خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/رمان شصتو شش

رمان شاهدخت/رمان شصتو شش

با اخم نزدیک صندلیش رفتم و به لیدا اشاره زدم

_ببخشید لیدی …میشه از اینجا بلند بشید تشریف ببرید رو یه صندلی دیگه بنشینید؟؟

همه متعجب بهم خیره شدن و نگاه های سنگینشون رو روی خودم حس میکردم
اول ابروهاش بالا پرید و بعد اخم کرد

_تو یه بادیگارد بی ارزش به چه جراتی با من اینطوری صحبت میکنی؟

پوزخندی زدم و دستمو روی پشتی صندلی تکیه کردم و در دل گفتم
_شرمنده آبجی…نمیدونستم لیدی فحشه وگرنه نمیگفتم

_بی ارزش یا با ارزش من یه بادیگاردم الانم لطفا صندلی من رووخالی کنید

مکث کردم کمی شلوغش میکردم که بد نبود …بود ؟ ادامه دادم

_ من به عنوان بادیگارد ارباب باید هم کنارشون نشسته باشم و هم قبل ایشون غذاشون رو تست کرده باشم

ایرج خان که تازه نشسته بود با اخم و عصبانیت قاشقش رو روی میز گذاشت و صداشو بالا برد

ایرج خان _منظورت چیه پسره گستاخ؟؟ میخوای بگی توی عمارت سو قصد به جون هم خونمون رو داریم؟

صاف ایستادم و‌مثل خودش اخمام رو تو هم کشیدم

_من شما رو نگفتم،،آشپز و تهیه کننده ها رو گفتم ،،مگه اینکه شما به خودتون شک داشته باشید

چشمم رفت سمت دایان که طرف دیگه ی دانیار نشسته بود و برای پنهون کردن خندش سرش رو پایین انداخته بود و دستمالی رو روی پاهاش تنظیم میکرد

دانیار غرید

دانیار_شنیدین که بادیگاردم چی گفت؟

لیدا با حرص و عصبانیت بهم نگاه کرد و خواست بلند بشه که دستی روی شونش نشست و سرجاش نگهش داشت

اردشیرخان _تو بشین دخترم پسر من هنوز خان و اربابی رو یاد نگرفته چه برسه برخوردش با یه خانوم بی نظیری مثل تو رو

از عصبانیت دندونام چفت شد و نگاه عصبیم رو روی صورت اردشیر خان که بی توجه به من سمت صندلیه خودش بالای میز رفت انداختم
اما کنار دایان متوقف شد و دستش رو دوباره سرشونش کوبید

اردشیرخان _مگه نشنیدی برادرت چی گفت پسر جون پاشو برو روی یه صندلی دیگه بشین

دایان سرش رو بالا اورد و نگاهی به بقیه انداخت که تمام مدت توی سکوت به ما نگاه میکردن
آوات اخم ریزی داشت و برادرش شهریار لبخند میزد

این مرد انگار عهد کرده بود درهرشرایطی شاد باشه

دایان با دیدن جای خالیه کنار نیلوفر سریع بلند شد

دایان_چرا که نه پدر من،،کیه که بدش نیاد کنار این کوه یخ نشینه

اردشیر خان با تحکم و سرزنش اسمش رو صدا زد و روی صندلیش نشست
دایان بعد از اجازه گرفتن از ایرج خان کنار نیلوفر نشست و نیشش تا بنا گوش باز شد

از اینکه توی این فاصله نزدیک و زیر نظر اردشیر خان باید مینشستم معذب و نگران بودم
اون مرد تیز و مکاری بود که مو رو از ماست میکشید بیرون

با اجازه اردشیر خان و بسم الله دانیار که مهر تایید به حرف پدرش بود همه شروع کردن
نگاه ریز ایرج خان و اردشیر مشغول من بود و‌دستاشون مشغول غذا

خواستم برای خودم غذا بکشم که بشقابی جلوم قرار گرفت

متعجب سمتش برگشتم که دانیار با ابرو بهم اشاره زد

بشقاب غذاش رو جلوم گذاشته بود،،تازه دو زاریم افتاد که چی گفتم و باید چکار کنم
از پیش غذا شروع کردم و سعی کردم نخندم به این بازی افراطی …

سوپ مخصوصش رو جلوم کشیدم و قاشقم رو داخلش زدم

 

اردشیر خان نگاهی به جمع کرد و به صورت لیدا نگاه کرد
_قبل از اینکه غذاتون رو شروع کنید میخواستم خبر خوبی رو بهتون بدم که یه اتفاق ناگوار و‌سخت هم پشتش هست
قاشق رو توی ظرف نگه داشتم و اول بع ایرج و بعد به اردشیر خان نگاه کردم
این روباه پیر دوباره نقشه جدیدی کشیده بود
که شک نداشتم حاصل همون بحثیه که دایان نیمه کاره وسطش پرید و نذاشت به هدف اصلیشون پی ببرم،،نگاه مستقیم اردشیر خان گاهی روی لیدا قفل میشدو این من رو مطمئن تر میکرد
متاسفانه جناب حشمتیان،،دچار یه شکست بزرگ بازرگانی و‌کاری شدن که طلبکارها سراغشون اومدن
همه نگاه ها چرخید روی بابای لیدا که غمگین سرش رو پایین انداخته بود
ایشون چند روزی رو برای سفر و درست کردن این وضعیت عازم دوبی هستن
اما بخاطر ترس از طلبکار و دشمناشون نمیخوان که لیدا جان توی عمارتشون بمونن
من هم پیشنهاد دادم که این مدت رو لیدا پیش ما بمونه
آوات عصبی به صندلیش تکیه داد و دایان پرسید
_چرا لیدا جان رو با خودشون به دوبی نمیبرن
هم فاله هم تماشا
اردشیر تقریبا دستشو روی میز کوبید و غرید
_دایاااااااان،،این مجلس جای شوخ طبعی و دلقک بازی نیست که تو این بحث رو بخوای راه بندازی
حشمتیان لبخندی زد و بین صحبت پدر و‌پسر اومد
_حق با ایشونه اردشیر خان این سوال برای هرکسی پیش میاد
اردشیر خان خواست چیزی بگه که حشمتیان اجازه نداد و به حرفش ادامه داد
_متاسفانه اونجا من خودم هم جای مسخصی برای مستقر شدن ندارم،،متاسفانه اگر لیدا رو هم ببرم اینطور خطراتی که دنبال این دختر هست بیشتر از کشور خودش میشه،،من با مردهای سرشناس و شاهزاده ای قراره ملاقات کنم که…
مکث کرد و نگاهی به دخترش انداخت
_که لیدا با زیبایی خاصش که کاملا به مادر خدابیامرزش رفته هرکسی رو جذب میکنه و
من نمیخوام وعده معاملاتم باهاشون لشه پیشنهادشون برای وصلت و ارتباط خانوادگی
ابروهام بالا پرید و سکوت توی سالن حاکم شد
دلیل قاطعی بود و کسی نمیتونست حرفی بزنه
این نقشه عالی بود اما چرا باید حشمتیان وارد این بازی میشد انگار که دخترش روی دستش مونده و‌قصد فروشش رو‌ داره
اما خب..کیه که بدش بیاد دخترش زن یه خان بشه و آیندش روشن
اردشیر خان دستشو سمت غذا ها گرفت ببخشید که نذاشتم غذاتون رو بخورید غذاهاتون سرد شد بسم الله بخورید
کاسه سوپ رو جلوم کشیدم و قاشقم رو از اون سوپ خوش رنگ و لعاب پر کردمو توی دهنم گذاشتم
طعم عجیب اما فوق العاده سوپ رو مزه کردم و لبخند زدم
اگه اینهمه چشم دورمون نبودن حتما سوپو از دانیار میگرفتم و بهش برنمیگردوندم،،پس بگو که چرا از غذای مخصوص و جدایی که براش میاوردن استقبال میکرد با لبخند مصنوعی ظرف سوپ رو جلو دانیار گذاشتم ولب زدم
_خب مشکلی نداره ارباب میتونید…
انگار که میز دور سرم چرخید و تصاویر جلو دیدم تار و مبهم شدن
قدرت حفظ بدنم رو نداشتم و چیزی انگار توی معده و دهنم مبجوشید بلند شدن آوات و ایرج از پشت میز و صدای داد دانیار رو شنیدم و همه جا سیاه شد،،یه سیاهی مطلق،،انگار توی دریایی از تاریکی داشتم دست و پا میزد

چشمامو باز کردم و سعی کردم خودمو جابه جا کنم،،نور سفید چشمم رو میزد و جایی رو‌درست نمیدیدم،چند بار پلک زدم و دست بی جونمو بلند کردم و جلوی چشمم گرفتم

مغزم کار نمیکرد،حتی نمیدونستم کجامو و توی چه زمانی قرار دارم

سر چرخوندم و با دیدن سِرُم توی دستم ذهنم فعال شد

نور سفید مهتابی های کوتاه توی سقف و تخت فلزی و پارچه های سبز و سفید

شقیقه هام تیر میکشیدن و درونم میسوخت
دستی به صورتم کشیدم که یادم به بادیگارد وگریم و کلاه گیسم افتاد

همه چیز مثل یه فیلم توی سرم مرور شد
ایرج،اردشیر،لیدا،غذای دانیار،،اون سوپ لعنتی که بعدش هیچیو یادم نمیومد

نکنه همه متوجه جنسیت من شده بودن و همه چیزو خراب کرده بودم

با شنیدن صدای پا پتوی نازک رومو توی مشتم گرفتم و به در خیره شدم

دانیار با یه قیافه خسته و ته ریش بلندش داخل شد

با دیدن چشمای باز من چشماش گرد شد و پاتند کرد سمت تختم

کنارم روی دوپاش نشست تا قدش کوتاه بشه
و دستی به صورتم کشید و تو چشمام زل زد

_نهان خوبی؟…کی به هوش اومدی دختر..منو میبینی؟

صدامو میشنوی؟ درد نداری؟ حالت خوبه؟جاییت درد نمیکنه؟

صدای دیگه ای از پشت سر دانیار منو از جا پروند

_میخوای یه نفس بگیر اون بنده خدا هم فرصت کنه حرف بزنه داداشه من،،اینجوری که تو تندتند میپرسی میره تو کما این دفعه

اخم مهمون ابروهای دانیار شد و سمت دایان برگشت

_بفهم چی میگی دایان،،برو دکتر رو خبر کن به جای چرت و پرت گفتن

دایان توی گلو خندید و نزدیک تر اومد

_نیلو قبل از اینکه شما یادت بیفته دکترم چیز مهمیه رفت خبر بده،خیالت راحت

نگاه نگران و مهربونی به من کرد و لب زد

_خوبی ؟؟ تو که ما رو نصفه جون کردی دختر،،حالا ما به کنار

اشاره ای به دانیار کرد و خندید

_این بدبخته داغونو ببین به چه روزی انداختی

دانیار کلافه از جاش بلند شد و پشت گردن دایان کوبید که با خنده دورتر واستاد و گردنشو ماساژ داد

_میبینی ؟؟ توی این مدت که نبودی دستشم هرز شده
زورش به خدا نمیرسه سر بنده خدا خالی میکنه

دانیار سری به نشونه تاسف تکون داد و انگار که نفس راحتی بکشه بهم لبخند زد

دایان سمت دانیار برگشت و توی گوشش چیزی گفت که دانیارو عصبی کرد،چشمام بینشون درحرکت بود

دایان به تخت پایین پام تکیه داد و غرید

_اردشیر تاکید داره که برگردی به عمارت دانیار
خودت که میشناسی بابا رو…اون آدم درست مثل خودت غد و مستبده…حقم داره با فرار از عمارت همه چیزی بیشتر گره میخوره

دانیار وقتی نگاهم روی دستای مشت شدشو دید اروم بازشون کرد و به من خیره شد

سعی میکرد بین اون نگاه مشوش و پریشونش لبخند بزنه و نشون بده همه چیز خوبه

_خودت میدونی دایان فرار نکردم،،اگه نمیام بخاطر نهانه،،تا وقتی که سرپا نشده نمیخوام دیگه حرفی از اردشیر و اون بازیهای مسخرش بشنوم

دایان هم مثل دانیار به من نگاه کرد و خندید

_مرسی که باز برگشتی بهمون نهان

دکتر وارد شد و همه عقب کشیدن،پازل فکرام جور درنمیومد و کنار هم نمینشست که بفهمم چی شده

با شروع معاینات دکتر،،نیلو رو دیدم که با یه لبخند پر از ذوق بهم از جلو در نگاه میکنه
از دور با اشاره پرسید خوبم یا نه

اما انگار بدنم قفل کرده بود و قدرت هیچ عکس العملی نداشتم

 

فقط به همشون نگاه میکردم،،نه اینکه نتونم حرف بزنم یا بدنمو تکون بدم،،فقط گیج و خسته بودم

کم کم چشمام گرم شد و صورت دکتر رو محو میدیدم،صداش گنگ توی گوشم پیچید
_خداروشکر وضعیتشون…

دیگه هیچی نفهمیدم و به خواب رفتم،،انگار که سالها بود درست نخوابیده بودم،،چشمامو روی هم گذاشته بودم اما مدام نور پشت پلکام بازی میکرد و نمیذاشت راحت بخوابم

هوای ازاد و خنکی به پوستم میخورد
دوباره آروم چشمامو باز کردم،،نور خورشید از لابه لای برگای درخت انگور بالای سرم به صورتم میخورد

صدای ظریف مادرم تو فضا پیچیده بود وباد ملایمی میومد،،صدای لالایی آرومش که همیشه میخوند واسم

لالا لالا گل پونه…..گل زیبای بابونه
بپوش از برگ گل پیرهن…..هواگرمه تابستونه
لالالالاشب تیره…..بخواب گلبرگ من!دیره
تموم ماهیا خوابن…..چرا خوابت نمی گیره
لالا مهتاب از اون بالا…..تورومی بینه وحالا
می گه این بچه ی شیطون…..نکرده پس چرا لالا؟
می ره می تابه اون دو را…..به روی تپه ماهو را
به روی گل که خوابیده……کنار بچه زنبورا
لالالالاخبر لالا…….شده فصل سفر لالا
یکی رفت و یکی اومد…..لالاچشما به درلالا
لالالالاخبراومد……پرنده از سفر اومد
یکی بال وپرش واشد…..یکی بی بال و پر اومد

از جام بلند شدم و اطرافمو نگاه کردم،،بابا زیر درخت انگور واستاده بود و خوشه های انگور رو جدا میکرد

به صورتم لبخند زد و دوباره انگور دیگه ای چید و توی سبد گذاشت

_بیدار شدی بابا جان؟ الان که وقت خوابت نیست قشنگ من،، دیگه بسه دخترم،،خیلی کارا مونده که باید انجام بدی،بلند شد بابایی،،بلند شو نهانم

قلبم توی سینم داشت فشرده میشد،با بغض سمتش رفتم

_داری چکار میکنی بابا؟؟کجا بودی تا الان..؟
یه خوشه انگور سمتم گرفت و دستی به سرم کشید

_دارم میوه امید میچینم بابا جان،،بگیر بخور دخترم

انگور رو از دستش گرفتم و به دونه های سیاهش نگاه کردم،،یکیشو توی دهنم گذاشتم و اشکم چکید،،شیرین بود،خیلی شیرین

جایی که ایستاده بودیم شبیه باغ بود،،باغ انگوری که چندتا تا پله میخورد و پایین میرفت و اون پایین یه دست پرمیشد از گل های سرخ و سفید و درخت های انار و سیب

با شنیدن دوباره آواز مامان سمت باغ چرخیدم،،برگهای انگور جلو دیدم رو میگرفتن
لالا لالا شب تاره…درخت سیب بیداره
لپ سیبا همه سرخه….درخت انگار تب داره!
لالالالاگل سنبل….نشسته توی ایوون گل
هواگرمه که این طوری….عرق کرده تن بلبل
لالالالاگل گندم….لالاخوابن همه مردم
نترس ازشهر خواب امشب….کسی اونجا نمی شه گم
لالالالاگل صدپر…گل نیلوفر مادر

بخواب آروم که می خنده…شب زیبای شهریور
برگها رو کنار زدم و صداش کردم

پشتش به من بود و داشت ازم قدم به قدم دور میشد

صدام از بغض میلرزید
_ماماااااان….نرررووو…نرو صبر کن منم بیام

صدای بابا از پشت سرم به گوشم رسید
_تو امید مایی دخترم،،ما بهت افتخار میکنیم میوه امیدم

سمتش برگشتم اما نبود،،باد تندی اومد و سبد انگور از روی سنگ زمین افتاد و دونه هاش پخش شدن،با صدای رعد و برق ترسیده جیغ کشیدم

با صدای دانیار چشمامو باز کردم و بهش خیره شدم

توی تاریکی شب انگار چشماش برق میزد
نور چراغای بیرون از پنجره اتاق بیمارستان داخل میتابید

دستی به موهام کشید و پیشونیمو بوسید

_چته نهانم…چت شد فدات بشم چرا جیغ میکشی

سرمو توی گردنش فرو کردم و بغضم ترکید
پیرهنشو محکم چنگ زدم و با صدای بلند گریه کردم

چند لحظه ای انگار که انتظارش رو نداشت تکون نخورد و بعد اروم بغلم کرد
دستشو پشتم میکشید و آروم زمزمه میکرد

_هیییییشششش…اروم باش فقط یه خواب بوده،،فقط خواب بوده نهان نترس…من اینجا کنارتم

دوباره رعد و برق زد و من بیشتر توی بغلش فرو رفتم
گریه هام به هق هق بی اشک تبدیل شده بودن و کمی میلرزیدم
دیگه واسم مهم نبود که از اون دختر مغرور و سرکش
تبدیل به یه دختر بچه ترسیده و بی دست و پا شده بودم

دلم یه پناه میخواست،،یه دلگرمی،،یه پشتوانه که بهم آرامش تزریق کنه و از اینهمه غم سنگین در بیام

دیگه خسته شده بودم از تنهایی همه چیزو به دوش کشیدن

بعد از مدتی ازش جدا شدم و به پنجره اتاق نگاه کردم

زیر نور چراغ خیابون بارون شلاقی میبارید
شاید من یادم رفته بود که چرا به عمارت اردشیر اومدم و این خواب یه تلنگر بود

حق با پدرم بود من کارهای ناتموم زیادی داشتم
دانیار اروم پیشونیمو بوسید و اونم به پنجره خیره شد

_نهان

صدام که زد سرمو بالا بردم و بهش نگاه کردم
چشماش به بارونی بود که به پنجره

میخورد،چونه استخونی و لبای خوش فرمش توی دیدم بود

_تا وقتی من کنارتم دیگه از هیچی نترس،،از هیچی…حتی همین رعد و برق..تا وقتی من هستم خم به ابروهات نیار

سکوتمو که دید سرشو پایین آورد و به چشمام زل زد

_شنیدی نهان؟؟ دیگه تنها نیستی..خودتم بخوای من دیگه نمیذارم..دیگه از هیچی نباید بترسی
سعی کردم به چشمای مشکیه براقش لبخند نیمه جونی بزنم

_نبودیم… نمیترسیدم…چه برسه… الان که هستی

صدام انگار از ته چاه درمیومد و لبام خشک شده بودن،،صدامو خودمم به زور شنیدم

لبخند رضایتو پیروزی با اون نگاه خستش ترکیب شد

خم شد و بالشمو مرتب کرد و منو از بغلش جدا کرد

_بهتره بخوابی،،من که بدم نمیاد اینجا باشی ولی خب اینطوری گردن خودت درد میگیره

روی بالش خوابیدم و پتومو تا زیر گردنم بالا کشید،نالیدم

_چه بلایی سرم اومد یهو

دستاش روی پتو خشک شد و نگاهشو گذرا از روم رد کرد

_لبات خشک شدن،،صبر کن یه چیزی برات بیارم بخوری

دستشو محکم چسبیدم و اخمام بی اختیار خودم توی هم رفت

_بگو دانیار چرا فرار میکنی

کلافه دستی توی موهاش کشید و سرجاش نشست

_سوپی که برام اوردن مسموم بود،،هدفشون من بودم،،اگه میدونستم که چیزی توی اون غذای لعنتی ریختن هیچوقت اونو جلوت نمیذاشتم نهان،،من واقعا…

حرفشو قطع کردم دستمو از دور دستش ازاد کردم

_نیازی نیست بگی ،،من خودم میفهمم که مقصر نیستی،به هرحال بادیگاردت بودم..بادیگاردم وظیفش همینه

اینبار دانیار اخم کرد و‌خواست چیزی بگه که دوباره توی حرفش پریدم

_فکر کردم میخواستی به چیزی بیاری که بخورم
ابروهاش بالا پرید و همونجور که بچه پررویی زیر لب زمزمه میکرد ازم فاصله گرفت

 

 

نیلو کمک کرد لباسهامو بپوشم و دایان از هر موقعیتی برای شوخی و اذیتمون استفاده میکرد

مانتویی که نیلو برام آورده بود رو تنم کردم و سمت خروجی بیمارستان راه افتادیم
دانیار توی ماشین منتظرمون نشسته بود
نیلو منو تا سوار بشم همراهی کرد و اصرار کرد جلو بشینم کلافه غریدم

_چرا انقدر با من بحث میکنی نیلو،،من دوست دارم عقب بشینم

دانیار اخمهاشو توی هم کشید و بهمون نگاه کرد

_من آژانس کسی نیستما نهان خانوم، درضمن تاکسی مرسی مال دخترای کنار خیابونه

متقابلن اخم کردم و در جلویی ماشین رو بستم
دندونامو روی هم فشردم و در عقب رو باز کردم

دایان دستشو روی در ماشین گذاشت و دوباره بستش

_واسه چی لج میکنی نهان مثل بچه های دو ساله شدی

صدامو تقریبا بالا بردم و دوباره در عقبو بازکردم

_چرا نمیفهمی دایان من کنار نیلو راحت ترم
اصلا شما فکر کنید حوصله اون شازده رو ندارم

دایان و نیلو به هم نگاه کردن و دانیار خواست چیزی بگه که دایان دستشو بالا آورد
_شما ساکت بی زحمت خان داداش
ببینم خانوم خانوما کی به شما گفته نیلو با شما دوتا قراره بیاد؟

با تعجب و سوالی بهش نگاه کردم که دستشو دور کمر نیلو حلقه کرد و اونو به خودش فشرد

_این جیگرطلا فعلا درخدمت خودمه ،،آخه من تا کسی مزاحمم نیست کار دارم باهاش

نیلو نیشگونی از بازوی دایان گرفت و عقب کشید

_نکن زشته دایان جلو مردم

به من نگاهی کرد و بالبخند در جلو رو برام باز کرد و اشاره زد

_سوار شو خوشکلم من و دایان با ماشین خودمون میایم
دانیار اینجور خواسته که هروقت خسته بودی بری عقب دراز بکشی

تا شمال چند ساعت راهه به نظر منم اینجوری گمونم همه راحت تر باشیم
تازه متوجه شدم چه گندی زدم و بی حرف سوار شدم

دانیار اخمهاشو توی هم کشیده بود و بهم نگاه نمیکرد

به دور شدن دایان و نیلو که دست تو دست سمت ماشینای اون سمت پارکینگ میرفتن خیره شدم

به خیال خودم داشتم به دایان احترام میگذاشتم که جلو بشینه،،،لعنتی بازم عصبانیت یهوییم کار دستم داده بود

دانیار ماشین رو روشن کرد و راه افتاد و ماشین دایان هم پشتمون حرکت کرد
معذب نگاهی به صورت عصبیش کردم و لب زدم

_دانیار راستش من…

قبل از اینکه جملمو تموم کنم دستشو جلو کشید و پخش ماشین رو روشن کرد و صداشو بالا برد

یه آهنگ غمگین روسی بود که بیشتر از جذابیتش تو دل آدم رو خالی میکرد،،از اینکارش حرصم گرفت و دست به سینه به بیرون خیره شدم

اصلا به درک من رو بگو که خواستم از دلش در بیارم

هرچی به جاده شمال نزدیکتر میشدیم درختای بیشتری اطرافمون به چشم میخورد،،بارون نم نم شروع به باریدن کرد و سردیه هوا باعث شد توی خودم مچاله بشم

دلم میخواست درباره عمارت و اردشیر ازش بپرسم اما با کاری که کرده بود دیگه غرورم اجازه نمیداد حرفی بزنم

اون الان خان بود و نمیتونست این همه بیخیال از عمارت و مردمش دور بمونه

 

دانیار نیم نگاهی بهم انداخت و بخاری رو زیاد کرد

گرمای ملایمی به پوستم خورد و چشمام گرم شد
از وقتی راه افتاده بودیم ضعف کمی داشتم که الان چندبرابر شده بود

پانچو دورم رو محکم کردم و به درختای بارون خورده و کوه های مه گرفته اطراف خیره شدم
ماشین توی خاکی پیچید و کمی جلوتر نگه داشت
دانیار بی توجه به من از ماشین پیاده شد و من سر جام صاف نشستم

آلاچیقهای پوشیده و فانوس های آویزون و یه کلبه چوبی خوش مدل نشونه خوبی برای معده داغون شدم داشت

خواستم در رو باز کنم و پیاده بشم که دانیار جلوم ظاهر شد و در نیمه باز سمت من رو دوباره بست
_پیاده نشو،بچه ها هنوز نرسیدن

بازم خوی لجبازم بیدار شد و درو با حرص باز کردم که عصبی سمتم چرخید

_چته نهان؟؟ چرا راحت نمیشینی ؟ از اول همینجوری بودی یا من تازه شناختمت؟؟

در ماشینو به هم کوبید و غرید

_بشین تا برسن بعد پیاده شو،این بیرون اونقدری سرد هست که بدن ضعیفتو دوباره بندازه

همونطور که سرجام خشکم زده بود لب زدم
_از اول چجوری بودم که الان بشناسیم؟

بی توجه بهم به در ماشین تکیه داد و پشتشو بهم کرد

سرمو نزدیک بردم و با کلافگی و عصبی تکرار کردم
_پرسیدم از اول چجوری بودم دانیار؟؟

نیم نگاهی به پشت سرش انداخت و دوباره به جنگل روبه روش زل زد

_همینطوری،،تا وقتی به آدما نیاز داری دوسشون داری

خرت که از پل گذشت دوباره همه میشن دشمن خانوادگی و قدیمیت

وا رفته بهش خیره موندم وحرکت نکردم،،بیخیال قضاوت کرد و تکیش رو از در برداشت

دستامو مشت کردم و دندونامو روی هم سابیدم

_مثل پدرت عادت داری ادما رو قضاوت کنی،،ولی یادتون نمیمونه به رفتار خودتون هم یه نگاه بندازین خان زاده

پوزخندی زد و از ماشین فاصله گرفت

_پاشو به تیکه سنگینی کوبید و سمت جاده پشت سرمون چرخ زد

_شاید اردشیر هم مثل من وقتی همه حواسش به حال و سلامتی عزیزترینش بوده نیش و خنجر خورده که امروز اینجوریه،،شاید من پدرم رو هم خوب نتونستم بشناسم

با رسیدن ماشین دایان حرفش رو تموم کرد و کاملا از منو ماشینش دور شد

دیگه نه نم بارون حالمو خوب میکرد و نه جنگل بارون خورده شمال

حالا انگار حتی توی این ماشین و جلو گرمای بخاری هم لرز داشت تنم،،چمیدونست من این سالها چی کشیدم

که یاد گرفتم بی مراقب و محافظ زندگی کنم
یاد گرفتم تلخ باشم و قوی و مبارز جلو برم،لبمو گاز گرفتم و بغضی که بی اختیار من بالا اومده بود رو خوردم

پانچو رو محکم نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم نیلو کنارم اومد و مشغول حرف زدن شد، سعی کردم با لبخند زورکیم حرفاشو جواب بدم اما سرم پر از حرفای دانیار بود و خالی نمیشد

سمت یکی از آلاچیقهای شیشه ای رفتیم و توش نشستیم،،هوای داخل گرم و دلچسب بود و صدای جوب آب پشت آلاچیق با صدای برخورد بارون روی شیشه ترکیب خوبی داشت که روح ادمو جلا میداد

پسر کم سنی دوتا سینی بزرگ از انواع صبحونه هایی که دانیار سفارش داده بود رو وسطمون گذاشت

_چیز دیگه ای لازم ندارید ارباب؟

 

دایان ابرویی بالا انداخت و همونجوری که یه برش خیارو توی دهنش میذاشت لب زد

_نه بابا از کی تاحالا ارباب این خطه از کشورم شدی

نیلو هم ریز خندید که دانیار به من نگاه کرد

_تو چیزی لازم نداری؟

بی روح نگاش کردم و سری به نشونه منفی تکون دادم که پسر رو رد کرد بره

_پسر اکبر دهقانه
دایان که اینبار گوجه توی دهنش بود چشماشو درشت کرد و ابروهاش که دیگه داشت از پیشونیشم بالا میزد بالاتر برد

_اوممممممم؟؟؟جدااا؟؟ بچه دهقان کجا اینجا کجا؟

دانیار یه تیکه نون جدا کرد و سری تکون داد

_چرا نباشه؟؟ خیلی وقته میام اینجا،،پسراش این جا رو اجاره کردن و راه انداختن،خودشم توی همون کلبه زندگی میکنه از اون به بعد
ایناهم دست پخت زن پیرشه،خاله مرضیه

با چاقو توی دستم بازی میکردم و پنیر زیر دستمو تکه تکه پخش میکردم
نیلو عسل رو روی کره محلیه روی لقمش ریخت و مشکوک نگام کرد

_خوبی نهان؟

نگاش کردم و لبخند بی جونی زدم که دست دانیار جلو صورتم اومد

یه لقمه بزرگ توی دستش بود و اونو از جلوم تکون نمیداد

_خوبه،،یکم بی جون شده خستس

دایان خندید و لقمشو قورت داد و دستاشو به هم کوبید

_حالا که برسیم ویلا یه اتاق جفتی بی مزاحم میدیم بهشون میزنه تو شارژ شارژ میشع زن داداش

دانیار عصبی بهش نگاه کرد و توگلو اسمشو صدا زد که نیلو شروع کرد ریز خندیدن

لقمه رو به اجبار از دست دانیار گرفتم و یه گاز کوچیک زدم،،طعم خوب پنیر محلی و گردو و ریحون تازه معدمو دوباره یادم انداخت ، ضعفم شدت گرفت و زیر نگاه های دانیار مشغول خوردن شدم

بعد از اون صبحانه مفصل دوباره راهی شدیم
بارون شدت گرفته بود و صدای بارون و موزیک داشت منو به خواب دعوت میکرد

_یعنی چند روز خواب کافی نبود؟

خوابالود به صورت دانیار نگاه کردم که انگار اخماش باز شده بود

لبخندی زدم و خودمو روی صندلی بالا کشیدم

_تو که افتخار نمیدی حرف بزنی،،گرایشت به موزیک و صدای بلند بالاست

نیشگون ریزی از گونم گرفت و خندید

_حواسم هست تیکه انداختناتو جوجه،،ولی میگذرم چون میخوام حالم خوب باشه

اخم مصنوعی کردم و به رو به رو خیره شدم

_همین جوجه بادیگارت شده ارباب
دانیار،،حضورش لطف خداست تو عمارت توطئه چینت

نگاهی کرد و دوباره توجهشو به مسیر داد
بازم با حرفام بهمش ریخته بودم انگار،صدای موزیک رو کمتر کردم وکامل سمتش چرخیدم
به صورتش زل زدم و لب زدم

_حالا چی شده که میخوای حالت خوب باشه

از فکر دراومد و مرموز و شیطون خندید،یه شکلات از توی داشبورد برداشت و سمتم گرفت تا باز کنم

_نشنیدی مگه دایان چی گفت؟دارم میبرمت شارژت کنم

متعجب بهش خیره شدم که با خنده فرمونو چرخوند و ماشینو نگه داشت

چند تا تک بوق زد و از آینه بغل ماشین متوجه توقف ماشین دایان پشت سرمون شدم

روبه روی در سفید و بزرگی ایستاده بودم که پیرمردی با یه کلاه بافتنی قهوه ای و یه کاپشن مشکی رنگ پرده در رو باز کرد و با دیدن ما دست توی سینش گذاشت و خم شد

در رو کامل باز کرد و هردوتا ماشین وارد شدن
یه باغ ویلاییه پر درخت بود که آدم رو به وجد میاورد

پیرمرد بعد از بستن لنگه های در سمت ماشین دوید و جلوی شیشه واستاد

_سلام ارباب خوش آمدید

دانیار خندید و در ماشین رو باز کرد

_چطوری عمو صالح،،ما رو نمبینی در آسایشی؟

پیرمرد کلاهشو از سرش در آورد و در ماشین رو نگه داشت

_پیاده نشید ارباب سیمین الان چتر میاره واستون،،این چه حرفیه آقا شما سایه سر مایید

دانیار با محبت نگاهی به پیرمرد کرد و پیاده شد

_بگو عمه سیمین چتر رو ببره برای خانومم ،من گرگ بارون دیدم عمو دیگه به چتر نیاز ندارم

عمو صالح کنار رفت و دستی روی چشمش گذاشت

_به چشم ارباب،مبارک باشه ان شاالله میگفتید گوسفند بگیریم قربونی کنیم پیش پای تازه عروستون

با شنیدن حرفاشون گونه هام داغ شد و لبمو به دندون گرفتم

زن نسبت چاق و کوتاه قدی تقریبا با دو سمتمون اومد و با اشاره عمو صالح چتر توی دستشو برای من آوردو بازش کرد

وقتی پیاده شدم مشکوک سرتا پام نگاه کرد وخوش آمد گفت

با اینکه سنش بالا بود چابک و تر و فرز قدن برمیداشت و بالا پایین میکرد

چتر به دست پشت سر دانیار راه افتادم و وارد ویلا شدم

دیزاین خونه سفید و زرشکی بود و فرشها همون فرش های طرح قدیم و زرشکی بودن

همه چیز یه دیزاین قدیمی و تمیز و گرم داشت
خسته روی اولین مبل نشستم که دختر عینکی و لاغری با یه صورت گرد و ابروهای پیوندی توی سالن اومد

حوله ای رو دست دانیار داد و با ذوق بهش سلام کرد

نمیدونم چرا ولی شاخکام فعال شد و اخمام توهم گره خوردن

دانیار لبخند مهربونی زد و‌حوله رو ازش گرفت

_خوبی قناریه خوش زبون،،چه قدی کشیدی تو

قدم زنون اون سمت سالن رفتن و صدای قهقهه های دانیار به گوشم رسید،پوست لبمو زیر دندونم کشیدم و پوزخندی زدم

_از اول هم مشخص بود که ادم هوس بازیه

نفس کلافمو بیرون دادم و به نیلویی که از جلوم رد شد و نزدیکم نشست نیم نگاهی انداختم
دایان نوک بینیمو کشید و لب زد

_چته بادیگارد،سگرمه هات تو همه باز،،تو راه بهتون سوقصد کردن یادصبحونمون سمی بوده مرگ خنده توش ریخته بودن

بیخیال حرفای دایان دوباره به جایی که دانیار واستاده بود نگاه کردم که اینبار با جای خالیشون مواجه شدم

نیلو دستاشو به هم زد و با لذت به دیزاین خونه نگاه کرد

_وای من عاشق این تم قدیمی و کلاسیکم
منو یاد مامان بزرگم میندازه

دایان نیلو‌ رو به خودش فشرد و مشکوک نگاش کرد

_عه؟؟ منظورت از مامان بزرگ خاتون خودمون که نیست الحمد الله؟

نیلو اخم مصنوعی کرد و دستشو تو هوا تکون داد

_چرا اتفاقا خودشو میگم..مخصوصا وقتی عصاشو میکوبه زمین خدمتکارا رو احضار میکنه

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودونه

از کنارم رد شد و با باز کردن در رفت بیرون… پوزخند محوی زدم و …

یک نظر

  1. ادمین آخه این چه وضعیه رمان شاهدخت رو انقدر دیر به دیر میزارید رمان عشق ممنوع هم که اصلا پارت چهل و سه رو نمیزارید. جواب هم که اصلا نمیدید که آیا پارت بعد رو میزارید یا نه. با این دیر به دیر پارت گذاشتن تمام قشنگی رمان رو از بین میبرید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *