خانه / رمان

رمان

رمان بهار/پارت نودو هفت

داد زد: “بله که باید بگیری…ببین…تا ربع ساعت دیگه خونه بودی که هیچ نبودی روزگارتو سیاه میکنم…” کلماتش عین پتک هوار میشد روی سرم. به اولین چیزی که فکر کردم ابن بود که چطوری میتونستم ربع ساعته خودمو برسونم خونه اون هم درحالی که حتی پول کرایه تاکسی نداشتم. آخ! …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت شصتو چهار

نهان سرش رو روی شونه م گذاشت و چشماش رو بست برای عوض کردن حالش کنار گوشش لب زدم _الان فکر میکنن همجنسبازیم اروم خندید سرم و به سمت چپم چرخوندم و نگاه چپ چپ زن رو دیدم _حالا تو بخند ولی این خانومه اوت طرف نشسته بدجور داره چشم …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو شش

تا اینو گفتم بلند شد و مثل برج زهرما پیش روم قامت راست کرد و با غیظ پرسید: -الان چه گهی خوردی….؟ از لحن خصمانه و نگاه های دشمن ستیزش پر واضح بود باز سر جنگ داره. نیما دیگه واقعا داشت با این رفتارهاش خسته ام میکرد. آب دهنمو با …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

به حدی دلم پر بود از این آدم از این که به من حق انتخاب نداده بود و تمام بار این درد و خودش به تنهایی روی دوش کشیده بود دلم می خواست همین الان کوتاه بیاد و تموم کنه این دوری رو بهش احتیاج داشتم سرم و روی سینه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون داخلن…فعلا نیاز نیست دسته گلشون رو ببینن! صورتتو بشور… زود باش! پوزخند زدم.میخواست آثار جرمش رو محو بکنه! اما لازم بود همه روز اول ببین اون باهان‌چیکار کرده. حتی دستمالهای خونی رو هم دور ننداختم. …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت چهل

نمی خواستم جلوی خدمتکارا بین این همه گوش که داشتن به حرفام گوش میدادن حرفی بزنم نمیخواستم مرد من اسمش بیفته توی دهنم مردم و از مشکلی که داره کسی چیزی بفهمه پس دستشو گرفتم و به زور دنبال خودم کشوندم سعی می کرد مانعم بشه اما من لج باز …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو چهار

  پلکهامو باز و بسته کردم و گفتم: -آره…دارن مجبورم میکنن. از حرفها و از جوابهایی که بهش میدادم سردرنمیاورد.یه جورایی گیج شده بود. دستمو گرفت وفت: -آخه یعنی چی من اصلا سر درنمیارم از حرفهایی که میرنی. اشک از چشمهام سرازیر نمیشد.اون دستمال رو از روی کنج لبم برداشتم. …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو نه

حق با شماست اون منو دوست داره اون بخاطر من تا اون سر دنیا میاد الان یه چیزی شده… بعد از صحبت کردن با پدرم حالم خوش بود می دونستم این آدم دلیلی داره دیگه ناراحت این نبودم که از چشمش افتادم یا دیگه علاقه ای به من نداره چون …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت شصتو سه

_ بیرونه _ تو حیاط؟؟ چرا؟؟ جوابمو نداد که خودم سمت در رفتم و بیرون رفتم با دیدن نیلوفر روی تاب سمتش رفتم _ تنها تنها؟؟ با صدام سرش رو بالا آورد لبخندی بهم زد و اشاره کرد برم پیشش جلو رفتم و کنارش نشستم _ نبینم پکریت رو تک …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودوسه

تکیه داده بودم به دیوار و حرفهاشون رو گوش میدادم. نمیدونم چرا همه چیز برام مشکوک به نظر می رسید.شک نداشتم اینجا یه خبراییه که نمیخوان من فعلا باخبر بشن… شایدم میخوان کم کم باخبر بشم! بودن عمو و زن عمو تو خونه ی ما عجیب بود چون اونا آدمایی …

بیشتر بخوانید »