خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار

رمان بهار

رمان بهار/پارت صدو دو

خودش پیاده شد و رفت سمت در. کلید انداخت و با باز کردن لنگه های در دوباره برگشت سمت ماشین.پشت فرمون نشست و ماشین رو برد داخل. شال آویزون شده ام رو روی شونه ام انداختم و دست در جیب به سمت سکوی جلوی ورودی رفتم. دو سه پله رو …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت صدو یک

  غرولند کنان دستشو از جیب شلوار مشکی رنگش بیرون آورد و گفت: -گه تو این قوانین بیمارستان! با همه سر جنگ داشت.با من باخودش با بیمارستان و قوانیش.با همه چی… میدونم چقدر اهل سیگار بود و تا نمیکشید آروم‌نمیشد. ابروهامو بالا انداختم و گفتم: -درهر صورت نمیتونی بکشی‌… نفسش …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت صد

نیما نگاهی به صورتم انداخت و بعد خیلی آروم گفت: -با سی و چندسال سن شدم بچه.پاشو پهنش کن این تا مطمئن نشه کنارهم نمیخوابیم از اینجا نمیره…..پاشو … مثل اینکه چاره ای نبود و بقول نیما زن عمو تا مطمئن نمیشد یه چیزهایی سر جاش هست از اینجا بیرون …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودونه

از کنارم رد شد و با باز کردن در رفت بیرون… پوزخند محوی زدم و زل زدم به نقطه ی نامعلومی… واقعا که سخت ترین نقطه ی زندگی من دقیقا همینجا بود. اینجایی که آدم باخودش میگه چی فکر میکردم و چیشد. خم شدم و کیفم رو از روی زمین …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو هشت

نیما هر حرفی رو بهونه میکرد تا سر جنگ راه بندازه درست مثل الان و حالا. دلگیر نگاهش کردم.چی تو این نگاه های گله مندانه بود!؟ هیچی…هیچی… اون‌نمیتونست خودش رو عوض بکنه چون پر از خشم و نفرت بود. پر از کینه ونفرت بود.پر از خشم.انتقام. سرم رو به آرومی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو هفت

داد زد: “بله که باید بگیری…ببین…تا ربع ساعت دیگه خونه بودی که هیچ نبودی روزگارتو سیاه میکنم…” کلماتش عین پتک هوار میشد روی سرم. به اولین چیزی که فکر کردم ابن بود که چطوری میتونستم ربع ساعته خودمو برسونم خونه اون هم درحالی که حتی پول کرایه تاکسی نداشتم. آخ! …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو شش

تا اینو گفتم بلند شد و مثل برج زهرما پیش روم قامت راست کرد و با غیظ پرسید: -الان چه گهی خوردی….؟ از لحن خصمانه و نگاه های دشمن ستیزش پر واضح بود باز سر جنگ داره. نیما دیگه واقعا داشت با این رفتارهاش خسته ام میکرد. آب دهنمو با …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون داخلن…فعلا نیاز نیست دسته گلشون رو ببینن! صورتتو بشور… زود باش! پوزخند زدم.میخواست آثار جرمش رو محو بکنه! اما لازم بود همه روز اول ببین اون باهان‌چیکار کرده. حتی دستمالهای خونی رو هم دور ننداختم. …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو چهار

  پلکهامو باز و بسته کردم و گفتم: -آره…دارن مجبورم میکنن. از حرفها و از جوابهایی که بهش میدادم سردرنمیاورد.یه جورایی گیج شده بود. دستمو گرفت وفت: -آخه یعنی چی من اصلا سر درنمیارم از حرفهایی که میرنی. اشک از چشمهام سرازیر نمیشد.اون دستمال رو از روی کنج لبم برداشتم. …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودوسه

تکیه داده بودم به دیوار و حرفهاشون رو گوش میدادم. نمیدونم چرا همه چیز برام مشکوک به نظر می رسید.شک نداشتم اینجا یه خبراییه که نمیخوان من فعلا باخبر بشن… شایدم میخوان کم کم باخبر بشم! بودن عمو و زن عمو تو خونه ی ما عجیب بود چون اونا آدمایی …

بیشتر بخوانید »