرجات و دهنتم بببند! هیچی نگو!

پووووف!آخه چرا من لعنتی اون حرفهارو بهش زدم وقتی این یکی دوروز عین آدم شده بود!؟
دیگه حرفی نزدم.میزدم که چی بشه ؟ بیشتر سنگ روی یخم میکرد.
وقتی رسیدم نزدیک خونه ی عمو همونجا سر خیابون اصلی، ماشین رو نگه داشت
به گمونم خیال نداشت منو برسونه جلوی در.دو دستشو گذاشت روی فرمون و گفت:
-خب! به سلامت! مابقی راه رو خودت برو!

چقدر تلخ شد در لحظه! البته با اون حرفهایی هم که من بهش زده بودم باید هم اونجوری تلخ میشد و بهم می ریخت
دستگیره رو گرفتم و پرسیدم:
-تو نمیای!؟

با لحن تندی سوالم رو با سوال جواب داد و گفت:
-تو چیکار به من داری! گمشو برو خونه!

من ناز اونو دیگه نمیکشیدم!
هرچی گفتم درست بود
آره هنوزم ازش متنفرم
هنوزم دل خوشی ازش ندارم
هنوزم اگه برگردم به گذشته همونقدر مخالفت میکنم حتی بیشتر که نشم زن کسی که هنوز زن قبلیشو هم داره!
دستمو توهوا تکون دادم و گفتم:
-خیلی خب بابا! نوبرشو آورده..خوشحال میشم اگه کلا دیر بیای خونه! اونقدر دیر که اصلا چشمم بهت نیفته!

پیاده شدم و دروباعصبانیت بهم کوبیدم و بدون اینکه پشت سرمو نگاهی بندازم راه افتادم و رفتم سمت خونه!
اونقدر حالم گرفته و پکر بود که مطمئن بودم اگه با سهند حرف نزنم میشم نمادی از غمباد!
قدم زنان به راه افتادم و همزمان شماره اش رو گرفتم و موبایل رو کنار گوشم نگه داشتم
خیلی زود و مثل همیشه تماسمو جواب داد:
“سلام و درود بر ستاره ی سهیل! رفیق سالهای نه چندان دور”

رو صورت عصبی و درهمم به لبخند ملیحی نشست
لبخندی که ماحاصل شنیدن حرفهای اون بود
آهسته گفتم:
“لوس نشو..میدونی که همیشه کوچیکترین فرصتی گیر بیاد بهت پیام میدم”

تو گلو خندید و گفت:
“دلم واست تنگ شده بهار! نمیشه این نیما خان با وجود ما کوتاه بیاد و لااقل بیایم پاگشات کنیم؟هان؟”

اون از همچی خبر داشت یعنی خودم مفصل همچی رو بهش توضیح دادم
حتی میدونست نیما چقدر حساسه و واسه همین کم زنگ میزد و کم سراغم میومد
اما هَعی!
داغ دلمو با سوالش تازه کرد.یادم هسو وقتی به فرزین گفتم رفیقی به اسم سهند دارم خیلی تشویقم کرد که نباید برارم این دوستی بهم بخوره و حتی مشتاق بود سهند رو ببینه اما حالا..
حالا اگه نیما میفهمید من یه رفیق به اسم سهند دارم بی شک از سقف خونه آویزونم میکرد

با مکث و تاخیر جواب دادم:
“نه بابا اون روانی سادیسمی اگه بفهمه من با تو رفیق هستم که کنفیکون راه میندازه..ولی یه روز اگه حالشو داشتی پاشو بیا بیمارستان..اونجا لااقل میتونم یه ساعت بپیچونم ببینمت”

تلخ و خسته خندید و گفت:
” باشه…به چشم”

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
“پس بعدا میبینمت.مزاحمت نمیشم مراقب خودت باش”

“تو هم خانم پرستار!”

آهی از نهاد کشیدم چقدر بده آدم نتونه راحت و آسوده بشینه و با رفیق صمیمیش دو کلام حرف بزنه
بی تشویش..بی نگرانی..بی ترس از دیده شدن توسط بقیه..!
گوشی رو توی جیبم گذاشتم و به سمت دررفتم اما همینکه خواستم زنگ رو فشار بدم خود عمو درو به روم باز کرد.
عقب رفتم و گفتم:
-سلام عمو

مثل همیشه یه لبخند عریض تحویلم داد تا گرم تحویلم بگیره:
-سلام بهار جان..خوش اومدی عمو

راستی..
اگه من اونی مباشم که عمو انتظارش رو داره اگه اصلا نتونم یا نخوام بچه ای واسه نیما بیارم تکلیفم چی میشه؟
اون بازم همینطور باهام خوش اخلاق رفتار میکنه!؟
کنار رفت تا من داخل بشم و همزمان گفت:
-خونه ی نو مبارک خانم خانما!

با کمی تعجب نگاهش کردم.نمیدونستم که اونا هم باخبرن
پرسیدم:
-شماهم درجریانی عمو!؟

چشماشو بازو بسته کرد و گفت:
-بله! یه سر هم رفتم و نیگاش کردم نوسازه و خودتون اولین ساکنینش هستین ان شالله! مبارکتون باشه..راستی..هندوانه خریدم چه هندوانه ای! نایابه ولی سرخ!برو بزن به رگ!
اون شوهر پدر سوخته ات کجاست!؟

آهسته جواب دادم:
-فکر کنم رفت کارگر ببره خونه..اخه چیزایی که سفارش داد رو قراره ببرن همونجا!

به نشونه ب فهمیدن سرش رو تکون داد
کت شلوار تنش بود و کیف زن عمو توی دستش
انگار جایی میخواستن برن.
چند قدمی جلو رفتم و همزمان پرسیدم:
-جایی میخواین برین عمو!؟

به سمت در گام برداشت و گفت:
-زم عموتو میبرم اراک! عمه اش امروز عصر فوت کرده میریم تا وقتی که خاکش کنن بعدش برمیگردیم..یه یکی دو روزی احتمالا همونجا باشیم!

آهانب گفتم و آهسته زمزمه کردم:

-خدا رحمتش کنه!

 

زن عمو که اصلا شبیه آدمای غمگین نبود و کاملا عیان و مشخص بود مرگ عمه اش چندان شرایط روحیش رو تغییر نداده و صرفا واسه اینکه بعدا فامیلش پشت سرش حرف درنیارن چادر چاقچول کرده بکد که بره مراسم خاکسپاری، چادرسیاهشو کشید جلو و برای دهمین بار قبل رفتن گفت:

-بهار! حواستو ندی به کارت و بیمارستان و فلان ودانشگاه و بهمان و بیسار…
نیمای من گشنه نمونه…
نیمای من صبحونه نخورده نره سر کار….

تو لنگه در ایستادم و بهش خیره شدم.
جوری نیما نیما میکرد هرکی ندونه فکر میکرد نیما کریس رونالدوئہ…
واسه اینکه دست از سر کچلم برداره گفتم:

-چشم زن عمو…صبحونه بهش میدم ناهار بهش میدم شام هم بهش میدم!

قدم بعدی رو برداشت که بره اما دوباره چرخید سمتم و انگار که یه موضوع مهمی تازه به ذهنش خطور کرده باشه محض یاداوری گفت:

-راستی …برا بچه ام یه چایی درست کن اون عادت به خوردن چایی داره…چایی نخوره میره سراغ سیگار…
شامم واسش بپز…بمیرم واسم بچه ام!
این چند روز همش درگیر خونه ی جدید و خرید وسیله اس! نمیدونم وقتی خونه داره چرا باید تحت فشارش بزارن که بازهم خونه جدید بخره….

سرمو پایین انداختم.تا تیکه اش رو نپروند نتونست بیخیال بشه.
کاش زودتر بره….اعصابشو نداشتم با سر خمیده گفتم:

-چشم! براش چایی هم درست میکنم شام هم میپزم!

عمو چندتا بوق زد و حتی سرش رو بیرون آورد و گفت:

-الله اکبر…زن مگه نیما بچه قنداقیه هی سفارششو میکنی.ول کن بیا بریم دیر شده هااااا….

خیلی خوشحال شدم از اینکه حرفهای عمو مجابش کرد که زودتر بره.
منتها بازم قبل از رفتن درحالی که چادرش رو سفت نگه داشته بود گفت:

-شام اماده است کوفته درست کردم نیما خیلی دوست داره…
وقتی اومد گرم کن بخوره.پسرم گشنه خواب نره….خداحافظ!

عاجزانه گفتم:

-به سلامت!

به محض اینکه سوار ماشین شد و رفتن درو محکم بستم و با بیرون فرستادن نفس حبس شده تو سینه ام گفتم:

“آاااخیش! چقدر سفارش نیما جونشو میکرد…واسه نیما اینکارو بکن اونکارو نکن.واسه نیما اونو بپز اینو بپز..نیما نیما نیماااا!
خوشبحال نیما که همه اینقدر خاطرشو میخوان!”

رفتم سمت تخت کنار دیوار و روش نشستم.
اینجا الان میچسبید آدم هم چایی بخوره هم هندونه!
ترکیب جالبی نبود اما خب من دلم میخواست هردو گزینه رو امتحان کنم منتها قبلش به یه دوش نیاز داشتم!
پاشدم و رفتم داخل…
یه دوش نسبتا طولانی گرفتم و بعدش هم باخیال راحت بدون ترس و نگرانی از اینکه عمو یا زن عمو لخت ببیننم یه حوله کوچیک دور تنم پیچوندم و اومدم بیرون.
نم موهامو گرفتم و بعداز خشک کردن بدنم به پوستم روغن نرم کننده مالیدم که خشک نمومه….
فکر کنم اینبار حتی واسه پوشیدن لباس هم خیلی لازم نبود وقت صرف کنم.
میتونستم هرچی دوست دارم بپوشم!
هرچی!

رو به روی کمد ایستادم و نگاهی به لباسهای داخلش انداختم.
دلم نمیخواست اینبار لباس زیر بپوشم حتی اگه سینه هام آویزون بشن!
یه تیشرت و شلوارک نارنجی که پر از گلبرگهای ریز سبز رنگ بود پوشیدم و برگشتم سمت آینه!
سشوارو برداشتم و موهامو همزمان هم خشک کردم و هم برس کشیدم.
یکم آبرسان به پوستم زدم وبعد رفتم بیرون.
باید چایی درست میکردم و حتی اگه شد کیک بپزم!.آره …
کیک شکلاتی و چایی الان خیلی میچسبید!
رفتم توی آشپزخونه.
گشتم تا بالاخره وسایل کیک رو پیدا کردم.
هم چایی درست کردم و هم سرگرم درست کردن کیک شدم یه کیک خونگی شکلاتی….
تو آشپزخونه بودم که صدای باز و بعد محکم بسته شدن در اومد.
هینی گفتم و از ترس زیاد چنگال توی دستمو انداختم روی زمین و با ترس به عقب چرخیدم…
نیما بود.اومد جلو…
طبق عادت کیفشو پرت کرد یه گوشه و بعدهم خم شد تا جوراباش رو دربیاره.
به سمت اپن رفتم و شاکیانه گفتم:

-بلد نیستی وقتی میای داخل ا‌ِهنُ و اُهنی کنی!؟

 

سرش رو بالا گرفت و یه نگاه عاقل اندر سفیانه بهم انداخت و بعد هم جوراباشو گوله کرد و با پرت کردنشون به اینور اونور گفت:

 

-اینارو بشور…تمیز هم بشور…

کنج لبمو کج کردم و پوزخندی زدم.
بی توجه راه افتاد رفت سمت پله ها که خودشو برسونه به اتاق….
یه جوری دستور میداد انگار من نوکر خانزادش بودم!

پوووووف!

 

کیک رو از فر درآوردم و گذاشتم توی ظرف.
من عاشق کیک شکلاتی پراز گردو بودم.
دور اطرافشو کاکائوی داغ شده ریختم و با گردو و پودر نارگیل تزئینش کردم.
نیما لپتاپ به دست از پله ها اومد پایین .
سگرمه هاش توی هم بود و میدونستم اومده که گیر بده.
دوتا لیوان گذاشتم توسینی و کیک هم روهم گذاشتم تنگش… داشتم قوری رو جا میدادم کنار بقیه ظرفها که صدای عصبانیش از بیرون به گوشم رسید:

-بهاااار…بهااااار…

دستپاچه و با ترس از آشپزخونه اومدم بیرون.اونجوری که اون عصبی صدام میزد حس کردم یه چیزی شده و یه اتفاقی افتاده.
دستپاچه خودمو بهش رسوندم و گفت:

-بله! چیشده!؟

خم شد.جورابای گوله شده اش رو برداشت و پرت کرد سمت صورتم و گفت:

-بله و مرض! مگه نگفتم اینارو بشور! چه غلطی میکردی تا الان!؟

سگرمه هاشو زد توی هم و رفت سمت کاناپه و روش نشست.
دستامو مشت کردم و سرمو کج.
روانی عصبی! نمیدونپ جالا واجب بود با من اینطوری رفتار بکنه!؟
با نفرت پرسیدم:

– یه جفت جوراب اونم این موقع به چه دردت میخورن که باید بخاطرشون اینجوری سر من داد بزنی!

بدون اینکه نگاهم بکنه دستشو تکون داد و گفت:

-زر نزن کاری که بهگ گفتم رو انجام بده!

زیر لب چندتا فحش آبدار باخودم زمزمه کردم و بعدهم خم شدم و جوراباشو برداشتم و رفتم توی رختشورخونه ی کوچیک کنه نزدیک به حموم بود و پله هاق داخلش به پشت بوم راه داشتن.
جوراباشو شستم و همونجا آویز کردم و دوباره اومدم بیرون
عوضی !
میدونستم که فقط میخواست بهم گیر بده.
برگشتم توی آشپزخونه.
به سرم زد از اون چایی تازه دم و اون کیک واسش نبرم اما ….
اما چه کنم که مامان خانمش قبل رفتنش کلی سفارش بچه قندافیش رو کرد!
چنددقیقه ای همونجا نشستم تا عصبانیتم فروکش بشه و بعد دو طرف سینی رو گرفتم و راه افتادم سمتش.
لپتاپ رو گذاشته بکد روی رون پاش و همزمان که باهاش کار میکرد سیگار هم میکشید.

خم شدم و سینی رو گذاشتم روی میز وکنارش نشستم.
یکی از لیوان هارو به سمتش گرفتم و گفتم:

-تاره دم!اون کیک رو هم خودم پختم!

توجهی نکرد.اصلا حس کردم صدام رو هم نشینده.چنددقیقه ای دستم رو توی همون حالت نگه داشتم و بعد گفتم:

-نمیخوری!؟

دستشو بالا آورد و با اشاره به سیگارش پرسید:

-کوری!؟ نمیبینی دارم سیگار میکشم!

عوضی عوضی! هر چقدر میخواستم باهاش خوب باشم باز یه رفتاری از خودش نشون میداد که منو از کرده ی خودم پشیمون میکرد!
ابروهام رودرهم کردم و گفتم:

-به درک که نیمخوری نخور!

داد زد:

-بهار ببند دهنتو ساکت شو!

تو خودم‌ مچاله شدم و بهو خودمو کشیدم کنار و ازش فاصله گرفتم.
نمیدونم دردش چی بود که اینقدر تلاش میکرد اوقات خودش و منو از زهرمار هم بدتر بکنه!
لیوان رو خودم برداشتم و شروع کردم خوردن‌چایی…
ده دقیقه ای ساکت بودم اما بعد دوباره بهش نگاه کردم و با اشاره به لپتاپ که روی رون‌پاهاش بود گفتم:

-میگن‌نباید مردها لپتاپ رو اونجا بزارن..رو پاهاشون…

از کنج چشم نگاه ترسناکی بهم انداخت و بعد دوباره به کارش ادامه داد.خودمو لهش نزویک کردم و به پیش دستی ای که روش کیک بود رو به طرفش گرفتم و گفتم:

-نمیخوری؟سرد میشه هااا…این داغش میچسبه آخه….

هیچی نگفت.یه تیکه اش رو برداشت و به دهنش نزدیک کردم و گفتم:

-باز کن خودم‌میزارم دهنت…

سرش رو چرخوند سمتم و بهم‌خیره شد.زل زد تو چشمهام و بعد از یه سکوت نسبتا طولانی گفت:

-من شبیه بچه هام!؟

خیلی سریع جواب دادم:

-نه آخه گفتم‌دستت بنده من بزارم دهنت…

پوزخندی زد و پرسید:

-میخوای بزاری توی دهن کسی که ازش متنفری!؟

 

پوزخندی زد و پرسید:

-میخوای بزاری توی دهن کسی که ازش متنفری!؟

با این جمله اش میخواست رفتار بدم رو به یادم بیاره.
اما اون که هزاران رفتار بدتر از این با من داشت.
رفتارهایی که اگه من با اون داشتم قطعا سرم رو میبرید و میذاشت روی سینه ام….

وقتی اون سوال رو پرسید یه سکوت بینمون برقرارشد اما من خودم اون سکوت رو شکستم و سوال اونو با سوال جواب دادم:

-میخوای بگی تو خودت از من متنفر نیستی !؟

ترجیح داد به جای اینکه جوابم رو بده دهنش رو باز کنه و من اون کیک رو بزارم دهنش.
اینکارو کردم و بعد رو برگردوندم.
خم شدم که پرسید:

-چرا مامان بابا دیر اومدن!؟

خم شدم و کنترل رو از روی میز برداشتم و همزمان جواب دادم:

-عمه ی مادرت مرده رفتن اراک!

حس کردم که سرش رو چرخوند سمتم و متعجب نگاهم کرده.اما من بی توجه مشغول بالا و پایین کردن کانالها شدم.
سگرمه هاشو زد تو هم و با همون لحنی که تعجبش رو نشون میداد گفت:

-جالبه! اونا پا شدن رفتن اراک بعد یه کلمه هم به من حرفی در این مورد نزدن! عجبا!

بیخودی داشت حرص و جوش میخورد.
چنگال رو توی تیکه کیک فرو بردم و با نگاهی خیره به صفحه تلویزیون پرسیدم:

-مثلا میدونستی میخواستی بری اراک!؟

خیلی سریع جواب داد:

-خب نعلوم نه!

-پس دیگه حرص اینکه هیچی بهت گفتنو نخور! چون درهر صورت تو که به قول خودت نمیخوای بری!

بالاخره رضایت دادم به اینکه یکی از همون کانالهای مزخرف رو تماشا کنم.
یکی از همین سریالهای آبکی….
چشمهام خیره به صفحه ی تلویزیون بود که گفت:

-یه تیکه کیک دیگه بده!

فکر میکردم برای اینکه بهم بفهمونه کیکم خوشمزه نیست دیگه ازش نخوره اما انگار نتونست مقاومت کنه و بیخیال خوردن اون کیک شکلاتی خوشمزه که تهش یه حالت سوختگی خوش مزه داشت بشه.
اون لبهاش رو باز کرد و من باز یه تیکه دیگه از کیک رو گذاستم دهنش رو همزمان پرسید:

-مزه اش خوبه !؟

اول لقمه رو جوید وخوردو بعد جواب داد:

-بد نیست!

از کنج چشم نگاهش کردم.بدجنس! عمدا میگفت بد نیست و گرنه من که میدونم خودم تو پختن انواع شیرینی جات استادم.
اینو به روش آوردم و گفتم:

-بد نیست!؟ باید بگی عالیه! برای اینکه من چندین ماه توی یه شیرینی فروشی کار کردم!آموزش هم دیدم.تازه صابکارمم همیشه تحسینم‌میکرد و میگفت دستپختم حرف نداره

نمیدونم کجای این حرفم براش تعجب برانگیز بود که چشم از لپتاپش برداشت و دوباره منو با تعجب نگاه کرد و پرسید:

-کار میکردی!؟

چهار زانو روی کاناپه نشستم و بدون انکار این موضوع قرص و محکم جواب دادم:

-خب آره…من تو شیرینی فروشی کار کردم…تو لوازم آرایشی کار کررم…فروشنده لباس هم بودم…بعد از فوت بابا برای اینکه دستم توجیب خودم باشه هم درس میخوندم هم کار میکردم!
ولی هیچوفت هیچکدوم از اون کارارو به اندازه ی همون شیرینی فروشی دوست نداشتم…

صورتمو با دقت ودرآرامش از نظر گذروند و پرسید:

-شیرینی دوست داری!؟

لبخند عریضی به پهنای صورت زدم و گفتم:

-آره خیلی! خصوصا کیک شکلاتی که تهش یه کوچولو سوخته باشه….

چیزی نگفت و فقط سرش رو به آرومی تکون داد و دوباره چشم دوخت به لپتاپش.
حوصله تلویزیون رو نداشتم.
خودمو چسبوندم به نیما و با کج کردن سرم نگاهی به لپتاپش انداختم و پرسیدم:

-داری چیکار میکنی یه ساعت!؟

سرش رو یکم کج کرد و به منی که بهش چسبیده بودم نگاهی انداخت.
داشت چندتا دارو رو بررسی میکرد.
آخه کار و بارش با دارو بود.
دستشو زیر چونه ام گذاشت و با کنار زدن سرم گفت:

-چیکار میکنی؟ کله ات رو ببر عقب!

با انزجار نگاهش کردم و گفتم:

-خب بابا نوبرشو آورده انگار!شام بیارم بخوریم!؟

انگار که معمولی ترین جوابهاشو هم نتونه عین آدم جواب بده با اخم گفت:

-آره برو همون غذارو بیار اما اینجوری به من نچسب!

خم شد و لیوان چاییش رو رو برداشت.بااخم از کنارش بلند شدم و گفتم:

-خیلی هم دلت بخواد….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودونه

از کنارم رد شد و با باز کردن در رفت بیرون… پوزخند محوی زدم و …

6 نظر

  1. خیلی ممنون از پارت ولی کاش میشد زود به زود پارت بزارید 😑

  2. مرسی…
    .
    لطفا اگه امکانش هست حداقل هر سه روز یبار پارت بزارین
    .
    خواهش

  3. سلام
    خیلی خوب بود فقط خیلی دیر پارت میزارید خیلیییی لطفا زود تر پارت ها رو بزارید یا اگه دیر میزارید دوتا پارت بزارید
    ممنون

  4. سلام مرسي بابت پارت جدید لطفا پارت جدید رو زودتر بذاريد بازم مرسي

  5. سلام ممنون از پارت گذاری به موقع و منظمتون . بچه ها این رمان هر دو یا سه هفته پارت گذاری میشد الان هر هفته به قول شاعر اگه نباشه دریا به قطره اکتفا کن شاید نویسنده بیچاره وقتش پر باشه در طول هفته . همین جوری هم که پارت گذاری میشه و روتین هست خوبه

  6. مرسی برای پارت جدید 🌹🌹❤️❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *