خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع/ پارت چهلو یک

به حدی دلم پر بود از این آدم از این که به من حق انتخاب نداده بود و تمام بار این درد و خودش به تنهایی روی دوش کشیده بود دلم می خواست همین الان کوتاه بیاد و تموم کنه این دوری رو بهش احتیاج داشتم سرم و روی سینه …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت چهل

نمی خواستم جلوی خدمتکارا بین این همه گوش که داشتن به حرفام گوش میدادن حرفی بزنم نمیخواستم مرد من اسمش بیفته توی دهنم مردم و از مشکلی که داره کسی چیزی بفهمه پس دستشو گرفتم و به زور دنبال خودم کشوندم سعی می کرد مانعم بشه اما من لج باز …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو نه

حق با شماست اون منو دوست داره اون بخاطر من تا اون سر دنیا میاد الان یه چیزی شده… بعد از صحبت کردن با پدرم حالم خوش بود می دونستم این آدم دلیلی داره دیگه ناراحت این نبودم که از چشمش افتادم یا دیگه علاقه ای به من نداره چون …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت شصت و دو

    با حس جسم سنگینی روم از خواب بلند شدم سرم رو از روی سینه‌ی دانیار کمی بلند کردم دانیار یک دست و یک پاش رو انداخته بود روم و کاملا تو بغلش اسیر شده بودم سعی کردم دستش رو از روی خودم بردارم اما اینقدر سنگین بود که …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هشت

  قرار خواستگاری و برای آخر هفته گذاشته بودم هیجان انگیز بود واقعا برام هیجان انگیز بود اینکه دارم دوباره به همتا میرسم اونم با رسم و رسوماتی که همه مردم این کشور دارن توی خونه آشوب بود هما راجع به خواستگاری حرف میزدن و پچ پچ میکردن برای همه …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت _خانم ترسیده و نگران بود که نتونه حامله بشه نگاه کردم و گفتم خواهش می کنم اگر چیزی بود که بهش نگین خواهش می کنم اون هیچیش نیست سالم سالمه مشکلی بود به خودم بگین …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

بدون تو توی این خونه هیچ چیزی روال سابق و نداره شاید برای تو آسون و راحت باشه که دور از من دور از این خونه زندگی کنی اما برای من اینطور نیست من نمیتونم از کسایی که برام عزیزن و دوستشون دارم به راحتی دل بکنم. آدم احساساتی نیستم …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو شش

یکتا دختر خوبی نبود بابا طوری رفتار کرده بود که همه می خواستن بهش دست درازی کنن وقتی من داشتم نقش اونو بازی می کردم همه فکر میکردن من یکتام می خواستت از من استفاده کنن…. سام مجبور بود به خاطر اینکه کسی بهم نزدیک نشه یه کاری کنه برای …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو پنج

  کنار پله‌ها ایستاده بودم که سام از پله ها پایین اومد دست زیر پام انداخت و من از زمین کنده بالا رفت نگاه همه را روی خودمون احساس می‌کردم اما من باید عادت می کردم به این رفتار های سام وقتی به اتاق همیشگیمون رفت چشمامو بستم و قلبم …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو چهار

قاشق شو نزدیک دهنم گرفت و گفت _بخورش باید زنده بمونی چون من می خوام چون حق نداری که زنده نباشی… حتی اگه به اون دنیا بری من میام سراغ و پیدات میکنم تو اونجام از من خلاصی نداری پس غذاتو بخور دهنمو باز کردم واون یه قاشق سوپ توی …

بیشتر بخوانید »